دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد

 

 

 

 

کتاب 132:

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

آنا گاوالدا

الهام دارچینیان

داستان‏های کوتاه فرانسوی

نشر قطره، چاپ ششم، 1388

198 صفحه

 

 

 

 

 

طرح قرمز جلد کتاب و عکسی که به نظر می‏رسه عکس خود آنا گاوالداست و اسم کتاب، هر سه کمک می‏کنند که حس خوبی به آدم بده که بخواد کتاب رو بخونه.

این کتاب از 12 داستان کوتاه تشکیل شده که برخلاف این که تصور می‏کردم باید همش زنونه باشه، این طور نبود و حتی داستان مرخصی که از زبان یک پسر جوان در حال سربازیه خیلی خوب بود. شبیه داستان‏های این دو کتاب آخر سلینجر. البته جای اصطلاحات امروزی و بی‏ادبانه سلینجر خالیه....

عنوان داستان‏ها:

  • در حال و هوای سن‏ژرمن
  • سقط جنین
  • این مرد و زن
  • اُپل تاچ
  • آمبر
  • مرخصی
  • حقیقت روز
  • نخ بخیه
  • پسر کوچولو
  • سال‏ها
  • تیک‏تاک
  • سرانجام

 

R       به شوهرش گفت. به روش‏های گوناگون بسیاری فکر کرده بود تا موضوع را شادمانه بگوید. نمایش‏های بسیار، لحن‏های صدا، حالت پانتومیم، صدای فریاد... آن‏گاه هیچ‏یک.

شبی در تاریکی وقتی پاهایشان به هم خورد، البته درست هنگام خواب، گفت. به شوهرش گفت: من حامله‏ام؛ و شوهر آهسته او را بوسید.

چه بهتر، پاسخ خوبی بود.

 

R       وقتی به ایستگاه شرقی می‏رسم، در نهان آرزو دارم کاش کسی به انتظارم آمده باشد، احمقانه است. مادرم در این ساعت هنوز سر کار است و مارک از آن آدم ها نیست که برای حمل کردن چمدان من به حومه شهر بیاید، این امید بی‏رمق را داشتم.

این بار هم دست برنداشتم، پیش از پیاده شدن از پله‏های واگن و سوار شدن به مترو، نگاه دورانی دیگری به اطراف انداختم ببینم شاید کسی باشد... گویی در هر پله چمدان سنگین‏تر می‏شود.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد... به هر حال چندان پیچیده نیست.

بابا، میترا، سحر، نگار... ممنونم که تو این 10 سال همیشه و همیشه تا الان مثل روز اول به استقبال و بدرقه‏ام اومدین.

داستان نخ بخیه رو تقدیم می‏کنم به مرجان و نگار، دامپزشکان آینده. داستان در مورد یک زن دامپزشک خیلی شجاعه. بیشتر از این چیزی نمی‏گم...

 

R       گرمم بود.

سرانجام برای مادر آینده بچه‏هایم در غرفه کریستین دیور یک لباس خواب ابریشمی به رنگ خاکستری خیلی کم‏رنگ پیدا کردم. خیلی شیک.

فروشنده پرسید:

-          سایز خانم‏تان چند است؟

کیفم را بین پاهایم گذاشتم و سعی کردم با دست، سایز تقریبی را نشان دهم. گفتم:

-          حدودا این اندازه...

فروشنده کمی با خشکی گفت:

-          پس سایز دقیقش را نمی‏دانید؟ قدش چه‏قدر است؟

با نشان دادن شانه‏هایم، گفتم:

-          حدودا تا این جا...

فروشنده با حالتی مبهوت گفت:

-          بله می‏فهمم... گوش کنید من یک سایز 90 به شما می‏دهم، امکان دارد خیلی بزرگ باشد اما مشتری می‏تواند بیاید عوض کند، مساله‏ای ندارد. فقط برگه‏ی صندوق را نگه دارید، باشد؟

با لحن پدری که هر یکشنبه بچه‏هایش را می‏برد جنگل و هرگز قمقمه و بادگیر را هم فراموش نمی‏کند، گفتم:

-          بله متشکرم، خیلی خوب است.

 

+ آنا گاوالدا (1)

1)      دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد