مارك و پلو

کتاب 140:
مارک و پلو (مجموعهای از سفرنامهها و عکسها)
منصور ضابطیان
سفرنامههای ایرانی
نشر مثلث، چاپ دوم، تابستان 1389
176 صفحه
توی یکی از وبگردیهام با این کتاب آشنا شدم. منصور ضابطیان هم که چند تا کاری ازش دیده بودم. اسم کتاب هم خلاقانه است گو این که آخرش نمیفهمی خب یعنی که چی؟ فقط میخواسته مارکوپلو باشه اما در عین حال نباشه.... (منظورم اینه که مثلا مثل "بیوتن" چند تا معنی نداره)
بعد از چندتا عکس رنگی اول کتاب –که تنها قسمت رنگی هم هستند- فهرست کتاب خیلی توجهم رو به خودش جلب کرد. از نقشه زمین برای فهرستگذاری استفاده کرده که ایده زیباییست.
کتاب در کل ماجرای سفر به 9 کشور است که البته آمریکا به 3 شهر نیویورک، واشنگتن و لسآنجلس تفکیک شده. از آنجایی که از اول قرار نبوده چنین کتابی نوشته شود و در پیشگفتار هم گفته شده، هر قسمت به مناسبتی است و با اهداف مختلف در جاهای مختلف به چاپ رسیده، و حالا در این کتاب گردآوری شده، این است که از یک روند خاص پیروی نمیکند. گاهی کلیگویی کرده و گاهی هم بسیار موشکافانه.
در مجموع اگر کسی این کتاب رو داشت ازش امانت بگیرید و بخونید. بیشتر از این نمیارزه!!! (خدا منو ببخشه که دارم نون مردم رو آجر میکنم). میخوام بگم جمعبندی خاصی از هیچی نیست. اما خب حسابی راحتخونه و ترغیبتون میکنه که سفر برید. دلیل اصلیش هم اینه که در پیشگفتار گفته شده و به نظرم ارزشمندترین قسمت کتابه:
"همه آدمها، صرف نظر از سن و جنس و ملیت و حرفه، یک دنیای درونی دارند که "من"شان هسته اصلی این دنیاست. "من" آنها در طول مسیر زندگی بزرگ و بزرگتر میشود تا جایی که تمام آن دنیای درونی را میگیرد. در چنین شرایطی است که آدم حضور هیچ دیدگاه و تفکر دیگری را بر نمیتابد و تمام دنیایش مماس بر موجودیت خودش میشود و درست در چنین موقعیتی است که آدم ها به بدگویی از هم میپردازند، انتقادناپذیر میشوند، غیبت میکنند، تهمت میزنند، دنیایشان سطحی میشود و ....
این اتفاق قابل پیشگیری است. بدیهی است که نمیشود از رشد آن "من" جلوگیری کرد. پس تنها راه باقی مانده این است که آن دنیای درونی چنان رشد کند که نسبت اختلاف حجم "دنیای درون" و "من" آدمها همواره ثابت بماند. در این فضای خالی اطراف "من" است که دیدگاه آدمهای دیگر جا میگیرد. در چنین فضای قابل تنفسی است که آدم احساس میکند همه حقیقت نزد او نیست و تنها او نیست که در این جهان حق هستی دارد. تمام اینها را گفتم تا به این نقطه برسم که یکی از مهمترین راههای گسترش حجم این "دنیای درونی"، و حفظ نسبت اختلاف آن با "من" سفر است. فرقی نمیکند سفر به کجا، به هرجایی که بشود، نزدیک یا دور.
و اما از متن کتاب:
یوسهُستالها به اندازه هتلهای شیک و چند ستاره راحت نیستند، اما انگار برشی هستند از دنیایی که در آن زندگی میکنیم. یک تجربهی چند روزه در دنیایی با آدمهایی از همه رنگ و همه جنس. اینجا میفهمید که مفهوم سیاه و سفید بودن دارد از ذهن مردم دنیا پاک میشود. اینجا میفهمید آدمها بهتر از آنی هستند که ما فکر میکنیم. اینجا میفهمید که بیشتر مردم دنیا سرشان به کار خودشان است و کاری به کار ما ندارند. اینجا میفهمید ... خیلی چیزهای دیگر هست که باید فهمید.
فردا ساعت نه صبح در واتیکانم. کوچکترین کشور دنیا. همه چیز بوی مذهب میدهد. خیابانها پر است از فروشگاههایی که یا صلیب میفروشند یا مجسمهی مسیح. همهجا پر از عکس پاپ است؛ چه پاپ مرحوم، چه پاپ معلوم! جاییست شبیه قم خودمان. آنقدر شلوغ است که جای سوزن انداختن نیست. اگر قرار بود در صف ورودی میایستادیم، زودتر از 12 ظهر نمیتوانستیم وارد موزه واتیکان شویم. هر دو نگاهی به صف و نگاهی به هم میکنیم و بدون این که حرفی بزنیم میرویم جلوی جلو. خودمان را قاطی جمعیت میکنیم و وارد میشویم. باید با کشور برزیل روابط صمیمانهتری برقرار کنیم. آنها از خودمان هستند!
نزدیک کاخ سفید، یک هتل قدیمی هست به نام هتل Willard که لابی نسبتا بزرگی دارد. اتفاقا آنچه این هتل را معروف کرده، همین لابی آن است. سالها پیش (نمیدانم دقیقا چند سال) رییسجمهوری وقت آمریکا، عصرها که میخواسته خستگی در کند، از کاخ سفید قدمزنان به هتل میرفته، در لابی مینشسته و یک قهوه سفارش میداده. بسیاری از مردم و صاحبان صنایع یا هنرمندان که مشکل داشتهاند و دستشان به رییسجمهوری نمیرسیده، این ماجرا را میدانستند. آنها میزهای اطراف رییسجمهوری را رزرو میکردند و دوتا دوتا دربارهی مسایل مملکت طوری حرف میزدند که صدایشان به گوش رییسجمهور برسد و غیرمستقیم روی او اثر بگذارد. حتی بعضیها هم پیشتر میرفتهاند و مستقیم با خود رییسجمهور گفتوگو میکردند و اصطلاح «لابی کردن» دقیقا از همینجا ریشه گرفته است.
مدرسهای مدرن، مهدکودکهای پیشرفته، کتابخانههای موضوعی بزرگ، مزرعههای پربار ... همه اینها متعلق به قبیلهی سامی است. در مهدکودک قبیله، بچهها علاوه بر اسمهای معمولی، یک اسم سرخپوستی هم دارند؛ نیلوفر باغ، کوهستان خاموش، گل خودرو و ... مادربزرگ هر بچه دو روز در هفته باید همراه نوهاش به مهدکودک بیاید. او برای این همراهی از طرف قبیله پول دریافت میکند، اما در این دو روز ملزم است که با نوهی خود به زبان سرخپوستی سخن بگوید تا ارتباط نسل نو با ریشههای تاریخیاش از هم نگسلد.
+ منصور ضابطیان (1)
1) مارک و پلو
من روناك ياريان هستم. متولد 25/تير/61. چند ساليه از كتابهايي كه ميخونم پراكنده مي نويسم. يه روز تصميم گرفتم اينجا بنويسم تا كساني كه دوست دارند هم بخونند. از روي دست خانم مرضيه برومند يه تقلب هم كردم. هر مطلب، به اسم يه كتابه.