مامان و معني زندگي

مامان و معني زندگي

 

 

 

 

کتاب 154:

مامان و معنی زندگی

اروین د. یالوم

سپیده حبیب

داستان‏های کوتاه آمریکایی

انتشارات کاروان، چاپ اول، 1387

342 صفحه

 

 

 

 

 

اروین د. یالوم نویسنده‏ای است که شاید با کتاب «وقتی نیچه گریست» شناخته‏شده‏تر باشد. او استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد است و در این کتاب شش داستان را که از تجربه‏های بالینی‏اش برگرفته نقل می‏کند. خود او در پی‏نوشت کتاب می‏گوید که سه تا از این داستان‏ها کاملا واقعی هستند و فقط طوری نوشته شده‏اند که شخصیت واقعی آنها پوشیده بماند و سه تای دیگر رویاها و خیالاتی هستند که پیرامون یک هسته واقعی شکل گرفته‏اند.

هر داستان‏، فرایند درمان فرد خاصی را دنبال می‏کند. دو موردی که بیش از همه در این داستان‏ها برای من جالب بود و دلم برای روانشناس‏ها سوخت یکی این واقعیت بود که یکی از بیماران که به خاطر مرگ همسرش در حال درمان بود دکترش را به خاطر این که همسرش زنده بود سرزنش می‏کرد و جالب این که خود دکتر هم دچار چالش شد و به خاطر این که همسرش نمرده بود، عذاب وجدان گرفت.

مورد بعدی این بود که در یکی از داستان‏ها به این نکته اشاره شده که روانشناس‏ها برای خودشان جلساتی داشتند که در آن‏ها فرایند درمانی یک بیمار را توسط روانشناسش تحلیل می‏کردند و خود روانشناس هم تمام احساسات واقعی که نسبت به بیمارش داشت، مطرح می‏کرد:

{      سمینار از یک سال پیش آغاز شده بود: یک گروه مطالعاتی متشکل از ده درمانگر که هفته‏ای دو بار دور هم جمع می‏شدند تا درک خود را از واکنش‏های شخصی‏شان در قبال بیماران عمیق‏تر سازند.... هیچ یک از اهداف سمینار مهم‏تر از حس یگانگی‏ای نبود که پدید می‏آورد. انزوا، یکی از مهم‏ترین مخاطراتی است که درمانگران را در طبابت خصوص تهدید می‏کند و درمانگران با عضویت در تشکل‏های گوناگون با آن مبارزه می‏کنند.

 

در داستان اول به نام «مامان و معنی زندگی» به واقعیتی اشاره می‏کند که احتمالا پذیرش آن برای والدین قدری سخت است اما انگار حقیقتی است تردیدناپذیر:

{      چقدر به دوستانم که مادرانی دوست‏داشتنی، مهربان و حمایت‏کننده داشتند، رشک می‏بردم و چقدر عجیب بود که آن‏ها به مادرانشان وابسته نبودند: نه دائم به‏شان تلفن می‏زدند، نه به ملاقاتشان می‏رفتند، نه خوابشان را می‏دیدند و نه حتی به‏شان فکر می‏کردند. ولی من در طول روز بارها مجبور بودم فکر مادرم را از ذهنم برانم و حتی امروز که ده سال از مرگش می‏گذرد، اغلب پیش می‏آید که بی‏اختیار به سمت تلفن می‏روم تا با او تماس بگیرم.

