قصه‏ هاي اميرعلي (جلد دوم)

قصه هاي اميرعلي

  

 

کتاب 159:

قصه‏های امیرعلی (جلد دوم)

امیرعلی نبویان

داستان‏های کوتاه فارسی

انتشارات نقش و نگار، چاپ پنجم، 1391

158 صفحه

 

 
 

در پایان توضیح جلد اول امیدوار بودم جلد دوم بهتر باشه که انصافا بهتر هم بود. دست‏کم یکی دو تا نکته اخلاقی در بعضی داستان‏های این جلد مثلا داستان "بادآورده" یافت شد که بسیار امیدوارکننده است. به نظرم نویسنده باید ورای هدف اولیه مثلا خنداندن یا گریاندن مردم، یک چیزی هم به آنها بیاموزاند که خدا رو شکر امیرعلی اولین قدم را خوب برداشته و باشد که ادامه یابد.

"منصور ضابطیان" و "محمد صوفی" مقدمه‏ها‏ی شیرینی برای این کتاب نوشته‏اند که از آنجا که می‏دانم اغلب ما از خواندن مقدمه و پیشگفتار و ... طفره می‏رویم، پس بدانید که خواندنشان خالی از لطف نیست.

کتاب همان ادامه داستان‏های زندگی امیرعلی است و همان شخصیت‏ها اما همچنان آن بخش‏ها که من دوستش دارم در کتاب دیده می‏شود: " عبارات همیشه به گوش آشنا را به طریقی نو می‏چرخاند و می‏پیچاند و بالا و پایین می‏کند که برایمان تازگی داشته باشد" طوری که باید فکر کنی منظورش کدام اصطلاح بود و بعد که یادت می‏آید، خنده‏ات می‏گیرد از این همه تلاش برای پیچاندن موضوع. نمونه‏اش را بخوانید:

{      در یک عصر زمستانی به دستور مادر و جهت رفع نگرانی ایشان، مشغول راهنمایی کاروان شترهای سرگردان داخل اتاقم بودم تا خدای نکرده یک وقت راه گم نکنند که ...

 

خدایا یعنی من کی می‏تونم این اخلاقم رو اصلاح کنم LLL

{      گفتنی است این عادت تمام دانشجویان عزیز است که روزهای پیش از امتحانات را طبق یک برنامه‏ریزی دقیق و حساب شده به یلّلی و تلّلی می‏گذرانند، تا آن موقع که شب امتحان فرا رسید و کار به دقایق و ثانیه ها کشید، بدون دغدغه و اضطراب و با خیالی راحت یکی در میان بر فرق خود و جزوه‏ها بکوبند.

 

 

+ امیرعلی نبویان (2)

1)      قصه‏های امیرعلی

2)      قصه‏های امیرعلی (جلد دوم)

 

40 حكايت از گلستان سعدي

 

 

 

 

کتاب سخنگو 4:

کتاب 156

40 حکایت از گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

با صدای: خسرو شکیبایی

آهنگساز: کارن همایونفر – آرش بادپا

مرکز موسیقی بتهون

تاریخ انتشار: پاییز 91

 

 

 

 

به مناسبت تعطیلی روز کارگر، به همراه 5 تا از همکارها و خانواده‏هایشان بار و بندیل بستیم رفتیم شمال. من هم طبق معمول سرجهازی ننه گلی بودم. در مسیر رفت یکی از سی‏دی‏های داخل ماشین، 40 حکایت از گلستان سعدی بود و واقعا کلی لذت‏بخش بود. هر چند در مسیر به خاطر سروصدای مسیر و گه‏گاه صحبت سرنشینان، باعث شد تمام داستان‏ها را تمام و کمال متوجه نشویم.

این شد که به محض نزول اجلال در تهران رفتم خریدمش و لذت وافر بردم.

داستان‏ها طوری انتخاب شده‏اند که حکایاتش با مسایل روز جامعه سازگار است. صدای خسرو شکیبایی بسیار دلنشین است و آهنگ پس‏زمینه به قدری زیبا و متناسب ساخته شده که گویی بخشی از داستان است. اکیدا توصیه می‏شود.

 

{      آورده‌اند که حاکمی عادل را، در شکارگاهی، صیدْ کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. گفت: نمک به قیمت بِستان تا رسمی نشود و دِه خراب نگردد. گفتند: از این قدر چه خلل آید؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان، اوّل، اندکی بوده است. هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.

اگر ز باغِ رعیت، مَلِک خورد سیبی/ برآورند غلامانِ او درخت از بیخ!»

 

{      با طايفه بزرگان به كشتي در نشسته بودم، زورقي در پي ما غرق شد. دو برادر به گردابي درافتادند. يكي از بزرگان گفت ملاح را كه بگير اين هر دوان را، كه به هر يكي پنجاه دينارت دهم. ملاح در آب افتاد و تا يكي را برهانيد آن ديگر هلاك شد. گفتم: بقيت عمرش نمانده بود، ازين سبب در گرفتن او تاخير كرد و در آن دگر تعجيل. ملاح بخنديد و گفت: آنچه تو گفتي يقين است و دگر ميل خاطر برهانيدن اين بيشتر بود كه وقتي در بياباني مانده بودم وی مرا بر شتري نشانده و ز دست آن دگر تازيانه‏اي خوردم در طفلي.

گفتم: صدق الله من عمل صالحاً فلنفسه و من اساء فعليها .

تا تواني درون كس مخراش

كار درويش مستمند برآر

كاندرين راه خارها باشد

كه ترا نيز كارها باشد

 

+ سعدی شیرازی (1)

1)      گلستان

قصه‏هاي اميرعلي

قصه هاي اميرعلي

 

 

 

 

 

کتاب 153:

قصه‏های امیرعلی

امیرعلی نبویان

داستان‏های کوتاه فارسی

انتشارات نقش و نگار، چاپ پنجم، 1391

167 صفحه

 

 

 

 

 

 

این از اون کتاب‏هاست که برای معرفیش باید اول یک برنامه تلویزیونی رو معرفی کرد. برنامه‏ی "رادیو 7" که هرشب به جز جمعه‏ها به صورت زنده از شبکه هفت صدا و سیما –شبکه آموزش- پخش می‏شود. این برنامه تلاش می‌کند لحظات آرام و پر از خاطره‏ای را برای مخاطبان خود فراهم کند. در این برنامه بخش‌های گوناگونی مانند پخش موسیقی آرام، قصه‌خوانی، گفت‏و‏گو با هنرپيشه‏ها، حافظ‌خوانی و معرفی کتاب درنظر گرفته شده است.

علاوه بر این هر شب یک مجری متفاوت برنامه را اجرا می‌کند که از عوامل جذابیت آن است و دکلمه‏هایی که هنرپیشه‏ها و صداپیشه‏های سرشناس آن‏ها را اجرا می‏کنند.

منصور ضابطیان، احسان کرمی، رشید کاکاوند، میلاد اسلام‏زاده، محمد سلوکی و ... از افرادی هستند که اجرای این برنامه را بر عهده دارند و منصور ضابطيان تهيه‏كننده برنامه هستند.

در این بین یک آقایی به نام امیرعلی نبویان هم هست که پنج‏شنبه‏ها قصه‏هایی را که خودش  می‏نویسد، برایمان می‏خواند. خود قصه‏ها در کنار اجرای تاثیرگذار امیرعلی چنان جذابند که تو را هر هفته پنج‏شنبه، تا ساعت یک بامداد پای تلویزیون نگه دارند.

 

                              راديو 7

 

به نظر من کافی است یک بار این بخش را ببینی تا بخواهی کتاب امیرعلی را بخری. کتابی که نویسنده‏اش خود و کتابش را این‏گونه معرفی می‏کند:

{      من امیرعلی نبویان هستم. متولد دوم فروردین هزار و سیصد و پنجاه و نه. فارغ التحصیل رشته مهندسی برق از دانشگاه صنعتی مازندران. این قصه‏ها –شکر خدا- اتوبیوگرافی نیستند و تمامش ساخته این ذهن مشوش و ژولیده است! امیدوارم که دوستان، آنچه قلم نحیف و سواد خفیف بنده مرتکب شده را به بزرگواری ببخشند. راستی قصه‏ها ادامه دارد...

 

این کتاب از بیست و هشت قسمت تشکیل شده که کاملا پیوسته است و باید به ترتیب خوانده شود. در مجموع مانند اکثر کتاب‏های امروزی که مثلا نشر چشمه تحت عنوان "جهان تازه‏ی داستان" چاپ می‏کند، کتابی‏ است که روایت زندگی روزمره را بازگو می‏کند اما خدا رو شکر این یکی با لحن طنز و از زاویه خوب ماجرا J

شاید مهم‏ترین ويژگي خاص نوشته‏های امیرعلی این است که عبارات همیشه به گوش آشنا را به طریقی نو می‏چرخاند و می‏پیچاند و بالا و پایین می‏کند که برایمان تازگی داشته باشد:

{      کامبیزخان، مرد جالبی بود؛ ]...[ با آنکه پنجاه و چندساله بودند، با تمام وجود سعی داشتند این واقعیت را نادیده بگیرند و با الهام از طبیعت و به نیت بزرگداشت یاد و خاطره زاغکی که سال‏ها پیش قالب پنیری دیده بود، اقدام به رنگ‏آمیزی یکدست موهای سرشان فرموده بودند...

 

در مجموع با شرمندگی از امیرعلی! کتاب متوسطی به حساب می‏آید اما امیدوارم کارهای بعدی که در پشت جلد قولشان داده شده، قوی‏تر باشند.

 


سوتی‏نامه:

علیرغم این که فاصله مجازی در خیلی جاها رعایت شده اما در خیلی جاها هم رعایت نشده است، نمی‏دانم چرا؟ یعنی این یک‏دست نبودن قدری عجیب است! مثلا (اینها رو همین‏جوری ورق زدم و نوشتم):

رعایت‏شده‏ها: ص 13: رو‏به‏رویم – ص 21: هم‏صحبتی – ص 30: غلط‏گیر – ص 60: شکنجه‏گونه - ص 61: مسخره‏بازی – ص71: جهان‏بینی – ص 98: بی‏ملاحظگی‏ها – ص 121: اسباب‏کشی و ...

رعایت‏نشده‏ها: ص 13: بی ربط – ص 14: بی درنگ، قریب الوقوع – ص 18: عمه خانم اما در همین صفحه آذرخانم! – ص31: کافی شاپ – ص 37: دورازه بان – ص 46: پایان ناپذیر – ص 48: رنگ آمیزی – ص 49: معنی دار – ص 83: چهل سالگی اش – و ....

یک نکته مبهم در کتاب وجود دارد که خیلی مهم نیست اما می‏نویسم شاید پاسخی برایش باشد. در کل کتاب هیچ اسمی از دانشگاه امیرعلی برده نمی‏شود اما داستان در تهران اتفاق می‏افتد و به وضوح مشخص است که دانشگاه هم در همان تهران می‏باشد. اما از آنجایی که خود امیرعلی واقعی هم مهندسی برق خوانده به نظرم یک جای داستان خودش را اشتباه گرفته و حال و هوای مازندران و دوران تحصیلش بر او غلبه کرده، چرا که در تهران صحبت از عطر بهارنارنج کرده...

ص (59): در یک عصر به ظاهر مطبوع بهاری، موقع برگشتن از زمین فوتبال، نه از عطر بهارنارنج لذت می‏بردم و نه از لطافت باران و نسیم؛ .. 


+ امیرعلی نبویان (1)

1)      قصه‏های امیرعلی

 

آينه در آينه

شازده حمام

همشهري داستان

 

  

  

 

داستان کوتاه ۱:

شازده حمام

محمد حسین پاپلی یزدی

داستان‏های کوتاه ایراني

از همشهري داستان - شماره هفدهم، مهر ۱۳۹۱

 

 

 

 

 

 

 

دکتر محمد حسین پاپلی یزدی؛ استاد دانشگاه فردوسی مشهد و محقق جغرافی، نثری صمیمی و دلنشین دارد. خواندن خاطرات کودکی و نوجوانی او در شهر یزد که مربوط به دهه‏های سی و چهل است، حال و هوای اول مهر بوی خاک و نم‏خورده‏ی مدرسه‏های قدیمی را دارد.

