قصه‏هاي اميرعلي

قصه هاي اميرعلي

 

 

 

 

 

کتاب 153:

قصه‏های امیرعلی

امیرعلی نبویان

داستان‏های کوتاه فارسی

انتشارات نقش و نگار، چاپ پنجم، 1391

167 صفحه

 

 

 

 

 

 

این از اون کتاب‏هاست که برای معرفیش باید اول یک برنامه تلویزیونی رو معرفی کرد. برنامه‏ی "رادیو 7" که هرشب به جز جمعه‏ها به صورت زنده از شبکه هفت صدا و سیما –شبکه آموزش- پخش می‏شود. این برنامه تلاش می‌کند لحظات آرام و پر از خاطره‏ای را برای مخاطبان خود فراهم کند. در این برنامه بخش‌های گوناگونی مانند پخش موسیقی آرام، قصه‌خوانی، گفت‏و‏گو با هنرپيشه‏ها، حافظ‌خوانی و معرفی کتاب درنظر گرفته شده است.

علاوه بر این هر شب یک مجری متفاوت برنامه را اجرا می‌کند که از عوامل جذابیت آن است و دکلمه‏هایی که هنرپیشه‏ها و صداپیشه‏های سرشناس آن‏ها را اجرا می‏کنند.

منصور ضابطیان، احسان کرمی، رشید کاکاوند، میلاد اسلام‏زاده، محمد سلوکی و ... از افرادی هستند که اجرای این برنامه را بر عهده دارند و منصور ضابطيان تهيه‏كننده برنامه هستند.

در این بین یک آقایی به نام امیرعلی نبویان هم هست که پنج‏شنبه‏ها قصه‏هایی را که خودش  می‏نویسد، برایمان می‏خواند. خود قصه‏ها در کنار اجرای تاثیرگذار امیرعلی چنان جذابند که تو را هر هفته پنج‏شنبه، تا ساعت یک بامداد پای تلویزیون نگه دارند.

 

                              راديو 7

 

به نظر من کافی است یک بار این بخش را ببینی تا بخواهی کتاب امیرعلی را بخری. کتابی که نویسنده‏اش خود و کتابش را این‏گونه معرفی می‏کند:

{      من امیرعلی نبویان هستم. متولد دوم فروردین هزار و سیصد و پنجاه و نه. فارغ التحصیل رشته مهندسی برق از دانشگاه صنعتی مازندران. این قصه‏ها –شکر خدا- اتوبیوگرافی نیستند و تمامش ساخته این ذهن مشوش و ژولیده است! امیدوارم که دوستان، آنچه قلم نحیف و سواد خفیف بنده مرتکب شده را به بزرگواری ببخشند. راستی قصه‏ها ادامه دارد...

 

این کتاب از بیست و هشت قسمت تشکیل شده که کاملا پیوسته است و باید به ترتیب خوانده شود. در مجموع مانند اکثر کتاب‏های امروزی که مثلا نشر چشمه تحت عنوان "جهان تازه‏ی داستان" چاپ می‏کند، کتابی‏ است که روایت زندگی روزمره را بازگو می‏کند اما خدا رو شکر این یکی با لحن طنز و از زاویه خوب ماجرا J

شاید مهم‏ترین ويژگي خاص نوشته‏های امیرعلی این است که عبارات همیشه به گوش آشنا را به طریقی نو می‏چرخاند و می‏پیچاند و بالا و پایین می‏کند که برایمان تازگی داشته باشد:

{      کامبیزخان، مرد جالبی بود؛ ]...[ با آنکه پنجاه و چندساله بودند، با تمام وجود سعی داشتند این واقعیت را نادیده بگیرند و با الهام از طبیعت و به نیت بزرگداشت یاد و خاطره زاغکی که سال‏ها پیش قالب پنیری دیده بود، اقدام به رنگ‏آمیزی یکدست موهای سرشان فرموده بودند...

 

در مجموع با شرمندگی از امیرعلی! کتاب متوسطی به حساب می‏آید اما امیدوارم کارهای بعدی که در پشت جلد قولشان داده شده، قوی‏تر باشند.

 


سوتی‏نامه:

علیرغم این که فاصله مجازی در خیلی جاها رعایت شده اما در خیلی جاها هم رعایت نشده است، نمی‏دانم چرا؟ یعنی این یک‏دست نبودن قدری عجیب است! مثلا (اینها رو همین‏جوری ورق زدم و نوشتم):

رعایت‏شده‏ها: ص 13: رو‏به‏رویم – ص 21: هم‏صحبتی – ص 30: غلط‏گیر – ص 60: شکنجه‏گونه - ص 61: مسخره‏بازی – ص71: جهان‏بینی – ص 98: بی‏ملاحظگی‏ها – ص 121: اسباب‏کشی و ...

رعایت‏نشده‏ها: ص 13: بی ربط – ص 14: بی درنگ، قریب الوقوع – ص 18: عمه خانم اما در همین صفحه آذرخانم! – ص31: کافی شاپ – ص 37: دورازه بان – ص 46: پایان ناپذیر – ص 48: رنگ آمیزی – ص 49: معنی دار – ص 83: چهل سالگی اش – و ....

یک نکته مبهم در کتاب وجود دارد که خیلی مهم نیست اما می‏نویسم شاید پاسخی برایش باشد. در کل کتاب هیچ اسمی از دانشگاه امیرعلی برده نمی‏شود اما داستان در تهران اتفاق می‏افتد و به وضوح مشخص است که دانشگاه هم در همان تهران می‏باشد. اما از آنجایی که خود امیرعلی واقعی هم مهندسی برق خوانده به نظرم یک جای داستان خودش را اشتباه گرفته و حال و هوای مازندران و دوران تحصیلش بر او غلبه کرده، چرا که در تهران صحبت از عطر بهارنارنج کرده...

ص (59): در یک عصر به ظاهر مطبوع بهاری، موقع برگشتن از زمین فوتبال، نه از عطر بهارنارنج لذت می‏بردم و نه از لطافت باران و نسیم؛ .. 


+ امیرعلی نبویان (1)

1)      قصه‏های امیرعلی

 

سمرقند

سمرقند 

 

کتاب 152:

سمرقند

امین معلوف

عبدالرضا هوشنگ مهدوی

داستان‏های فرانسه

انتشارات مروارید، چاپ دوم، زمستان 1390

361 صفحه

 

 

 

 

 

بعد از کتاب‏های "کیمیا خاتون" و "قلندر و قلعه" این سومین کتابی است که در مورد یکی از مشاهیر ایران به صورت داستان‏گونه می‏خوانم. این دقیقا همان چیزی است که به نظر من نسل جوان به آن احتیاج دارد. آشنایی با بزرگان این مرز و بوم به زبانی ساده و داستان‏گونه.

