کتاب 152:
سمرقند
امین معلوف
عبدالرضا هوشنگ مهدوی
داستانهای فرانسه
انتشارات مروارید، چاپ دوم، زمستان 1390
361 صفحه
بعد از کتابهای "کیمیا خاتون" و "قلندر و قلعه" این سومین کتابی است که در مورد یکی از مشاهیر ایران به صورت داستانگونه میخوانم. این دقیقا همان چیزی است که به نظر من نسل جوان به آن احتیاج دارد. آشنایی با بزرگان این مرز و بوم به زبانی ساده و داستانگونه.
{امین معلوف در سمرقند، دو صفحه از تاریخ درخشان ایران را به رشتهی تحریر درآورده است: یکی دوران حکومت سلجوقیان و فعالیتهای حسن صباح؛ دیگری انقلاب مشروطه از قتل ناصرالدینشاه تا استقرار مشروطیت و فداکاریها و جانبازیهای مردم تبریز. امین معلوف توانسته است با ظرافت و مهارت این دو بخش از تاریخ ایران را با بهانه قرار دادن دستنوشتههای رباعیات و خاطرات عمر خیام نیشابوری به هم پیوند دهد.} از پشت جلد
کتاب در چهار بخش نوشته شده است:
· شاعران و عاشقان
· بهشت حشاشین
· پایان یک هزاره
· شاعری در دریا
دو بخش اول به داستان سه یار دبستانی اختصاص دارد:
{ در کتابها افسانهای آمده است که گفتگو از سه یار دبستانی میکند که هر کدام به نحوی در آغاز هزاره دوم اثر گذاشتهاند: خیام که دنیا را نظاره کرده، نظامالملک که بر دنیا حکومت کرده و حسن صباح که آن را به وحشت انداخته. میگویند آنان در نیشابور یاران دبستانی بودهاند. این افسانه حقیقت ندارد چون سن نظام سی سال بیش از عمر بوده و حسن تحصیلاتش را در ری و بخشی در زادگاهش قم به انجام رسانده و یقینا هرگز مقیم نیشابور نبوده است.
و البته ماجرای عاشقانه خیام و جهان...
داستان از ورود خیام به سمرقند شروع میشود.
{ در میان توتونفروشان، زنی آبستن به خیام نزدیک میشود. حجابش را پسزده و به زحمت پانزدهساله به نظر میرسد. بدون ادای کلمهای، بدون لبخندی بر روی لبان پاکش، مشتی از بادام بوداده را که خیام چند قدم بالاتر خریده میرباید. گردشکنندهی ما شگفتزده نمیشود. این یک باور دیرینه در سمرقند است که وقتی یک مادر آینده در کوچه با بیگانهای روبهرو میشود و از او خوشش بیاید، باید به خودش جرأت دهد و در خوردنی او سهیم شود تا کودکش مانند او زیبا به دنیا آید، با همان قامت بلند و چهرهی نجیب.
و درگیریای که منجر به آشنایی او میشود با قاضی شهر، ابوطاهر. قاضی از او میپرسد: میگویند یکبار گفتهای: «من گاهی به مسجد میروم چون سایهی آن برای خوابیدن مناسب است.» و عمر در پاسخ میگوید:
{ فقط شخصی که با آفریدگارش در صلح و صفا بسر ببرد میتواند در یک مکان مقدس به خواب برود.
و خب باقی ماجراها تا زمانی که نظامالملک از عمر درخواست میکند که به اصفهان برود که در راه با حسن صباح همسفر میشود.
{ عمر در عمل بلد است چگونه خودش را صلحجو و سرشار از حقشناسی نشان بدهد و آب در شرابش داخل کند. لذا در طول ماههای بعد به نوشتن رسالهای بسیار جدی دربارهی معادلات جذری میپردازد. خیام برای نشان دارد مجهول در رسالهی جبر واژهی عربی «شیئی» را به کار میبرد که بعدها در کتب علمی اسپانیا به صورت «xay» درمیآید و رفته رفته حرف اول آن «x» سمبل جهانی مجهول میشود.