(متن زير بخشي از داستان "شازده حمام" است كه در همشهري داستان مهرماه ۹۱ به چاپ رسيده است)

{      یادم است اولین جلسه در اولین روز کلاس اول بود. آقا معلم وارد کلاس شد. بچه ها با بی حالی بر پا کردند. آقا معلم گفت: بنشینید. بعد هم فوری پای تخته حرف الف و ب را نوشت و گفت: این الف است، بگویید الف. همه گفتند: الف. گفت: این ب است. همه بگویید: ب. همه گفتند: ب. گفت: حالا کاغذ و قلم را در بیاورید و بیست بار الف و بیست بار ب بنویسید. اول مهر بود و هوای یزد، دلکش و دل انگیز و باغچه مدرسه پر از انار بود. پنجره کلاس هم باز بود.  آقا معلم صندلی‏اش را گذاشت کنار پنجره، روبه‏روی حیاط و خودش پشت کرد به بچه‏ها و روی صندلی نشست. بچه‏ها هم تقلا می‏کردند که شکل الف و ب پای تخته را روی کاغذ بنویسند. البته من و چند نفر دیگر که پیش ملا رفته بودیم، نوشتن برایمان راحت‏تر بود. نیم‏ساعتی آقا معلم در تفکر بود. بعد بلند شد و سری به میزهای بچه‏ها زد. یک‏مرتبه آقا معلم، سیلی محکمی به اصغر زد. طوری که اصغر سرش خورد به سر هم‏کلاسی پهلویی. چرت بچه‏ها پاره شد، همه هاج و واج که؛ اصغر چه کار کرد که آقا معلم این طور محکم توی صورتش زد. آقا معلم گفت: «بچه دست راستت را کردی تو جیبت و با دست چپ می‏نویسی؟ بیا بیرون.»

اصغر، ضعیف و نحیف و مردنی از روی نیمکت بلند شد و از ردیف دوم میزها جلوی تخته سیاه آمد. آقا معلم گفت: «کره خر، احمق, کودن! هنوز هم که دست راست را کردی تو جیبت!» و با لگد محکم به پشت اصغر زد؛ اصغر بیچاره به شدت به طرف دیوار پرت شد و ناخودآگاه دست راستش را از جیبش بیرون آورد. او دستش را حایل خودش و دیوار کرد. دست راست اصغر از مچ، قطع بود. این تلخ‏ترین خاطره‏ی تحصیلی از اولین روز کلاس ابتدایی، باعث شد که هروقت چپ‏دستی را می‏بینم، یاد معلم کلاس اول و اصغر بیفتم و همه‏ی چپ‏دست‏ها را دوست بدارم. حال و حوصله که داشتم برای روسای دانشکده‏ها نامه می‏نوشتم که در هر کلاس چند صندلی دسته‏دار برای چپ‏دست‏ها بگذارند. اکثر بچه‏های چپ‏دست به خاطر صندلی‏های مدرسه و دانشکده، دچار انحراف ستون فقرات می‏شوند.

معلم یعنی آقای جلیلی هاج و واج مانده بود. اصغر بی‏دست هم جلوی او ایستاده بود. با وجود سیلی و لگد و بی‏دستی، نه گریه‏ای می‏کرد و نه ناله‏ای. معلم گفت: «خوب برو بشین با دست چپ هم که نوشتی اشکالی ندارد.»

 

ما هم روزي روزگاري

ما هم روزي روزگاري

 

 

 

 

 

کتاب 150:

ما هم روزی روزگاری

به کوشش: علی خزاعی‏فر – رضی هیرمندی

داستان‏های کوتاه فارسی

انتشارات چشمه، چاپ اول، زمستان 1390

220 صفحه

 

 

 

 

 

 

کتاب "ما هم روزی روزگاری" مجموعه جالبی است از خاطرات دوران کودکی نویسندگان کودک و نوجوان این مرز و بوم که با تلاش علی خزاعی‏فر و رضی هیرمندی گردآوری شده است. علی خزاعی‏فر در پیش‏درآمد می‏گوید:

{      از زمانی که سنت آگوستین و ژان ژاک‏روسو خاطرات کودکی خود را نوشتند، نوشتن خاطرات کودکی نوع ادبی خاصی به حساب می‏آید. این نوع ادبی که در واقع نوعی شرح‏حال نویسنده به قلم خود است در شکل سنتی آن هدف و ادعایش بیان حقایق زندگی نویسنده است.

 

این مجموعه ارزشمند شامل 17 داستان دوران کودکی از 17 نویسنده مطرح در زمینه کودک و نوجوان است. اولین صفحه هر داستان هم یک عکس از دوران کودکی یا نوجوانی خود نویسنده چاپ شده که به تخیل خواننده در هنگام خواندن داستان بال و پر می‏دهد. اینجور که وقتی داستان را می‏خوانی، شخصیت اصلی را با عکس واقعیش می‏گذاری وسط یک عالمه تصویر کارتونی.

نویسندگان این مجموعه عبارتند از: احمد پوری، جمشید خانیان، جمال‏الدین اکرمی، شمس لنگرودی، محمدرضا یوسفی، فرهاد حسن‏زاده، احمد اکبرپور، علی خزاعی‏فر، محمدرضا شمس، معصومه انصاریان، رضی هیرمندی، زهره قایینی، علی‏اصغر سیدآبادی، مصطفی رحمان‏دوست، منصور یاقوتی، افسانه شعبان‏نژاد، هوشنگ مرادی کرمانی

اکثر داستان‏ها دوست‏داشتنی هستند. اما برای من داستان "پرنده‏ای در سینه" از جمال‏الدین اکرمی، داستانی بود که من را به کودکی برد. یاد ایامی که می‏رفتم به کانون پرورش فکری کودک و نوجوان. البته من هیچ‏وقت به نوشتن و نویسنده شدن فکر نکردم. همیشه دوست داشتم بخوانم. این متن بخشی از این داستان است:

{      کسی صدایم می‏زند، سرم را بلند می‏کنم، خانم کتابدار را می‏بینم که با همان لبخند همیشگی، رو به من اشاره می‏کند.

-           بیا اینجا

از جایم بلند می‏شوم و نقاشی در دست می‏روم طرفش. دست مرا می‏گیرد و با خودش می‏برد توی سالن مطالعه. راه رفتن با کفش‏های تنگ و براق برایم مشکل است. خانم کتاب‏دار دورتر از ملکه می‏ایستد. ملکه دارد نقاشی‏های مرا روی دیوار تماشا مي‏كند. داستاني را كه من نوشته و نقاشي كرده‏ام، روي ديوار زده‏اند، چه کاری! ملکه سر برمی‏گرداند و به خانم کتاب‏دار لبخند می‏زند. خانم کتاب‏دار مرا به طرف ملکه می‏برد.

دل توی دلم نیست. آب دهانم را قورت می‏دهم. ملکه دستش را به طرفم دراز می‏کند و با من دست می‏دهد.

-          این نقاشی را تو کشیده‏ای؟

-          بله

-          افسانه‏ی گل لاله، این قصه را هم تو نوشته‏ای؟

سرم را به پایین تکان می‏دهم.

-          چه قصه‏ی قشنگی! در زندگی‏ات چیزی کم و کسر نداری؟

نمی‏دانم چه بگویم. به شست پایم که توی کفش گیر کرده و جایی برای نفس کشیدن ندارد، فکر می‏کنم. آستین بلند کت تازه هم آزارم می‏دهد. بدتر از همه پرنده‏ای زخمی توی سینه‏ام بال‏بال می‏زند.

جواب می‏دهم: "نه!"

-          چه آرزویی داری؟

-          دلم می‏خواهد قصه ام چاپ بشود.

-          پس دوست داری نویسنده بشوی.

می‏گویم: "بله!"

لبخند دیگری می‏زند و دوباره دستش را به طرفم دراز می‏کند: "موفق باشی!"

خانم کتاب‏دار کمی عقب‏عقب می‏رود و مرا با خودش به عقب می‏کشد و آهسته در گوشم می‏گوید:

-          آفرین، چه جواب های خوبی دادی!

]...[. روزهای زیادی از کوچ چلچله‏ها گذشته و اولین دانه‏های برف روی درخت‏های لخت انار و سنجد نشسته است. روی نیمکت کلاس زل زده‏ام به دانه‏های رقصان برف. آقای تمیجانی، معلم زبان از در کلاس می‏آید تو. ]...[. آقای تمیجانی از همان اول ورودش به کلاس می‏گوید: "بچه‏ها امروز می‏خواهم یک نویسنده‏ی خوب به شما معرفی کنم. موافق‏اید؟"

بچه‏ها با صدای گوشخراش می‏غرند: "ب...له!"

توی دلم می‏گویم: "کاش از جک لندن باشد. مثلا کشتی استارک. کتاب کشتی استارک من نصفه‏نیمه است. بعضی از صفحاتش نمی‏دانم کجا گم و گور شده است."

آقای تمیجانی لای مجله‏ای را باز می‏کند و شروع می‏کند به خواندن: "گل لاله، مدت‏ها بود که زیر صخره‏ی سنگی تنها بود. تنها با آفتاب حرف می‏زد و ..."

رنگ از رویم می‏پرد و قلبم شروع می‏کند به تپیدن. با خودم می‏گویم: "این قصه‏ی من است. افسانه‏ی گل لاله!"

آقای تمیجانی قصه را تا تهش می‏خواند و بچه‏ها هم تا تهش گوش می‏دهند. لابد مثل همیشه توی دل‏شان می‏گویند: "آقامعلم درس نپرسد، هر کار دیگری دلش می‏خواهد بکند!"

قصه تمام می‏شود. سرم را پایین می‏اندازم. در دلم می‏گویم: "پس به قولش وفا کرد!..." کسی دست می‏گذارد روی شانه‏ام.

-          بچه‏ها، قصه‏ای را که خواندم، مال این آقاست. یک نویسنده‏ی واقعی!

و مجله را می‏دهد دستم. آخرین شماره‏ی کارنامه، مجله‏ی کانون پرورش، با ورق‏های نازک سبزرنگ.....

 

+ علی خزاعی‏فررضی هیرمندی (1)

1)      ما هم روزی روزگاری

+ جمال‏الدین اکرمی (1)

1)      پرنده‏ای در سینه

                                        

در ادامه مطلب چند تن از نويسندگان اين مجموعه اين كتاب را براي من امضا كرده‏اند: 

ادامه نوشته

هدیه‏ی جشن سالگرد و درستکارترین قاتل دنیا

هديه‏ي جشن سالگرد و درستكارترين قاتل دنيا 

 

 

 

کتاب 149:

هدیه‏ی جشن سالگرد و درستکارترین قاتل دنیا

The anniversary present and The most honest murder of the world

افشین هاشمی

نمایشنامه‏ی فارسی

انتشارات نیلا، چاپ یکم، 1389

60 صفحه فارسی – 44 pages in English

 

 

 

 

قبلا گفتم، این بار هم می‏گم. بعضی وقتها کتاب رو به خاطر نویسنده می‏خرم. این هم یکی از اوناست. آشنایی من با افشین هاشمی برمی‏گرده به مجموعه "نیمکت" که بعدش هم "زیر گوش سالمم زمزمه کن" و بعد از اون هم یه تله‏تئاتر دیگه بود به اسم "مسافرخانه سعادت". یه تئاتر هم رفتم تو یکی از سالن‏های فرعی تئاتر شهر، که یادمه چون جا نبود همونجا جلوی پای ردیف اول بهمون تشکچه دادند و نشستیم. سالنش، سن، به اون معنایی که یه جای مرتفع جدا باشه نداشت. عملا ما شده بودیم یه بخشی از تئاتر. هیچ وقت یادم نمی‏ره افشین هاشمی اومد بالای سر ما و اینجا باید تف می‏کرد. صداش طوری بود که گفتم الان هممون خیس آبیم. اما دریغ از یه قطره. این هم یکی از ترفندهای هنرپیشگیه دیگه...

کتاب از دو نمایشنامه تشکیل شده است و هیچ تلاشی هم نشده اسم خاصی برایش در نظر گرفته شود. اسم هر دو نمایشنامه را رویش گذاشته‏اند. هر دو نمایشنامه هم تک‏گویی هستند.

نمایشنامه اول داستان مردی‏ست که در روز سالگرد ازدواجش منتظر همسرش است تا از در وارد شود و این روز را با هم جشن بگیرند. از آنجایی که انتظار برایش سخت است، لحظه ورود همسر را برای خود بارها و بارها به روش‏های مختلف بازی می‏کند...

 

{      امروز روز خوبیه. امروز روز خیلی خوبیه. امشب جشن سالگرد ازدواج من و توئه.

دینگ دینگ ]صدای زنگ در زا تقلید می‏کند...[

الان باید صدای زنگ در بیاید و تو بیای تو. اون‏وقت من بگم:

سلام عزیزم. دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی... تو همین مدتی که ندیده‏مت.