{امین معلوف در سمرقند، دو صفحه از تاریخ درخشان ایران را به رشته‏ی تحریر درآورده است: یکی دوران حکومت سلجوقیان و فعالیت‏های حسن صباح؛ دیگری انقلاب مشروطه از قتل ناصرالدین‏شاه تا استقرار مشروطیت و فداکاری‏ها و جانبازی‏های مردم تبریز. امین معلوف توانسته است با ظرافت و مهارت این دو بخش از تاریخ ایران را با بهانه قرار دادن دست‏نوشته‏های رباعیات و خاطرات عمر خیام نیشابوری به هم پیوند دهد.} از پشت جلد

کتاب در چهار بخش نوشته شده است:

·         شاعران و عاشقان

·         بهشت حشاشین

·         پایان یک هزاره

·         شاعری در دریا

دو بخش اول به داستان سه یار دبستانی اختصاص دارد:

{      در کتاب‏ها افسانه‏ای آمده است که گفتگو از سه یار دبستانی می‏کند که هر کدام به نحوی در آغاز هزاره دوم اثر گذاشته‏اند: خیام که دنیا را نظاره کرده، نظام‏الملک که بر دنیا حکومت کرده و حسن صباح که آن را به وحشت انداخته. می‏گویند آنان در نیشابور یاران دبستانی بوده‏اند. این افسانه حقیقت ندارد چون سن نظام سی سال بیش از عمر بوده و حسن تحصیلاتش را در ری و بخشی در زادگاهش قم به انجام رسانده و یقینا هرگز مقیم نیشابور نبوده است.

 

و البته ماجرای عاشقانه خیام و جهان...

داستان از ورود خیام به سمرقند شروع می‏شود.

{      در میان توتون‏فروشان، زنی آبستن به خیام نزدیک می‏شود. حجابش را پس‏زده و به زحمت پانزده‏ساله به نظر می‏رسد. بدون ادای کلمه‏ای، بدون لبخندی بر روی لبان پاکش، مشتی از بادام بوداده را که خیام چند قدم بالاتر خریده می‏رباید. گردش‏کننده‏ی ما شگفت‏زده نمی‏شود. این یک باور دیرینه در سمرقند است که وقتی یک مادر آینده در کوچه با بیگانه‏ای رو‏به‏رو می‏شود و از او خوشش بیاید، باید به خودش جرأت دهد و در خوردنی او سهیم شود تا کودکش مانند او زیبا به دنیا آید، با همان قامت بلند و چهره‏ی نجیب.

و درگیری‏ای که منجر به آشنایی او می‏شود با قاضی شهر، ابوطاهر. قاضی از او می‏پرسد: می‏گویند یکبار گفته‏ای: «من گاهی به مسجد می‏روم چون سایه‏ی آن برای خوابیدن مناسب است.» و عمر در پاسخ می‏گوید:

{      فقط شخصی که با آفریدگارش در صلح و صفا بسر ببرد می‏تواند در یک مکان مقدس به خواب برود.

و خب باقی ماجراها تا زمانی که نظام‏الملک از عمر درخواست می‏کند که به اصفهان برود که در راه با حسن صباح همسفر می‏شود.

{      عمر در عمل بلد است چگونه خودش را صلح‏جو و سرشار از حق‏شناسی نشان بدهد و آب در شرابش داخل کند. لذا در طول ماه‏های بعد به نوشتن رساله‏ای بسیار جدی درباره‏ی معادلات جذری می‏پردازد. خیام برای نشان دارد مجهول در رساله‏ی جبر واژه‏ی عربی «شیئی» را به کار می‏برد که بعدها در کتب علمی اسپانیا به صورت «xay» درمی‏آید و رفته رفته حرف اول آن «x» سمبل جهانی مجهول می‏شود.

 

{      سه دوست در حال گردش در فلات مرتفع ایران بودند. ناگهان پلنگی ظاهر شد که تمام درنده‏خویی دنیا در وجودش جمع شده بود. پلنگ مدتی این سه مرد را نظاره کرد و سپس به سوی آنان دوید.

مرد نخستین که مسن‏تر، ثروتمندتر و مقتدرتر بود فریاد زد: «من مالک این محل هستم و اجازه نمی‏دهم یک حیوان وحشی املاکم را ویران کند.» او دو سگ شکاری به همراه داشت که به سوی پلنگ رها کرد. سگ‏ها پلنگ را گاز گرفتند اما زور پلنگ بیشتر بود و آنها را کشت، به سوی اربابشان پرید و شکمش را درید. این سهم نظام‏الملک بود.»

مرد دوم با خودش گفت: «من اهل علمم. همه به وجودم افتخار می‏کنند و به من احترام می‏گذارند. چرا بگذارم سگ‏ها و پلنگ‏ها سرنوشتم را تعیین کنند؟» و بی‏درنگ به این صحنه پشت کرد و بی‏آنکه منتظر نتیجه نبرد بماند به سرعت گریخت. از آن هنگام او در غارها و کلبه‏ها زیست می‏کنند و یقین دارد که پلنگ هنوز دنبالش است. این سهم عمر خیام بود.»

و اما سومی مردی با ایمان بود. او بازوان گشوده، نگاه آمرانه و نیروی فصاحت به سوی پلنگ رفت و گفت: «به این اراضی خوش آمدی. دوستان من از من ثروتمندتر بودند. تو آنها را بی‏چیز کردی. از من مغرورتر بودند تو آنها را ذلیل کردی.» حیوان که به دقت گوش می‏داد فریب خورد و مطیع شد. مرد بر حیوان مسلط گردید و توانست او را رام سازد. از آن هنگام هیچ پلنگی جرات نمی‏کند به او نزدیک شود و انسان‏ها نیز از او فاصله می‏گیرند.»

دست‏نوشته چنین نتیجه می‏گیرد: «وقتی زمان دگرگونی‏ها فرا می‏رسد، هیچ‏کس نمی‏تواند بگریزد. اما چند نفری موفق می‏شوند از آن استفاده کنند. حسن صباح بهتر از هر کسی توانست درنده‏خویی دنیا را رام کند. او پیرامون خودش تخم وحشت پاشید تا در پناهگاه الموت یک فضای کوچک پرآسایش داشته باشد.»

 

{      الموت در گویش محلی معنی «درس عقاب» را می‏دهد. حکایت می‏کنند که شاهزاده‏ای می‏خواسته قلعه‏ای برای نظارت بر کوه‏ها بسازد و بدین منظور یک عقاب تربیت‏شده را رها کرده است. عقاب پس از چند بار چرخ زدن در آسمان روی صخره‏ای می‏نشیند. شاهزاده می‏فهمد که هیچ جایی بهتر از آن برای بنای قلعه نیست.

 

{      در شکوه و تجمل نمی‏توان از بدبختی‏های بشر گریخت.

 

 

{      امروز وقتی از ویرانه‏های الموت بازدید می‏کنیم، هنوز می‏توانیم در اتاقی که حسن زندگی می‏کرد یک «حوض معجزه‏آسا» را مشاهده کنیم که به تدریج که آب آن را خالی می‏کنند خود به خود پر می‏شود و معجزه‏ی آن در این است که هرگز لبریز نمی‏شود.

 

دو بخش بعدی، از زبان یک آمریکایی به نام بنجامین.او. لوساژ که پدر و مادرش عاشق اشعار خیام بودند و به همین خاطر اسم دوم او را عمر نامیدند. این اسم باعث می‏شود که از پانزده‏سالگی شروع كند به خواندن هر چیزی که مربوط به خیام می‏شد. بعد از مدت‏ها در سفری به فرانسه متوجه می‏شود که «دست‏نوشته‏ی خیام» در دست سید جمال‏الدین اسدآبادی در پاریس است. وقتی به دیدن سید جمال‏الدین اسدآبادی می‏رود، با زنی آشنا می‏شود که نامش شیرین است و نوه‏ی شاه ایران ...  تمامی این ماجراها در نهایت منجر به سفر او به ایران و درگیری او در ماجراهای درگیری‏های پارلمان ایران با انگلیس و روس ها می‏شود.

