جي. دي . سلينجر در سن 91 سالگي درگذشت.

از روزنامه اعتماد:

                     سلينجر

جروم ديويد سلينجر نويسنده مشهور و منزوي امريکايي چهارشنبه در خانه اش در کورنيش نيوهمپشاير از دنيا رفت. پسرش متيو اين خبر را از طريق نماينده نويسنده، کارگزاري ادبي هارولد اوبر در اختيار رسانه ها گذاشت. سلينجر هنگام مرگ 91ساله بود. جي دي سلينجر يکي از مهم ترين و محبوب ترين نويسندگان امريکا در سال هاي بعد از جنگ جهاني دوم به شمار مي آيد که بيش از نيم قرن نه کتاب تازه يي منتشر کرد و نه اجازه داد عکس يا گفت وگويي از او منتشر شود. در خبر آژانس هارولد اوبر آمده است سلينجر به مرگ طبيعي درگذشت. هرچند در ماه مه دچار شکستگي ران شده بود اما به جز اين در ماه هاي آخر زندگي اش بيمار نبود و درد نمي کشيد. شهرت جهانگير سلينجر نتيجه کارنامه يي کم حجم اما تاثيرگذار است؛ رمان «ناتور دشت»، مجموعه «نه داستان کوتاه» و دو کتاب که هرکدام شامل دو داستان بلند از خانواده عجيب گلس است؛ «فرني و زويي» و «تيرهاي سقف را بالاتر بگذاريد نجاران و سيمور؛ پيشگفتار». اين کتاب ها در بين سال هاي 1951 تا 1965 منتشر شد.

ادامه نوشته

هفته اي يه بار آدمو نمي كشه

هفته اي يه بار آدمو نمي كشه

 

کتاب67:

هفته‏ای یه بار آدمو نمی‏کشه

جی. دی. سلینجر

امید نیک‏فرجام و لیلا نصیری‏ها

انتشارات نیلا، چاپ یکم، 1387

 

 

 

 

این کتاب همزمان با "نغمه‏ی غمگین" و من هم همزمان اینا رو خریدم. اما خب معمولا سعی می‏کنم از یه نویسنده پشت سرهم کتاب نخونم. چون به اندازه‏ای که باید ار دومی نمی‏شه لذت برد.

به نظر من این از "نغمه‏ی غمگین" بهتر بود. چون خیلی وقت پیش ناتور دشت رو خوندم دقیق یادم نیست اما یه داستانش به نظرم کاملا از ناتور دشت بود. دو سه تا دیگه هم که کاملا در مورد هولدن یا یکی از اعضای خانواده‏ی کالفیلد بود.

دو تا داستانش یعنی "لوییز تگت قاطی آدم بزرگ‏ها می‏شود" و "الین" از زبون یه دختره. یعنی ماجرای یه دختره. این جور بگم بهتره. من که خوشم نمی‏یاد. سلینجر همون مردونه بنویسه بهتره.

 

از داستان ستوان باگذشت:

۞...این خوانتینای ما هر دفه واسش از یه چیز بزرگ و عجیب‏غریب که تو عمرت دیده‏ی تعریف می‏کنی مو به تنش سیخ می‏شه. از من می‏شنوین فقط با زنی عروسی کنین که وقتی یه چیز بزرگ و عجیب از زندگی‏تون واسه‏ش رو می‏کنین مو به تنش سیخ شه.

 

از داستان روز آخر مرخصی آخر:

۞بیب آزرده از این كه وینست مجبور بود برای احترام به پدرش همین‏طور سرسری جوابی بدهد گفت:«پدر، ببخشین، نمی‏خوام فضل‏فروشی کنم، ولی شما –و همه‏ی همنسلاتون- گاهی در مورد جنگ آخر همچین حرف می‏زنین که انگار بازی زشت و کثافتی بوده که جامعه با اون مردا رو از پسربچه‏ها سوا می‏کرده. نمی‏خوام از این حرفای خسته‏کننده بزنم، ولی شماهایی که تو جنگ آخر بوده‏ین همه‏تون می‏گین جنگ چیز وحشتناکیه، ولی -نمی‏دونم-  به نظرم همه‏تون چون تو اون جنگ بوده‏ین یه جورایی احساس برتری می‏کنین. به نظرم تو آلمانم مردایی که تو جنگ آخر بوده‏ن همین حرفا رو می‏زدن و همین‏طوری فکر می‏کردن، واسه همین تا هیتلر این جنگو راه انداخت، نسل جوون آلمان سه شماره راه افتادن تا به همه ثابت کنن از پدراشون دست کمی ندارن یا اصلا از اونا بهترن.»

 

از داستان الین:

۞تمام مدت تماشای فیلم، آقای فریدلندر پاش را فشار می‏داد به پای الین. الین هم هیچ زحمت نکشید پاش را بکشد کنار. اصلا درباره‏ی این صمیمیت تحمیلی هیچ ذهنیتی نداشت. شانزده سالش بود و آن‏قدر بالغ شده بود که از نظر جسمی این فشار را از جانب مردی در تاریکی دوست داشته یا نداشته باشد....