دیشب خواب دیدم. بازم خواب دیدم. خواب تو رو. دیگه همش خواب تو رو می‏بینم. ولی توی خواب دیشب یه جور دیگه بودی...

.

.

وقتی به این مسیر نگاه می‏کنم می‏بینم حق داشتم اون خواب رو ببینم. همه‏ی گذشته‏ی قشنگ‏مون رو تو خورده بودی. وقتی هم گلوت رو فشار دادم اونا رو بالا نیاوردی. پس باید می‏خوردمت تا تموم اون گذشته در من باقی بمونه. شاید اصلا به خاطر همینه که عاشق‏ها به معشوق‏هاشون می‏گن بخورمت...

 

و داستان دوم در مورد یک قاتله. به نظرم داستان ایده جالبی داره و ترجیح می‏دم مثل یک راز برای کسانی که می‏خوان بخوننش باقی بمونه.

 

{      ببخشید که خودم رو معرفی نکردم، باید براتون می‏گفتم که همه این مشکلات از اون‏جا ناشی می‏شه که من یه قاتلم! یک قاتل حرفه‏ای! که هیچ‏کس، حتا پلیس هم نمی‏تونه مانع من بشه و یا در کارم خللی ایجاد کنه. آخه من یک قاتل مجاز هستم؛ یک قاتل مجاز با جواز ویژه‏ی قتل.

{       

+ افشین هاشمی (1)

1)      هدیه‏ی جشن سالگرد و درستکارترین قاتل دنیا

 

شرلوك هلمز خالي نبند!

شرلوك هلمز خالي نبند! 

 

 

 

 

کتاب 145:

شرلوک هولمز خالی نبند

ابراهیم رها

داستان‏های فارسی

نشر حوض نقره، چاپ نخست، بهار 90

63 صفحه

 

 

 

 

 

می‏دونید یه وقتایی مهم نیست که تو کتاب یا CD چی هست، مهم اینه که کار کیه. حتی اگر خیلی هم باب طبع نباشه.

البته این کتاب جالب بود. طنز جالبی که در آن ابراهیم رها سعی کرده دقت و ریزبینی شرلوک هلمز رو دست بندازه در کنار این که در هر داستان یه مساله اجتماعی یا سیاسی رو هم نقد کرده است.

 

{      اون مرد کنار خیابون برخلاف اونچه که سعی داره نشون بده اصلا گدا نیست. تاخوردگی پایین پالتوش نشون می‏ده که تا حدود هفده سال پیش یک کارمند ساده بوده. سر آستین پیرهنش به ما می‏گه پنج سالی بوده که ترفیع شامل حالش نشده. دکمه‏های لباسش برای ما روشن می‏کنه که سه مرتبه با یکی از مسؤولین اداره‏شون دست به یقه شده بوده. اثر پایی که در پشت شلوارش دیده می‏شه معلوم می‏کنه که اخراجش کردن. ساییدگی بین دو انگشتش هم نشان‏دهنده‏ی اینه که طی این هفده سال اون به جیب‏بری رو آورده و الان شغلش گدایی نیست. اون یک دزده که بعد از جیب‏بری با سرعت می‏دوه، این رو از بند کفش پای چپش فهمیدم.

 

 

+ ابراهیم رها (2)

1)      چسب زخم یا دنیای زندونی راهراهه

2)      شرلوک هلمز خالی نبند!

 

مهمان مهتاب

مهمان مهتاب

 

 

 

 

کتاب 141:

مهمان مهتاب

فرهاد حسن‏زاده

داستان‏های فارسی

نشر افق، چاپ اول، 1387

414 صفحه

 

 

 

 

 

 

انگیزه خرید کتاب، فقط و فقط اسم نویسنده بود. البته نمی‏توان انکار کرد که قطر کتاب هم تاثیر داشت. خوشحال شدم که از آقای حسن‏زاده یه داستان بلند پیدا کردم برای خوندن.

داستان در مورد جنگ ایران و عراق است. یک خانواده پر جمعیت که به خاطر جنگ آبادان رو ترک می‏کنند. دو تا برادر دوقلوی نوجوان در این خانواده هستند به نام‏های فاضل و کامل که یکی با خانواده می‏رود اصفهان و دیگری می‏ماند که بجنگد.

داستان 39 فصل دارد که یکی درمیان از دید یکی از این دوقلوهاست. در واقع فرهاد حسن‏زاده به کمک این دو برادر هم مشکلات کسانی را که ماندند و جنگیدند نشان داده است و هم کسانی که به اجبار خانه و کاشانه خود را ترک کردند و راهی دیگر شهرها شدند.

به نظر من که خیلی واقعی‏ست و هیچ ربطی به داستان‏های کلیشه‏ای که در مورد جنگ وجود دارد و همش پای دین و مذهب را وسط کشیده ندارد. به همین خاطر برای من تاثیرگذار بود و افراد جنگ‏زده برام درک‏کردنی‏تر شدند. یه کم فقط...

کتاب با لهجه جنوبی نوشته شده. خب اولش خوندنش سخته اما کم کم راه می‏افتی و خودت یه پا آبادانی می‏شی ;)

اسم کتاب از شعری از بیدل دهلوی گرفته شده:

مکن خورشید را مهمان مهتاب

که با هم در نسازد آتش و آب

 

™      نانوایی میرعلی، جایی که در آن کامل، سه ماه تابستان را دوام آورده بود تابه همه ثابت کند اهل کار است. اهل نان درآوردن از کار سخت نانوایی و فاضل هم رقیب او بود، چند خیابان آن‏طرف‏تر، دکان علی کبابی. کار او هم سخت بود. آتش و منقل و بوی دود و کباب. به یاد آورد شبی را که با دست‏های نشسته از فرط خستگی خوابیده بود. نیمه شب حس کرده بود کسی قلقلکش می‏دهد. نیم‏خیز که شد گربه‏ها پا به فرار گذاشتند.

 

™      توی خانه فاضل پرسیده بود: «پروانه خانوم! اسم بچه‏تون چیه؟»

پروانه نصرت را نگاه کرد: «هنور انتخاب نکردیم. چی باشه خوبه؟»

-نمی‏دونم. پسره یا دختر؟

نصرت گفت: «دختره.»

کریم گفت: «ستاره.»

پروانه گفت: «نه. ئی بچه‏ی دوران جنگه. یه اسم جنگی می‏خواد.»

نصرت خندید: «مُنور خوبه.»

 

کلمه و ترکیبات تازه:

ترموس: ﺗﺮﻣﻮﺱ (thermos) ﻛﻪ ﻣﻌﻨﻲ ﻓﺎﺭﺳﻲ ﺁﻥ ﻗﻤﻘﻤﻪ ﺍﺳﺖ. ﻣﺤﻔﻈﻪ ﻳﺎﻇﺮﻑ ﻋﺎﻳﻖ ﺣﺮﺍﺭﺕ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻭﺳﻴﻠﻪ‏ﺍﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﻤﺪﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻤﻞ ﻣﺎﻳﻌﺎﺕ ﮔﺮﻡ (ﭼﺎﻱ، ﺁﺏ ﺟﻮﺵ ﻭ ...) ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ‏ﺷﻮﺩ.T

T: منبع: ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺻﻨﺎﻳﻊ ﻛﻮﭼﻚ ﻭ ﺷﻬﺮک‏‏‏‏هاﻱ ﺻﻨﻌﺘﻲ ﺍﻳﺮﺍﻥ

لُندیدن: سخن گفتن زیر لب از روی خشم و اوقات تلخی

گُتره‏ای: به تخمین، بدون حساب دقیق

مازه: ستون مهره‏ها، تیره پشت

چپل: کسی که همیشه لباسش کثیف باشد.

 

+ فرهاد حسن‏زاده (3)

1)      کنار دریاچه نیمکت هفتم

2)      بند رختی که برای خودش دل داشت

3)      مهمان مهتاب

 

مارك و پلو

مارك و پلو

 

 

 

 

کتاب 140:

مارک و پلو (مجموعه‏ای از سفرنامه‏ها و عکس‏ها)

منصور ضابطیان

سفرنامه‏های ایرانی

نشر مثلث، چاپ دوم، تابستان 1389

176 صفحه

 

 

 

 


 

 

توی یکی از وب‏گردی‏هام با این کتاب آشنا شدم. منصور ضابطیان هم که چند تا کاری ازش دیده بودم. اسم کتاب هم خلاقانه است گو این که آخرش نمی‏فهمی خب یعنی که چی؟ فقط می‏خواسته مارکوپلو باشه اما در عین حال نباشه.... (منظورم اینه که مثلا مثل "بیوتن" چند تا معنی نداره)

بعد از چندتا عکس رنگی اول کتاب –که تنها قسمت رنگی هم هستند- فهرست کتاب خیلی توجهم رو به خودش جلب کرد. از نقشه زمین برای فهرست‏گذاری استفاده کرده که ایده زیبایی‏ست.

کتاب در کل ماجرای سفر به 9 کشور است که البته آمریکا به 3 شهر نیویورک، واشنگتن و لس‏آنجلس تفکیک شده. از آنجایی که از اول قرار نبوده چنین کتابی نوشته شود و در پیشگفتار هم گفته شده، هر قسمت به مناسبتی است و با اهداف مختلف در جاهای مختلف به چاپ رسیده، و حالا در این کتاب گردآوری شده، این است که از یک روند خاص پیروی نمی‏کند. گاهی کلی‏گویی کرده و گاهی هم بسیار موشکافانه.

در مجموع اگر کسی این کتاب رو داشت ازش امانت بگیرید و بخونید. بیشتر از این نمی‏ارزه!!! (خدا منو ببخشه که دارم نون مردم رو آجر می‏کنم). می‏خوام بگم جمع‏بندی خاصی از هیچی نیست. اما خب حسابی راحت‏خونه و ترغیبتون می‏کنه که سفر برید. دلیل اصلیش هم اینه که در پیشگفتار گفته شده و به نظرم ارزشمندترین قسمت کتابه:

™      "همه آدم‏ها، صرف نظر از سن و جنس و ملیت و حرفه، یک دنیای درونی دارند که "من"شان هسته اصلی این دنیاست. "من" آنها در طول مسیر زندگی بزرگ و بزرگ‏تر می‏شود تا جایی که تمام آن دنیای درونی را می‏گیرد. در چنین شرایطی است که آدم حضور هیچ دیدگاه و تفکر دیگری را بر نمی‏تابد و تمام دنیایش مماس بر موجودیت خودش می‏شود و درست در چنین موقعیتی است که آدم ها به بدگویی از هم می‏پردازند، انتقادناپذیر می‏شوند، غیبت می‏کنند، تهمت می‏زنند، دنیای‏شان سطحی می‏شود و ....

این اتفاق قابل پیشگیری است. بدیهی است که نمی‏شود از رشد آن "من" جلوگیری کرد. پس تنها راه باقی مانده این است که آن دنیای درونی چنان رشد کند که نسبت اختلاف حجم "دنیای درون" و "من" آدم‏ها همواره ثابت بماند. در این فضای خالی اطراف "من" است که دیدگاه آدم‏های دیگر جا می‏گیرد. در چنین فضای قابل تنفسی است که آدم احساس می‏کند همه حقیقت نزد او نیست و تنها او نیست که در این جهان حق هستی دارد. تمام این‏ها را گفتم تا به این نقطه برسم که یکی از مهم‏ترین راه‏های گسترش حجم این "دنیای درونی"، و حفظ نسبت اختلاف آن با "من" سفر است. فرقی نمی‏کند سفر به کجا، به هرجایی که بشود، نزدیک یا دور.

 

و اما از متن کتاب:

 

™      یوس‏هُستال‏ها به اندازه هتل‏های شیک و چند ستاره راحت نیستند، اما انگار برشی هستند از دنیایی که در آن زندگی می‏کنیم. یک تجربه‏ی چند روزه در دنیایی با آدم‏هایی از همه رنگ و همه جنس. اینجا می‏فهمید که مفهوم سیاه و سفید بودن دارد از ذهن مردم دنیا پاک می‏شود. اینجا می‏فهمید آدم‏ها بهتر از آنی هستند که ما فکر می‏کنیم. اینجا می‏فهمید که بیشتر مردم دنیا سرشان به کار خودشان است و کاری به کار ما ندارند. اینجا می‏فهمید ... خیلی چیزهای دیگر هست که باید فهمید.

