سمرقند

سمرقند 

 

کتاب 152:

سمرقند

امین معلوف

عبدالرضا هوشنگ مهدوی

داستان‏های فرانسه

انتشارات مروارید، چاپ دوم، زمستان 1390

361 صفحه

 

 

 

 

 

بعد از کتاب‏های "کیمیا خاتون" و "قلندر و قلعه" این سومین کتابی است که در مورد یکی از مشاهیر ایران به صورت داستان‏گونه می‏خوانم. این دقیقا همان چیزی است که به نظر من نسل جوان به آن احتیاج دارد. آشنایی با بزرگان این مرز و بوم به زبانی ساده و داستان‏گونه.

{امین معلوف در سمرقند، دو صفحه از تاریخ درخشان ایران را به رشته‏ی تحریر درآورده است: یکی دوران حکومت سلجوقیان و فعالیت‏های حسن صباح؛ دیگری انقلاب مشروطه از قتل ناصرالدین‏شاه تا استقرار مشروطیت و فداکاری‏ها و جانبازی‏های مردم تبریز. امین معلوف توانسته است با ظرافت و مهارت این دو بخش از تاریخ ایران را با بهانه قرار دادن دست‏نوشته‏های رباعیات و خاطرات عمر خیام نیشابوری به هم پیوند دهد.} از پشت جلد

کتاب در چهار بخش نوشته شده است:

·         شاعران و عاشقان

·         بهشت حشاشین

·         پایان یک هزاره

·         شاعری در دریا

دو بخش اول به داستان سه یار دبستانی اختصاص دارد:

{      در کتاب‏ها افسانه‏ای آمده است که گفتگو از سه یار دبستانی می‏کند که هر کدام به نحوی در آغاز هزاره دوم اثر گذاشته‏اند: خیام که دنیا را نظاره کرده، نظام‏الملک که بر دنیا حکومت کرده و حسن صباح که آن را به وحشت انداخته. می‏گویند آنان در نیشابور یاران دبستانی بوده‏اند. این افسانه حقیقت ندارد چون سن نظام سی سال بیش از عمر بوده و حسن تحصیلاتش را در ری و بخشی در زادگاهش قم به انجام رسانده و یقینا هرگز مقیم نیشابور نبوده است.

 

و البته ماجرای عاشقانه خیام و جهان...

داستان از ورود خیام به سمرقند شروع می‏شود.

{      در میان توتون‏فروشان، زنی آبستن به خیام نزدیک می‏شود. حجابش را پس‏زده و به زحمت پانزده‏ساله به نظر می‏رسد. بدون ادای کلمه‏ای، بدون لبخندی بر روی لبان پاکش، مشتی از بادام بوداده را که خیام چند قدم بالاتر خریده می‏رباید. گردش‏کننده‏ی ما شگفت‏زده نمی‏شود. این یک باور دیرینه در سمرقند است که وقتی یک مادر آینده در کوچه با بیگانه‏ای رو‏به‏رو می‏شود و از او خوشش بیاید، باید به خودش جرأت دهد و در خوردنی او سهیم شود تا کودکش مانند او زیبا به دنیا آید، با همان قامت بلند و چهره‏ی نجیب.

و درگیری‏ای که منجر به آشنایی او می‏شود با قاضی شهر، ابوطاهر. قاضی از او می‏پرسد: می‏گویند یکبار گفته‏ای: «من گاهی به مسجد می‏روم چون سایه‏ی آن برای خوابیدن مناسب است.» و عمر در پاسخ می‏گوید:

{      فقط شخصی که با آفریدگارش در صلح و صفا بسر ببرد می‏تواند در یک مکان مقدس به خواب برود.

و خب باقی ماجراها تا زمانی که نظام‏الملک از عمر درخواست می‏کند که به اصفهان برود که در راه با حسن صباح همسفر می‏شود.

{      عمر در عمل بلد است چگونه خودش را صلح‏جو و سرشار از حق‏شناسی نشان بدهد و آب در شرابش داخل کند. لذا در طول ماه‏های بعد به نوشتن رساله‏ای بسیار جدی درباره‏ی معادلات جذری می‏پردازد. خیام برای نشان دارد مجهول در رساله‏ی جبر واژه‏ی عربی «شیئی» را به کار می‏برد که بعدها در کتب علمی اسپانیا به صورت «xay» درمی‏آید و رفته رفته حرف اول آن «x» سمبل جهانی مجهول می‏شود.

 

{      سه دوست در حال گردش در فلات مرتفع ایران بودند. ناگهان پلنگی ظاهر شد که تمام درنده‏خویی دنیا در وجودش جمع شده بود. پلنگ مدتی این سه مرد را نظاره کرد و سپس به سوی آنان دوید.

مرد نخستین که مسن‏تر، ثروتمندتر و مقتدرتر بود فریاد زد: «من مالک این محل هستم و اجازه نمی‏دهم یک حیوان وحشی املاکم را ویران کند.» او دو سگ شکاری به همراه داشت که به سوی پلنگ رها کرد. سگ‏ها پلنگ را گاز گرفتند اما زور پلنگ بیشتر بود و آنها را کشت، به سوی اربابشان پرید و شکمش را درید. این سهم نظام‏الملک بود.»

مرد دوم با خودش گفت: «من اهل علمم. همه به وجودم افتخار می‏کنند و به من احترام می‏گذارند. چرا بگذارم سگ‏ها و پلنگ‏ها سرنوشتم را تعیین کنند؟» و بی‏درنگ به این صحنه پشت کرد و بی‏آنکه منتظر نتیجه نبرد بماند به سرعت گریخت. از آن هنگام او در غارها و کلبه‏ها زیست می‏کنند و یقین دارد که پلنگ هنوز دنبالش است. این سهم عمر خیام بود.»

و اما سومی مردی با ایمان بود. او بازوان گشوده، نگاه آمرانه و نیروی فصاحت به سوی پلنگ رفت و گفت: «به این اراضی خوش آمدی. دوستان من از من ثروتمندتر بودند. تو آنها را بی‏چیز کردی. از من مغرورتر بودند تو آنها را ذلیل کردی.» حیوان که به دقت گوش می‏داد فریب خورد و مطیع شد. مرد بر حیوان مسلط گردید و توانست او را رام سازد. از آن هنگام هیچ پلنگی جرات نمی‏کند به او نزدیک شود و انسان‏ها نیز از او فاصله می‏گیرند.»

دست‏نوشته چنین نتیجه می‏گیرد: «وقتی زمان دگرگونی‏ها فرا می‏رسد، هیچ‏کس نمی‏تواند بگریزد. اما چند نفری موفق می‏شوند از آن استفاده کنند. حسن صباح بهتر از هر کسی توانست درنده‏خویی دنیا را رام کند. او پیرامون خودش تخم وحشت پاشید تا در پناهگاه الموت یک فضای کوچک پرآسایش داشته باشد.»

 

{      الموت در گویش محلی معنی «درس عقاب» را می‏دهد. حکایت می‏کنند که شاهزاده‏ای می‏خواسته قلعه‏ای برای نظارت بر کوه‏ها بسازد و بدین منظور یک عقاب تربیت‏شده را رها کرده است. عقاب پس از چند بار چرخ زدن در آسمان روی صخره‏ای می‏نشیند. شاهزاده می‏فهمد که هیچ جایی بهتر از آن برای بنای قلعه نیست.