اوه همه‏ی این‏ها به لحاظ منطقی برایم قابل درک است. سخنرانی‏ها درباره این پدیده کرده‏ام. برای بیمارانم توضیح می‏دهم کودکانی که مورد بدرفتاری قرار می‏گیرند، اغلب به سختی از خانواده‏ی ناکارمدشان جدا می‏شوند، در حالی که کودکان والدین خوب و مهربان، با تعارض کمتری از آن‏ها فاصله می‏گیرند. اصلا مگر یکی از وظایف والدین، قادر ساختن کودک به ترک خانه نیست؟

 

و چه جالب که این حقیقت برای زوج‏ها نیز صادق است. در داستان دیگری به نام «هفت درس پیشرفته در درمان سوگ» ماجرای زنی به نام ایرن را می‏گوید که می‏خواهد با مرگ همسرش کنار بیاید:

{      در تحقیقی که خودم درست پیش از مورد ایرن به پایان رسانده بودم، همه‏ی زنان و مردان همسر از دست‏داده‏ی مورد مطالعه، آرام آرام از همسر از دست‏رفته فاصله گرفتند و سپس، به چیز یا کس دیگری دل بستند و این حتی در مورد کسانی که عاشقانه‏ترین زندگی‏ها را تجربه کرده بودند هم صدق می‏کرد. در واقع، ما شواهد متقنی یافتیم که نشان می‏داد بیوه‏هایی که بهترین ازدواج‏ها را داشته‏اند، فرایند سوگ و جدا شدن را ساده‏تر از کسانی پشت سر می‏گذارند که تعارض‏های عمیقی در زندگی زناشویی داشته‏اند (به اعتقاد من توضیح این پارادوکس در «دریغ و افسوس» نهفته است: سوگ در کسانی که زندگی‏شان به ازدواج با فرد نامناسبی گذشته، بسیار بغرنج‏تر است، زیرا باید هم برای خود سوگواری کنند و هم برای سال‏های بربادرفته‏شان).

 

{      انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی می‏کند، می‏ترسد. ما می‏کوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم، ولی هریک از ما مجبوریم تنها بمیریم.

{      ... در جنین انسان، نه ریه‏ها نفس می‏کشند و نه چشم ها می‏بینند. پس جنین برای هستی‏ای آماده می‏شود که برایش قابل تصور نیست. ... «آیا ما هم نباید خود را برای هستی‏ای فراتر از فهم‏مان و حتی فراتر از رویاهایمان آماده کنیم؟»

 

{      حس می‏کنم مجادله، جریان فکرم را آهسته می‏کند.

چند سال پیش ماجرایی بود که به خاطرش چندباری بحث‏ها و مجادله‏های شدیدی داشتم. هربار که این بحث‏ها تمام می‏شد به وضوح احساس می‏کردم مغزم کوچک و کوچک‏تر می‏شود.

 

+ اروین د. یالوم (1)

1)      مامان و معنی زندگی

 

حكايت دولت و فرزانگي

 حكايت دولت و فرزانگي

 

 

 

کتاب 147:

حکایت دولت و فرزانگی

مارک فیشر

گیتی خوشدل

داستان‏های آمریکایی (روانشناسی)

نشر قطره، چاپ شصت و هشتم، 1387

116 صفحه

 

 

 

 

 

 

این کتاب و کتاب بعدی که خواهم نوشت از دستبردهای من به کتابخونه لیلاست. برداشتی که قبل از خوندن این کتاب از اسمش داشتم این بود که یک کتاب سنگین و فلسفی باشه. شاید به همین خاطر بود که خیلی طول کشید که برم سراغش. اما دقیقا برعکس. خیلی کتاب جذاب، روان و زیبایی‏ست. الان دیگه یادم نمی‏یاد کی خونده بودمش. به تازگی خیلی تنبل شدم. فاصله بین خوندن کتاب و ثبتش در وبلاگ خیلی زیاد شده. سعی می کنم خودم رو اصلاح کنم.

شاید بهترین توصیف از کتاب همین باشه که ناشر آمریکایی در پیشگفتار گفته:

«هر عصر و زمانه‏ای داستان‏های خاص خود را می‏طلبد؛ به ویژه ... داستان‏هایی که حقیقتی سودمند را تقویت می‏کنند. این کتاب کوچک، داستانی قوی و بکر، داستانی که یکی از سودمندترین حقایق را آشکار می‏سازد بر ما عرضه می‏کند: این حقیقت را که توانگری و وفور مالی، و یک زندگی نیک‏زیسته و سرشار از توفیق، هدف‏هایی هستند که اگر اصول کامیابی را دریابیم و به کار بندیم، همه ما می‏توانیم به آنها برسیم.»

 

این کتاب در مورد جوانی است هوشمند که به عنوان دستیار یک مدیر حسابداری در یک شرکت تبلیغاتی کوچک مشغول به کار است اما نه خوب پول در می‏آورد و نه از کارش لذت می‏برد. می‏خواهد نویسنده شود اما جسارتش را ندارد. سرانجام برای رهایی از مشکلات مالی به فکر عموی دولتمندش می‏افتد، شاید که بتواند اندرزی و یا بهتر از آن پولی از او بگیرد. عمویش را او به دنبال مردی می‏فرستد که خود را دولتمند آنی می‏نامد و باقی ماجرا...

 

{      اشخاصی که صبر می‏کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد هرگز کاری را به انجام نمی‏رسانند. زمان مطلوب برای عمل همین حالاست.

{      اشخاصی که در دست به خطر زدن تردید می‏کنند و از آن احتراز می‏جویند، زیرا همه امکانات را در اختیار ندارند، هرگز به جایی نمی‏رسند.

{      زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می‏دهد که می‏خواهیم.

{      نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت می‏برید. این نبوغ راستین زندگی است.

{      باید هزاران بار این گل سرخ‏ها را بو کرده باشم و با این حال، هر بار تجربه تازه‏یی است. می‏دانی چرا؟ چون آموخته‏ام اکنون و اینجا زندگی می‏کنم، نه در گذشته یا آینده.

{      همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین، دیگر ابری نیست. اگر زندگیت ابری است، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است.

{      بعضی معتقدند که کتابها یکسر بی‏ارزشند. بر این اعتقادند که خودشان جهان را باز می‏سازند و چون از دانشی که در کتاب‏ها یافت می‏شود بهره‏یی نبرده‏اند، بدبختانه خطاهای نیاکان خود را تکرار می‏کنند. به این طریق وقت و ثروت هنگفتی را به هدر می‏دهند.

از سوی دیگر به تله اعتماد به هر آنچه کتاب‏ها می‏گویند نیفت. نگذار آنان که پیش از تو آمده‏اند به جای تو بیندیشند. فقط چیزی را نگه دار که فراسوی زمان است.

 

+ مارک فیشر (1)

1)      حکایت دولت و فرزانگی

 

زندگي‏هاي بسيار، استادان بسيار

 زندگي‏هاي بسيار، استادان بسيار

 

 

کتاب 143:

زندگی‏های بسیار، استادان بسیار

دکتر برایان ال. وایس

زهره زاهدی

روانشناسی (تناسخ‏درمانی)

انتشارات جیحون، چاپ ششم، 1385

229 صفحه

 

 

 

 

 

 

اصلا یادم نمی‏یاد چرا خریدمش. چی شد؟ طبق عادتم که می‏نویسم کی و کجا خریدم، نوشتم 4 آبان 88 از انتشارات جیحون. اما حتی این هم کمکی نکرد که یادم بیاد. کتاب رو تو بهار خوندم. چند وقت بعد از خوندنش فارسی و.ا.ن، یه قسمتی از اُپرا رو نشون داد که مهمان ویژه برنامه همین آقای دکتر بودند. منظور خاصی از گفتن این موضوع نداشتم. شاید فقط می‏خواستم بگم کتاب خیلی به روز و جدیده.

 

{      هیچ توضیح علمی برای آنچه اتفاق افتاد ندارم. ذهن آدمی بسیار ورای ادراک ماست. شاید کاترین تحت تاثیر هیپنوتیزم توانسته بود روی آن قسمت از ناخودآگاه ذهن که خاطرات واقعی زندگی‏های گذشته را در خود ذخیره می‏کند، تمرکز کند. شاید هم در آن چیزی نفوذ کرده بود که روانکاو، کارل یونگ، آن را ناخودآگاه جمعی نامیده است، منبع انرژی‏ای که ما را احاطه کرده و حاوی خاطرات جمیع نسل بشر است.