 

{      در کشوری که دستخوش استبداد است نمی‏توان شرافتمندانه زندگی کرد.

{      جمعه‏ی گذشته چند ملای جوان در صدد برآمدند جنجالی در بازار به وجود آورند. آنان مشروطیت را خلاف دین می‏نامیدند و می‏خواستند مردم را تحریک به هجوم به بهارستان مقر پارلمان بنمایند. اما موفق نشدند. هرچه فریاد کشیدند مردم از جایشان تکان نخوردند و بی‏تفاوت ماندند. گاهگاهی مردی توقف می‏کرد چند کلمه‏ای از نطق‏هایشان را می‏شنید و سپس شانه‏هایش را بالا می‏انداخت و دور می‏شد. سرانجام سه نفر از علما سر رسیدند که از مجتهدین طراز اول تهران بودند و بدون رو دربایستی از وعاظ خواستند که از نزدیک‏ترین راه به خانه‏هایشان برگردند و سرشان را هم برنگردانند. نمی‏توانم باور کنم که در ایران تعصب مرده است.

{      وقتی وارد این کشور شدم، نمی‏توانستم بفهمم چگونه اشخاص بزرگسال و موقر برای قتلی که بیش از هزار سال پیش روی داده این چنین گریه و زاری می‏کنند و به سر و رویشان می‏کوبند. اما اکنون فهمیده‏ام. اگر ایرانیان در زمان گذشته زیست می‏کنند به این دلیل است که میهنشان زمان گذشته است، زمان حال در نظرشان سرزمینی است بیگانه که هیچ‏چیز آن متعلق به آنان نیست. کلیه چیزهایی که برای ما مظاهر زندگی جدید و شکوفایی انسان در آزادی به‏شمار می‏رود، برای آنان مظهر تسلط خارجی است. جاده‏ها متعلق به روسیه است، راه‏آهن و تلگراف و بانک متعلق به انگلستان، پست متعلق به اتریش و ...

-          و آموزش علوم متعلق به آقای باسکرویل عضو هیات پرسبیتری آمریکا.

{      ایران فردا به چه چیز شباهت خواهد داشت؟ این امر بستگی به طرز رفتار و الگویی دارد که ما عرضه می‏کنیم.

 


واژه‏نامه:

قضیب (ص17): شاخه درخت

محاجه (ص21): با کسی حجت گفتن

طنطنه (ص36): ه آواز آوردن تشت و جز آن، بانگ رود و بربط

تمجمج (ص 47): در تداول فارسی زبانان سخن در دهن گردانیدن. بی هویدا گفتن. سخن ناپیدا گفتن

صبر زرد (ص 57): نگارش درست این واژه، سبر است؛ زیرا نام گیاهی است از تیره ی سوسنی‏ها. در پهلوی به این گیاه، آنیتا گفته می‏شد.

فصد (ص143): رگ زدن

مطنطن (ص174): با طنطنه!

طراده (ص 195): کرجی. بلم. قایق. طراد. لتکا. زورق. قفه

غلمبه (ص 206): عبارت یا الفاظ و ترکیبات مشکل که گوینده یا نویسنده برای اظهار فضل خود استعمال کند.

زرادخانه (ص241): محل اسلحه و ذخایر و مهمات نظامی. قورخانه. اسلحه‏خانه. جبه‏خانه . جیباخانه

مکلا (ص 294): نعت مفعولی منحوت از کلاه فارسی. آنکه کلاه بر سر گذارد، نه عمامه. کلاه‏دار. کلاه‏پوشیده. مقابل معمم

انقیاد (ص341): گردن نهادن به امری از روی اجبار و مصلحت،تحمل تا چاره اندیشی

 


سوتی‏نامه:

ص 87: برخی از گفته‏های من تو را به شگفتی واخواهد داشت، اما امیدوارم که در نهایت از پذیرفتن دعوتم پشیمان نخواهی شد.

ص 152: در 18 نوامبر 1092 ملکشاه در شمال بغداد در یک ناحیه پردرخت و با

            تلاقی به شکار گورخر اشتغال دارد.

 


+ امین معلوف (1)

1)      سمرقند

 

ايزابل بروژ

ايزابل بروژ

سومويي كه نمي‏توانست گنده شود

سومويي كه نمي‏توانست گنده شود

 

 

 

 

 

کتاب 151:

سومویی که نمی‏توانست گنده شود

اریک امانوئل اشمیت

مهشید نونهالی

داستان‏های فرانسوی

نیکو نشر (پخش از کتابسرای نیک)، چاپ اول، 1389

85 صفحه

 

 

 

 

 

در شناسنامه کتاب نوشته: "کتاب حاضر با عنوان سوموکاری که نمی‏توانست تنومند شود، و با ترجمه پویا غفاری توسط نشر افراز منتشر شده است." خود من هم از شدت علاقه به اریک امانوئل اشمیت، یک نسخه دیگر این کتاب را خریدم بی آنکه متوجه شوم این همان کتاب است با ترجمه و چاپی متفاوت. کشتی‏گیری که چاق نمی‏شد ترجمه شهرزاد سلحشور، نشر باغ نو. البته این دو خرید 6 ماه فاصله داشت و چون من در آن شش ماه این کتاب را نخوانده بودم، متوجه این قضیه نشدم.

کتاب طوری شروع می‏شود که به شدت آدم را برای خواندنش جذب می‏کند:

 

™      اگرچه لاغر و دراز و تخت بودم، اما شومینتسو، هروقت از مقابلم رد می‏شد، با تعجب می‏گفت:

-          تو وجودت یک گنده می‏بینم.

کفر آدم در می‏آمد! از رو به رو شبیه پوست خشک‏شده ماهی بودم که روی چوب کبریت کشیده باشند. از نیمرخ ... از نیمرخ نمی‏شد مرا دید، صرفا دوبعدی ساخته شده بودم، نه سه بعدی. عین طراحی، فاقد حجم بودم.

اینها سخنان یک نوجوان دستفروش لاغرمردنی است که یک مدیر مدرسه کشتی در گذر از محلی که او بساط کرده بوده، می‏بیندش و او را به دیدن یک مسابقه سومو دعوت می‏کند.

™      توده‏های پیه دویست کیلویی شینیون به سر و تقریبا برهنه، با یک بندینک ابریشمی که به کفل می‏بندند و وسط یک صحن گرد دست و پا می‏زنند، خیلی ممنون! کافی نیست بهم دعوت‏نامه بدهی، تازه باید پول هم بدهی تا بروم آن گونی‏های چربی را تماشا کنم که تو دک و پوز هم می‏زنند. پول زیادی باید بدهی. خیلی زیاد.

اما در نهایت پسر نوجوان از بیچارگی مجبور به رفتن به مدرسه شومینتسو می‏شود.

سبک کتاب را بسیار دوست دارم و حتی پایانش را بیشتر. نمی‏دانم شاید خیلی آدم سنتی‏ای هستم. اما همیشه از داستان‏هایی که امید می‏پراکنند، لذت برده‏ام.

 

™      در سمت وارونه ابرها همیشه آسمانی هست.

 

هاراکیری: کلمه ژاپنی به معنی خودکشی به طرز خاص آنان. 


خريد كتاب از فروشگاه جيحون


+ اریک امانوئل اشمیت (7)

1)      خرده جنایت‏های زناشوهری

2)      یک روز قشنگ بارانی

3)      مهمانسرای دو دنیا

4)      مهمان ناخوانده

5)      عشق‏لرزه

6)      زمانی که یک اثر هنری بودم

7)      سومویی که نمی‏توانست گنده شود

 

حكايت عشق و خوشبختي

حكايت عشق و خوشبختي

 

 

 

 

کتاب 148:

حکایت عشق و خوشبختی

مارک فیشر

شهرزاد همامی

داستان‏های فرانسه و کانادایی (روانشناسی)*

نشر افکار، چاپ اول، 1387

140 صفحه

 

 

 

 

 

شخصیت اصلی این کتاب زن جوانی است که با وجود این که به نظر می‏رسد در سن سی و دو سالگی چیزی کم ندارد اما احساس می‏کند که در زندگی هیچ پیشرفتی نمی‏کند و در حال درجازدن است. در یک ماجرای تصادف با مردی آشنا می‏شود که میلیونر است و ....

چارچوب کلی داستان شبیه همان حکایت دولت و فرزانگی است اما در این زمانه که سیاهی تمام دور و برمان را فرا گرفته به نظرم باید بارها و بارها خوانده شوند.

 

{      کتاب‏ها هم مثل هتل‏ها جاهایی هستند که نخبگان جهان را ملاقات می‏کنند...

{      ...مدت زیادی طول می‏کشید تا بفهمم شکست‏ها معمولا موقتی هستند. کارهایی را که موفق به انجام‏شان نمی‏شوم، زمینه‏ساز این هستند که به روش‏های بسیار درخشان دیگری به پایان برسند؛ این که شریکی را که از دست داده‏ام، به واقع شاید شریک خوبی نبوده است، که فقط به فکر خودش بوده و بنابراین بهتر و شاید حتی لازم بود علی‏رغم ضربه‏ای که وارد می‏آمد، راه‏مان از همدیگر جدا شود، چون رفتن فرصتی می‏داد تا با شریک جدید برخورد کنم که بتوانم با او دورتر و بالاتر پرواز کنم و موفقیت‏های چشمگیرتری به دست آورم...

(من هم خیلی وقت‏ها اینجوری خودم رو دلداری می‏دم)

 

{      هر روز برای تکامل و بهبود بخشیدن خودتان در کار بکوشید. مدام کارتان را عوض نکنید. به شغل‏تان وفادار باشید و مطمئن باشید به شما خیانت نخواهد کرد. حتی ذره‏ای از انرژی گران‏بهای ذهن‏تان را به نگرانی درباره‏ی این که در آینده چه رخ خواهد داد، هدر ندهید. قانون پابرجای جبران به نفع شما بازی خواهد کرد.

 

+ مارک فیشر (1)

1)      حکایت دولت و فرزانگی

2)      حکایت عشق و خوشبختی


*: من خودمم نفهميدم چجوري شد كه دو تا كتاب از يه نويسنده يكيش نوشته آمريكايي، يكي ديگه نوشته فرانسوي و كانادايي. تو وب هم خيلي نتونستم اطلاعات كسب كنم. فقط تو سايت آمازون نوشته مارك فيشر يك ميليونر كانادايي هستش.

ولي خب خيلي خنده‏داره كه تو شناسنامه كتاب، بر اساس اين كه از چه زباني ترجمه شده، مي‏نويسند كه كجاييه. چون يكيش از فرانسه ترجمه شده بود و يكيش از انگليسي...

خلاصه كه نيازمند راهنمايي سبزتان هستيم. اطلاعاتي كه برما بيافزاييد.

  

حكايت دولت و فرزانگي

 حكايت دولت و فرزانگي

 

 

 

کتاب 147:

حکایت دولت و فرزانگی

مارک فیشر

گیتی خوشدل

داستان‏های آمریکایی (روانشناسی)

نشر قطره، چاپ شصت و هشتم، 1387

116 صفحه

 

 

 

 

 

 

این کتاب و کتاب بعدی که خواهم نوشت از دستبردهای من به کتابخونه لیلاست. برداشتی که قبل از خوندن این کتاب از اسمش داشتم این بود که یک کتاب سنگین و فلسفی باشه. شاید به همین خاطر بود که خیلی طول کشید که برم سراغش. اما دقیقا برعکس. خیلی کتاب جذاب، روان و زیبایی‏ست. الان دیگه یادم نمی‏یاد کی خونده بودمش. به تازگی خیلی تنبل شدم. فاصله بین خوندن کتاب و ثبتش در وبلاگ خیلی زیاد شده. سعی می کنم خودم رو اصلاح کنم.

شاید بهترین توصیف از کتاب همین باشه که ناشر آمریکایی در پیشگفتار گفته:

«هر عصر و زمانه‏ای داستان‏های خاص خود را می‏طلبد؛ به ویژه ... داستان‏هایی که حقیقتی سودمند را تقویت می‏کنند. این کتاب کوچک، داستانی قوی و بکر، داستانی که یکی از سودمندترین حقایق را آشکار می‏سازد بر ما عرضه می‏کند: این حقیقت را که توانگری و وفور مالی، و یک زندگی نیک‏زیسته و سرشار از توفیق، هدف‏هایی هستند که اگر اصول کامیابی را دریابیم و به کار بندیم، همه ما می‏توانیم به آنها برسیم.»

 

این کتاب در مورد جوانی است هوشمند که به عنوان دستیار یک مدیر حسابداری در یک شرکت تبلیغاتی کوچک مشغول به کار است اما نه خوب پول در می‏آورد و نه از کارش لذت می‏برد. می‏خواهد نویسنده شود اما جسارتش را ندارد. سرانجام برای رهایی از مشکلات مالی به فکر عموی دولتمندش می‏افتد، شاید که بتواند اندرزی و یا بهتر از آن پولی از او بگیرد. عمویش را او به دنبال مردی می‏فرستد که خود را دولتمند آنی می‏نامد و باقی ماجرا...

 

{      اشخاصی که صبر می‏کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد هرگز کاری را به انجام نمی‏رسانند. زمان مطلوب برای عمل همین حالاست.

{      اشخاصی که در دست به خطر زدن تردید می‏کنند و از آن احتراز می‏جویند، زیرا همه امکانات را در اختیار ندارند، هرگز به جایی نمی‏رسند.

{      زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می‏دهد که می‏خواهیم.

{      نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت می‏برید. این نبوغ راستین زندگی است.

{      باید هزاران بار این گل سرخ‏ها را بو کرده باشم و با این حال، هر بار تجربه تازه‏یی است. می‏دانی چرا؟ چون آموخته‏ام اکنون و اینجا زندگی می‏کنم، نه در گذشته یا آینده.

