مردي كه گورش گم شد (2)
كتاب ۳۹:
"مردي كه گورش گم شد" نوشتهي "حافظ خياوي" نشر "چشمه" / داستانهاي كوتاه فارسي
از داستان مردي كه گورش گم شد
... از جاده خلوتی میرویم. کم پیش میآید که ماشینی از کنار ما بگذرد. از صبح فقط چهار تا ماشین از کنارمان گذشته است. دوتایش از جلو آمدند، از کنار ما گذشتند و رفتند، دو تای دیگرش هم از ما سبقت گرفتند؛ اما ما از هیچ ماشینی سبقت نگرفتیم.
نفهمیدم هم آن ماشینها چه ماشینی بودند. فقط یکی را شناختم. از صدایش شناختم. مثل آبی بود که از لولهی بزرگ فلزی بگذرد. هیچکس هم قبول نمیکرد. به هر کی میگفتم، میخندید. بعضیها هم مسخرهام میکردند. میگفتند: "آخر کجای صدای لندرور شبیه لولهی بزرگ آب است؟" میگفتند:"اصلا من کجا صدای آبی را که از لولهی بزرگ میگذرد، شنیدهام؟" راست هم میگفتند بیچارهها، من نشنیده بودم، ولی حس میکردم که صدای لندرور یک همچون صدایی است. وقتی که از خیابان میآمد و میپیچید توی کوچه، ما همه دست از بازی میکشیدیم و دو طرف کوچه کنار دیوار میایستادیم و چشم میدوختیم به ماشینی که با تلق و تلوق از میان ما میگذشت و میرفت چند خانه بالاتر از خانهی ما میایستاد، در عقبش باز میشد، دو دختر از پشت ماشین پایشان را میگذاشتد روی پلهی عقبی و پیاده میشدند و پشت سرشان هم پسری همسن و سال ما پایین میآمد، در را میبست، هر سه منتظر میماندند تا مادرشان هم پیاده شود و مردی که پدرشان بود _ مرد چاق و عینکی _ ماشین را خاموش کند و بیاید، کلید بیاندازد و در را باز کند و همگی بروند داخل. دخترها نه روسری میبستند و نه چادر سر میکردند. موهاشان صاف بود. رنگ موهایشان هم سیاه بود، ولی بعضی وقتها _ و بیشتر عصرها _ روشنتر میشد، قهوهای میشد. مویهایشان تا روی گوششان بود، همیشه. نه بلند میشد مثل موی دخترهای محله، نه کوتاه. دامن کوتاه میپوشیدند. دامنشان یا سیاه بود یا سفید. اما جورابشان همیشه سفید بود. و ماه همه عاشقشان بودیم. عاشق هر دوتاشان بودیم. برایمان فرقی نمیکرد که کدام یکی باشد، یکی از آنها در خیالمان زنمان میشد، معشوقمان میشد، ما با دخترهایی که اسمشان را نمیدانستیم و هیچ وقت به هیچکدام از ما نگاه نمیکردند، میخوابیدیم و با یاد پاهای سفید کوچکشان و کتانیهای قرمز و آبی و نارنجیشان خودمان خراب میکردیم. فقط میرزاعلی عاشق آنها نبود. میرزاعلی عاشق برادرشان بود. میگفت: " این از آن پسرهایی است که دستت را روی پوستشان بگذاری، تا دو سه روز ردش میماند!"
میرزا علی خیلی به این در و آن در میزد تا با او که شلوار جین تنگ میپوشید و سرش را هیچوقت مثل ما با ماشین نمره دو نمیزد، در دوستی باز کند. میگفت: "من بالاخره یک روز او را به باغ سید میبرم." و سر این کار با همهی ما شرط بسته بود. ما هی میگفتیم: "پس کی میبری، میرزاعلی؟!" میرزاعلی شلوارش را بالا میکشید، چند بار پلک میزد و میگفت: "جان آقام میبرم، فقط بگذارید آلوچههای باغ سید خوب برسد." و وقتی که وقتش رسید، میرزاعلی یک روز او را تنها گیر آورد و گفت. گفت که بروند باغ سید و آلوچه بخورند، او هم گفت که باید از باباجان اجازه بگیرد و چند روز بعد به میرزاعلی گفته بود که باباش گفته، لازم نکرده.
ماشین سرعتش را کم کرد. ماشینهایی که از کنار ما میگذشتند و یا ما از کنارشان میگذشتیم، بیشتر شدند ...
پ.ن: ديدم رو بعضي از دستگاه ها فونت نازنين نمي خونه و يا بهم مي ريزه. اينه كه تغيير فونت دادم ![]()

من روناك ياريان هستم. متولد 25/تير/61. چند ساليه از كتابهايي كه ميخونم پراكنده مي نويسم. يه روز تصميم گرفتم اينجا بنويسم تا كساني كه دوست دارند هم بخونند. از روي دست خانم مرضيه برومند يه تقلب هم كردم. هر مطلب، به اسم يه كتابه.