 

{      در شکوه و تجمل نمی‏توان از بدبختی‏های بشر گریخت.

 

 

{      امروز وقتی از ویرانه‏های الموت بازدید می‏کنیم، هنوز می‏توانیم در اتاقی که حسن زندگی می‏کرد یک «حوض معجزه‏آسا» را مشاهده کنیم که به تدریج که آب آن را خالی می‏کنند خود به خود پر می‏شود و معجزه‏ی آن در این است که هرگز لبریز نمی‏شود.

 

دو بخش بعدی، از زبان یک آمریکایی به نام بنجامین.او. لوساژ که پدر و مادرش عاشق اشعار خیام بودند و به همین خاطر اسم دوم او را عمر نامیدند. این اسم باعث می‏شود که از پانزده‏سالگی شروع كند به خواندن هر چیزی که مربوط به خیام می‏شد. بعد از مدت‏ها در سفری به فرانسه متوجه می‏شود که «دست‏نوشته‏ی خیام» در دست سید جمال‏الدین اسدآبادی در پاریس است. وقتی به دیدن سید جمال‏الدین اسدآبادی می‏رود، با زنی آشنا می‏شود که نامش شیرین است و نوه‏ی شاه ایران ...  تمامی این ماجراها در نهایت منجر به سفر او به ایران و درگیری او در ماجراهای درگیری‏های پارلمان ایران با انگلیس و روس ها می‏شود.

 

{      در کشوری که دستخوش استبداد است نمی‏توان شرافتمندانه زندگی کرد.

{      جمعه‏ی گذشته چند ملای جوان در صدد برآمدند جنجالی در بازار به وجود آورند. آنان مشروطیت را خلاف دین می‏نامیدند و می‏خواستند مردم را تحریک به هجوم به بهارستان مقر پارلمان بنمایند. اما موفق نشدند. هرچه فریاد کشیدند مردم از جایشان تکان نخوردند و بی‏تفاوت ماندند. گاهگاهی مردی توقف می‏کرد چند کلمه‏ای از نطق‏هایشان را می‏شنید و سپس شانه‏هایش را بالا می‏انداخت و دور می‏شد. سرانجام سه نفر از علما سر رسیدند که از مجتهدین طراز اول تهران بودند و بدون رو دربایستی از وعاظ خواستند که از نزدیک‏ترین راه به خانه‏هایشان برگردند و سرشان را هم برنگردانند. نمی‏توانم باور کنم که در ایران تعصب مرده است.

{      وقتی وارد این کشور شدم، نمی‏توانستم بفهمم چگونه اشخاص بزرگسال و موقر برای قتلی که بیش از هزار سال پیش روی داده این چنین گریه و زاری می‏کنند و به سر و رویشان می‏کوبند. اما اکنون فهمیده‏ام. اگر ایرانیان در زمان گذشته زیست می‏کنند به این دلیل است که میهنشان زمان گذشته است، زمان حال در نظرشان سرزمینی است بیگانه که هیچ‏چیز آن متعلق به آنان نیست. کلیه چیزهایی که برای ما مظاهر زندگی جدید و شکوفایی انسان در آزادی به‏شمار می‏رود، برای آنان مظهر تسلط خارجی است. جاده‏ها متعلق به روسیه است، راه‏آهن و تلگراف و بانک متعلق به انگلستان، پست متعلق به اتریش و ...

-          و آموزش علوم متعلق به آقای باسکرویل عضو هیات پرسبیتری آمریکا.

{      ایران فردا به چه چیز شباهت خواهد داشت؟ این امر بستگی به طرز رفتار و الگویی دارد که ما عرضه می‏کنیم.

 


واژه‏نامه:

قضیب (ص17): شاخه درخت

محاجه (ص21): با کسی حجت گفتن

طنطنه (ص36): ه آواز آوردن تشت و جز آن، بانگ رود و بربط

تمجمج (ص 47): در تداول فارسی زبانان سخن در دهن گردانیدن. بی هویدا گفتن. سخن ناپیدا گفتن

صبر زرد (ص 57): نگارش درست این واژه، سبر است؛ زیرا نام گیاهی است از تیره ی سوسنی‏ها. در پهلوی به این گیاه، آنیتا گفته می‏شد.

فصد (ص143): رگ زدن

مطنطن (ص174): با طنطنه!

طراده (ص 195): کرجی. بلم. قایق. طراد. لتکا. زورق. قفه

غلمبه (ص 206): عبارت یا الفاظ و ترکیبات مشکل که گوینده یا نویسنده برای اظهار فضل خود استعمال کند.

زرادخانه (ص241): محل اسلحه و ذخایر و مهمات نظامی. قورخانه. اسلحه‏خانه. جبه‏خانه . جیباخانه

مکلا (ص 294): نعت مفعولی منحوت از کلاه فارسی. آنکه کلاه بر سر گذارد، نه عمامه. کلاه‏دار. کلاه‏پوشیده. مقابل معمم

انقیاد (ص341): گردن نهادن به امری از روی اجبار و مصلحت،تحمل تا چاره اندیشی

 


سوتی‏نامه:

ص 87: برخی از گفته‏های من تو را به شگفتی واخواهد داشت، اما امیدوارم که در نهایت از پذیرفتن دعوتم پشیمان نخواهی شد.

ص 152: در 18 نوامبر 1092 ملکشاه در شمال بغداد در یک ناحیه پردرخت و با

            تلاقی به شکار گورخر اشتغال دارد.

 


+ امین معلوف (1)

1)      سمرقند

 

ايزابل بروژ

ايزابل بروژ

سومويي كه نمي‏توانست گنده شود

سومويي كه نمي‏توانست گنده شود

 

 

 

 

 

کتاب 151:

سومویی که نمی‏توانست گنده شود

اریک امانوئل اشمیت

مهشید نونهالی

داستان‏های فرانسوی

نیکو نشر (پخش از کتابسرای نیک)، چاپ اول، 1389

85 صفحه

 

 

 

 

 

در شناسنامه کتاب نوشته: "کتاب حاضر با عنوان سوموکاری که نمی‏توانست تنومند شود، و با ترجمه پویا غفاری توسط نشر افراز منتشر شده است." خود من هم از شدت علاقه به اریک امانوئل اشمیت، یک نسخه دیگر این کتاب را خریدم بی آنکه متوجه شوم این همان کتاب است با ترجمه و چاپی متفاوت. کشتی‏گیری که چاق نمی‏شد ترجمه شهرزاد سلحشور، نشر باغ نو. البته این دو خرید 6 ماه فاصله داشت و چون من در آن شش ماه این کتاب را نخوانده بودم، متوجه این قضیه نشدم.

کتاب طوری شروع می‏شود که به شدت آدم را برای خواندنش جذب می‏کند:

 

™      اگرچه لاغر و دراز و تخت بودم، اما شومینتسو، هروقت از مقابلم رد می‏شد، با تعجب می‏گفت:

-          تو وجودت یک گنده می‏بینم.

کفر آدم در می‏آمد! از رو به رو شبیه پوست خشک‏شده ماهی بودم که روی چوب کبریت کشیده باشند. از نیمرخ ... از نیمرخ نمی‏شد مرا دید، صرفا دوبعدی ساخته شده بودم، نه سه بعدی. عین طراحی، فاقد حجم بودم.