یه جا خوندم یا شنیدم که هر بچه‏ای که به دنیا می‏آید از اونجایی زندگی رو شروع می‏کنه که پدر و مادرش هستند. یعنی تمام تجربیات در آدم به طور نسل به نسل منتقل می‏شه.

 

{      در طول هفته، جزوه‏ای مربوط به سیر تطبیقی مذاهب، که واحدش را در سال‏های اول و دوم دانشگاه کلمبیا انتخاب کرده بودن، مطالعه کردم. در این جزوه منابع بسیاری مربوط به بازگشت به جسم چه در عهد عتیق و چه در عهد جدید وجود داشت. در سال 325 بعد از میلاد کنستانتین کبیر، امپراطور روم، به همراه مادرش هلنا، این منابع موجود در عهد عتیق را حذف کردند. در دومین اجلاس کنسول‏ها در قسطنطنیه، در سال 553 بعد از میلاد، این عمل تایید شد و اعلام شد که مفهوم بازگشت به جسم کفر محسوب می‏شود. ظاهرا گمان می‏کردند این مفهوم باعث می‏شود انسان‏ها دریابند که برای رستگاری فرصت زیادی دارند و این از اقتدار رو به رشد کلیسا بکاهد.

 

{      هفت مرحله وجود دارد...هفت مرحله که پیش از بازگشت باید از آنها بگذرید. یکی از آنها مرحله انتقال است. در آن‏جا منتظر می‏مانید. در آن مرحله تعیین می‏شود که برای زندگی بعد چه‏چیز را با خود بیاورید. همه شما... یک نقطه‏ضعف غالی خواهید داشت. شاید طمع باشد، یا شهوت، اما هر چه که باشد، باید دین خود را به آن افراد بپردازید. بعد باید در آن زندگی بر این نقطه‏ضعف فائق شوید. باید یاد بگیرید که بر طمع فائق شوید. اگر یاد نگیرید، در بازگشت دوباره، باید این صفت را همانند صفات دیگر با خود به زندگی بعد بیاورید. بارش سنگین‏تر خواهد شد. با هر زندگی که بگذرانید و در طی آن دیون‏تان را نپردازید، زندگی بعد مشکل‏تر خواهد شد. اگر بپردازید، زندگی آسان‏تری نصیب‏تان خواهد شد. به این ترتیب خودتان زندگی‏ای را که خواهید داشت، انتخاب می‏کنید. در مرحله‏ی بعد مسؤول آن زندگی‏ای خواهید بود که انتخاب کرده‏اید. خودتان انتخاب می‏کنید.

 

{      ...در این راه توصیه‏های عملی بسیار وجود داشت. ارزش صبر و خویشتنداری، عقل در تعادل طبیعت، ریشه‏کن ساختن ترس، و خصوصا ترس از مرگ، ضرورت یادگیری درباره اعتماد و بخشش، اهمیت آن که بیاموزیم نباید درباره دیگران قضاوت کرد و نباید به زندگی کسی خاتمه داد. محاسبه و استفاده از قدرت الهام، و شاید بیش از همه، آگاهی بی‏تردید بر این که ما فناناپذیر هستیم. ما ورای زندگی و مرگ، ورای فضا و زمان هستیم. ما همان خدایانیم و آنها ما هستند.

 

این یکی رو بیشتر از هه می‏خوام به خودم بگم:

{       بفهم که هیچ‏کس از دیگری برتر نیست. آن را احساس کن. کمک کردن به دیگران را تمرین کن. ما همه در یک قایق پارو می‏زنیم. اگر همه با هم پاروها را نکشیم، به طرز وحشتناکی تنها خواهیم ماند.