{      همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین، دیگر ابری نیست. اگر زندگیت ابری است، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است.

{      بعضی معتقدند که کتابها یکسر بی‏ارزشند. بر این اعتقادند که خودشان جهان را باز می‏سازند و چون از دانشی که در کتاب‏ها یافت می‏شود بهره‏یی نبرده‏اند، بدبختانه خطاهای نیاکان خود را تکرار می‏کنند. به این طریق وقت و ثروت هنگفتی را به هدر می‏دهند.

از سوی دیگر به تله اعتماد به هر آنچه کتاب‏ها می‏گویند نیفت. نگذار آنان که پیش از تو آمده‏اند به جای تو بیندیشند. فقط چیزی را نگه دار که فراسوی زمان است.

 

+ مارک فیشر (1)

1)      حکایت دولت و فرزانگی

 

ببر سفيد

ببر سفيد 

 

 

کتاب 144:

ببر سفید

آراویند آدیگا

مژده دقیقی

داستان‏های هندی (انگلیسی)

انتشارات نیلوفر، چاپ اول، 1389

286 صفحه

برنده من-بوکر 2008

http://www.themanbookerprize.com/prize/archive/40

 

 

 

 

تو لیست کتاب‏هایی بود که می‏خواستم بخرم. از گشت و گذار در وبلاگ‏های کتابی پیداش کردم. وقتی خوندمش فکر کردم کاش زودتر خریده بودمش. ببر سفید اولین کتاب این نویسنده‏ست و در همان سالی که منتشر شده، یعنی 2008 موفق به کسب جایزه من-بوکر شده. در مورد کتاب ترجیح می‏دم از پشت جلد کتاب کمک بگیرم:

 

{      ببر سفید گشت و گذاری خنده‏آور و تخیلی در سویه تاریک هند است که کمتر نشانی از آن در داستان‏ها می‏بینیم. آراویند آدیگا در این رمان داستانی قوی درباره بی‏عدالتی و قدرت در جانعه سرشار از تناقض امروز هند روایت می‏کند. شکل گرفتن جامعه هند در قالب یک اقتصاد جهانی مدرن با شخصیت اصلی رمان در تقابل قرار می‏گیرد. بالرام حلوایی شخصیت پیچیده‏ای است – خدمتکار، فیلسوف، کارآفرین، قاتل – که طی هفت شب، زیر نور پراکنده چلچراغی مضحک، داستان هولناک و حیرت‏آور موفقیت خود را در زندگی بازمی‏گوید، موفقیتی که تنها به کمک ذکاوت خود به آن دست یافته است.

 

کتاب در واقع، نامه‏ای است طولانی که در هفت شب برای نخست وزیر چین نوشته شده است و اینگونه آغاز می‏شود:

حضور:

عالی‏جناب ون جیابائو

دفتر نخست‏وزیری

پکن

پایتخت کشور آزادی‏پرور چین

از دفتر:

«ببر سفید»

انسانی اندیشمند

و کارآفرین

ساکن مرکز جهانی فناوری و تأمین خدمات تخصصی

شهرک الکترونیک، فاز 1 (جنب بزرگراه حصور)

بنگلور، هندوستان

 

در ابتدای شب پنجم می‏نویسد:

{      آقای جیابائو.

قربان. وقتی بیایید اینجا، به شما می‏گویند ما هندی‏ها همه چیز را از اینترنت گرفته تا تخم‏مرغ آب‏پز و سفینه فضایی اختراع کرده‏ایم و بعد انگلیسی‏ها همه آنها را از ما دزدیده‏اند.

مزخرف می‏گویند. مهم‏ترین چیزی که طی ده هزار سال تاریخ از این ملکت بیرون آمده، قفس مرغ و خروس است.

بروید به دهلی کهنه پشت مسجد جامع و ببینید آنجا مرغ و خروس‏ها را توی بازار چطور نگه می‏دارند. صدها مرغ پریده‏رنگ و خروس رنگ‏ووارنگ را تنگ هم توی قفس‏های تور سیمی چپانده‏اند و مثل کرم‏های خاکی داخل شکم توی هم می‏لولند، همدیگر را نوک می‏زنند و روی هم می‏رینند، و همدیگر را هل می‏دهند تا بلکه جایی برای نفس کشیدن باز شود؛ تمام قفس بوی گند وحشتناکی می‏دهد – بوی گند گوشت پردار وحشت‏زده. روی میز چوبی بالای این قفس، قصاب جوانی با نیش باز می‏نشیند و گوشت و دل و جگر مرغی را که تازه تکه‏تکه شده و هنوز بآغشته به خون تیره‏رنگ است، با افتخار نشان می‏دهد. خروس‏های توی قفس بوی خون را از بالای سرشان احساس می‏کنند. دل و جگر برادرهایشان را می‏بینند که دور و برشان ریخته. می‏دانند بعد نوبت خودشان است. ولی شورش نمی‏کنند. سعی نمی‏کنند از قفس بیرون بیایند.

توی این مملکت دقیقا همین بلا را سر آدم‏ها می‏آورند.....

....قفس عظیم مرغ و خروس هند. در چین هم چنین چیزی دارید؟ گمان نکنم، آقای جیابائو. وگرنه، برخلاف آنچه شنیده‏ام، احتیاجی به حزب کمونیست نداشتید که مردم را تیرباران کند، یا به پلیس مخفی که شب‏ها بریزد توی خانه‏هایشان و آنها را بگیرد و بیندازد زندان. ما در هندوستان حکومت دیکتاتوری نداریم. پلیس مخفی نداریم.

دلیلش این است که قفس مرغ و خروس را داریم.

 

{      من سال‏ها در پی کلید بودم

ولی همیشه در باز بود.

 

شخصیت اصلی داستان علاقه عجیبی به اقبال داره و ازش زیاد نقل قول کرده. این هم یکیش:

{      به محض آن که زیبایی‏های این جهان را ببینید، دیگر برده نیستید.

 

+ آراویند آدیگا (1)

1)      ببر سفید

 

مهمان مهتاب

مهمان مهتاب

 

 

 

 

کتاب 141:

مهمان مهتاب

فرهاد حسن‏زاده

داستان‏های فارسی

نشر افق، چاپ اول، 1387

414 صفحه

 

 

 

 

 

 

انگیزه خرید کتاب، فقط و فقط اسم نویسنده بود. البته نمی‏توان انکار کرد که قطر کتاب هم تاثیر داشت. خوشحال شدم که از آقای حسن‏زاده یه داستان بلند پیدا کردم برای خوندن.

داستان در مورد جنگ ایران و عراق است. یک خانواده پر جمعیت که به خاطر جنگ آبادان رو ترک می‏کنند. دو تا برادر دوقلوی نوجوان در این خانواده هستند به نام‏های فاضل و کامل که یکی با خانواده می‏رود اصفهان و دیگری می‏ماند که بجنگد.

داستان 39 فصل دارد که یکی درمیان از دید یکی از این دوقلوهاست. در واقع فرهاد حسن‏زاده به کمک این دو برادر هم مشکلات کسانی را که ماندند و جنگیدند نشان داده است و هم کسانی که به اجبار خانه و کاشانه خود را ترک کردند و راهی دیگر شهرها شدند.