اینها سخنان یک نوجوان دستفروش لاغرمردنی است که یک مدیر مدرسه کشتی در گذر از محلی که او بساط کرده بوده، می‏بیندش و او را به دیدن یک مسابقه سومو دعوت می‏کند.

™      توده‏های پیه دویست کیلویی شینیون به سر و تقریبا برهنه، با یک بندینک ابریشمی که به کفل می‏بندند و وسط یک صحن گرد دست و پا می‏زنند، خیلی ممنون! کافی نیست بهم دعوت‏نامه بدهی، تازه باید پول هم بدهی تا بروم آن گونی‏های چربی را تماشا کنم که تو دک و پوز هم می‏زنند. پول زیادی باید بدهی. خیلی زیاد.

اما در نهایت پسر نوجوان از بیچارگی مجبور به رفتن به مدرسه شومینتسو می‏شود.

سبک کتاب را بسیار دوست دارم و حتی پایانش را بیشتر. نمی‏دانم شاید خیلی آدم سنتی‏ای هستم. اما همیشه از داستان‏هایی که امید می‏پراکنند، لذت برده‏ام.

 

™      در سمت وارونه ابرها همیشه آسمانی هست.

 

هاراکیری: کلمه ژاپنی به معنی خودکشی به طرز خاص آنان. 


خريد كتاب از فروشگاه جيحون


+ اریک امانوئل اشمیت (7)

1)      خرده جنایت‏های زناشوهری

2)      یک روز قشنگ بارانی

3)      مهمانسرای دو دنیا

4)      مهمان ناخوانده

5)      عشق‏لرزه

6)      زمانی که یک اثر هنری بودم

7)      سومویی که نمی‏توانست گنده شود

 

حكايت عشق و خوشبختي

حكايت عشق و خوشبختي

 

 

 

 

کتاب 148:

حکایت عشق و خوشبختی

مارک فیشر

شهرزاد همامی

داستان‏های فرانسه و کانادایی (روانشناسی)*

نشر افکار، چاپ اول، 1387

140 صفحه

 

 

 

 

 

شخصیت اصلی این کتاب زن جوانی است که با وجود این که به نظر می‏رسد در سن سی و دو سالگی چیزی کم ندارد اما احساس می‏کند که در زندگی هیچ پیشرفتی نمی‏کند و در حال درجازدن است. در یک ماجرای تصادف با مردی آشنا می‏شود که میلیونر است و ....

چارچوب کلی داستان شبیه همان حکایت دولت و فرزانگی است اما در این زمانه که سیاهی تمام دور و برمان را فرا گرفته به نظرم باید بارها و بارها خوانده شوند.

 

{      کتاب‏ها هم مثل هتل‏ها جاهایی هستند که نخبگان جهان را ملاقات می‏کنند...

{      ...مدت زیادی طول می‏کشید تا بفهمم شکست‏ها معمولا موقتی هستند. کارهایی را که موفق به انجام‏شان نمی‏شوم، زمینه‏ساز این هستند که به روش‏های بسیار درخشان دیگری به پایان برسند؛ این که شریکی را که از دست داده‏ام، به واقع شاید شریک خوبی نبوده است، که فقط به فکر خودش بوده و بنابراین بهتر و شاید حتی لازم بود علی‏رغم ضربه‏ای که وارد می‏آمد، راه‏مان از همدیگر جدا شود، چون رفتن فرصتی می‏داد تا با شریک جدید برخورد کنم که بتوانم با او دورتر و بالاتر پرواز کنم و موفقیت‏های چشمگیرتری به دست آورم...

(من هم خیلی وقت‏ها اینجوری خودم رو دلداری می‏دم)

 

{      هر روز برای تکامل و بهبود بخشیدن خودتان در کار بکوشید. مدام کارتان را عوض نکنید. به شغل‏تان وفادار باشید و مطمئن باشید به شما خیانت نخواهد کرد. حتی ذره‏ای از انرژی گران‏بهای ذهن‏تان را به نگرانی درباره‏ی این که در آینده چه رخ خواهد داد، هدر ندهید. قانون پابرجای جبران به نفع شما بازی خواهد کرد.

 

+ مارک فیشر (1)

1)      حکایت دولت و فرزانگی

2)      حکایت عشق و خوشبختی


*: من خودمم نفهميدم چجوري شد كه دو تا كتاب از يه نويسنده يكيش نوشته آمريكايي، يكي ديگه نوشته فرانسوي و كانادايي. تو وب هم خيلي نتونستم اطلاعات كسب كنم. فقط تو سايت آمازون نوشته مارك فيشر يك ميليونر كانادايي هستش.

ولي خب خيلي خنده‏داره كه تو شناسنامه كتاب، بر اساس اين كه از چه زباني ترجمه شده، مي‏نويسند كه كجاييه. چون يكيش از فرانسه ترجمه شده بود و يكيش از انگليسي...

خلاصه كه نيازمند راهنمايي سبزتان هستيم. اطلاعاتي كه برما بيافزاييد.

  

پيكر زن همچون ميدان نبرد در جنگ بوسني

پيكر زن همچون ميدان نبرد در جنگ بوسني

 

 

 کتاب 142:

پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی

ماتئی ویسنی‏یک

تینوش نظم‏جو

نمایشنامه فرانسوی

نشر نی، چاپ دوم، 1388

111 صفحه

 

 

 

 

از سری نمایشنامه‏های دور تا دور دنیا زیر نظر تینوش نظم‏جو، شماره‏ی 14، چاپ نشر نی.

 

یک نمایش در سی صحنه، مثل اسب‏های پشت پنجره در مورد جنگ و بیشتر در مورد پیامدهای جنگ برای زنان. یکی از دردناکترین کتاب‏هایی که تا به حال خوانده‏ام.

تمام صحنه‏ها، گفت و گوی میان یک زن روانشناس (کیت) است با یک زن که به خاطر تجاوزی که به او شده، باردار است (دورا).

نمایش اینگونه آغاز می‏شود:

L       کیت: در جنگ میان نژادها، پیکر زن میدان نبرد می‏شود. ما این پدیده را در اواخر قرن بیستم در اروپا مشاهده کردیم. آلت جنگجوی جدید همچون تیغ شمشیر شوالیه عصر قدیم که با خون دشمن آمیخته می‏شد امروز در شیون زن‏های تجاوزشده فرو می‏رود.

 

R       دورا: این بچه پدر نداره.

کیت: چرا، داره.

دورا: این بچه اسم نداره.

کیت: چرا، تو اسم خودت رو روش می‏ذاری.

دورا: اون هیچ‏وقت بچه من نمی‏شه. من نخواستمش. هیچ‏کی نخواستش. این بچه بی پدر و مادره. این بچه وجود نداره کیت!

کیت: چرا اون داره توی شکمت بزرگ می‏شه. مادرش، تویی.

دورا: پدرش کی؟ پدرش کی می‏شه؟ اگه یه روز ازم بپرسه پدرم کیه، چی بهش جواب بدم؟ بگم پدرش کیه؟

کیت: جنگ. پدرش جنگه.