{ سه دوست در حال گردش در فلات مرتفع ایران بودند. ناگهان پلنگی ظاهر شد که تمام درندهخویی دنیا در وجودش جمع شده بود. پلنگ مدتی این سه مرد را نظاره کرد و سپس به سوی آنان دوید.
مرد نخستین که مسنتر، ثروتمندتر و مقتدرتر بود فریاد زد: «من مالک این محل هستم و اجازه نمیدهم یک حیوان وحشی املاکم را ویران کند.» او دو سگ شکاری به همراه داشت که به سوی پلنگ رها کرد. سگها پلنگ را گاز گرفتند اما زور پلنگ بیشتر بود و آنها را کشت، به سوی اربابشان پرید و شکمش را درید. این سهم نظامالملک بود.»
مرد دوم با خودش گفت: «من اهل علمم. همه به وجودم افتخار میکنند و به من احترام میگذارند. چرا بگذارم سگها و پلنگها سرنوشتم را تعیین کنند؟» و بیدرنگ به این صحنه پشت کرد و بیآنکه منتظر نتیجه نبرد بماند به سرعت گریخت. از آن هنگام او در غارها و کلبهها زیست میکنند و یقین دارد که پلنگ هنوز دنبالش است. این سهم عمر خیام بود.»
و اما سومی مردی با ایمان بود. او بازوان گشوده، نگاه آمرانه و نیروی فصاحت به سوی پلنگ رفت و گفت: «به این اراضی خوش آمدی. دوستان من از من ثروتمندتر بودند. تو آنها را بیچیز کردی. از من مغرورتر بودند تو آنها را ذلیل کردی.» حیوان که به دقت گوش میداد فریب خورد و مطیع شد. مرد بر حیوان مسلط گردید و توانست او را رام سازد. از آن هنگام هیچ پلنگی جرات نمیکند به او نزدیک شود و انسانها نیز از او فاصله میگیرند.»
دستنوشته چنین نتیجه میگیرد: «وقتی زمان دگرگونیها فرا میرسد، هیچکس نمیتواند بگریزد. اما چند نفری موفق میشوند از آن استفاده کنند. حسن صباح بهتر از هر کسی توانست درندهخویی دنیا را رام کند. او پیرامون خودش تخم وحشت پاشید تا در پناهگاه الموت یک فضای کوچک پرآسایش داشته باشد.»
{ الموت در گویش محلی معنی «درس عقاب» را میدهد. حکایت میکنند که شاهزادهای میخواسته قلعهای برای نظارت بر کوهها بسازد و بدین منظور یک عقاب تربیتشده را رها کرده است. عقاب پس از چند بار چرخ زدن در آسمان روی صخرهای مینشیند. شاهزاده میفهمد که هیچ جایی بهتر از آن برای بنای قلعه نیست.
{ در شکوه و تجمل نمیتوان از بدبختیهای بشر گریخت.
{ امروز وقتی از ویرانههای الموت بازدید میکنیم، هنوز میتوانیم در اتاقی که حسن زندگی میکرد یک «حوض معجزهآسا» را مشاهده کنیم که به تدریج که آب آن را خالی میکنند خود به خود پر میشود و معجزهی آن در این است که هرگز لبریز نمیشود.
دو بخش بعدی، از زبان یک آمریکایی به نام بنجامین.او. لوساژ که پدر و مادرش عاشق اشعار خیام بودند و به همین خاطر اسم دوم او را عمر نامیدند. این اسم باعث میشود که از پانزدهسالگی شروع كند به خواندن هر چیزی که مربوط به خیام میشد. بعد از مدتها در سفری به فرانسه متوجه میشود که «دستنوشتهی خیام» در دست سید جمالالدین اسدآبادی در پاریس است. وقتی به دیدن سید جمالالدین اسدآبادی میرود، با زنی آشنا میشود که نامش شیرین است و نوهی شاه ایران ... تمامی این ماجراها در نهایت منجر به سفر او به ایران و درگیری او در ماجراهای درگیریهای پارلمان ایران با انگلیس و روس ها میشود.