 

™      فردا ساعت نه صبح در واتیکانم. کوچک‏ترین کشور دنیا. همه چیز بوی مذهب می‏دهد. خیابان‏ها پر است از فروشگاه‏هایی که یا صلیب می‏فروشند یا مجسمه‏ی مسیح. همه‏جا پر از عکس پاپ است؛ چه پاپ مرحوم، چه پاپ معلوم! جایی‏ست شبیه قم خودمان. آن‏قدر شلوغ است که جای سوزن انداختن نیست. اگر قرار بود در صف ورودی می‏ایستادیم، زودتر از 12 ظهر نمی‏توانستیم وارد موزه واتیکان شویم. هر دو نگاهی به صف و نگاهی به هم می‏کنیم و بدون این که حرفی بزنیم می‏رویم جلوی جلو. خودمان را قاطی جمعیت می‏کنیم و وارد می‏شویم. باید با کشور برزیل روابط صمیمانه‏تری برقرار کنیم. آنها از خودمان هستند!

 

™      نزدیک کاخ سفید، یک هتل قدیمی هست به نام هتل Willard که لابی نسبتا بزرگی دارد. اتفاقا آنچه این هتل را معروف کرده، همین لابی آن است. سال‏ها پیش (نمی‏دانم دقیقا چند سال) رییس‏جمهوری وقت آمریکا، عصرها که می‏خواسته خستگی در کند، از کاخ سفید قدم‏زنان به هتل می‏رفته، در لابی می‏نشسته و یک قهوه سفارش می‏داده. بسیاری از مردم و صاحبان صنایع یا هنرمندان که مشکل داشته‏اند و دست‏شان به رییس‏جمهوری نمی‏رسیده، این ماجرا را می‏دانستند. آنها میزهای اطراف رییس‏جمهوری را رزرو می‏کردند و دوتا دوتا درباره‏ی مسایل مملکت طوری حرف می‏زدند که صدای‏شان به گوش رییس‏جمهور برسد و غیرمستقیم روی او اثر بگذارد. حتی بعضی‏ها هم پیشتر می‏رفته‏اند و مستقیم با خود رییس‏جمهور گفت‏وگو می‏کردند و اصطلاح «لابی کردن» دقیقا از همین‏جا ریشه گرفته است.

 

™      مدرسه‏ای مدرن، مهدکودک‏های پیشرفته، کتابخانه‏های موضوعی بزرگ، مزرعه‏های پربار ... همه این‏ها متعلق به قبیله‏ی سامی است. در مهدکودک قبیله، بچه‏ها علاوه بر اسم‏های معمولی، یک اسم سرخپوستی هم دارند؛ نیلوفر باغ، کوهستان خاموش، گل خودرو و ... مادربزرگ هر بچه دو روز در هفته باید همراه نوه‏اش به مهدکودک بیاید. او برای این همراهی از طرف قبیله پول دریافت می‏کند، اما در این دو روز ملزم است که با نوه‏ی خود به زبان سرخ‏پوستی سخن بگوید تا ارتباط نسل نو با ریشه‏های تاریخی‏اش از هم نگسلد.

 

+ منصور ضابطیان (1)

1)      مارک و پلو

ناز بالش

نازبالش

 

 

 

 

 

کتاب 126:

نازبالش

هوشنگ مرادی کرمانی

داستان‏های فارسی

نشر معین، چاپ اول، 1388

160 صفحه

 

 

 

 

 

به نظرم سه سال پیش بود که رفته بودم شهر کتاب نیاوران. هوشنگ مرادی کرمانی رو اونجا دیدم. احمقانه‏ترین رفتار ممکن رو اجام دادم. به عقلم نرسید یکی از کتاب‏هاشون رو بردارم و بدم برام امضا کنن. و حالا بعد از سه سال 4 تا کتاب هوشنگ مرادی کرمانی هدیه گرفتم که همه رو برام امضا کردن. جالب اينجاست كه همه رو با كمك اسم كتاب ها خيلي هوشمندانه نوشتند. از همين جا ازشون بسيار ممنونم و اميدوارم روزي بتونم حضوري تشكر كنم. از دوستي هم كه اين هديه ارزشمند رو به من دادند بسيار سپاسگزارم.

                                            ناز بالش - امضاي هوشنگ مرادي كرماني

(روناك ياريان عزيز اين نازبالش را در موقع خستگي به كار بريد - مرادي كرماني - تابستان ۸۹)

 

نمی‏دونم چه بلایی سر کودک درونم اومده. اصلا نتونستم با این کتاب ارتباط بگیرم. خیلی تخیلی بود. تخیل افسانه‏ای نه علمی.

 

™      هر آدمی، هر عکسی، هر گربه‏ای، هر درختی و دیواری داد می‏کشید که «مرا نگاه کن، مرا ببین، دقت کن، سرسری نگذر، شاید در من حکایتی باشد که زندگی را به تو بیاموزد.»

™      ...صدای زنگش بلند است. و گوش‏های اهالی روستا را کر می‏کند، همه از روستا فرار می‏کنند. چون وقت و بی‏وقت دانگ دانگ صدا می‏کند و نصفه شب مردم را بیدار می‏کند، تا صبح خوابشان نمی‏برد. بیدار که باشند دست به هزار کار ناباب می‏زنند...

اینجا که رسیدم یاد منطق مسوولین محترم افتادم که می‏گن سرعت اینترنت اگه بالا باشه مردم دست به کارهای بد می‏زنند. فردا پس فردا برق هم قطع می‏کنن می‏گن آدما تو روشنایی ممکنه کارهای ناباب بکنن!!!

 

این یکی بدون شرحه!

K        از هفته پیش تا حالا چهار تا بانک توی همین شهرک ساخته‏اند، همه‏ی دکان‏های بزرگ و دو نبش را می‏خرند و بانک درست می‏کنند.

 

 

 

 

+ هوشنگ مرادی کرمانی (2)

1)      پلو خورش

2)      نازبالش

 

جامعه شناسي خودماني (چرا درمانده ايم؟) 2

جامعه شناسي خودماني (چرا درمانده ايم)

 

 

 

کتاب 124:

جامعه شناسی خودمانی (چرا درمانده‏‏ایم)

حسن نراقی

مقاله‏های فارسی

نشر اختران، چاپ بیست و دوم، تابستان 1388

155 صفحه

 

 

بخش‏هایی از کتاب:

L من نمی‏دانم اگر این همسایه شرقی و دردکشیده‏ی ما افغانستان نبود، تکلیف روحیه‏امان چه می‏شد.

خب البته نکته‏ش اینجاست که دیگه حتی افغانستان هم خیلی مایه‏ی دلخوشی نیست.

از کتاب خلقیات ما ایرانیان مرحوم جمالزاده نوشته که:

K با همه قیافه که به خود می‏گیرند هیچ کار دنیا را به جد نمی‏گیرند مگر در سه مورد مخصوص، یکی شکم، یکی کیسه و یکی تنبان. وقتی پای این سه چیز به میان آید یوسف را به کلافی و خدا را به خرمایی می‏فروشند. چطور می‏خواهی دلم به حال این مردم دوز و کلکی مزاج نسوزد که برای حل و فصل معضلات امور و مشکلات دنیا تنها به سه طریقه معتقدند که عبارتست از "سرهم بندی"، "ماست‏مالی" و روش مرضیه‏ی "ساخت و پاخت". این هر سه از مبتکرات فکر بدیع و از کشفیات قریحه سرشار خودشان است و در این میدان الحق که گوی سبقت را از جهان جهانیان ربوده‏اند.

+ حسن نراقی (1)

1) جامعه شناسی خودمانی

جامعه شناسي خودماني (چرا درمانده ايم؟)

جامعه شناسي خودماني (چرا درمانده ايم)

کتاب 124:

جامعه شناسی خودمانی (چرا درمانده‏‏ایم)

حسن نراقی

مقاله‏های فارسی

نشر اختران، چاپ بیست و دوم، تابستان 1388

155 صفحه

چند پست پیش عاطفه برام پیام گذاشته بود و این کتاب رو پیشنهاد کرده بود. خودش هم داشت دادش که بخونم. بدک نبود. البته خوب بیچاره خودش گفته خودمانی دیگه... درست مثل وقتایی که با بچه‏ها نشستیم دور هم و جامعه و دولت و خودمون رو نقد می‏کنیم. همونجوریه کاملا. در مجموع کتاب جالبیه. اگه خیلی دنبال یه چیز شگفت‏انگیز راجع به جامعه‏مون و راه‏حل فوق‏العاده‏ای برای حل شدن تمام مشکلات در یک شب و نصفی نباشی، خوب خوبه.

کتاب در سال 80 نوشته شده و یه سری انتقادات به دولت ا.ص.ل.ا.ح.ا.ت گرفته. کاری ندارم چقدر درسته. به نظر خیلی هم بیراه نیست اما نمی دونم اگه سال 88 نوشته می‏شد چیا می‏خواست بنویسه!!!

فقط این که در حال حاضر که داریم بدجوری تاوان ناآگاه بودن جمع عمومی جامعه رو می‏دیم شاید برای جمع عمومی جامعه کتاب خوبی باشه. منظورم من و شمایی که با اینترنت سر و کار داریم نیست. منظورم اونایی هست که به جز صدا و سیمای دولت محترم به رسانه‏ی دیگری دسترسی ندارن.

نویسنده بعد از این کتاب، کتاب دیگری با نام "پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی" نوشته که عاطفه داره. ازش می گیریم می خونم می گم چه طوره.

از کتاب زیاد یادداشت برداشتم اما ترجیح می‏دم باقی این پست فقط فهرست مطالب را بیارم. چون خیلی خوب صفات ما ایرانیان رو بیان می‏کنه. نکته‏هاش باشه برای پست بعد.

فهرست مطالب:

· با تاریخ بیگانه‏ایم

· حقیقت گریزی و پنهان کاری ما

· ظاهرسازی ما

· قهرمان‏پروری و استبدادزدگی ما

· خودمحوری و برتری‏جویی ما

· بی‏برنامگی ما

· ریاکاری و فرصت‏طلبی ما

· احساساتی بودن و شعارزدگی ما

· ایرانیان و توهم دائمی توطئه

· مسوولیت‏ناپذیری ما

· قانون‏گریزی و میل به تجاوز ما

· توقع و نارضایتی دائمی ما

· حسادت و حسدورزی ما

· صداقت ما!

· همه‏چیز دانی ما

· و نمونه‏هایی دیگر از خلقیات ما

+ حسن نراقی (1)

1) جامعه شناسی خودمانی

زنان بدون مردان

زنان بدون مردان

کتاب 120:

زنان بدون مردان

شهرنوش پارسی‏پور

داستان فارسی

نشر نقره، چاپ اول، 1368

140 صفحه

چیزی که باعث شد این کتاب رو بخرم فیلم شیرین نشاط بود که از روی این کتاب ساخته شده. البته من فیلم رو ندیدم. اما خب زمانی که جایزه گرفت حتی تلویزیون خودمون هم به خاطر سبز پوشیدن عوامل فیلم، مراسم رو نشون داد.

از سال چاپ کتاب واضحه که از دستفروشی‏های انقلاب خریداری شده است!!!

در کل من آدم فمنیستی نیستم. من به برابری انسانها معتقدم و این که اگر خانوم‏ها به پایین‏تر بودن خودشون اعتقاد نداشته باشن نیازی هم به راه انداختن این جور چیزها نیست. برای این که بخوای فمنیست بشی اول باید قبول کنی که زن جنس دومه و حالا بخوای تلاش کنی که نباشه. من به اصل اولش اعتقاد ندارم.

نمی‏شه گفت کتاب فمنیستیه اما خب راجع به 5 تا زن هست: مهدخت، فائزه، مونس، فرخ‏لقا و زرین‏کلاه. اول زندگی تک‏تکشون رو بیان می‏کنه و بعد داستان طوری پیش می‏ره که همه با هم در داستان هستند.

تا چند فصل داستان‏ها خیلی واقعی است و شلوغی‏های سال 1332 را نشان می‏دهد اما به مرور با افسانه قاطی می‏شود و آخراش دیگه کلا افسانه‏ست. من رو یاد بعضی از داستان‏های صمد بهرنگی انداخت.