دورا: محاله بتونم همچین چیزی بهش بگم. چه‏جوری بهش همچین چیزی بگم؟ چه‏جوری آدم می‏تونه به بچه‏ش بگه، می‏دونی عزیز دلم، پدرت جنگه. اون نمی‏تونه این رو بفهمه.

کیت: یه روزی می‏فهمه.

 

R       کیت: توي شكمت يه جسدگاهه، دورا. وقتي به شكمت فكر مي‏كنم، يه جسدگاه مي‏بينم، پر از جسد خشك‏شده، يا پف كرده، يا گنديده... حالا توي اين جسدگاه يكي داره تكون مي‏خوره... يه موجود زنده...ميون تمام اين مرده‏ها يه موجود زنده‏ست... تنها چيزي كه مي‏خواد اينه كه از اين تو بيرون بكشنش... محاله بذارم بكشيش...، دورا. من اومدم كشورت تا ياد بگيرم جسدگاه رو باز كنم. هر باري كه يه جسدگاه رو باز مي‏كردم، با اين اميد احمقانه اين كار رو مي‏كردم كه توش يه بازمانده پيدا كنم... اين بچه يه بازمانده‏ست، دورا. بايد نجاتش داد، بايد از اين تو كشيدش بيرون...همين... به همين سادگي... بايد از اين جسدگاه كشيدش بيرون...

چه‏جوري بهت بگم دورا، كه طبيعت از خلا متنفره. كه قواعد طبيعت هيچ ربطي به صاعقه‏هاي وحشيگري انسان‏ها ندارن... ببين، بچه‏ت پسره. مثل هميشه بعد از جنگ، بيش‏تر پسر به دنيا مي‏آد تا دختر. دورا، طبيعت كاري با بي‏شرف‏ها، نداره. تاثيرش رو با وجود اون‏ها ادامه مي‏ده و اثرش مثل هميشه، مرموز و سرشار از زيبايييه.

 

+ ماتئی ویسنی‏یک (3)

1)      داستان خرس‏های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

2)      اسب‏های پشت پنجره

3)      پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی 


این کتاب در آدینه بوک


دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد

دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد

 

 

 

 

کتاب 132:

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

آنا گاوالدا

الهام دارچینیان

داستان‏های کوتاه فرانسوی

نشر قطره، چاپ ششم، 1388

198 صفحه

 

 

 

 

 

طرح قرمز جلد کتاب و عکسی که به نظر می‏رسه عکس خود آنا گاوالداست و اسم کتاب، هر سه کمک می‏کنند که حس خوبی به آدم بده که بخواد کتاب رو بخونه.

این کتاب از 12 داستان کوتاه تشکیل شده که برخلاف این که تصور می‏کردم باید همش زنونه باشه، این طور نبود و حتی داستان مرخصی که از زبان یک پسر جوان در حال سربازیه خیلی خوب بود. شبیه داستان‏های این دو کتاب آخر سلینجر. البته جای اصطلاحات امروزی و بی‏ادبانه سلینجر خالیه....

عنوان داستان‏ها:

  • در حال و هوای سن‏ژرمن
  • سقط جنین
  • این مرد و زن
  • اُپل تاچ
  • آمبر
  • مرخصی
  • حقیقت روز
  • نخ بخیه
  • پسر کوچولو
  • سال‏ها
  • تیک‏تاک
  • سرانجام

 

R       به شوهرش گفت. به روش‏های گوناگون بسیاری فکر کرده بود تا موضوع را شادمانه بگوید. نمایش‏های بسیار، لحن‏های صدا، حالت پانتومیم، صدای فریاد... آن‏گاه هیچ‏یک.

شبی در تاریکی وقتی پاهایشان به هم خورد، البته درست هنگام خواب، گفت. به شوهرش گفت: من حامله‏ام؛ و شوهر آهسته او را بوسید.

چه بهتر، پاسخ خوبی بود.

 

R       وقتی به ایستگاه شرقی می‏رسم، در نهان آرزو دارم کاش کسی به انتظارم آمده باشد، احمقانه است. مادرم در این ساعت هنوز سر کار است و مارک از آن آدم ها نیست که برای حمل کردن چمدان من به حومه شهر بیاید، این امید بی‏رمق را داشتم.

این بار هم دست برنداشتم، پیش از پیاده شدن از پله‏های واگن و سوار شدن به مترو، نگاه دورانی دیگری به اطراف انداختم ببینم شاید کسی باشد... گویی در هر پله چمدان سنگین‏تر می‏شود.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد... به هر حال چندان پیچیده نیست.

بابا، میترا، سحر، نگار... ممنونم که تو این 10 سال همیشه و همیشه تا الان مثل روز اول به استقبال و بدرقه‏ام اومدین.

داستان نخ بخیه رو تقدیم می‏کنم به مرجان و نگار، دامپزشکان آینده. داستان در مورد یک زن دامپزشک خیلی شجاعه. بیشتر از این چیزی نمی‏گم...

 

R       گرمم بود.

سرانجام برای مادر آینده بچه‏هایم در غرفه کریستین دیور یک لباس خواب ابریشمی به رنگ خاکستری خیلی کم‏رنگ پیدا کردم. خیلی شیک.

فروشنده پرسید:

-          سایز خانم‏تان چند است؟

کیفم را بین پاهایم گذاشتم و سعی کردم با دست، سایز تقریبی را نشان دهم. گفتم:

-          حدودا این اندازه...

فروشنده کمی با خشکی گفت:

-          پس سایز دقیقش را نمی‏دانید؟ قدش چه‏قدر است؟

با نشان دادن شانه‏هایم، گفتم:

-          حدودا تا این جا...

فروشنده با حالتی مبهوت گفت:

-          بله می‏فهمم... گوش کنید من یک سایز 90 به شما می‏دهم، امکان دارد خیلی بزرگ باشد اما مشتری می‏تواند بیاید عوض کند، مساله‏ای ندارد. فقط برگه‏ی صندوق را نگه دارید، باشد؟

با لحن پدری که هر یکشنبه بچه‏هایش را می‏برد جنگل و هرگز قمقمه و بادگیر را هم فراموش نمی‏کند، گفتم:

-          بله متشکرم، خیلی خوب است.

 

+ آنا گاوالدا (1)

1)      دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

 

زماني كه يك اثر هنري بودم

زماني كه يك اثر هنري بودم 

 

 

 

کتاب 128:

زمانی که یک اثر هنری بودم

اریک امانوئل اشمیت

فرامرز ویسی و آسیه حیدری

داستان‏های فرانسوی

انتشارات افراز، چاپ دوم، 1388

240 صفحه

 

 

 

 

 

این اولین رمانی‏ست که از اشمیت می‏خونم. تا حالا همش نمایشنامه بوده و یکی هم مجموعه داستان.

نمی‏دونم چقدر لازم بوده که اشمیت که عادت به کم نوشتن داره این داستان رو اینقدر شرح و تفصیل بده.... یا چرا احساس کرده این یکی رو باید اینجور بنویسه.

داستان در مورد یک پسر جوان است که به دلیل مشکلاتی که دارد و بی‏توجهی‏هایی که به او شده قصد خودکشی دارد اما درست لحظه‏ای که می‏خواهد خود را از به پرتگاه بیاندازد پیشنهادی به او می‏شود که بدن خود را در اختیار یک مجسمه‏ساز قرار دهد تا از آن یک اثر هنری زنده بسازد.

