حكايت دولت و فرزانگي

 

 

 

کتاب 147:

حکایت دولت و فرزانگی

مارک فیشر

گیتی خوشدل

داستان‏های آمریکایی (روانشناسی)

نشر قطره، چاپ شصت و هشتم، 1387

116 صفحه

 

 

 

 

 

 

این کتاب و کتاب بعدی که خواهم نوشت از دستبردهای من به کتابخونه لیلاست. برداشتی که قبل از خوندن این کتاب از اسمش داشتم این بود که یک کتاب سنگین و فلسفی باشه. شاید به همین خاطر بود که خیلی طول کشید که برم سراغش. اما دقیقا برعکس. خیلی کتاب جذاب، روان و زیبایی‏ست. الان دیگه یادم نمی‏یاد کی خونده بودمش. به تازگی خیلی تنبل شدم. فاصله بین خوندن کتاب و ثبتش در وبلاگ خیلی زیاد شده. سعی می کنم خودم رو اصلاح کنم.

شاید بهترین توصیف از کتاب همین باشه که ناشر آمریکایی در پیشگفتار گفته:

«هر عصر و زمانه‏ای داستان‏های خاص خود را می‏طلبد؛ به ویژه ... داستان‏هایی که حقیقتی سودمند را تقویت می‏کنند. این کتاب کوچک، داستانی قوی و بکر، داستانی که یکی از سودمندترین حقایق را آشکار می‏سازد بر ما عرضه می‏کند: این حقیقت را که توانگری و وفور مالی، و یک زندگی نیک‏زیسته و سرشار از توفیق، هدف‏هایی هستند که اگر اصول کامیابی را دریابیم و به کار بندیم، همه ما می‏توانیم به آنها برسیم.»

 

این کتاب در مورد جوانی است هوشمند که به عنوان دستیار یک مدیر حسابداری در یک شرکت تبلیغاتی کوچک مشغول به کار است اما نه خوب پول در می‏آورد و نه از کارش لذت می‏برد. می‏خواهد نویسنده شود اما جسارتش را ندارد. سرانجام برای رهایی از مشکلات مالی به فکر عموی دولتمندش می‏افتد، شاید که بتواند اندرزی و یا بهتر از آن پولی از او بگیرد. عمویش را او به دنبال مردی می‏فرستد که خود را دولتمند آنی می‏نامد و باقی ماجرا...

 

{      اشخاصی که صبر می‏کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد هرگز کاری را به انجام نمی‏رسانند. زمان مطلوب برای عمل همین حالاست.

{      اشخاصی که در دست به خطر زدن تردید می‏کنند و از آن احتراز می‏جویند، زیرا همه امکانات را در اختیار ندارند، هرگز به جایی نمی‏رسند.

{      زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می‏دهد که می‏خواهیم.

{      نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت می‏برید. این نبوغ راستین زندگی است.

{      باید هزاران بار این گل سرخ‏ها را بو کرده باشم و با این حال، هر بار تجربه تازه‏یی است. می‏دانی چرا؟ چون آموخته‏ام اکنون و اینجا زندگی می‏کنم، نه در گذشته یا آینده.

{      همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین، دیگر ابری نیست. اگر زندگیت ابری است، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است.

{      بعضی معتقدند که کتابها یکسر بی‏ارزشند. بر این اعتقادند که خودشان جهان را باز می‏سازند و چون از دانشی که در کتاب‏ها یافت می‏شود بهره‏یی نبرده‏اند، بدبختانه خطاهای نیاکان خود را تکرار می‏کنند. به این طریق وقت و ثروت هنگفتی را به هدر می‏دهند.

از سوی دیگر به تله اعتماد به هر آنچه کتاب‏ها می‏گویند نیفت. نگذار آنان که پیش از تو آمده‏اند به جای تو بیندیشند. فقط چیزی را نگه دار که فراسوی زمان است.

 

+ مارک فیشر (1)

1)      حکایت دولت و فرزانگی