 

{      لزومی ندارد که همه تحت درمان گذشته‏درمانی قرار بگیرند یا به دیدن پیشگو یا مدیومT بروند. آنها که علائم ناتوان‏کننده یا ناراحت‏کننده دارند باید گذشته‏درمانی شوند. برای بقیه، باز نگه داشتن ذهن، مهم‏ترین وظیفه است. بدانید که زندگی بیش از آن چیزی است که چشم می‏بیند. زندگی ورای حواس پنجگانه‏ی ما ادامه دارد. پذیرای دانش و تجربیات جدید باشید. «وظیفه‏ی ما یادگیری و خداگونه شدن از طریق دانش است

 T: منظورش کسی‏ست که واسطه در برقراری ارتباط با ارواح است

 

+ برایان ال. وایس (1)

1)      زندگی‏های بسیار، استادان بسیار


این کتاب در آدینه بوک

 

پزشك نازنين

پزشك نازنين

 

 

 

 

کتاب 133:

پزشک نازنین The good doctor

(براساس داستان‏های کوتاه چخوف)

نیل سایمون

آهو خردمند

نمایشنامه آمریکایی

نشر نی، چاپ اول، 1387

98 صفحه

 

 

 

 

از سری نمایشنامه‏های دور تا دور دنیا زیر نظر تینوش نظم‏جو، شماره‏ی 16، چاپ نشر نی.

اول کتاب یک پیشگفتار یک صفحه ای هست که با خوندنش حالت گرفته می‏شه و کل انگیزه‏ت رو برای خوندن از دست می‏دی. پیشگفتار امضا نداره اما به نظر می‏رسه نوشته آقای تینوش نظم‏جو باشه.

™      برای انتشار این نمایشنامه مدت‏ها درنگ کردیم و از آن‏جایی که چاپ متن نیل سایمون ممکن نبود، حتی تصمیم داشتیم از آن صرفنظر کنیم اما با توافق مترجم، خانم آهو خردمند و از آن‏جایی که نمایشنامه براساس داستان‏های کوتاه نوشته شده و دارای چنیدین صحنه کوتاه است که نبودن برخی از آن‏ها لطمه زیادی به نمایشنامه نمی‏زنند، به این نتیجه رسیدیم که بودن این کتاب به هر حال بهتر از نبودنش است.

به نظرم این دغدغه‏ای‏ست که همه‏ی نویسنده‏ها و مترجم‏ها و فیلمسازها و موسیقی‏دان‏هایی که جلوتر از زمان خودشون هستند و کارهاشون محکوم به سانسور است، دارند. بالاخره کار منتشر بشه با سانسور یا اصلا منتشر نشه!!! من اولیش رو ترجیح می‏دم.

و اما در مورد کتاب. نمایشنامه قشنگیه. دوستش داشتم. در دو پرده که هر کدام 4 صحنه دارند. در تمام این صحنه‏ها نویسنده به نحوی حضور داره. یه جورایی انگار داره مخاطب‏هاش رو آزمایش می‏کنه که ببینه از چه موضوعی خوششون می‏یاد و یا چه پایانی رو برای هر داستان می‏پسندند.

از پرده اول، صحنه چهارم: جراحی

™      ... همه می‏دونستن دندانپزشک شهر، امشب عروسی دخترشه و دستیارش رو که دانشجوی علاقه‏مندی به دندانپزشکی‏ست جای خودش در مطب گذاشته. طفلک خادم کلیسا. اون تنها کسی بود که خبر نداشت....

دکتر: عالیه، حالا خواهش می‏کنم دهن‏تون رو باز کنین که من معاینه کنم.

(خادم لب‏هایش سخت به هم بسته است)

باز. باز. دهن‏تون رو باز کنین. خواهش می‏کنم.

(خادم دسته‏های صندلی را چنگ می‏زند ولی نمی‏خواهد دهانش را باز کند.)