 پس مونس رفت و مدت یکماه خیابانگردی کرد. در روزهای نخست که رفته بود خیابان‏ها شلوغ بود و مردم مشغول زد و خورد و کشتن یکدیگر بودند. اندک اندک خیابان‏ها خلوت شد و مردم به خانه‏هایشان رفته و مشغول فکر کردن و اسف خوردن شدند. عده‏یی هم به زندان رفتند. عده‏یی هم شادمان بودند و در مجالس عدیده عرق و شراب می‏خوردند و می‏خندیدند. دختر نیمه‏جوان البته به مجالس نمی‏رفت، ولی در خیابان‏ها، از پشت پنجره‏های اتاق‏های مجالس رد می‏شد و به صدای خنده‏ها گوش می‏داد. شب‏ها هم کسی از خانه بیرون نمی‏آمد چون پاسبان‏ها اسم شب می‏پرسیدند. کم‏کم گذار مونس به کتابخانه‏های مقابل دانشگاه افتاد. چند روزی با حجب می‏ایستاد و به پشت جلد کتاب‏ها نگاه می‏کرد بدون آن که به خودش اجازه خواندن عنوان‏های آن‏ها را بدهد. بعد کم‏کم ترسش ریخت و شروع کرد به خواندن عنوان‏ها. عاقبت روزی و نه در ویترین کتابفروش که در بساط دست‏فروشان عنوان کتاب نظرش را گرفت:

«راز کامیابی‏های جنسی یا بدن خود را بشناسیم»


واژه نامه:

تخیدن:[ ت ِ دَ ] (مص ) مصدر منحوت از تخمق یا تخمگ ترکی ، خوردن (اهریمنی ). نفرین گونه ایست چون زهر مار کردن ، کوفت کردن : بِتِخ ؛ کوفت کن . زهر مار کن . تِخید؛ زهر مار کرد. کوفت کرد


+ شهرنوش پارسی پور (1)

1. زنان بدون مردان

بدون لهجه خنديدن

کتاب 119:

بدون لهجه خندیدن

فیروزه جزایری دوما

آرمانوش باباخانیانس

سرگذشتنامه آمریکاییان ایرانی‏تبار

نشر جمهوری، چاپ اول، 1389

144 صفحه

یه پنجشنبه که استاد از 2 بعد از ظهر تا 8 شب ما رو تو کلاس نگهداشته بود!!!! دیگه دم دانشگاه هیچ تاکسی نمونده بود. با دوستم اومدم تا میدون گلها (فاطمی)، به سرم زد که برم بدرقه جاویدان و این رو خریدم.

چند روز بعد سحر گفت: قراره کتاب جدید فیروزه جزایری دوما بیاد نمایشگاه کتاب. گفتم: خریدمش!!!

یه کم تو ضد حال زدن استادم. باور ندارین از ننه گلی بپرسین....

راستش یه کارایی هست که باید فقط یه بار انجام بشه، منتها موفقیت اولی باعث می‏شه فرد قید کلاس کار و اعتبار خودش و اینا رو بزنه و بخواد ورژن 2 کارش رو بده بیرون.

شاید اگر این کتاب قبل از "عطر سنبل، عطر کاج" نوشته شده بود همون موفقیت رو بدست می‏آورد اما در ادامه‏ی اون خیلی جالب نبود.

دوباره داستان زندگی فیروزه جزایری دوما، فقط این بار تکه تکه گفته شده و به صورت یکپارچه نیست. شاید بعد از نوشتن عطر سنبل عطر کاج خاطرات جدیدی یادش اومده و این رو نوشته. اگه با بدختی وقت پیدا می‏کنین که کتاب بخونین یکی از این دو تا کتاب پیشنهاد می‏شه نه هر دوش.

قسمت آخر کتاب اسمش اینه: "ده مورد بسیار مهمی که باید بدانید" و واقعا خوب بود. اینا فقط خلاصه‏ش هستند:

& برای موفقیت همیشه زمان و مکان وجود دارد.

&یادداشت‏هایی برای تشکر بنویسید.

&هنوز برای داشتن کارت اعتباری زود است. (از اونایی که اول خرج می‏کنید بعد پولش رو قسطی ازتون می‏گیرن. اینجا فکر کنم فقط پارسیان داره یا داشت. دیگه نمی‏ده به نظرم.)

&داوطلب! برای آنچه باور دارید یا از انجام آن لذت می‏برید، موسسه‏ای وجود دارد که از آن حمایت می‏کند و می‏تواند از کمک شما استفاده نمایید.

&همیشه یک کتاب برای مطالعه به همراه داشته باشید.

&رای بدهید.

&وقت کمتری صرف تماشای تلویزیون بکنید.

&مجبور نیستید همین حالا بدانید برای زندگی کردن چه می‏خواهید بکنید. 36 ساله بودم که دریافتم چه کاری می‏خواهم در زندگی انجام بدهم.

&خانم‏ها، اگر احساس می‏کنید که شما را به خاطر زیباییتان برای شغلی می‏خواهند، نپذیرید.

&از مسواک و نخ دندان به طور مرتب استفاده کنید.

+ فیروزه جزایری دوما (2)

1. عطر سنبل، عطر کاج

2. بدون لهجه خندیدن

در عمق صحنه

کتاب 118:

در عمق صحنه

فریبا وفی

داستان‏های کوتاه فارسی

نشر چشمه، چاپ سوم، بهار 1387

92 صفحه

وبلاگ نشر چشمه به مناسبت روز جهانی زن تو اسفند. یه فراخوان داده بود که کتاب‏هایی که در مورد زنان نوشته شده و نویسنده‏اش هم خانومه رو معرفی کنه. من تا به حال معرفی یکی دو تا کتاب رو برای نشر چشمه نوشتم و اونا هم لطف کردند و تو وبلاگشون استفاده کردن. این بود که تصمیم گرفتم خانم فریبا وفی رو مفصل با همه‏کتاباش معرفی کنم.

به نظرم خانم وفی نویسنده‏ایه که در مورد مسایل زنان خیلی خوب می‏نویسه.

رفتم و اون کتابایی رو که نداشتم خریدم و شروع کردم به خوندن. اما از اون جایی که همیشه وسواس دارم اینقدر طول کشید تا زمانش گذشت و وقتی نشر چشمه چیزی رو که می‏خواست جمع‏بندی کرد و تو وبلاگش گذاشت، دیدم فقط در حد یه اسم دادن بود و نتیجه وسواس من هم این بود که تو فهرستش اسمی از فریبا وفی نبود.

این کتاب یکی از اونهاست:

اولش که شروع کردم احساس کردم این داستان‏های کوتاه یه ربطی به هم دارن و آخرش معلوم می‏شه. اما اشتباه بود!!!

14 تا داستان کوتاه که هرکدوم 5 یا 6 صفحه بیشتر نیست. اغلب این جور کتاب‏ها رو می‏ذارم برای وقتایی که سرم شلوغه چون داستان‏هاش زودی تموم می‏شن. آخه اگه یه رمان دست بگیرم، هر شب هر چی فکر می‏کنم یادم نمی‏یاد شب قبل چی خوندم و داستان به کجا رسیده بود. تازگی اینجور شدم. یعنی دارم پیر می‏شم؟؟؟؟

· مادر پشت شیشه

· راحت شدی پدر

· برام بخون

· پس فردا

· گریه کن دایی

· دفتر خاطرات

· در عمق صحنه

· بمون نرگس

· حنا

· زندگی من

· سنگ دوسر

· مردی که گریه می‏کرد

· زن در ساحل

· با زندگی

از داستان مادرم، پشت شیشه:

۞به آبجی اشرف گفتم می‏رم خونه کتابامو بیارم. بهش دروغ گفتم. اگه می‏گفتم می‏خوام عکس مامانو از تو آلبوم وردارم نمی‏ذاشت. دهنشو کج می‏کرد و یه چیزی بهم می‏گفت. آخه مامان من زن بابای تونه. از وقتی هم مامان افتاده اون تو، چشم دیدنشو نداره. تازه‏شم نمی‏دونه مامان چطوری شده. یعنی می‏خوای از کجا بدونه. آدم باید بره و ببینه، اون وقت باور بکنه. وقتی مامانو گرفتن اشرف اومد خونه. دست منو گرفت و برد خونه‏شون...


واژه‏نامه:

قواد: [ ق َوْ وا ] (ع اِ) بینی و آن لغتی است حمیری . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (ص ) زن جلب . (منتهی الارب ). زن جلب و دیوث . (ناظم الاطباء). قرمساق و دیوث . (آنندراج ) :
گفت ای دغای ابله و قواد قلتبان .


+ فریبا وفی (۳)

1. پرنده من

2. در راه ویلا

3. در عمق صحنه

چسب زخم

چسب زخم

کتاب 115:

چسب زخم یا دنیای زندونی راهراهه

ابراهیم رها

کاریکلماتور فارسی

نشر حوض نقره، چاپ نخست، پاییز1388

94 صفحه

یه کتاب خیلی کوچیک 9*10 سانتی‏متری اما کاملا نماد جنبش سبز، روز راهپیمایی توپخونه (28 خرداد) که همه سیاه پوشیده بودند و فقط یه نماد سبز کوچیک داشتند. وقتی می‏ری جلو و می‏بینی نویسنده‏اش هم ابراهیم رهاست، مگه می‏شه نخریدش!!! حتی اگر بدونی توش هیچی نیست برای کمک به جنبش سبز باید خریدش. مثل آخرین آلبوم شجریان که خریدم و هنوز حتی لفافش رو باز نکردم!!!

به نظرم مقدمه رو خیلی خوب شروع کرده، یه جورایی عالی. اما خب تو کتاب خیلی خبری نیست. البته از اونجایی که اصلا دست نویسنده‏ها و ناشرها بسته نیست اون هم نویسنده‏هایی که طنز سیاسی – اجتماعی می‏نویسن، می‏تونید کلی بهش خرده بگیرید که این چه کتابیه!

از مقدمه:

۞در زندگی زخم‏هایی هست که آدم نمی‏تواند جایش را به کسی نشان دهد! به همین دلیل رویش چسب می‏زند. اساسا شاید درست‏تر باشد بگوییم در زندگی چسب‏زخم‏هایی هست که آدم روی زخم‏های ناجورش می‏زند.

"چسب‏زخم" بر همین اساس شکل گرفت! یعنی اصولا در طنز نوشتن، آدم به دوره‏هایی می‏رسد که فی‏الواقع نرسد بهتر است! مال وقتی است که یک فقره طنزنویس به زور هم که شده باید ادای فلاسفه یونان را دربیاورد و هی سعی کند به مخاطب بگویداز هر جمله‏ی بی‏ربطی منظوری داشته و از این دست اباطیل!

من طی این سال‏ها همه جور طنزی نوشته بودم، به عبارت صحیح‏تر، در این وادی هر جور شلنگ‏تخته‏ای انداخته بودم! در این میان، یکی از سخت‏ترین شکل‏های کاری همین شیوه‏ی نگارش "چسب‏زخم" بود. عبارت‏های کوتاهی که آدم باید تمام زورش را در آن‏ها می‏زد (یکی هم نبود بگوید چه کاریه!) و در یکی دو جمله حرفش را می‏گفت، هم به وجه طنز ماجرا می‏پرداخت، هم انتقاد می‏کرد، هم... خلاصه برای خودش زایمانی بود!

... خلاصه این شما و این "چسب‏زخم"، حسنش این است که تاریخ مصرف ندارد، اما کلی مصرف دارد! این روزها اگر دست و پای‏تان زخم و زیلی شد، چسب‏زخم به کارتان می‏آید، باور کنید! ابراهیم رها، آبان 1388

یکی از متن‏ها رو هم انتخاب کردم تا بدونید تو کتاب چی هست:

۞یه روز یه استادی یک ساعت و نیم درباره‏ی برتری علم بر ثروت برای دانشجوهاش سخنرانی کرد تا ثابت کنه علم خیلی بهتر از ثروته. صحبتش که تموم شد، گفت کسی سوالی نداره؟ یکی دستشو بلند کرد. استادبا خوشحالی گفت: بپرس عزیزم. دانشجو پرسید: استاد عمه داری؟

+ ابراهیم رها (1)

1) چسب‏زخم

برف و سمفوني ابري

برف و سموفوني ابري

کتاب 113:

برف و سمفونی ابری

پیمان اسماعیلی

مجموعه داستان فارسی

نشر چشمه، چاپ سوم، زمستان 1388

95 صفحه

با خودم قرار گذاشته بودم که تا مدت‏ها کتاب نخرم. آخه سرعت خریدنم از خوندنم بیشتر شده بود و عذاب وجدان داشتم!!! داشتم وبلاگ نشر چشمه رو می‏دیدم، دیدم جایزه گرفته و کوچیک هم هست. برای همین خریدمش.

بیوگرافی نویسنده توش نیست و من هم نگشتم اما ندیده پیداست که نویسنده یه ربطی به کُردها داره! کتاب یه جورایی تو ژانر وحشت به حساب می‏یاد و دقیقا از خصوصیت ترسناک بودن کردها برای همین منظور استفاده کرده. مثل سر بریدن و این حرفها. اکثرا هم داستان‏ها در کردستان یا کرمانشاه اتفاق افتاده‏اند. خوب هم بود. ترسناک بود واقعا...