{ در کشوری که دستخوش استبداد است نمیتوان شرافتمندانه زندگی کرد.
{ جمعهی گذشته چند ملای جوان در صدد برآمدند جنجالی در بازار به وجود آورند. آنان مشروطیت را خلاف دین مینامیدند و میخواستند مردم را تحریک به هجوم به بهارستان مقر پارلمان بنمایند. اما موفق نشدند. هرچه فریاد کشیدند مردم از جایشان تکان نخوردند و بیتفاوت ماندند. گاهگاهی مردی توقف میکرد چند کلمهای از نطقهایشان را میشنید و سپس شانههایش را بالا میانداخت و دور میشد. سرانجام سه نفر از علما سر رسیدند که از مجتهدین طراز اول تهران بودند و بدون رو دربایستی از وعاظ خواستند که از نزدیکترین راه به خانههایشان برگردند و سرشان را هم برنگردانند. نمیتوانم باور کنم که در ایران تعصب مرده است.
{ وقتی وارد این کشور شدم، نمیتوانستم بفهمم چگونه اشخاص بزرگسال و موقر برای قتلی که بیش از هزار سال پیش روی داده این چنین گریه و زاری میکنند و به سر و رویشان میکوبند. اما اکنون فهمیدهام. اگر ایرانیان در زمان گذشته زیست میکنند به این دلیل است که میهنشان زمان گذشته است، زمان حال در نظرشان سرزمینی است بیگانه که هیچچیز آن متعلق به آنان نیست. کلیه چیزهایی که برای ما مظاهر زندگی جدید و شکوفایی انسان در آزادی بهشمار میرود، برای آنان مظهر تسلط خارجی است. جادهها متعلق به روسیه است، راهآهن و تلگراف و بانک متعلق به انگلستان، پست متعلق به اتریش و ...
- و آموزش علوم متعلق به آقای باسکرویل عضو هیات پرسبیتری آمریکا.
{ ایران فردا به چه چیز شباهت خواهد داشت؟ این امر بستگی به طرز رفتار و الگویی دارد که ما عرضه میکنیم.
واژهنامه:
قضیب (ص17): شاخه درخت
محاجه (ص21): با کسی حجت گفتن
طنطنه (ص36): ه آواز آوردن تشت و جز آن، بانگ رود و بربط
تمجمج (ص 47): در تداول فارسی زبانان سخن در دهن گردانیدن. بی هویدا گفتن. سخن ناپیدا گفتن
صبر زرد (ص 57): نگارش درست این واژه، سبر است؛ زیرا نام گیاهی است از تیره ی سوسنیها. در پهلوی به این گیاه، آنیتا گفته میشد.
فصد (ص143): رگ زدن
مطنطن (ص174): با طنطنه!
طراده (ص 195): کرجی. بلم. قایق. طراد. لتکا. زورق. قفه
غلمبه (ص 206): عبارت یا الفاظ و ترکیبات مشکل که گوینده یا نویسنده برای اظهار فضل خود استعمال کند.
زرادخانه (ص241): محل اسلحه و ذخایر و مهمات نظامی. قورخانه. اسلحهخانه. جبهخانه . جیباخانه
مکلا (ص 294): نعت مفعولی منحوت از کلاه فارسی. آنکه کلاه بر سر گذارد، نه عمامه. کلاهدار. کلاهپوشیده. مقابل معمم
انقیاد (ص341): گردن نهادن به امری از روی اجبار و مصلحت،تحمل تا چاره اندیشی
سوتینامه:
ص 87: برخی از گفتههای من تو را به شگفتی واخواهد داشت، اما امیدوارم که در نهایت از پذیرفتن دعوتم پشیمان نخواهی شد.
ص 152: در 18 نوامبر 1092 ملکشاه در شمال بغداد در یک ناحیه پردرخت و با
تلاقی به شکار گورخر اشتغال دارد.
+ امین معلوف (1)
1) سمرقند