كتاب ۱۳:

"جوانمرد, نام ديگر تو" نوشته "عرفان نظر آهاري"

هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معطل است. دستي بايد تا معجزه‏ها را فرود آورد و آن دست جوانمرد است.

عرفان نظرآهاري رو نگاری به من معرفي کرد, خب اون هم حتما از دوچرخه (ضميمه هفتگي همشهري). اين اولين کتابي نيست که از عرفان نظرآهاري خوندم, کتاب‏هاي ديگه كه ازش خوندم مجموعه‏هاي کوچيک شعره. راستي همونطور که گفتم کريستين بوبن يه آقاهه, نه خانوم؛ بايد بگم عرفان نظرآهاري هم خانومه, نه آقا!

با وجود اين که درسته که مي‏گن

گيرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل

اما خيلي خوشحالم که نزديک جايي به دنيا اومدم که يه زماني شيخ ابوالحسن خرقاني اونجا زندگي مي‏کرده. شايد تا به حال اسم اين عارف بزرگ به گوشتون نخورده باشه. خانوم نظر آهاري اين کتاب رو براي ما به زبان ساده طوري نوشتن که ما هم سر در بر بياريم و اين عارف بزرگ رو بشناسيم. از زبان خودشون بگم که:

{ و اين چهل روايت اما, چهل واگويه است از آنچه درباره‏ي شيخ آمده است. در "نورالعلوم" و در "تذکره‏الاوليا". چهل روايت از جوانمردي. که جوانمرد نام ديگر اوست. نام ديگر شيخ ابوالحسن خرقاني.

{ مي‏گردم و مي‏روم, آنقدر تا به عياران مي‏رسم. نه به اين عيار که معنايش چابک و چالاک است. به آن عيار مي‏رسم که نامش از يار مي‏آيد و مرامش از ياري. آن ايار که به نور و نار سوگند خورد و به مهر و ماه ... "سربداران" نيز از عياران بودند ... "اخيان" نيز نام ديگر جوانمردان بود... او نيز خودش را جوانمرد مي‏دانست و مي‏گفت که نامش "لوتي" است.

{ هزار و اندي سال پيش مردي که نامش بايزيد بسطامي بود, بر سر تپه‏اي ايستاد و حضوري را سرخوشانه بوييد... بايزيد گفت من بوي مردي را از اين ده مي‏شنوم. مردي که پس از ما خواهد آمد به درجه از ما پيش است.

{ چون محمود به زيارت شيخ آمد, رسول فرستاد که شيخ را بگوييد که سلطان براي تو از غزنين بدينجا آمد, تو نيز براي او از خانقاه به خيمه درآي. و رسول را گفت اگر نيايد اين آيت بر خوانيد که خدا فرمود: اي آنان که ايمان آورديد, فرمان بريد خدا را و رسول را و اولياي امر از خودتان را. رسول پيغام بگذارد. شيخ گفت: مرا معذور داريد. اين آيت برو خواندند. شيخ گفت: محمود را بگوييد که چنان در "فرمان بريد خدا" را" مستغرقم که در "فرمان بريد رسول را" خجالت‏ها دارم, چه رسد به "اولياي امر را".

{ راهي که به بهشت مي‏رود, نزديک است. من به آن راه دور دست مي‏روم, راهي که تنها به خدا مي‏رسد ...

بر سر در خانقاه اين عارف بزرگ يه شعر از خودش نوشته بودند که:

هر که در اين سراي درآيد, نانش دهيد

نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد

چه آنکس که در درگاه حق‏تعالي به جان ارزد

البته که بر خوان بوالحسن به نان ارزد

پ.ن: ابوالحسن خرقاني در روستايي به نام خرقان در نزديکي شهرستان شاهرود زندگي مي‏کرده و مقبره‏اش هم در همان‏جا قرار دارد.