 

من موندم تو کار مترجم که این چه اشتباهی بوده که کرده. این قسمت رو بخونید:

z      هم‏زمان با سرو قهوه، زیبارویان با من رفتاری محترمانه داشتند. همچون احترام و ارزشی که آدم برای یک دسته گل باشکوه قائل می‏شود، و من می‏توانستم با خیال راحت آن‏ها را تماشا کنم. بقیه روز وقتی که زئوس خودش را در کارگاه زندانی می‏کرد، آن‏ها از جلویم رد می‏شدند و با بدجنسی زیر لب مسخره‏ام می‏کردند:

-          بفرمایید ببینید. این مخلوق دکتر فرانکشتین را گم کرده است.

-          نه، کازیمودو است که دنبال ناقوسش می‏گردد.

-          ناقوسش؟

-          همانی نیست که روی سرش هست؟

اون‏وقت بعد از این متن اومده برای کازیمودو زیرنویس گذاشته:

                        شاعر ایتالیایی (1968-1901) معرفی کننده سمبولیسم (مترجم)

به این وضوح اریک امانوئل طفلکی داره می‏گه کازیمودو، ناقوسش و ... و اون وقت آدم گوژپشت نتردام رو ول کنه بره دنبال یه کسی که .... نمی‏دونم شاید هم من دارم اشتباه می‏کنم. اگه شما چیزی می‏دونید، نیازمند یاری سبزتان هستم.

راستی خودم به انتشاراتی هم تلفن زدم گفتم. نمی‏دونم به مترجم گفتن یا نه!!!!

 

این هم خیلی جالب بود:

z      - من؟ اشتباه؟ من مرتکب هیچ خطایی نشده‏ام. طی دوره‏ی کاری‏ام حتی یک مورد گله و شکایت در پرونده‏ام نداشته‏ام.

-          طبیعی است. شما کالبدشکافی می‏کنید. اجساد که نمی‏توانند شاکی شوند.

 

در آخر هم به نظرم خود اشمیت از همه بهتر شخصیت اصلی این داستان «آدام» رو توصیف می‏کنه:

z      او قربانی عصر ماست. بهتر بگویم قربانی خطابه‏ای که عصر ما به آن متکی است. به ما می‏گویند که ظاهر مهم است، پیشنهاد می‏کنند که اموال زیادی خریداری کنیم و چیزهای جدیدی را که به بازار می‏آید بخریم و یا ظاهرمان را بهتر کنیم، لباس‏هایمان را، رژیم عذایی‏مان را، طرز آرایشمان را، وسایلمان را، اتومبیلمان را، محصولات زیبایی را، محصولات سلامتی را و موقعیت اجتماعی‏مان را. می‏گویند به سرزمین‏های دور سفر کنیم، عمل‏های جراحی کنیم. من حدس می‏زنم که آدام هم مثل بسیاری از مردم در این دام افتاده. بی‏شک او وقتی نمی‏توانست در بین این چهره‏های گوناگون، چهره خودش را به نمایش بگذارد، احساس بدبختی می‏کرد.

 

+ اریک امانوئل اشمیت (6)

1)      خرده جنایت‏های زناشوهری

2)      یک روز قشنگ بارانی

3)      مهمانسرای دو دنیا

4)      مهمان ناخوانده

5)      عشق‏لرزه

6)      زمانی که یک اثر هنری بودم

 

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی

بالزاك و خياط كوچولوي چيني

کتاب 123:

بالزاک و خیاط کوچولوی چینی

دای سیجی

الهه هاشمی

داستان فرانسوی

نشر چشمه، چاپ اول، بهار1388

173 صفحه

تعریف کتاب رو شنیده بودم، از این ور، اون ور. نشر چشمه هم بود، خوب خریدمش. از خرید تا خوندش یه سالی طول کشیده البته!!!

همه چیز خیلی متفاوته، شبیه هیچ کتابی نیست. به جز یکی از داستان‏های مجموعه "قصه‏های خوب برای بچه‏های خوب" خدابیامرز مهدی آذریزدی، یادم نمی‏یاد کتابی خونده باشم که در چین اتفاق افتاده باشه. داستان زمانی اتفاق افتاده که انقلاب کمونیستی در چین رخ داده و دو شخصیت اصلی داستان برای بازپروری به روستای دوری فرستاده شده‏اند:

چند کلمه درباره‏ی بازپروری: اواخر سال 68: در چین سرخ رهبر بزرگ انقلاب، رییس‏جمهور مائو، تاخت و تازی به راه انداخت که کشور را عمیقا تغییر داد: دانشگاه‏ها بسته شدند و روشنفکران جوان، یعنی دبیرستانی‏ها که تحصیلات متوسطه‏ی خود را تمام کرده بودند، برای بازپروری توسط روستاییان فقیر به مزارع فرستاده شدند.

در این دوره‏ی بازپروریه که دو شخصیت اصلی داستان با بالزاک آشنا می‏شن:

از لوئو پرسیدم: برویم؟

گفت: آره، کمکم کن سبد را پشتم بگذارم. سردم است، کمی سنگینی روی پشتم، گرمم می‏کند.

برای بردن شصت کیلو برنج تا انبار من و لوئو هر پنجاه متر به نوبت جا عوض کردیم. از خستگی داشتیم می‏مردیم. وقتی برگشتیم، بینوکلار کتاب کم‏حجم و کهنه‏ای به ما داد؛ کتابی بود از بالزاک.

تصور کنین این دقیقا زمانیه که مثل الان ما، مثل قبل از انقلاب ما و مثل خیلی از کشورهایی که حکومت‏هاشون تاب تحمل دانایی مردم رو ندارن کتاب‏ها ممنوع می‏شن، سانسور می‏شن و ....

کتاب خوبی بود. دوستش داشتم و کاملا پیشنهاد می‏شود. فقط نفهمیدم که با این که اسم نویسنده به نظر چینی می‏یاد و داستان هم چینیه، چرا در رده بندی کتاب‏های فرانسوی بود؟!!!


با تشكر فراوان از مترجم كتاب، خانم الهه هاشمي كه براي اين پست پيام گذاشته بودند:

دای سیجی نویسنده ای چینی تباره که مدت هاست در فرانسه زندگی می کنه و این کتاب رو هم به زبان فرانسه نوشته .برای همین در لیست کتاب های فرانسوی جای گرفته


واژه‏نامه:

شلجمی: ]ش َ ج َ ] (ص نسبی ) منسوب به شلجم . به شکل شلجم . (یادداشت مؤلف ). || اگر دو قوس از دایره بر سطحی محیط شود که هر دو از نصف دایره طولشان بیشتر باشد و انحداب یا کوژی آن دو در دو جانب باشد آن شکل را شلجمی گویند. (فرهنگ فارسی معین ). به شکل شلغم . قطع زاید. شکل کروی که دو قطب آن اندک فروشدگی دارد. (یادداشت مؤلف ). || مرواریدی است که پیرامون آن استداری عرضیانی مستوی باشد و فوق او به تقبیب و قاعده به استقامت مایل بود. (جواهرنامه(.