به نظر من که خیلی واقعی‏ست و هیچ ربطی به داستان‏های کلیشه‏ای که در مورد جنگ وجود دارد و همش پای دین و مذهب را وسط کشیده ندارد. به همین خاطر برای من تاثیرگذار بود و افراد جنگ‏زده برام درک‏کردنی‏تر شدند. یه کم فقط...

کتاب با لهجه جنوبی نوشته شده. خب اولش خوندنش سخته اما کم کم راه می‏افتی و خودت یه پا آبادانی می‏شی ;)

اسم کتاب از شعری از بیدل دهلوی گرفته شده:

مکن خورشید را مهمان مهتاب

که با هم در نسازد آتش و آب

 

™      نانوایی میرعلی، جایی که در آن کامل، سه ماه تابستان را دوام آورده بود تابه همه ثابت کند اهل کار است. اهل نان درآوردن از کار سخت نانوایی و فاضل هم رقیب او بود، چند خیابان آن‏طرف‏تر، دکان علی کبابی. کار او هم سخت بود. آتش و منقل و بوی دود و کباب. به یاد آورد شبی را که با دست‏های نشسته از فرط خستگی خوابیده بود. نیمه شب حس کرده بود کسی قلقلکش می‏دهد. نیم‏خیز که شد گربه‏ها پا به فرار گذاشتند.

 

™      توی خانه فاضل پرسیده بود: «پروانه خانوم! اسم بچه‏تون چیه؟»

پروانه نصرت را نگاه کرد: «هنور انتخاب نکردیم. چی باشه خوبه؟»

-نمی‏دونم. پسره یا دختر؟

نصرت گفت: «دختره.»

کریم گفت: «ستاره.»

پروانه گفت: «نه. ئی بچه‏ی دوران جنگه. یه اسم جنگی می‏خواد.»

نصرت خندید: «مُنور خوبه.»

 

کلمه و ترکیبات تازه:

ترموس: ﺗﺮﻣﻮﺱ (thermos) ﻛﻪ ﻣﻌﻨﻲ ﻓﺎﺭﺳﻲ ﺁﻥ ﻗﻤﻘﻤﻪ ﺍﺳﺖ. ﻣﺤﻔﻈﻪ ﻳﺎﻇﺮﻑ ﻋﺎﻳﻖ ﺣﺮﺍﺭﺕ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻭﺳﻴﻠﻪ‏ﺍﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﻤﺪﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻤﻞ ﻣﺎﻳﻌﺎﺕ ﮔﺮﻡ (ﭼﺎﻱ، ﺁﺏ ﺟﻮﺵ ﻭ ...) ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ‏ﺷﻮﺩ.T

T: منبع: ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺻﻨﺎﻳﻊ ﻛﻮﭼﻚ ﻭ ﺷﻬﺮک‏‏‏‏هاﻱ ﺻﻨﻌﺘﻲ ﺍﻳﺮﺍﻥ

لُندیدن: سخن گفتن زیر لب از روی خشم و اوقات تلخی

گُتره‏ای: به تخمین، بدون حساب دقیق

مازه: ستون مهره‏ها، تیره پشت

چپل: کسی که همیشه لباسش کثیف باشد.

 

+ فرهاد حسن‏زاده (3)

1)      کنار دریاچه نیمکت هفتم

2)      بند رختی که برای خودش دل داشت

3)      مهمان مهتاب

 

نامه هاي عاشقانه يك پيامبر

نیازمند آنم که بگذارم چیزهایی که باید، رخ بدهد؛ پس باید برای حوادث غیرمترقبه آماده بود.

دلباختگي

كتاب ۱۶:

"دلباختگي" نوشته‏ي "کريستين بوبن" ترجمه‏ي "مهوش قويمي"

{ بين زيستن و ايمان داشتن به خداوند هيچ تفاوتي وجود ندارد.

راز فال ورق

كتاب ۱۵:

 

"راز فال ورق" نوشته‏ي "يوستين گوردر" ترجمه‏ي "عباس مخبر"

 

{     هر چه زن زيباتر باشد, در پيدا کردن خودش با مشکلات بيشتري روبرو خواهدشد.

{     وقتي آدم احساس گناه مي‏کند, سعي مي‏کند قدري سخاوتندتر باشد.

{     پدر پرسيد: در مدرسه به شما چي ياد مي‏دهند, هانس توماس؟

o       جواب دادم: ساکت نشستن، و اين کار آن قدر مشکل است که براي ياد گرفتن آن سال‏ها وقت صرف مي‏کنيم.

{     زندگي ما بخشي از يک ماجراي بي‏نظير است. با اين همه, اغلب فکر مي‏کنيم جهان کاملا طبيعي است و هميشه در پي شکار چيز عجيب و غريبي مانند فرشتگان يا موجودات مريخي هستيم. علتش آن است که درک نمي‏کنيم جهان پديده‏اي رازآميز است.

{     اگر مغز ما آن‏قدر ساده بود که مي‏توانستيم آن را درک کنيم, آن‏قدر احمق مي‏بوديم که به هيچ وجه نمي‏توانستيم آن را درک کنيم.

{     ... تا وقتي مردم دچار شک و ترديد نمي‏شدند, خدايان هم پير و فرسوده نمي‏شدند.

{     چشم‏ها آينه روحند.

{     وقتي يک کشتي کاملا بادبان برافراشته است نمي‏توان بلافاصله جهت آن را تغيير داد.

{     چقدر غم‏انگيز است که مردم طوري بار مي‏آيند که به چيزي شگفت‏انگيز چون زندگي عادت مي‏کنند. يک روز, ناگهان اين واقعيت را که وجود داريم بديهي فرض مي‏کنيم.

{     زمان نمي‏تواند به همان آساني که خاطرات قديم را بي‏رنگ مي‏کند, عشق را بي‏رنگ کند.

 

فراتر از بودن

كتاب ۱۰:

"فراتر از بودن" نوشته "کريستين بوبن" ترجمه‏ي "نگار صدقي"

اولين کتاب بوبن بود که خوندم.كريستين بوبن

خيلي جالبه. حتي بعضي‏ها که کتاب‏هاي بوبن رو هم خوندن هنوز فکر مي‏کنن که کريستين بوبن يه خانومه. هم به خاطر اسمش, هم به خاطر شيوه نوشتنش. اما در واقع کريستين بوبن يک آقاي فرانسوي است اهل شهر کروزو در شرق فرانسه.

اين کتاب مجموعه خاطرات کوچک و دست‏نوشته‏هايي است که کريستين بوبن در فقدان معشوقه‏ش نوشته. به قول خانم مهوش قويمي "... داستان‏هاي بوبن گويي بين دو وسوسه حکايت و نامه عاشقانه مردد مي‏مانند..." کتاب با اين جمله شروع مي‏شود: "واقعه مرگ تو, تمام وجود مرا از هم پاشيد."

{ براي آن که کمي, حتي شده کمي زندگي کرد, دو تولد لازم است. تولد جسم و سپس تولد روح. هر دو تولد مانند کنده شدن هستند. تولد اول بدن را به اين دنيا مي‏افکند و تولد دوم روح را به آسمان. تولد دوم من زماني بود که تو را ديدم.

