موشها و آدمها

 

 

 

کتاب 100:

موشها و آدمها

جان اشتاین بک

داریوش شاهین

داستان‏های آمریکایی

نشر مدبر، چاپ اول، تابستان 1370

167 صفحه

 

 

 

 

اول از همه باید بگم که این کتاب جز 1001 کتابی‏ست که آمازون پیشنهاد کرده که قبل از مرگ باید خواند و سایت جیره کتاب هم 220 تا از این کتاب‏ها که به فارسی ترجمه شده رو جدا کرده و در سایتش اعلام کرده.

خیلی برام جالبه که بدونم بر چه اساسی این کتاب‏ها انتخاب می‏شود. خب آخه این هم به نظرم خیلی خیلی معمولی بود. فکر کنم دیگه از این کتاب‏‏ها نخونم. سرخورده می‏شم وقتی می‏بینم کتابی که تو دنیا مشهوره خوشم نیومده. فکر می‏کنم یه مشکلی دارم حتما!

 

از پیشگفتار مترجم:

۞"اشتاین بک" در کتاب "موش‏ها و آدم‏ها" شخصیت‏های ویژه‏ای را می‏نمایاند که در جستجوی ساده‏ترین بهره‏مندی‏های زندگی هستن: قطعه‏ای زمین، چند خوک و مرغ و یونجه زاری و بخاری گرمی برای روزهای زمستان. در این راه نقش‏آفرینان کتاب خود را به تلاش و کوشش و شکیبایی در فقر و محرومیت میکشاند. "لنی" مردی به تمام معنی کودن اما صادق هست. تنها مجری دستورات هست، هر دستوری، اما نه از هرکس بلکه از "جرج" دوست و همراهی که حامی اوست.

 

داستان "موشها و آدمها" ماجرای دو مرد به نام‏های "جرج" و "لنی" است که به علتی نامعلوم با هم هستند. "لنی" ساده‏لوح و احمق است اما زور بازوی زیادی دارد و به نظر می‏رسد "جرج" از او مراقبت می‏کند. این دو برای کار به جاهای مختلف می‏روند و هرجا که می‏رسند پس از مدتی "لنی" یک دسته گل جدید به آب می‏دهد و آنها را بیرون می‏کنند یا مجبور به فرار می‏شوند.

 

۞"جرج" با خشم به او نگاه کرد و گفت:

-          توی جیب تو چه چیزی هست؟

لنی با اطمینان گفت:

-          هیچ چیزی توی جیب من نیست.

-          خوب من هم می‏دانم که نیست. توی دست تو هست. حالا بگو چه چیزی را توی دست خودت پنهان کرده‏ای؟

-          "جرج" به خدا قسم هیچ چیزی نیست.

-          بیا جلو.... بده به من.

"لنی" دست مشت کرده‏اش را از مقابل "جرج" دور کرد و گفت"

-          "جرج" فقط یک موش هست.

-          موش؟! موش زنده؟

-          اِ...اِ... نه "جرج" موش مرده هست. اما من که آن را نکشتم. من آن را پیدا کرده‏ام. وقتی مرده بود پیدا کردم.

-          بده به من!

-          "جرج" بگذار آن را نگه دارم.

-          بده به من!

"لنی" دست بسته‏اش را به حالت فرمانبرداری باز کرد. "جرج" آن را گرفت و به آنطرف استخر میان بوته‏های جارو رها کرد.

 

جان اشتاین بک (1)

1)      موش‏ها و آدم‏ها