+ دای سیجی (1)

1) بالزاک و خیاط کوچولوی چینی

اسب هاي پشت پنجره

اسب هاي پشت پنجره

کتاب 122:

اسب‏های پشت پنجره

ماتئی ویسنی‏یک

تینوش نظم‏جو

نمایشنامه فرانسوی

نشر نی، چاپ دوم، 1388

85 صفحه

از سری نمایشنامه‏های دور تا دور دنیا زیر نظر تینوش نظم‏جو، شماره‏ی 8، چاپ نشر نی.

یک نمایش سه پرده‏ای درباره جنگ و پیامدهاش. یک پیک که در هر سه پرده حامل خبرهای خوبی از جنگ نیست! پرده اول یک مادر و پسر، پرده دوم یک دختر و پدر و پرده سوم یک زن و شوهر.

از پرده اول:

مادر: یعنی شما فکر می‏کنین کار خوبیه یه اسب رو زیر بارون نگه دارین؟ به نظر من آدم هیچ حیوونی رو، به جز ماهی، نباید زیر بارون نگه داره.

هفته پیش رفته بودم شاهرود که موقع برگشتن گرما شدید شد و ماجرای دو روز تعطیلی پیش اومد. با این حال من برگشتم تهران. چشمتون روز بد نبینه قطار مثلا خوب که کلی پول بلیطشه به خاطر گرما نه راه می‏رفت و نه فن‏کویل‏هاش قدرت خنک کردن داشتن. حالا تصور کنین وقتی دارین شرشر عرق می‏ریزین و با بدبختی کتاب می‏خونین به این جمله برسین:

از پرده دوم:

پیک: خودتون که می‏دونین, راهه دیگه... هر چی درازتر باشه، تنهاییش بیشتره... راه بازگشت هم مادمازل...لعنتی همیشه ....درازه می‏فهمین...

از پرده سوم:

شوهر: ممکنه... امکان داره...هیچکی انکار نمی‏کنه... تلفات داره... همیشه تلفات داره... وقتی هدف این همه شریفه... وقتی آینده مثل آفتاب درخشانه... باید تلفات رو پذیرفت... باید خون داد... مگه این خون... نمایانگر چه چیزیه؟ هان؟ به نظر تو؟ بله؟... خون می‏ریزه... ولی دوباره از راه‏های دیگه‏ای به سرچشمه‏اش برمی‏گرده! چون این خون همون رشته است! همون رشته‏ای که ما رو به هم متصل می‏کنه... در آینده!... همون هاونی... که ما رو کنار هم محکم نگه می‏داره... توی این بنای عظیم... هاااااا!

اینا شما رو یاد چیزی نمی‏ندازه؟ من رو که نه!!!!

(به صورت کاملا اتفاقی جمله‏هایی که نوشتم هر کدوم از یه پرده دراومده)

+ ماتئی ویسنی‏یک (2)

1) داستان خرس‏های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

2) اسب‏های پشت پنجره

ويولون سياه

ويولون سياه

کتاب 117:

ویولون سیاه

مکسنس فرمین

دکتر احمد سلامت راد

داستان‏های فرانسه

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ دوم، 1387

135 صفحه

از اسم کتاب مشخصه که کتاب در مورد موسیقیه و مگه می‏شه کتاب فرانسوی باشه و عاشقانه نباشه. کتاب قشنگی بود. در واقع یه جورایی افسانه‏ای بود. قدرت جادویی یک ویولون.

کتاب از داستان دو مرد تشکیل شده. مرد اول یک فرانسوی عاشق ویولون است که زمانی که آماده شده تا اپرای خود را بنویسد برای یکی از کشورگشایی‏های ناپلئون به ایتالیا اعزام می‏شود. در ونیز زخمی می‏شود و به خانه‏ی یکی از ونیزی‏ها منتقل می‏شود تا در آن‏جا دوران نقاهتش را سپری کند. در آن‏جاست که داستان مرد ونیزی نیز مشخص می‏شود.

شروع داستان یا فصل یک:

۞یوهانس کارلسکی یک ویولونیست بود و چه بسا فراتر از آن! یوهانس نابغه‏ای بی‏همتا بود و سودای نهانش نگاشتن زیباترین اپرای تمامی اعصار!

از داستان:

۞واقعا فکرت چیست؟

- بایستی در پی بخش‏های دیگر رویایت باشی

- و من در کجا می‏توانم آن را بیابم؟

ممکن است که هر قسمت آن جایی باشد. اما بیش از همه جا در درون خود توست.

با پشت جلدش موافق نبودم. اینه که ننوشتمش ;)


واژه نامه:

اشكوب: به معني اشکو است که هرمرتبه از پوشش خانه باشد. هر مرتبه از پوشش که به تازی طبقه خوانند.


+ مکسنس فرمین (1)

1) ویولون سیاه

داستان خرس‏های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

داستان خرس‏های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

 

 

 

 

کتاب 108:

داستان خرس‏های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

ماتئی ویسنی یک

تینوش نظم‏جو

نمایشنامه فرانسوی

نشر ماه‏ریز، چاپ هشتم، 1388

59 صفحه

 

 

 

 

‏اول از همه بگم از دست این نشر ماه‏ریز و طرح رو جلدهاش. چشم آدم به درد میاد وقتی نگاه می‏کنه بهشون. این کتاب که دیگه شاهکاره. هم طرحش این جوریه هم رنگش!!!!

بدون هیچ توضیحی... چه در مورد نویسنده، چه در مورد کتاب، چه درباره مترجم و حتی پشت جلد.

نمایش با عکس ماتئی شروع می‏شه و با عکس ماتئی تموم. همین.

دو شخصیت داره: زن- مرد.

زن و مرد در تختخوابی کنار یکدیگر خوابیدند. وقتی مرد بیدار می‏شه از حضور یک زن در کنار خودش تعجب می‏کنه و دستپاچه می‏شه. اما انگار زن دقیقا می‏دونه که در چه موقعیتی به سر می‏بره:

 

۞"مرد: تو کی هستی؟

زن: من؟

]مکث[

مرد: ما همدیگه رو می‏شناسیم؟

زن: نه لزوما.

مرد: این جا خونه توئه؟

زن: نه، خونه توئه.

مرد: شوخی می‏کنی؟

]مکث[

زن: نه بابا خونه توئه.

مرد: امکان نداره.

زن: به هر حال این تو بودی که کلید داشتی.

مرد: و ما این جا چه غلطی کردیم؟

زن: نمی‏دونم.

مرد: بین ما اتفاقیم افتاد؟

زن: اتو داری؟

مرد: چی؟

زن پرسیدم اتو داری؟

مرد: می‏پرسه اتو داری؟!. این دیگه آخرشه. یا این خله یا من دارم خواب می‏بینم.

.

.

.

زن: {گونه‏اش را به سمت او می‏گیرد} بیا، بوسم کن برو بخواب... باشه؟

مرد: نه، نباشه. تو توی رختخواب من خوابیدی، لباسام رو درآوردی، من حتا اتوم رو بهت قرض دادم. من اسم واقعیت رو می‏خوام.

زن: چه فایده؟

مرد: فایده... فایده... فایده‏ش اینه که می‏خوام بشناسمت لعنتی.

زن: من که بهت گفتم، خودت واس‏م یه اسم انتخاب کن.