{ من با از دست دادن تو, همه چيز را دست دادم و بابت اين فقدان از تو ممنونم.

{ همواره به دنبال آن هستم که در همه چيز – حتي در بدترين‏ها – قابل تمجيد و ستايش بيابم.

{ در حقيقت درباره تو مي‏نويسم, تو يک مادر بي نقص هستي و من تاکيد مي‏کنم: مادر بي نقص, مادري است مانند تو, تمام عشقش را بدون حسابگري و بي آن که انتظار جبران داشته باشد مي‏بخشد و به خصوص, مادر بي نقص فقط براي فرزندانش زندگي نمي‏کند. عشق‏هاي ديگري را هم تجربه مي‏کند. مي‏‏توان گفت بهترين مادرها کساني هستند که فراموش نمي‏کنند که در عين مادر بودن به همان اندازه همسر, معشوق و فرزند هستند.

{ سخنراني گلايه ناشنيدني است. در آن اثري از عشق نيست. گلايه سر و صدايي بيش نيست, تکراري است خشم‏آلود, من, من, من و باز هم من.

ياد يه شعر حافظ افتادم:

لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ عشقبازان چنين مستحق هجرانند

{ عشق حقيقي, ذکاوت جسماني و تجربه‏آزادي در ما چيزي جز قلبي تپنده و پرنده نمي‏سازد.

{ براي بيان عشق همواره به کلمه‏هاي عاشقانه نياز نيست, بلکه زير و بم لازم است,نه جديت نه به خصوص جديت, زير و بم, اشک و لبخند.

عطر سنبل ، عطر كاج

كتاب ۹:

"عطر سنبل, عطر کاج" نوشته "فيروزه جزايري دوما" ترجمه‏ي "محمد سليماني‏نيا"

فيروزه جزايري اهل آبادان, وقتي يه دختر بچه هفت ساله بوده که با خونواده‏ش ميره آمريکا براي زندگي! بعدها با يه آقاي فرانسوي به اسم فرانسوا دوما ازدواج مي‏کنه و مي‏شه فيروزه جزايري دوما! تصميم مي‏گيره راجع به زندگيش تو آمريکا و اتفاق‏هاي جالب که به خاطر ايراني بودنش براش رخ داده يه کتاب بنويسه و نوشته. کتاب به انگليسي نوشته شده و اسم کتاب در اصل Funny in Farsi است, اما مترجم اسم با مسمايي براش انتخاب کرده. سنبل, سمبل سال نو ما ايراني‏ها و کاج سمبل سال نو مسيحي‏ها.

داستان, خيلي دلنشينه. متن روان و سريعي داره, شروع به خوندن که مي‏کنيد تا تمومش نکنيد کتاب رو زمين نمي‏گذاريد. Reading

{ «[پدرم] درباره آمريكا با همان لحني صحبت مي‌كرد كه كسي از اولين عشقش بگويد. براي او آمريكا جايي بود كه هركس بدون توجه به اينكه قبلاً چه كاره بوده، مي‌توانست آدم مهمي شود. كشوري مهربان و منظم، پر از توالتهاي تميز. جايي كه مردم قوانين رانندگي را رعايت مي‌كردند... سرزمين موعود. براي من هم آمريكا جايي بود كه همه جور لباس باربي پيدا مي‌شد.»

{ يك روز يكي از همسايه‌ها گفت ايران را مي‌شناسد، چون فيلم لورنس عربستان را ديده است!...يكي ديگر از همسايه‌ها به ما گفت گربه‌هاي شما خيلي خوشگل هستند... اين براي ما تازگي داشت. تنها گربه‌هايي كه در كشورمان ديده بوديم گربه‌هاي ولگرد و گري بودند كه آشغالهاي جلو خانه مردم را مي‌خوردند. از آن به بعد وقتي مي‌گفتم ايراني هستم، اضافه مي‌كردم «كشور گربه‌هاي پرشين» كه تأثير خوبي روي مردم مي‌گذاشت.

اين هم پاراگراف پاياني کتاب که خيلي ازش خوشم مي‏ياد:

(قبلش بايد توضيح بدم که داستان به اينجا رسيده که پدر فيروزه تو آمريکا بازنشست شده, و حالا سالي يک بار مياد ايران و کلي لذت مي‏بره از اين که با يه حقوق بازنشستگي که تو آمريکا هيچ ارزشي نداره, تو ايران در بهترين هتل‏ها اقامت مي‏کنه و انعامي به پيشخدمت‏ها مي‏ده که تا حالا تو عمرشون نگرفتند.)

{ بعد از آخرين سفرش از او پرسيدم: آيا برايش سخت نبوده که به آمريکا برگردد, جايي که با ثروتمند بودن خيلي فاصله دارد. گفت ولي فيروزه من اينجا هم ثروتمندم, فقط پول زياد ندارم.

كيميا خاتون

كتاب ۸:

"كيميا خاتون" نوشته‏ي "سعيده قدس"

كتابي از شبستان مولانا! قصه زندگي دنيايي جلال‏الدين رومي. به نظرم براي همه جالبه كه بدونن عرفا و بزرگان هر كدوم با مسايل دنيا چطور برخوردي داشتند. اين كتاب كه حاصل تحقيقات خانم قدس است، به صورت يك رمان زيبا و دلنشين از زبان دختر همسر مولانا، همون كيميا خاتون نوشته شده. اين جوري بگم مولانا خودش دو تا پسر داره كه همسرش مي‏ميره، بعد با يه خانومي ازدواج مي‏كنه كه اون هم همسرش فوت كرده و يه دختر داره و يك پسر. از يه جاي داستان هم سر و كله‏ي شمس پيدا مي‏شه و تمام زندگي اونها رو بهم مي‏ريزه. پس تو اين كتاب دنبال مفاهيم عرفاني نباشيد!

من كه بعد از خوندن اين كتاب كلي نظرم راجع به شمس و مولانا عوض شد. نظر شما چيه؟

چنين گذشت بر من

كتاب ۷:

"چنين گذشت بر من" نوشته‏ي "ناتاليا گينزبورگ" ترجمه‏‏ي "حسين افشار"

اين كتاب رو دقيقا بعد از "هيچ يك از آنها باز نمي‏گردند" خوندم. به نظرم اومد يكي از شخصيت‏هاي اون كتاب اومده بيرون و داستان زندگيش به طور مفصل‏تر توي اين كتابه. همين!

هيچ يك از آنها باز نمي گردند

كتاب ۶:

"هيچ يک از آنها بازنمي‏گردند" نوشته‏ي " آلبادسس پدس" ترجمه‏ي "بهمن فرزانه"

اولين کتابي بود که از آلبا دسس پدس خوندم, کتاب روان و قشنگي بود که من ارتباط زيادي تونستم باش برقرار کنم. شايد به خاطر اين که اون موقع خودم تو خوابگاه بودم, چون داستان راجع به چند تا دختر ايتالياييه که هر کدوم از يه جايي اومدن رم. هر کدوم هم به يه دليل. از زندگي هر کدوم هم يه برش! نه ابتداي مشخصي داره و نه انتهاي مشخصي. (خيلي جالبه, تير 83 خوندمش, سه سال پيش! اما الان که دارم اينا رو مي‏نويسم کم کم داره همش يادم مي‏‏ياد. تک تک دخترها جلوي چشمم راه مي‏رن).

