كتاب ۴۷

 "نغمه غمگین"، نوشته‏ی "جی. دی. سلینجر"، ترجمه‏ی " امیر امجد و بابک تبرایی" / داستان‏های آمریکایی قرن 20م/ نشر "نیلا"

                                                                                  

اين هم ده داستان نغمه غمگين:

 

‏1- قلب یک داستان پاره پاره

2- بر و بچه‏ها

3- دختری در سال 1941 که اصلا کمر نداشت

4- برادران واریونی

5- این ساندویچ مایونز نداره

6- دختری که می‏شناختم

7- قِلق

8- یادداشت‏های شخصی یک پیاده‏نظام

9- برو ادی رو ببین

10- نغمه غمگین

 

كتاب رو كه دستم گرفتم يه نفس تا وسط هاي داستان برادران واريوني خوندم. بعد يهو نتونستم بخونم. برام پيش مي ياد گاهي. اين بود كه ده داستان تاسف بار رو گرفتم دست. و بعد از اون دوباره تونستم اين رو بخونم. از داستان قلق واقعا خوشم اومد. همين طور از يادداشت هاي شخصي يك پياده نظام.

 

دختری در سال 1941 که اصلا کمر نداشت:

۞امروزه روز هنوز تک و توک آدم‏هایی پیدا می‏شوند که بی هیچ امیدی عشق بورزند.

 

 برادران واریونی:

۞به جو گفتم: "فردا با بابا از این جا می‏رم. بالاخره داریم می‏ریم کالیفرنیا. چرا باهام نمی‏آی کالیفرنیا؟ به زبون لتونیایی هم حاضرم بهت پیشنهاد ازدواج بدم."

برای ناهار دعوتم کرد بیرون.

"دلم برات تنگ می‏شه سارا"

لبخندی روی لب‏های جو نشست. همیشه لبخندزنِ خوبی بود: " صب می‏کنم تا برگردی سارا. تا اون موقع پسر بزرگی شده‏م"¬

 

¬: تو همه‏ی دنیا همین جوره ... وقتی عاشق یه پسر می‏شی و حاضری باهاش ازدواج کنی, اون حاضر نیست. هنوز بزرگ نشده آخه.

 

 این ساندویچ مایونز نداره:

۞ فرگی می‏گه:"مراقبم زیاد عرق نکنم. این رقصای سربازخونه‏ای این جار راس راسی داغن. وقتی زیاد عرق می‏کنی زن جماعت همچی حال نمی‏کنن. حتا زن خودمم وقتی زیاد عرق می‏کنم خوشش نمی‏آد. اگه اون عرق کنه خب طوری نیس – یعنی فرق می‏کنه! ... زنا دیوونه می‏کنن آدمو."

 

 دختری که می‏شناختم:

۞مدت تقریبا چهار ماه، دو یا سه روز عصر در هفته، و هر بار حدود یک ساعت، او را می‏دیدم. این دیدارها اما هرگز خارج از ساختمانی که در آن زندگی می‏کردیم رخ نمی‏داد. هیچ وقت به کنسرت نرفتیم؛ هیچ‏وقت حتا برای قدم زدن نرفتیم. کمی بعد از آن که با هم آشنا شدیم فهمیدم پدر لئا قول ازدواج او با یک جوان لهستانی را داده. شاید این نکته تاثیری در بی‏میلی نه کاملا محسوس، اما عجیب ثابت من در نگنجاندن گشت و گذار شهری در آشنایی‏مان داشت. شاید صرفا زیادی نگران همه‏چیز بودم. شاید مدام می‏خواستم از مخاطره‏ی خراب شدن آن‏چه با هم داشتیم به واسطه‏ی رابطه‏ی عاشقانه پرهیز کنم. دیگر نمی‏دانم. قدیم می‏دانستم، اما خیلی پیش دانسته‏هایم را فراموش کردم. آدم نمی‏تواند تا ابد کلیدی را در جیبش حمل کند که به هیچ‏چیز نمی‏خورد.

 

یادداشت‏های شخصی یک پیاده‏نظام

۞مدت نسبتا زیادی با خانم لاولر صحبت کردم، حتا با وجود آن که این یک تماس تلفنی کاملا نظامی نبود. او شیرین‏ترین صدایی را دارد که تا به حال شنیده‏ام. صدایش طوری‏ست انگار بیشتر عمرش را صرف این کرده که به پسر بچه ها بگوید جای شیرینی‏ها کجاست.

 . . .