{زن در را باز می‏کند. مرد برمی‏گردد روی تخت و خود را زیر ملافه پنهان می‏کند.}

مرد:{گیج} این عادلانه نیست. نه. اصلا. اصلا. اصلا. من واسه‏ت آراگون خوندم… من... آخه... اَه... دارم دیوونه می‏شم. باید یه جایی خودم رو قایم کنم... باید یه مدتی غیبم بزنه. ولی عادلانه نیست. اصلا. من واسه‏ت آراگون خوندم... لااقل می‏تونی یه کم بمونی... عادلانه نیست. تو خیلی بی‏رحمی.

]زن به کنار او بازمی‏گردد.[

زن: واقعا فکر می‏کنی بی‏رحمم؟

مرد: آره. هزار بار آره.

زن: چند شب احتیاج داری تا منو بشناسی؟

مرد: ]از زیر ملافه[ یه شب دیگه.

زن: یه شب دیگه؟ باشه.

مرد: نه. دو شب.

زن: دوشب؟ خیله خب.

مرد: نه. یه هفته. هفت شب.

زن: هفت شب زیاده. تو خیلی پر توقعی.

مرد: هشت شب.

زن: هشت شب؟ این که خودش یه زندگیه.

مرد: نُه شب. تو رو خدا نُه شب.

زن: باشه. نُه شب، مال تو. اما بعدش از من هیچی نخواه.

مرد: چشم.

زن: قول مردونه؟

مرد: آره نُه شب. بعدش هم هیچی....

 

ماتئی ویسنی یک (1)

 1) داستان خرس‏های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

 

بادبادك ها

بادبادك ها

 

 

 

کتاب 83:

بادبادک‏ها

رومن گاری

ماه‏منیر مینوی

داستان‏های فرانسوی

انتشارات توس، چاپ نخست، 1380

336 صفحه

 

 

 

 

بادبادک‏ها؛ قصه‏ی عشق یک پسربچه‏ی فرانسوی به یک دختر لهستانی‏ست که جنگ جهانی دوم بین آنها فاصله می‏اندازد و پسر به همراه عمویش تبدیل به یک مبارز می‏شود.

۞اول باید زنده ماند، باید کسان خود را نجات داد. به چه قیمت؟ به قیمت از دست دادن همه چیز، حتی شرافت.

حکایت این روزهای خیلی از ماهاست! اول باید زنده ماند. زبان سرخ سر سبز می‏دهد بر باد. اگه زنده نباشی سرسبزی هم نخواهد بود. باید ترمز کرد، فکر کرد، راه جدید پیدا کرد و از نو شروع کرد. بی‏کله و بی‏ترمز ادامه دادن یعنی نابودی تو، نابودی هدفت.

 

۞گاه بهترین وسیله برای فراموشی، دیدار دوباره است.

۞آدم وقتی پیر می‏شود، کمتر شانس عدم موفقیت دارد. زیرا فرصت ندارد، باید راحت زندگی کند و به آنچه قبلا از دست داده است قانع باشد. این چیزی است که "آرامش روح" می‏نامند. اما وقتی که هنوز بیش از شانزده سال نداری و می‏توانی همه کوشش خود را بکنی و در هیچ چیز موفق نشوی، این چیزی است که به آن "آینده داشتن" می‏گویند.

۞برای امیدوارم بودن نیاز به این هست که انسان تنها نباشد و تمام قوانین اجتماع بزرگ بشری، از همین ضرورت آغاز می‏شود.

 

۞خود کلمه‏ی "نخستین عشق" مفهومش این است که می‏بایست پایان یابد.

من یه زمان خیلی باهاش مبارزه کردم اما نهایتا تسلیم شدم. اگه شما تا به حال تسلیم نشدید به سعی‏ و تلاشتون ادامه بدید.

 

ادامه دارد ...

مهمان ناخوانده

مهمان ناخوانده 

 

 

کتاب 78:

مهمان ناخوانده

اریک امانوئل اشمیت

تینوش نظم جو

نشر نی، چاپ اول،  1378

 

 

 

یه نمایشنامه دیگه از یکی از نویسنده‏های فرانسوی مورد علاقه من.

این بار اریک امانوئل اشمیت رفته سراغ یک شخصیت واقعی و یک حادثه واقعی. فروید در جنگ جهانی دوم. زمانی که نازی‏ها اتریش را فتح کردند. جدال درونی فروید با ایمانش زمانی که دیگر جایی برای ایمان باقي نمانده است. ایمان فروید در لباس یک ناشناس در طول نمایشنامه خودش رو به ما و فروید نشون می‏ده تنها زمانی که فروید تنهاست. فقط در یک صحنه کوتاه دختر فروید هم ناشناس رو می‏بینه. علاوه بر فروید، دخترش (آنا) و ناشناس، یک مامور نازی هم در نمایشنامه سر و کله‏اش پیدا می‏شه که خب طبیعیه. فروید قرار سر همین چیزا با ایمانش درگیر بشه.

 

۞خرد داشتن بیشتر اوقات اینه که آدم پیرو جنونش باشه تا عقلش.

 

۞این قرن، قرن جنون انسان‏های متکبر خواهد بود. ارباب طبیعت: و شما زمین را آلوده می‏کنین و ابرها رو سیاه! ارباب مواد: دنیا رو به لرزش درمی‏آرین! ارباب سیاست: توتالیتاریسم رو اختراع می‏کنین. ارباب زندگی: بچه‏هاتون رو از روی کاتالوگ انتخاب می‏کنین! ارباب بدنتون: چنان از بیماری و مرگ هراس دارین که به هر قیمتی حاضر می‏شین زندگی رو ادامه بدین، زندگی نه، باقی موندن، بی حس مثل یک گیاه توی گلخونه! ارباب اخلاق: فکر می‏کنین این انسان‏ها هستن که تمامی قوانین رو درست می‏کنن و چون همه‏ی ارزش‏ها یکیه، هیچی ارزش نداره! و خدای انسان‏ها پول خواهد شد، تنها خدایی که می‏مونه، توی تمام شهرها براش معبد خواهند ساخت، و در نبود خدا همه‏ی فکرها پوک می‏شن و از بین می‏رن.

 

۞انسان چیه: دیوانه‏ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می‏کنه!

 

۞وقتی می‏شنیدم داری می‏گی به خدا ایمان نداری، مثل بلبلی بود که می‏پرسه چرا موسیقی رو بلد نیست.


+ اريك امانوئل اشميت (۴)

1)      خرده جنايت هاي زناشوهري

2)      يك روز قشنگ باراني

۳)   مهمانسراي دو دنيا

۴)   مهمان ناخوانده

 

ميرا

"ميرا" نوشته‏ي "کريستوفر فرانک" ترجمه‏ي "ليلي گلستان"

اين کتاب رو به خاطر مترجمش خريدم, يه کتاب کوچيکه, ولي خيلي خوب. اين کتاب اولين تجربه نويسنده‏اش است.

از همان صفحه‏ي اول ما را در ميان صحنه‏يي مي‏گذارد که هم دلهره‏آور است و هم آشنا:

{ در دشت به دنيا آمدم و غير از آن چيزي نمي‏شناسم. .. ما در مربعِ 837-333-4 شرق زندگي مي‏کنيم...ما يک خانه معمولي داريم, با ديوارهاي شفاف, تا چهار نفر ساکنان آن هيچ‏گاه نتوانند خود را از چشم ديگري پنهان کنند. به اين ترتيب تنهايي مغلوب مي‏شود, زيرا چنان که همه مي‏دانند بدي در تنهايي خفته است.