يکي از اونا هست که بيشتر بهش پرداخته شده, سکانس آخر داستان هم با اون تموم مي‏شه. اين دختر با يه خلبان نامزد مي‏شه و درست روزي که مي‏خوان اين قضيه رو علني کنن و به پدر و مادر دختره بگن, خلبان سقوط مي‏کنه و مي‏ميره, اما دختره از خلبان بارداره.

پدر دختر که اين رو مي‏فهمه مي‏فرستدش رم (تا جايي که يادمه خودش اهل يه کشور ديگست), دوران بارداريش رو اونجا مي‏گذرونه و دخترش رو به دنيا مي‏ياره, به دستور پدرش دخترش رو مي‏سپاره به يه جايي که چند تا راهبه ازش مراقبت کنن و بزرگش کنن و خودش برمي‏گرده پيش پدر و مادرش که يه زندگي جديد رو شروع کنه. نه خاني رفته و نه خاني آمده!

اما مي‏بينه که طاقت نمي‏ياره. پس برمي‏گرده رم و مي‏ره تو اين پانسيون. اما کسي از وجود دخترش چيزي نمي‏دونه. و جالبه که اومده اينجا به اميد اين که فقط هفته‏‏اي يک بار, آخر هفته بره و دخترش رو ببينه. توي رفت و آمدها و معاشرت‏هاش با دخترهاي پانسيون و دوستاشون, يه ماجراي عشقي تازه براش پيش مي‏ياد, و حالا نمي‏دونه با دختر سه سالش چه کار کنه, چطور ماجرا رو براي پسره و خونوادش بگه, از قضا تو همين گير و دار دخترش هم مريض مي‏شه, و حالش خيلي بده ...

هيچ وقت کشمکش‏هاي دختره رو يادم نمي‏ره, وقتي کتاب رو مي‏خوندم انگار خودم جاش بودم, خيلي خوب درکش مي‏کردم, البته مي‏تونم بگم جاي تک تک دخترهاي پانسيون زندگي کردم. داستان خيلي خوب و واقعيه.

يه نکته جالب که هيچ وقت يادم نمي‏ره اين بود که دخترها حتي با اطلاع هم نمي‏تونستند شب رو جايي به غير از پانسيون بگذرونند, و اين رو مقايسه مي‏کردم با خوابگاه خودمون. ما هم بالاخره قوانيني داشتيم اما نه اينقدر سخت.

مي‏گن خلق و خوي ايتاليايي‏ها خيلي شبيه ما ايراني‏هاست, شايد براي همين خيلي باور کردني بود.

پ.ن۱: از روزنامه ايران از زبان بهمن فرزانه: "آلبا دسس پدس نويسنده زن ايتاليايى است كه از پدرى كوبايى متولد شده است. او درسال ۱۹۱۱ در رم به دنيا آمد. البته كارهاى اوليه او را از طريق پسرش پيدا كردم كه تاكنون چاپ نشده اين نويسنده زندگى پرفراز و نشيبى داشته و با كتاب «هيچ يك از آنها باز نمى گردند» غوغايى در بين مخاطبان به پا مى كند و به خاطر اين كتاب به زندان مى رود.»"

پ.ن۲: تمام كتاب هاي آلبادسس پدس رو بهمن فرزانه ترجمه كرده است.

پ.ن۲: گفته بودم دوست ندارم داستان کتاب رو تعريف کنم, الان هم مي‏گم. مگر اين که فکر کنم گفتن يه جاهاييش چيزي از لذت خوندنش کم نمي‏کنه. اين رو قول مي‏دم.

سمفوني مردگان

كتاب ۵:

"سمفوني مردگان" نوشته‏ي "عباس معروفي"

تابستان 83 مي‏رفتم سايپا كارآموزي، بعد از ظهرها كه برمي‏گشتم تو خوابگاه سمفوني مردگان مي‏خوندم. تخت كنار پنجره، طبقه چهارم، بلوك 2، دانشگاه علم و صنعت! خيلي كيف كردم.

به جز خود داستان، چيزي كه جالب بود اين كه داستان توي اردبيل اتفاق افتاده و نزديك اونجا هم ظاهرا درياچه‏اي هست به اسم "شورآبي". داستان پر است از كلمه "شورابي". درياچه شورابي، قهوه‏خانه شورابي و ... . و با هر شورابي من ياد عليرضا مي‏افتادم، دوره‏اي بود كه عليرضا بيشتر به نظرم شورابي بود تا عليرضا. عليرضايي كه چند تا ساختمون اون‏ورتر داشت رو پروژه پايانيش كار مي‏كرد.

{ نوك انگشت رو كه به تخم چشم فشار بدي، درخت دوتا مي‏شود. پاهاي من چهارتا مي‏شود. زلزله هم مي‏آيد. اورهان هم مست مي‏كند. با يك انگشت همه‏ي دنيا را مي‏شود تكان تكان داد.

{ همه‏ي درد اين بود كه يا مي‏خواستند آدم را بپوشانند و پنهان كنند و يا تلاش مي‏كردند لباس را بر تن آدم جر بدهند...

{ مگر نشنيده‏اي كه وقتي ماهي طلايي درياي اروميه را بند كشيدند، ماهيان خود را به خاك افكندند و آب دريا تلخ شد و هيچ جانداري در آن نماند؟

طاعون

كتاب ۲:

"طاعون" نوشته "آلبر کامو" ترجمه " رضا سيد حسيني"

به نظرم شبيه کوري ژوزه ساراماگو بود. شايد اگر اول طاعون روخونده بودم بعد کوري, از طاعون بيشتر خوشم اومده بود, اما الان کوري رو بيشتر دوست دارم.

يه جاي داستان سه تا از شخصيت هاي داستان در حال صحبت کردن در مورد ميزان مرگ و مير ناشي از طاعون در شهر هستند که يکي از اونها که دکتره, مي‏گه تا حالا از هر سه نفر، يکي به خاطر طاعون مرده , شانس زنده موندن ما ...

{ دکتر شما هم مي‏دانيد که اين تخمين‏ها مفهوم ندارد. صد سال پيش يک اپيدمي طاعون تمام سکنه يکي از شهرهاي ايران راکشت بجز مرده‏شوي را که لحظه‏اي از کارش دست برنداشته بود.

شهر و خانه

كتاب ۱:

"شهر و خانه" نوشته‏ي "ناتاليا گينزبورگ" ترجمه‏ي "محسن ابراهيمي"

ارديبهشت 82 بود که اين کتاب رو خوندم, از اين کتاب‏هاست که مدل نامه‏نگاريه, يه عالمه آدمند که براي هم نامه مي‏نويسند, کتاب خوبي بود.

راستی در مورد نويسنده‏اش هم بگم كه يه خانوم ايتاليايي است.

{ عجيب است که گاهي آدم چيزهايي را بر خود حرام مي‏کند که شايد به شدت آرزويش را دارد, و کاملا حلال, عادي و طبيعي‏اند.

{ اولين احساسات گاهي محو ناشدني هستند.

http://mandegar.info/1385/Mehr/f-biniaz.asp