(فقط بگم که من که خودم نصفم کُرده فکر می‏کنم کردها حد وسط ندارن یا خیلی مهربونن، خیلی! یا اگه پا رو دُمشون بذاری خیلی خشن. شاید سر هم بریدن؛ اما اگه باهاشون روراست باشی همه کاری برات می‏کنن)

کتاب از هفت تا داستان کوتاه تشکیل شده:

· میان حفره‏های خالی

· مرض حیوان

· لحظات یازده‏گانه‏ی سلیمان

· مردگان

· یک هفته خواب کامل

· یک تکه شازده در تاریکی

· گرای پنجاه و پنج درجه

در داستان لحظات یازده‏گانه‏ی سلیمان از سبک خاصی استفاده کرده، داستان از یازده گزارش و یا اعتراف راجع به یک قتل تشکیل شده. مثل یک پازل باید قطعات گم‏شده‏ی داستان رو تو گزارش‏های مختلف پیدا کنید. خوشم اومد.

دو داستان آخر: یک تکه شازده در تاریکی و گرای پنجاه و پنج درجه یه جورایی انتزاعی بودن و من خیلی سر در نمی‏یارم از این جور داستان‏ها.

در کل کتاب خوبی بود. کوتاه هم هست. اگه خوشتون نیاد خیلی چیزی رو از دست نمی‏دید.

از داستان لحظات یازده‏گانه‏ی سلیمان

۞جناب سرهنگ مهدی نراقی

ریاست محترم دایره‏ی پنجم جنایی تهران بزرگ

با سلام

احتراما، بنا به دستور سعی شده است مدارک اصلی مرتبط با قتل مرحوم کامران سهیلی به طور منظم و در پوشه‏ی پیوست به حضور ارسال گردد. پیرو دستور شفاهی آن جناب در ارتباط با بررسی دقیق گفته‏های صارم کیافر –مدرک پنجم- و موارد مشاهده شده توسط تیم جست و جو –مدرک هشتم- به اطلاع می‏رساند که در بعضی از گزارش‏ها به وجود تخته های چوب در آن ارتفاع از منطقه‏ی تخت سلیمان اشاره شده، ولی درباره‏ی فرد یا افرادی که تخته‏های چوب را به آن منطقه انتقال داده‏اند اطلاع دقیقی در دست نیست. جهت روشن شدن موضوع، در مدرک نهم بخشی از یک گزارش تاریخی آورده شده که به وجود تخته در منطقه‏ی قله‏ی تخت سلیمان اشاره دارد. از این رو با در نظر گرفتن این حقیقت که رازان علایی از این تخته‏ها برای برپایی آتش استفاده نکرده –مدرک هشتم- هنوز معلوم نیست که ادعای آقای صارم کیافر مبنی بر مشاهده‏ی آتش در آن منطقه بر چه پایه استوار است.

با تشکر

حسین کرمی

بیستم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

دو داستانش به کوهنوردی مربوط می‏شد كه دو تا کلمه جدید یاد گرفتم، اما نمي دونم يعني چي. كسي هست كمك كنه؟

بیواک:

یومار:

با تشكر از آقا يا خانوم اسلامي: یومار یه ابزاره برای صعود به وسیله طناب. با دست میگیری، روی طناب میلغزونی بالا بعد گیر میکنه پایین نمیاد بعد همینجور میری بالا. البته نوع پاییش هم هست.
بیواک یعنی شب موندن توی کوه به صورت کاملا یه هویی. یعنی از قبل برای شب موندن برنامه نداشتی ولی یه جوری شده که نمیتونی برگردی و باید با حداقل امکانات مثلا یه کیسه خواب معمولی شب رو صبح کنی.

+ پیمان اسماعیلی (1)

1) برف و سمفونی ابری


علت نبودنم اين همه مدت بسته شدن هر چي سايته كه مي شد عكس آپلود كرد!

ادب مرد به ز دولت اوست تحرير شد

ادب مرد به ز دولت اوست تحرير شد

کتاب 110:

ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد

ایرج پزشک‏زاد

داستان‏های فارسی

انتشارات صفی‏علیشاه، چاپ سوم، مرداد 1354

156 صفحه

‏مدت‏ها دنبالش بودم. هر دفعه که پشت جلد کتاب "دایی‏جان ناپلئون" و "ماشاالله خان در دربار هارون‏الرشید" رو می‏دیدم، یادم می‏افتاد که من هنوز این رو نخریدم. دستفروشی‏های انقلاب هم نداشتن. اما یهو اومد و بعد از اون هم زیاد شد.

در واقع نمایشنامه‏است. به قول خودش "کمدی در سه قسمت با یک مقدمه و یک موخره"

یه قشون شخصیت داره. اما مهم‏ترینش یکی آقای علیزاده‏س که یک کارمند معمولیه و یکی هم شیطان که در دو نقش بازی می‏کنه. ماجرا از این قراره که شیطان با لباس مبدل اومده و می‏خواد پیشنهاد یه رشوه‏ی درست حسابی (20میلیون!!! سال 54، تصورش هم نمی‏شه کرد) به آقای علیزاده بده تا از راه به درش کنه و اما آقای علیزاده زیر بار نمی‏ره. از اون جایی که شیطان فکر می‏کنه آقای علیزاده به خاطر این قبول نمی‏کنه چون مزه پول زیر دندونش نرفته، یه شرایط خیالی براش به وجود می‏یاره که داره تو پول غلت می‏زنه و همه چی داره و تازه خودش هم در خدمتش کار می‏کنه تا راضی بشه ....

بد نبود اما به پای دایی جان ناپلئون نمی‏رسه خب!!!

ایرج پزشک‏زاد (2)

1) پسر حاجی بابا جان

2) ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد

كي بود رفت زير ميز؟

كي بود رفت زير ميز؟

 

 

 

کتاب 80:

کی بود رفت زیر میز؟

منوچهر احترامی

داستان کوتاه طنز، ۴۵ صفحه

نشر گل آقا، چاپ دوم، 1387

 

 

 

 

 

خب این هم اولین ره‏آورد نمایشگاه کتاب امسال. البته بگم که من همین دیروز رفتم نمایشگاه و رفته بودم که غرفه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو ببینم و یاد قدیما کنم که به دلیل ازدحام حتی یه قفسه‏ش هم نتونستم ببینم. نتیجتا به دو سه تا انتشارات معروف (نشر شهر[*]، چشمه، مرکز، ثالث، قطره، گل‏آقا و علم) سر زدم و 7- 8-10 تایی کتاب خریدم و دمم رو گذاشتم رو کولم و عطای نمایشگاه رو به لقایش بخشیدم و کتاب خریدن رو گذاشتم واسه همون پرسه‏های انقلاب.

توضیح خاصی برای این کتاب ندارم. همش از معرفی اولش معلومه و مخصوص گروه سنی ب و ج هستش. داستان شیطنت‏های یه سری پسر بچه دبستانی توی مدرسه‏ست.

تصویرگریش خیلی خوبه و کار آقای سلمان طاهری است. کمتر تصویرگر ایرانی دیدم که این قدر کارش خوب باشه.

 

۞قورباغه در کلاس

 

۞قورباغه توی کلاس ورجه ورجه می‏کرد.

آقای افتخاری گفت:«قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.»

قاسم گفت: «آقا اجازه؟ ما از قورباغه می‏ترسیم.»

آقای افتخاری گفت: « ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون.»

ساسان گفت: «آقا اجازه؟ ما هم می‏ترسیم.»

آقای افتخاری گفت: «بچه‏ها! کی از قورباغه نمی‏ترسد؟»

من گفتم: «آقا اجازه؟ ما نمی‏ترسیم.»

آقای افتخاری گفت: «کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.»

گمان می‏کنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا می‏دانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟

 

+ منوچهر احترامی (3)

1)      حسنی نگو یه دسته گل

2)      دزده و مرغ فلفلی

3)      کی بود رفت زیر میز؟



[*]  نشر شهر همونيه كه كتاب‏هاي مترو چاپ مي‏كنه. يه سري بهش زدم و شماره‏هايي كه نداشتم خريدم. سعي مي‏كنم از اين به بعد هر هفته از يه كتاب مترو هم بنويسم.

 

در راه ويلا

در راه ويلا

 

 

 

 

 

کتاب 79:

در راه ویلا (مجموعه داستان)

فریبا وفی

نشر چشمه، چاپ اول، زمستان 1387

 

 

تازگی‏ها نمی‏دونم چرا وقتی کتاب تموم می‏شه و می‏خوام جاهایی که یادداشت کردم بنویسم، می‏بینیم همچینم انتخاب جالبی نبوده و بی‏خیال خیلی‏هاش می‏شم.

104 صفحه داره که از 9 تا داستان تشکیل شده که در نتیجه هر داستان بیشتر از 10-12 صفحه نمی‏شه.(فکر کنم وبلاگم رو با گزارش‏های آماری کارم اشتباه گرفتم! دفعه بعد براتون نمودار هم می‏کشم احتمالا.)

  • در راه ویلا
  • هزارها عروس
  • دهن کجی
  • کافی شاپ
  • حلوای زعفرانی
  • آن سوی اتوبان
  • گرگ‏ها
  • روز قبل از دادگاه
  • زنی که شوهر داشت

از همه‏ی داستان‏ها جالب‏تر به نظرم هزارها عروس بود. یه حس عجیب غریبی به آدم می‏ده.

در راه ویلا، مشکل همه‏ی اوناییه که باید از مادر یا پدر پیرشون مراقبت کنند و خواهر و برادرهای بی‏فکر و از زیر بار مسوولیت دررو دارند.

 

۞دنبال افشین رفت تو و پشت در ایستاد. قلبش تند می‏زد. بوی آشنای خانه دیوانه‏اش کرد. چشمش افتاد به پرده‏های نباتی رنگ چین‏دار و احساس راحتی کرد. انگار ایستادن در آن‏جا طبیعی‏ترین حالت بود. یادش رفت آن‏همه جنگ و گریز برای چه بوده. از خودش لجش گرفت و اخم‏آلود نگاه کرد به مرد که یعنی می‏تواند حرفش را بزند و همان لحظه متوجه شد که ناممکن است. دست‏هایش به آنی سرد و نمناک شد و به سمت در چرخید.

شیر آب را بی‏خودی باز کرد و بست و خدا خدا کرد مادرش چیزی نپرسد. چه‏طور می‏توانست بگوید که در آن لحظه همه‏دنیا از حرکت ایستاد تا آن دو بچرخند، بی‏حرف و دلیل. در آن لحظه همه‏چیز از ذهنش غیب شد. در توفانی که به راه افتاد هر دو غرق شدند، توفانی که این بار به نظرش غامض نبود، نرم و تپنده بود. صدای افتادن دکمه‏بلوزش را شنید، ولی نتوانست دنبالش بگردد. خودش را سپرد به دست گردبادی که پرده و چیزهای دیگر اتاق را در چرخش دیوانه‏واری وارونه می‏کرد.

 

۞فکر کرد چرا به زن اجازه نداده بود او هم واقعیت زندگی او را ببیند. گذاشته بود درباره‏ی آرامش خانه‏اش افسانه‏سرایی کند و آن را آرزو بکند. چرا نگفته بود اشیای بی‏جان جای خالی هیچ انسانی را پر نمی‏کند و سکون عقیم و خاموش خانه بیشتر وقت‏ها حالش را به‏هم می‏زند. یادش آمد بعضی شب‏ها درست چند ثانیه بعد از خاموش کردن چراغ خواسته بود همه‏ی دارایی‏اش را با حضور و عاطفه‏ی دیگری تاخت بزند.

 

+ فريبا وفي (۲)

1)      پرنده من

2)      در راه ويلا

 

2- جديدترين آيين نامه راهنمايي و رانندگي

"2- جديدترين آيين نامه راهنمايي و رانندگي!"كاري از "علي درخشي"

اين هم شماره 2 كتاب مترو!

اين يكي هم از ۴ فصل تشكيل شده است:

۱- آشنايي با بعضي از علايم راهنمايي و رانندگي

۲- رعايت حق تقدم

۳- در چه جاهايي مي توان توقف كرد

۴- توصيه هاي ديگر.