اين هم جمله منتخب من:

{ وقتي خيلي دويده باشيم و نفسمان بند آمده باشد, برمي‏گرديم و راهي را که دويده‏ايم اندازه مي‏گيريم.

دلباختگي

كتاب ۱۶:

"دلباختگي" نوشته‏ي "کريستين بوبن" ترجمه‏ي "مهوش قويمي"

{ بين زيستن و ايمان داشتن به خداوند هيچ تفاوتي وجود ندارد.

خرده‏جنايت‏هاي زناشوهري

كتاب ۱۴:

"خرده‏جنايت‏هاي زناشوهري" نوشته "اريک امانوئل اشميت" ترجمه‏ي " شهلا حائري"

اصولا من خيلي نمايشنامه‏خون نيستم, اما يکي دوتا نمايشنامه‏اي رو که خوندم, دوست داشتم. خرده‏جنايت‏هاي زناشوهري يکي از اوناست. من فرانسه بلد نيستم, به خاطر همين با مراجعه به اسم اصلي نمايشنامه چيزي سر در نياوردم!! اما اين کلمه "زناشوهري" همش فکر منو مشغول مي‏کنه و تنها چيزي که عايدم شده اينه که:

زناشوهري= زناشويي + زن و شوهري

از پشت جلد + متن کتاب ...

ژيل بر اثر حادثه‏اي مرموز دچار فراموشي مي‏شود. همسرش ليزا او را به خانه مي‏آورد. ژيل سعي مي‏کند از صحبت‏ها و تعريف‏هاي همسرش گذشته را بازسازي کند و هويت خود را بازيابد:

{ ليزا: به عقيده‏ي تو يک مبل درست و حسابي بايد ناراحت باشه. اسم اين فنري رو که توي ران چپت فرو مي‏ره گذاشته بودي فنر روشنفکري, عقربه‏هاي ذهن, سيخ هوشياري!

اما آيا ليزا به او دروغ نمي‏گويد تا تصوير ديگري از زندگي زناشويي‏شان ارائه دهد؟

{ ژيل: شوهر حسودي بودم؟

ليزا: ابدا.

{ ژيل: من چي؟... وفادار بودم؟

ليزا: آره.

{ ليزا: برعکس اکثر مردها عاشق خريد و مغازه‏اي.

اصلا اين زن کيست؟ آيا حقيقت دارد که همسر اوست؟

{ ژيل: شنيدم که يک شبکه زن‏هاي شوهر مرده وجود دارد که مردهاي نسياني رو به دام مي‏اندازه.

خرده‏جنايت‏هاي زناشوهري, داستان زوجي است در پي حقيقت. در اين نمايشنامه اريک امانوئل اشميت با طنزي سياه, تحليلي ظريف از دلدادگي و زندگي زناشويي ارائه مي‏دهد و خواننده را متحير و شگفت‏زده هر لحظه غافلگير مي‏کند.

{ مردها معشوق مي‏گيرن تا با زنشون بمونن در حالي که زن‏ها معشوق مي‏گيرن تا شوهرشون رو ترک کنن.

{ اگه آدم مي‏خواد از همه چيز مطمئن باشه بايد به روابط کوتاه اکتفا کنه.

پ.ن: جايزه تئاتر فرهنگستان فرانسه سال 2001, به پاس کتاب‏هاي ارزشمندش به اريک امانوئل اشميت اهدا شد.

فراتر از بودن

كتاب ۱۰:

"فراتر از بودن" نوشته "کريستين بوبن" ترجمه‏ي "نگار صدقي"

اولين کتاب بوبن بود که خوندم.كريستين بوبن

خيلي جالبه. حتي بعضي‏ها که کتاب‏هاي بوبن رو هم خوندن هنوز فکر مي‏کنن که کريستين بوبن يه خانومه. هم به خاطر اسمش, هم به خاطر شيوه نوشتنش. اما در واقع کريستين بوبن يک آقاي فرانسوي است اهل شهر کروزو در شرق فرانسه.

اين کتاب مجموعه خاطرات کوچک و دست‏نوشته‏هايي است که کريستين بوبن در فقدان معشوقه‏ش نوشته. به قول خانم مهوش قويمي "... داستان‏هاي بوبن گويي بين دو وسوسه حکايت و نامه عاشقانه مردد مي‏مانند..." کتاب با اين جمله شروع مي‏شود: "واقعه مرگ تو, تمام وجود مرا از هم پاشيد."

{ براي آن که کمي, حتي شده کمي زندگي کرد, دو تولد لازم است. تولد جسم و سپس تولد روح. هر دو تولد مانند کنده شدن هستند. تولد اول بدن را به اين دنيا مي‏افکند و تولد دوم روح را به آسمان. تولد دوم من زماني بود که تو را ديدم.

{ من با از دست دادن تو, همه چيز را دست دادم و بابت اين فقدان از تو ممنونم.

{ همواره به دنبال آن هستم که در همه چيز – حتي در بدترين‏ها – قابل تمجيد و ستايش بيابم.

{ در حقيقت درباره تو مي‏نويسم, تو يک مادر بي نقص هستي و من تاکيد مي‏کنم: مادر بي نقص, مادري است مانند تو, تمام عشقش را بدون حسابگري و بي آن که انتظار جبران داشته باشد مي‏بخشد و به خصوص, مادر بي نقص فقط براي فرزندانش زندگي نمي‏کند. عشق‏هاي ديگري را هم تجربه مي‏کند. مي‏‏توان گفت بهترين مادرها کساني هستند که فراموش نمي‏کنند که در عين مادر بودن به همان اندازه همسر, معشوق و فرزند هستند.

{ سخنراني گلايه ناشنيدني است. در آن اثري از عشق نيست. گلايه سر و صدايي بيش نيست, تکراري است خشم‏آلود, من, من, من و باز هم من.

ياد يه شعر حافظ افتادم:

لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ عشقبازان چنين مستحق هجرانند

{ عشق حقيقي, ذکاوت جسماني و تجربه‏آزادي در ما چيزي جز قلبي تپنده و پرنده نمي‏سازد.

{ براي بيان عشق همواره به کلمه‏هاي عاشقانه نياز نيست, بلکه زير و بم لازم است,نه جديت نه به خصوص جديت, زير و بم, اشک و لبخند.

طاعون

كتاب ۲:

"طاعون" نوشته "آلبر کامو" ترجمه " رضا سيد حسيني"

به نظرم شبيه کوري ژوزه ساراماگو بود. شايد اگر اول طاعون روخونده بودم بعد کوري, از طاعون بيشتر خوشم اومده بود, اما الان کوري رو بيشتر دوست دارم.

يه جاي داستان سه تا از شخصيت هاي داستان در حال صحبت کردن در مورد ميزان مرگ و مير ناشي از طاعون در شهر هستند که يکي از اونها که دکتره, مي‏گه تا حالا از هر سه نفر، يکي به خاطر طاعون مرده , شانس زنده موندن ما ...

{ دکتر شما هم مي‏دانيد که اين تخمين‏ها مفهوم ندارد. صد سال پيش يک اپيدمي طاعون تمام سکنه يکي از شهرهاي ايران راکشت بجز مرده‏شوي را که لحظه‏اي از کارش دست برنداشته بود.