دکتر: خادم عزیز، با تمام بی‏تجربگیم این رو می‏دونم که اول شما باید دهن‏تون رو باز کنین. این اولین قانون در مورد معاینه دوندونه، خیلی مشکله که من از روی لپ‏تون دندون‏ها رو بکشم. حالا خواهش می‏کنم دهن‏تون رو باز کنین.

(خادم لب‏هایش را باز می‏کند اما هنوز دندان‏هایش را کلید کرده.)

دکتر: بهتون نگفتم لب‏هاتون رو باز کنین، باز، باز، من که نمی‏خوام دندون‏هاتون رو مسواک بزنم، می‏خوام اون‏ها رو معاینه کنم.

خادم: شما رو به خدا مواظب باشین، آروم.

دکتر: بهتون نگفتم لب‏هاتون رو باز کنین، باز، باز، من که نمی‏خوام دندون‏هاتون رو مسواک بزنم، می‏خوام اون‏ها رو معاینه کنم.

دکتر: من به شما قول دادم، ندادم؟

خادم: منم وقتی بچه بودم خیلی قول‏ها دادم ولی عمل نکردم.

دکتر: دهان باز کردن که درد نداره، الان فقط می‏خوام نگاه کنم. باید ببینم کجاست؟ کدوم دندونه؟ چه کار باید بکنم. حالا باز کنین.

(خادم لب‏هایش را باز می‏کند.)

            خوبه حالا بذارین ببینم.

(دکتر با دقت نگاه می‏کند و خادم از درد ناله می‏کند.)

            آها... بله اینجاست. این کوچولو اینجاست... پیدات کردم...آهان...

خادم: منم باهاش حرف نزن، نمی‏خواد باهاش دوست باشی. بکشش بیرون.

 

وای عاشق این تیکه‏شم که بهش می‏گه باهاش دوست نشو.

 

+ نیل سایمون (1)

1)      پزشک نازنین

اتوبوس پير

اتوبوس پير

کتاب 121:

اتوبوس پیر

ریچارد براتیگان

علیرضا طاهری عراقی

داستان‏های کوتاه آمریکایی قرن بیستم

نشر مرکز، چاپ چهارم، 1388

193 صفحه

این اولین مجموعه داستان کوتاه بود که از براتیگان خوندم. داستان‏ها در حد 2-3 صفحه بیشتر نیستند و تعدادشون خیلی زیاده. فقط سه صفحه فهرست داره!

بیشتر به نظرم میاد براتیگان کوچکترین اتفاقات زندگیش رو هم که براش جالب بوده نوشته. فقط این که جالب بودن برای براتیگان شاید یه کم با چیزی که برای عموم تعریف می‏شه فرق داره. خیلی ریزبینه و چیزهایی که برای اغلب آدما عادی می‏شه، براش تازه‏ست. کودک درونش نه تنها زنده‏ست بلکه خیلی هم شاد و سرحاله و هنوز داره دنیا رو کشف می‏کنه. (البته منظورم زمانیه که داشته اینا رو می‏نوشته چون الان که دیگه پیش ما نیست)

از طرز بیان کردن احساساتش واقعا خوشم میاد. قبلا هم گفتم. جوری توصیف می‏کنه که کیف می‏کنم:

v پله‏ها را تا اتاق زیر شیروانی بالا رفتم. آن‏قدر با دقت قدم برمی‏داشتم، انگار دارم یک ماده گربه‏ی پیر را ناز می‏کنم که دارد به بچه‏هایش شیر می‏دهد.

این هم یکی دیگه:

v چشم‏هایش مثل قالیچه‏های پاره پوره خیس شده بودند.

مثل یک جور جاروبرقی عجیب سعی کردم دلداری‏اش بدهم. همه روضه‏های عهد بوقی را که به خیال خودمان برای کمک به دل‏های شکسته مردم می‏خوانیم، برایش از بر ردیف کردم، اما کلمات به هیچ دردی نمی‏خوردند.

