
کتاب 112:
روزینیا، قایق من
ژوزه مائوره ده واسکونسلوس
قاسم صنعوی
داستانهای برزیلی
انتشارات راه مانا، چاپ اول، 1387
312 صفحه
خیلی پیش از این که نوشتن تو این وبلاگ رو شروع کنم، کتاب درخت زیبای من رو خونده بودم. دلم میخواست دوباره میخوندمش تا بتونم ازش بنویسم اما خب همیشه انقدر کتاب نخونده هست که جایی برای دوباره خوندن کتابهای قدیمی نمیمونه. به جز ابله محله یادم نمییاد کتابی رو دوبار خونده باشم. چند وقت پیش سعی کردم دایی جان ناپلئون رو دوباره بخونم، نشد!
خیلی خوشحالم که از ژوزه یه کتاب دیگه خوندم و خوشحالتر از این که هنوز سه تا کتاب دیگه هم دارم ازش که نخوندم.
این کتاب ادامهی داستان همون زه زه کوچولوئه که حالا بزرگ شده و اومده کنار رودخونه برای خودش زندگی میکنه و قایقی داره که باهاش حرف میزنه.
داستان این طور شروع میشه:
۞ماجرا همیشه به همین شکل به پایان میرسید: زه اوروکو لبخند میزد، چون از فکرش میگذشت که زندگی خیلی زیباست.
اینقدر از شروع داستان لذت بردم که وصفناشدنیه. مثل این که تو یه هوای خوب ریههاتو آروم آروم از هوای پاک و تمیز پر کنی، مثل این که یه خوراکی خوشمزه رو آروم آروم بخوری تا تموم نشه و مزهش زیر دندونت بمونه، مثل خیلی وقتا....
۞... در ساحل نشستند که خشک بشوند.
"ژیری بل!"
سیاه کوچولو دقیق شد.
"مادرینیا فلور این جا با کسی ازدواج کرده؟"
"نه آقا"
"مگر از زهاوروکو صاحب پسری نشده؟"
"این مال خیلی پیشه... اما حالا دیگه..."
خندهای از سر شیطنت کرد.
"خوب، حالا دیگر؟"
"قبلا خیلی ازدواج میکرد. اما حالا دیگه خیلی وقته که ازدواج نمیکنه..."
۞عادت باعث تضعیف احساسها میشود.
۞کار ما نیست که تصمیم بگیریم که چه کسانی قدیس هستند...
+ ژوزه مائوره ده واسکونسلوس (1)
1) روزینیا، قایق من