 

این هم یه امکان جدید در وبلاگم که از این پس از هر نویسنده‏ای که بیشتر از یک کتاب معرفی کرده باشم، یه لینک پایین می‏ذارم که مستقیم برید و همه‏ی کتابای اون نویسنده رو ببینید.

 


+ جي. دي. سلينجر 

                         ۱) نغمه ي غمگين

 

 

نغمه غمگين

كتاب ۴۷

 "نغمه غمگین"، نوشته‏ی "جی. دی. سلینجر"، ترجمه‏ی " امیر امجد و بابک تبرایی" / داستان‏های آمریکایی قرن 20م/ نشر "نیلا"

                                                                                  

اين هم ده داستان نغمه غمگين:

 

‏1- قلب یک داستان پاره پاره

2- بر و بچه‏ها

3- دختری در سال 1941 که اصلا کمر نداشت

4- برادران واریونی

5- این ساندویچ مایونز نداره

6- دختری که می‏شناختم

7- قِلق

8- یادداشت‏های شخصی یک پیاده‏نظام

9- برو ادی رو ببین

10- نغمه غمگین

 

كتاب رو كه دستم گرفتم يه نفس تا وسط هاي داستان برادران واريوني خوندم. بعد يهو نتونستم بخونم. برام پيش مي ياد گاهي. اين بود كه ده داستان تاسف بار رو گرفتم دست. و بعد از اون دوباره تونستم اين رو بخونم. از داستان قلق واقعا خوشم اومد. همين طور از يادداشت هاي شخصي يك پياده نظام.

 

دختری در سال 1941 که اصلا کمر نداشت:

۞امروزه روز هنوز تک و توک آدم‏هایی پیدا می‏شوند که بی هیچ امیدی عشق بورزند.

 

 برادران واریونی:

۞به جو گفتم: "فردا با بابا از این جا می‏رم. بالاخره داریم می‏ریم کالیفرنیا. چرا باهام نمی‏آی کالیفرنیا؟ به زبون لتونیایی هم حاضرم بهت پیشنهاد ازدواج بدم."

برای ناهار دعوتم کرد بیرون.

"دلم برات تنگ می‏شه سارا"

لبخندی روی لب‏های جو نشست. همیشه لبخندزنِ خوبی بود: " صب می‏کنم تا برگردی سارا. تا اون موقع پسر بزرگی شده‏م"¬

 

¬: تو همه‏ی دنیا همین جوره ... وقتی عاشق یه پسر می‏شی و حاضری باهاش ازدواج کنی, اون حاضر نیست. هنوز بزرگ نشده آخه.

 

 این ساندویچ مایونز نداره:

۞ فرگی می‏گه:"مراقبم زیاد عرق نکنم. این رقصای سربازخونه‏ای این جار راس راسی داغن. وقتی زیاد عرق می‏کنی زن جماعت همچی حال نمی‏کنن. حتا زن خودمم وقتی زیاد عرق می‏کنم خوشش نمی‏آد. اگه اون عرق کنه خب طوری نیس – یعنی فرق می‏کنه! ... زنا دیوونه می‏کنن آدمو."

 

 دختری که می‏شناختم:

۞مدت تقریبا چهار ماه، دو یا سه روز عصر در هفته، و هر بار حدود یک ساعت، او را می‏دیدم. این دیدارها اما هرگز خارج از ساختمانی که در آن زندگی می‏کردیم رخ نمی‏داد. هیچ وقت به کنسرت نرفتیم؛ هیچ‏وقت حتا برای قدم زدن نرفتیم. کمی بعد از آن که با هم آشنا شدیم فهمیدم پدر لئا قول ازدواج او با یک جوان لهستانی را داده. شاید این نکته تاثیری در بی‏میلی نه کاملا محسوس، اما عجیب ثابت من در نگنجاندن گشت و گذار شهری در آشنایی‏مان داشت. شاید صرفا زیادی نگران همه‏چیز بودم. شاید مدام می‏خواستم از مخاطره‏ی خراب شدن آن‏چه با هم داشتیم به واسطه‏ی رابطه‏ی عاشقانه پرهیز کنم. دیگر نمی‏دانم. قدیم می‏دانستم، اما خیلی پیش دانسته‏هایم را فراموش کردم. آدم نمی‏تواند تا ابد کلیدی را در جیبش حمل کند که به هیچ‏چیز نمی‏خورد.

 

یادداشت‏های شخصی یک پیاده‏نظام

۞مدت نسبتا زیادی با خانم لاولر صحبت کردم، حتا با وجود آن که این یک تماس تلفنی کاملا نظامی نبود. او شیرین‏ترین صدایی را دارد که تا به حال شنیده‏ام. صدایش طوری‏ست انگار بیشتر عمرش را صرف این کرده که به پسر بچه ها بگوید جای شیرینی‏ها کجاست.

 . . .