كتاب مترو

كنار درياچه نيمكت هفتم 2

"کنار درياچه نيمکت هفتم" نوشته‏ي "فرهاد حسن زاده"

از داستان جزيره‏هاي پنبه‏اي

... نمي‏دونم, هيچ نمي‏دونم. تو جزيره‏ي کوچيک خودم غلت که مي‏زنم, زير نور مرده‏ي چراغ خواب, مامان رو مي‏بينم که نزديکم خوابيده ولي انگار خيلي دوره, اون‏قدر دور که از حرصش روزي صدبار آرزوي مرگمو مي‏کنه. اون‏قدر دوره که مي‏ترسم بپرسم اين موج دردي که تو سينه‏هام چرخ مي‏زنه مال چيه؟ حالا اونم تو جزيره‏ي پنبه‏اي خودش خسته خوابيده و سميه با لباي کوچولوش داره به سينه‏ي بدون شيرش مک مي‏زنه, شايد چيزي ته دلش رو بگيره. مثلا به اين سينه خشک يه روزي من مک مي‏زدم, بعد نوبت مستوره و منصوره شد. حالا که نوبت به اين طفلک رسيده, هيچي نداره. هيچي! مامان مي‏گه: "همه‏اش تقصير تو دختر گيس‏بريده‏اس! از حرص کاراي توئه که شيرم خشکيده ."

نمي‏دونم. هيچ نمي‏دونم گناهم چيه! دست مي‏کشم به سينه‏هاي کوچيک خودم, کاشکي شير داشتم و مي‏دادم سميه بخوره. موهاي کم‏پشت سميه رو ناز مي‏کنم. با چه آرامشي خوابيده, آرامش, چيزي که من ندارم. چيزي که از وقتي حس کردم دارم عوض مي‏شم, از من قهر کرد و رفت. ....

كنار درياچه نيمكت هفتم 1

كنار درياچه نيمكت هفتم

"کنار درياچه نيمکت هفتم" نوشته‏ي "فرهاد حسن زاده"

فرهاد حسن‏زاده رو من با ستون سه سوت دوچرخه شناختم. براي نوجوانان مي‏نويسه. يه کتاب ديگه ازش خوندم به اسم در روزگاري كه هنوز پنجشنبه و جمعه اختراع نشده بود. ولي اين رو بيشتر دوست دارم. 7 تا داستان کوتاه راجع به مسايل و مشکلات نوجوانان داره.

از داستان مثل همه خرگوش‏ها

... مرد از ته مغازه, از قفسي کوچک, خرگوش قهوه‏اي رنگي بيرون آورد و رو به پسر گفت: "اين حيووني واسه خودت, پولشم نمي‏خواد بدي. مفتکي!"

نگاه پسر بين خرگوش قهوه‏اي و مرد سرگردان بود:"ببخشيد چرا مفتکي؟"

مرد به پشت رانش کوبيد و با خنده گفت"حيووني استخوون پاش از لگن مگن شيکسته. نه به داره, نه به باره, يعني نه خوب مي‏شه, نه گوشت و دمبه داره. ببرش که راست کار خودته. فقط يه شرط داره."

- چه شرطي؟

- شرطش اينه که بازم بياي اين‏جا.

زن قناري‏هايي را نشان داد:"آقا اينا چند قيمته؟"

- الان خدمت مي‏رسم آبجي.

پسر خرگوش را گرفت. خرگوش نمي‏لرزيد. حالا او بود که مي‏لرزيد. در حالي که خرگوش قهوه‏اي را نوازش مي‏کرد, اول لب هايش لرزيده بود. بعد شانه‏هايش. سعي کرد نلرزد. سعي کرد آرام باشد و حرفش را بزند: "لازم نکرده! من همين خرگوش لنگ استخوان شکسته رو پنج هزار تومن مي‏خرم. فهميدي؟"

لرزشش بيشتر شده بود:" فهميدي؟ پنج هزار تومن.

پ.ن: فرهاد حسن زاده

مثل همیشه نیست 2

کتاب ۱۸:

فقط

زني عاشق مردي شد. با او ازدواج کرد. اما کارش به اختلاف کشيد. خواست طلاق بگيرد.

گفتند: نمي‏شود, تو فقط مي‏تواني شوهر کني.

مثل هميشه نيست ۱

بازي عروس و داماد

كتاب ۱۹:

"بازي عروس و داماد" نوشته‏ي "بلقيس سليماني"

بالاخره منم اين کتاب جديد رو خريدم. راستش يه عده؟؟؟ اعتراض کردن مگه تو قرار نبود کتاب‏هاي قشنگ رو معرفي کني. منم گفتم يادم نمياد همچين چيزي گفته باشم... من فقط گفتم کتاب‏هايي رو که مي‏خونم معرفي مي‏کنم. من تمام تجربه‏ام رو قسمت مي‏كنم نه خوباش رو.

اين کتاب يه عالمه!!! داستان کوتاه داره که خيلي هم روان و در باره مسايل امروزه جامعه‏ست. تقريبا 100 صفحه هم بيشتر نيست. خوندنش کار يکي دو ساعته. اولش خيلي خوشم اومد. شايد تا بيست-سي تا داستان اول خيلي خوب بود اما بعدش ديگه بس بود. شايد اگه كنار هم نبودن ميشد از همش لذت برد. اما به نظر من يکم سياهه. آره شايد حقيقته. اما حقيقت تلخ و شيرينه. اين همش تلخي‏هاشو گفته. به مذاق من جور نيست. البته هوشنگ مرادي کرماني, علي‏اشرف درويشيان, و حتي صمد بهرنگي هم تلخ مي‏نويسن, اما اين يه جورايي بدبينانه بود! فرقش اينه. به هر حال حتما بخونيدش.

مونده بودم کدوم داستانش رو بنويسم, که اين سريال ساعت شني باعث شد اين رو انتخاب کنم.

سند آزادي

همه چيز از زايمان مادر مينا شروع شد. مينا صاحب يک داداش کوچولو شده بود و براي بچه‏هاي کلاس شيريني آورده بود. خانم کلاس اول خودش را موظف ديد در پاسخ يکي از بچه‏ها, که بچه را از کجا آورده‏اند, درباره‏ي بارداري و زايمان ساده و مفصل توضيح بدهد. رعنا که به خانه آمد, سرش را روي شکم برآمده‏ي مادرش گذاشت و با داداش کوچولويش سلام و احوالپرسي کرد.

مادر زايمان کرد, اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت, و به رعنا گفت داداش کوچولوش مرده است.

پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد. رعنا از هر دري براي پدرش حرف زد, و از مرگ داداش کوچولويش.

مرد دو هفته بعد از آزادي, زنش را خفه کرد. يک ماه بعد فهميد پولي که با آن رضايت شاکيانش جلب شده, ثمره‏ي اجاره‏‏ي رحم زنش به يک زوج بدون بچه‏ي پولدار بوده است.

پ.ن: شايد ديرتر باز هم چند تا از داستان هاش رو بنويسم.

مثل همیشه نیست

كتاب ۱۸:

"مثل هميشه نيست" نوشته‏ي "اردلان عطارپور"

يه مجموعه داستان خيلي کوتاه طنز.

چاي

تنها هستم. اما زياد به ديدنم مي‏آيند. در اتاق پذيرايي مي‏نشينيم و صحبت مي‏کنيم. هميشه هم برايشان چاي مي‏آورم. بعضي‏ها ميل ندارند. خجالت مي‏کشند نخورده بروند. تا فرصتي پيدا مي‏کنند پاي گلدان خالي مي‏کنند. براي همين گل من به چاي عادت کرده. آب که مي‏دهم برگهايش پژمرده مي‏شود. بيشتر عصرها چاي درست مي‏کنم و با هم مي‏خوريم.

پلو خورش

كتاب ۱۷:

"پلو خورش" نوشته‏ي "هوشنگ مرادي کرماني"

خب اين داغ‏ترين کتاب هوشنگ مرادي کرمانيه! از تضاد طرح روي جلدش خوشم مي‏ياد. اين کتاب مجموعه داستان‏هاي کوتاه دو – سه صفحه‏ايه. شايد انتظار آدم از هوشنگ مرادي کرماني يه چيز ديگست؟! نمي‏دونم! به نظرم در حد و اندازه‏هاي هوشنگ مرادي کرماني نبود.

يکي از داستان‏هاش رو بيشتر از همه دوست داشتم. اين رو:

توت

نيما و ماني زير درخت توت ايستاده بودند. سرشان را بالا گرفته بودند, توت‏هاي رسيده و سفيد و درشت را نگاه مي‏کردند. آب دهانشان راه افتاده بود. به درخت سنگ زدند که توت بريزد, نريخت. توت‏ها تازه رسيده بودند, بندشان محکم بود و شاخه‏ها را چسبيده بود.

نيما کفش‏هايش را کند, جوراب‏هايش را در آورد. تنه‏ي درخت را گرفت, عين گربه, با سختي و سماجت خود را بالا کشيد, هي ليز خورد و هي ليز خورد. اما از پا ننشست. عرق ريخت و به پوست سفت و ناجور و ترک ترک شيارهاي زمخت و سخت درخت چنگ زد و پا گذاشت. کف دست‏ها, انگشت‏ها و کف پاهايش زخم شد و سوخت. اما, به روي خودش نياورد. ماني نگاهش مي‏کرد.

- مي‏افتي بيا پايين. اگر بيافتي مامان ناراحت مي‏شود.

نيما به حرفش گوش نکرد. همچنان بالا رفت, رفت تا دستش به اولين شاخه رسيد. شاخه را چسبيد خود را بالا کشاند. پايش را روي شاخه گذاشت, دست دراز کرد و توتي چيد و خواست براي ماني بياندازد. پايين را نگاه کرد ماني نبود. رفته بود پيش مادر:

- مامان, مامان, نيما رفته روي درخت دارد توت مي‏خورد.

دست مادر را کشيد و آورد زير درخت, اشاره کرد و نيما را نشان داد.

- ببين مامان, نيما رفته است بالا و دارد توت مي‏خورد.

مادر نيما را نگاه کرد, اول ترسيد که نيما بيفتد. اما کم‏کم از شجاعت و همت او خوشش آمد. رو کرد به ماني:

- خب, تو هم برو بالا توت بخور. بزرگ شدي, تصميم بگير, نترس.

نيما از بالاي درخت توت‏هاي تو مشتش را به ماني نشان داد و با دهان شيرين شده از توت گفت:

- اين‏ها هم مال تو, براي تو و مامان چيدم.

خم شد و توت‏ها را توي دست مادر ريخت. مادر توت‏ها جلوي ماني گرفت:

- بيا بخور.

- نه نمي‏خورم. توت‏هايي که نيما چيده دوست ندارم.

- پس خودت برو بالا, بچين و بخور.

- نمي‏توانم.

مادر زير بغل‏هاي ماني را گرفت, کمکش کرد که برود بالاي درخت. ماني پاهايش را تکان داد و گفت:

- مرا بگذار زمين. مي‏ترسم بالا بروم. نمي‏خواهم به من کمک کني.

مادر ماني را گذاشت زمين. شاخه‏ي پايين درخت را خم کرد و رو به روي صورت ماني گرفت. شاخه چند توت درشت و رسيده داشت.

- خودت توت بکن و بخور. اين جور راحت است.

ماني شانه بالا انداخت و پا به زمين کوفت:

- نمي‏خواهم.

مادر گفت:

- خودم برايت مي‏چينيم. خوب است؟

- نه, نمي‏خواهم تو برايم توت بچيني.

مادر, که از دست ماني کلافه شده بود, گفت:

- توتي که نيما بچيند, دوست نداري. به خودت زحمت نمي‏دي که از درخت بالا بروي. توتي هم که من بچينم, قبول نداري. توت آماده را هم که نمي‏چيني. اصلا تو چه مي‏خواهي؟

ماني سرش را بلند کرد. توت خوردن نيما را ديد و گفت:

- مي‏خواهم نيما بيايد پايين. توت نچيند. توت نخورد.

- همين؟

- همين.

مادر به ماني نگاه کرد. هيچ نگفت. دلش به حال او سوخت. راهش را کشيد و رفت.

ماني زير درخت نشست. زانوهايش را بغل گرفت. به درخت تکيه داد و زار زد.

جوانمرد، نام ديگر تو!

كتاب ۱۳:

"جوانمرد, نام ديگر تو" نوشته "عرفان نظر آهاري"

هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معطل است. دستي بايد تا معجزه‏ها را فرود آورد و آن دست جوانمرد است.

عرفان نظرآهاري رو نگاری به من معرفي کرد, خب اون هم حتما از دوچرخه (ضميمه هفتگي همشهري). اين اولين کتابي نيست که از عرفان نظرآهاري خوندم, کتاب‏هاي ديگه كه ازش خوندم مجموعه‏هاي کوچيک شعره. راستي همونطور که گفتم کريستين بوبن يه آقاهه, نه خانوم؛ بايد بگم عرفان نظرآهاري هم خانومه, نه آقا!

