"کنار درياچه نيمکت هفتم" نوشته‏ي "فرهاد حسن زاده"

از داستان جزيره‏هاي پنبه‏اي

... نمي‏دونم, هيچ نمي‏دونم. تو جزيره‏ي کوچيک خودم غلت که مي‏زنم, زير نور مرده‏ي چراغ خواب, مامان رو مي‏بينم که نزديکم خوابيده ولي انگار خيلي دوره, اون‏قدر دور که از حرصش روزي صدبار آرزوي مرگمو مي‏کنه. اون‏قدر دوره که مي‏ترسم بپرسم اين موج دردي که تو سينه‏هام چرخ مي‏زنه مال چيه؟ حالا اونم تو جزيره‏ي پنبه‏اي خودش خسته خوابيده و سميه با لباي کوچولوش داره به سينه‏ي بدون شيرش مک مي‏زنه, شايد چيزي ته دلش رو بگيره. مثلا به اين سينه خشک يه روزي من مک مي‏زدم, بعد نوبت مستوره و منصوره شد. حالا که نوبت به اين طفلک رسيده, هيچي نداره. هيچي! مامان مي‏گه: "همه‏اش تقصير تو دختر گيس‏بريده‏اس! از حرص کاراي توئه که شيرم خشکيده ."

نمي‏دونم. هيچ نمي‏دونم گناهم چيه! دست مي‏کشم به سينه‏هاي کوچيک خودم, کاشکي شير داشتم و مي‏دادم سميه بخوره. موهاي کم‏پشت سميه رو ناز مي‏کنم. با چه آرامشي خوابيده, آرامش, چيزي که من ندارم. چيزي که از وقتي حس کردم دارم عوض مي‏شم, از من قهر کرد و رفت. ....

كنار درياچه نيمكت هفتم 1