تنها فرقش این است که آدم صدای حرف زدن یک نفر دیگر را می‏شنود. وگرنه وقتی آدم کسی را که خیلی دوست دارد از دست می‏دهد و اخلاقش گه‏مرغی می‏شود، واقعا هیچ چیزی نیست که بشود به او گفت و خوشحالش کرد.

خب به نظرم ترجمه‏اش خیلی خوبه. خوب از اصطلاحات فارسی استفاده کرده. داستان انتخابی من یه داستانیه به اسم قهوه. که اینجوری شروع می‏شه:

v بعضی وقت‏ها زندگی آدم فقط به قهوه بند است و همه صمیمیتی که با یک فنجان قهوه به دست می‏آید...

و اینجوری تموم می‏شه:

v ...می‏گویند وقتی بهار می‏آید جوان‏ها هوس عشق و عاشقی می‏کنند، اما اگر حسابی وقت آزاد داشته باشند شاید حتی هوس یک فنجان قهوه هم بکنند.

+ ریچارد برایتگان (5)

1) در رویای بابل

2) در قند هندوانه

3) پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد

4) یک زن بدبخت

5) اتوبوس پیر

بدون لهجه خنديدن

کتاب 119:

بدون لهجه خندیدن

فیروزه جزایری دوما

آرمانوش باباخانیانس

سرگذشتنامه آمریکاییان ایرانی‏تبار

نشر جمهوری، چاپ اول، 1389

144 صفحه

یه پنجشنبه که استاد از 2 بعد از ظهر تا 8 شب ما رو تو کلاس نگهداشته بود!!!! دیگه دم دانشگاه هیچ تاکسی نمونده بود. با دوستم اومدم تا میدون گلها (فاطمی)، به سرم زد که برم بدرقه جاویدان و این رو خریدم.

چند روز بعد سحر گفت: قراره کتاب جدید فیروزه جزایری دوما بیاد نمایشگاه کتاب. گفتم: خریدمش!!!

یه کم تو ضد حال زدن استادم. باور ندارین از ننه گلی بپرسین....

راستش یه کارایی هست که باید فقط یه بار انجام بشه، منتها موفقیت اولی باعث می‏شه فرد قید کلاس کار و اعتبار خودش و اینا رو بزنه و بخواد ورژن 2 کارش رو بده بیرون.

شاید اگر این کتاب قبل از "عطر سنبل، عطر کاج" نوشته شده بود همون موفقیت رو بدست می‏آورد اما در ادامه‏ی اون خیلی جالب نبود.

دوباره داستان زندگی فیروزه جزایری دوما، فقط این بار تکه تکه گفته شده و به صورت یکپارچه نیست. شاید بعد از نوشتن عطر سنبل عطر کاج خاطرات جدیدی یادش اومده و این رو نوشته. اگه با بدختی وقت پیدا می‏کنین که کتاب بخونین یکی از این دو تا کتاب پیشنهاد می‏شه نه هر دوش.

قسمت آخر کتاب اسمش اینه: "ده مورد بسیار مهمی که باید بدانید" و واقعا خوب بود. اینا فقط خلاصه‏ش هستند:

& برای موفقیت همیشه زمان و مکان وجود دارد.

&یادداشت‏هایی برای تشکر بنویسید.

&هنوز برای داشتن کارت اعتباری زود است. (از اونایی که اول خرج می‏کنید بعد پولش رو قسطی ازتون می‏گیرن. اینجا فکر کنم فقط پارسیان داره یا داشت. دیگه نمی‏ده به نظرم.)

&داوطلب! برای آنچه باور دارید یا از انجام آن لذت می‏برید، موسسه‏ای وجود دارد که از آن حمایت می‏کند و می‏تواند از کمک شما استفاده نمایید.

&همیشه یک کتاب برای مطالعه به همراه داشته باشید.

&رای بدهید.