با وجود اين که درسته که مي‏گن

گيرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل

اما خيلي خوشحالم که نزديک جايي به دنيا اومدم که يه زماني شيخ ابوالحسن خرقاني اونجا زندگي مي‏کرده. شايد تا به حال اسم اين عارف بزرگ به گوشتون نخورده باشه. خانوم نظر آهاري اين کتاب رو براي ما به زبان ساده طوري نوشتن که ما هم سر در بر بياريم و اين عارف بزرگ رو بشناسيم. از زبان خودشون بگم که:

{ و اين چهل روايت اما, چهل واگويه است از آنچه درباره‏ي شيخ آمده است. در "نورالعلوم" و در "تذکره‏الاوليا". چهل روايت از جوانمردي. که جوانمرد نام ديگر اوست. نام ديگر شيخ ابوالحسن خرقاني.

{ مي‏گردم و مي‏روم, آنقدر تا به عياران مي‏رسم. نه به اين عيار که معنايش چابک و چالاک است. به آن عيار مي‏رسم که نامش از يار مي‏آيد و مرامش از ياري. آن ايار که به نور و نار سوگند خورد و به مهر و ماه ... "سربداران" نيز از عياران بودند ... "اخيان" نيز نام ديگر جوانمردان بود... او نيز خودش را جوانمرد مي‏دانست و مي‏گفت که نامش "لوتي" است.

{ هزار و اندي سال پيش مردي که نامش بايزيد بسطامي بود, بر سر تپه‏اي ايستاد و حضوري را سرخوشانه بوييد... بايزيد گفت من بوي مردي را از اين ده مي‏شنوم. مردي که پس از ما خواهد آمد به درجه از ما پيش است.

{ چون محمود به زيارت شيخ آمد, رسول فرستاد که شيخ را بگوييد که سلطان براي تو از غزنين بدينجا آمد, تو نيز براي او از خانقاه به خيمه درآي. و رسول را گفت اگر نيايد اين آيت بر خوانيد که خدا فرمود: اي آنان که ايمان آورديد, فرمان بريد خدا را و رسول را و اولياي امر از خودتان را. رسول پيغام بگذارد. شيخ گفت: مرا معذور داريد. اين آيت برو خواندند. شيخ گفت: محمود را بگوييد که چنان در "فرمان بريد خدا" را" مستغرقم که در "فرمان بريد رسول را" خجالت‏ها دارم, چه رسد به "اولياي امر را".

{ راهي که به بهشت مي‏رود, نزديک است. من به آن راه دور دست مي‏روم, راهي که تنها به خدا مي‏رسد ...

بر سر در خانقاه اين عارف بزرگ يه شعر از خودش نوشته بودند که:

هر که در اين سراي درآيد, نانش دهيد

نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد

چه آنکس که در درگاه حق‏تعالي به جان ارزد

البته که بر خوان بوالحسن به نان ارزد

پ.ن: ابوالحسن خرقاني در روستايي به نام خرقان در نزديکي شهرستان شاهرود زندگي مي‏کرده و مقبره‏اش هم در همان‏جا قرار دارد.

1- یک کلبه‏ی درویشی داریم, در خدمتتان باشیم!

كتاب ۱۱:

"1- يک کلبه‏ی درويشي داريم, در خدمتتان باشيم!" نوشته "شهاب جعفر نژاد"

نمي دونم چقدر مترو سوار مي شيد! نمي دونم اگر هم سوار مي شيد تا حالا شده تو ايستگاه‏هاي مترو به کتابفروشي هاي کوچيکي که بعضي‏هاشون فقط يه ميز و صندلي خاليه بر بخوريد يا نه!

حدود يک سال پيش, براي اولين بار من تو مترو اون هم تو ايستگاه سرسبز, کتاب مترو رو ديدم, اون موقع تا شماره 5 چاپ شده بود و برنامه اين بود که هفته‏اي يه شماره از اين کتاب‏ها چاپ بشه.

کتاب‏هاي مترو کتاب‏هاي کوچيکي هستند تقريبا مربع شکل با ابعاد 5/15 * 15 سانتي‏متر که بيشتر از عکس و کاريکاتور پر شده‏اند تا متن و توضيح و در يک سفر با مترو به راحتي و سرعت خونده مي‏شن. اغلب هم طنز هستند با موضوعات اجتماعي. هر بار يه موضوع, يه نويسنده, يه گرافيست يا يه کارکاتوريست, اين مجموعه را کار مي‏کنه و نشر شهر هم به چاپ مي‏رسونه. قيمتشون هم‏ جلدي 200 تومنه. نکته جالب اين که تا جايي که من تحقيق کردم هيچ جا به جز ايستگاه‏هاي مترو هم به فروش نمي‏رسه, حتي در نمايندگي‏هاي خود نشر شهر! البته تو نمايشگاه کتاب امسال غرفه داشتند و مي‏فروختن.

حالا شماره يک اين مجموعه درباره خونه و بي خانمانيه. با مزه‏ست که اين کتاب فسقلي چهار فصل داره:

1- پيدايش خانه

2- شهر نشيني

3- در جستجوي خانه

4- به اميد خانه‏دار شدن

همونطور که گفتم اين کتابها بيشتر تصوير تا متن و خب نمی‏شه بدون عکس جمله‏اي ازش نوشت, به همين خاطر براي کتاب‏هاي مترو به جاي جمله, صفحات منتخبشون رو مي‏ذارم تا ببينين.

عطر سنبل ، عطر كاج

كتاب ۹:

"عطر سنبل, عطر کاج" نوشته "فيروزه جزايري دوما" ترجمه‏ي "محمد سليماني‏نيا"

فيروزه جزايري اهل آبادان, وقتي يه دختر بچه هفت ساله بوده که با خونواده‏ش ميره آمريکا براي زندگي! بعدها با يه آقاي فرانسوي به اسم فرانسوا دوما ازدواج مي‏کنه و مي‏شه فيروزه جزايري دوما! تصميم مي‏گيره راجع به زندگيش تو آمريکا و اتفاق‏هاي جالب که به خاطر ايراني بودنش براش رخ داده يه کتاب بنويسه و نوشته. کتاب به انگليسي نوشته شده و اسم کتاب در اصل Funny in Farsi است, اما مترجم اسم با مسمايي براش انتخاب کرده. سنبل, سمبل سال نو ما ايراني‏ها و کاج سمبل سال نو مسيحي‏ها.

داستان, خيلي دلنشينه. متن روان و سريعي داره, شروع به خوندن که مي‏کنيد تا تمومش نکنيد کتاب رو زمين نمي‏گذاريد. Reading

{ «[پدرم] درباره آمريكا با همان لحني صحبت مي‌كرد كه كسي از اولين عشقش بگويد. براي او آمريكا جايي بود كه هركس بدون توجه به اينكه قبلاً چه كاره بوده، مي‌توانست آدم مهمي شود. كشوري مهربان و منظم، پر از توالتهاي تميز. جايي كه مردم قوانين رانندگي را رعايت مي‌كردند... سرزمين موعود. براي من هم آمريكا جايي بود كه همه جور لباس باربي پيدا مي‌شد.»

{ يك روز يكي از همسايه‌ها گفت ايران را مي‌شناسد، چون فيلم لورنس عربستان را ديده است!...يكي ديگر از همسايه‌ها به ما گفت گربه‌هاي شما خيلي خوشگل هستند... اين براي ما تازگي داشت. تنها گربه‌هايي كه در كشورمان ديده بوديم گربه‌هاي ولگرد و گري بودند كه آشغالهاي جلو خانه مردم را مي‌خوردند. از آن به بعد وقتي مي‌گفتم ايراني هستم، اضافه مي‌كردم «كشور گربه‌هاي پرشين» كه تأثير خوبي روي مردم مي‌گذاشت.

اين هم پاراگراف پاياني کتاب که خيلي ازش خوشم مي‏ياد:

(قبلش بايد توضيح بدم که داستان به اينجا رسيده که پدر فيروزه تو آمريکا بازنشست شده, و حالا سالي يک بار مياد ايران و کلي لذت مي‏بره از اين که با يه حقوق بازنشستگي که تو آمريکا هيچ ارزشي نداره, تو ايران در بهترين هتل‏ها اقامت مي‏کنه و انعامي به پيشخدمت‏ها مي‏ده که تا حالا تو عمرشون نگرفتند.)

{ بعد از آخرين سفرش از او پرسيدم: آيا برايش سخت نبوده که به آمريکا برگردد, جايي که با ثروتمند بودن خيلي فاصله دارد. گفت ولي فيروزه من اينجا هم ثروتمندم, فقط پول زياد ندارم.

كيميا خاتون

كتاب ۸:

"كيميا خاتون" نوشته‏ي "سعيده قدس"

كتابي از شبستان مولانا! قصه زندگي دنيايي جلال‏الدين رومي. به نظرم براي همه جالبه كه بدونن عرفا و بزرگان هر كدوم با مسايل دنيا چطور برخوردي داشتند. اين كتاب كه حاصل تحقيقات خانم قدس است، به صورت يك رمان زيبا و دلنشين از زبان دختر همسر مولانا، همون كيميا خاتون نوشته شده. اين جوري بگم مولانا خودش دو تا پسر داره كه همسرش مي‏ميره، بعد با يه خانومي ازدواج مي‏كنه كه اون هم همسرش فوت كرده و يه دختر داره و يك پسر. از يه جاي داستان هم سر و كله‏ي شمس پيدا مي‏شه و تمام زندگي اونها رو بهم مي‏ريزه. پس تو اين كتاب دنبال مفاهيم عرفاني نباشيد!

من كه بعد از خوندن اين كتاب كلي نظرم راجع به شمس و مولانا عوض شد. نظر شما چيه؟

سمفوني مردگان

كتاب ۵:

"سمفوني مردگان" نوشته‏ي "عباس معروفي"

تابستان 83 مي‏رفتم سايپا كارآموزي، بعد از ظهرها كه برمي‏گشتم تو خوابگاه سمفوني مردگان مي‏خوندم. تخت كنار پنجره، طبقه چهارم، بلوك 2، دانشگاه علم و صنعت! خيلي كيف كردم.

به جز خود داستان، چيزي كه جالب بود اين كه داستان توي اردبيل اتفاق افتاده و نزديك اونجا هم ظاهرا درياچه‏اي هست به اسم "شورآبي". داستان پر است از كلمه "شورابي". درياچه شورابي، قهوه‏خانه شورابي و ... . و با هر شورابي من ياد عليرضا مي‏افتادم، دوره‏اي بود كه عليرضا بيشتر به نظرم شورابي بود تا عليرضا. عليرضايي كه چند تا ساختمون اون‏ورتر داشت رو پروژه پايانيش كار مي‏كرد.

{ نوك انگشت رو كه به تخم چشم فشار بدي، درخت دوتا مي‏شود. پاهاي من چهارتا مي‏شود. زلزله هم مي‏آيد. اورهان هم مست مي‏كند. با يك انگشت همه‏ي دنيا را مي‏شود تكان تكان داد.

{ همه‏ي درد اين بود كه يا مي‏خواستند آدم را بپوشانند و پنهان كنند و يا تلاش مي‏كردند لباس را بر تن آدم جر بدهند...

{ مگر نشنيده‏اي كه وقتي ماهي طلايي درياي اروميه را بند كشيدند، ماهيان خود را به خاك افكندند و آب دريا تلخ شد و هيچ جانداري در آن نماند؟

من و نازي

كتاب ۳:

"من و نازي"، نوشته "حسين پناهي"

راستش تمومش نکردم, از شعرهاي اولش بيشتر خوشم اومد, از يه جايي به بعد هم ديگه نخوندم ....

{ در مقايسه با آن ظلمات عظيم و سنگين نبودن, بودن نعمتي است که با هر کيفيتي شيرين و جذاب است.

اين يعني شادي هميشگي, يعني حتي وقتي ظاهرا چيزي براي شاد بودن نداريم, از همين که هستيم لذت ببريم. اين رو واقعا بهش معتقدم!

{ يادمان باشد کسي مسوول دلتنگي‏ها و مشکلات ما نيست.

{ به نظر مي‏رسد انسان آسانسورچي فقيري است که چرخ تراکتور مي‏دزد.

{ من اولين سياه مست زمينم, هر چرخي مي‏بينيد بر محور شراره‏هاي شور عشق من مي‏چرخد.

{ بي‏شک جهان را به عشق کسي آفريده‏اند, چون من که آفريده‏ام از عشق جهاني براي تو!

{ به جز خداوند چه کسي شايسته‏ي پرستش من خواهد بود؟!!!