&وقت کمتری صرف تماشای تلویزیون بکنید.

&مجبور نیستید همین حالا بدانید برای زندگی کردن چه می‏خواهید بکنید. 36 ساله بودم که دریافتم چه کاری می‏خواهم در زندگی انجام بدهم.

&خانم‏ها، اگر احساس می‏کنید که شما را به خاطر زیباییتان برای شغلی می‏خواهند، نپذیرید.

&از مسواک و نخ دندان به طور مرتب استفاده کنید.

+ فیروزه جزایری دوما (2)

1. عطر سنبل، عطر کاج

2. بدون لهجه خندیدن

عطر سنبل ، عطر كاج

كتاب ۹:

"عطر سنبل, عطر کاج" نوشته "فيروزه جزايري دوما" ترجمه‏ي "محمد سليماني‏نيا"

فيروزه جزايري اهل آبادان, وقتي يه دختر بچه هفت ساله بوده که با خونواده‏ش ميره آمريکا براي زندگي! بعدها با يه آقاي فرانسوي به اسم فرانسوا دوما ازدواج مي‏کنه و مي‏شه فيروزه جزايري دوما! تصميم مي‏گيره راجع به زندگيش تو آمريکا و اتفاق‏هاي جالب که به خاطر ايراني بودنش براش رخ داده يه کتاب بنويسه و نوشته. کتاب به انگليسي نوشته شده و اسم کتاب در اصل Funny in Farsi است, اما مترجم اسم با مسمايي براش انتخاب کرده. سنبل, سمبل سال نو ما ايراني‏ها و کاج سمبل سال نو مسيحي‏ها.

داستان, خيلي دلنشينه. متن روان و سريعي داره, شروع به خوندن که مي‏کنيد تا تمومش نکنيد کتاب رو زمين نمي‏گذاريد. Reading

{ «[پدرم] درباره آمريكا با همان لحني صحبت مي‌كرد كه كسي از اولين عشقش بگويد. براي او آمريكا جايي بود كه هركس بدون توجه به اينكه قبلاً چه كاره بوده، مي‌توانست آدم مهمي شود. كشوري مهربان و منظم، پر از توالتهاي تميز. جايي كه مردم قوانين رانندگي را رعايت مي‌كردند... سرزمين موعود. براي من هم آمريكا جايي بود كه همه جور لباس باربي پيدا مي‌شد.»

{ يك روز يكي از همسايه‌ها گفت ايران را مي‌شناسد، چون فيلم لورنس عربستان را ديده است!...يكي ديگر از همسايه‌ها به ما گفت گربه‌هاي شما خيلي خوشگل هستند... اين براي ما تازگي داشت. تنها گربه‌هايي كه در كشورمان ديده بوديم گربه‌هاي ولگرد و گري بودند كه آشغالهاي جلو خانه مردم را مي‌خوردند. از آن به بعد وقتي مي‌گفتم ايراني هستم، اضافه مي‌كردم «كشور گربه‌هاي پرشين» كه تأثير خوبي روي مردم مي‌گذاشت.

اين هم پاراگراف پاياني کتاب که خيلي ازش خوشم مي‏ياد:

(قبلش بايد توضيح بدم که داستان به اينجا رسيده که پدر فيروزه تو آمريکا بازنشست شده, و حالا سالي يک بار مياد ايران و کلي لذت مي‏بره از اين که با يه حقوق بازنشستگي که تو آمريکا هيچ ارزشي نداره, تو ايران در بهترين هتل‏ها اقامت مي‏کنه و انعامي به پيشخدمت‏ها مي‏ده که تا حالا تو عمرشون نگرفتند.)

{ بعد از آخرين سفرش از او پرسيدم: آيا برايش سخت نبوده که به آمريکا برگردد, جايي که با ثروتمند بودن خيلي فاصله دارد. گفت ولي فيروزه من اينجا هم ثروتمندم, فقط پول زياد ندارم.