قصه‏ هاي اميرعلي (جلد دوم)

قصه هاي اميرعلي

  

 

کتاب 159:

قصه‏های امیرعلی (جلد دوم)

امیرعلی نبویان

داستان‏های کوتاه فارسی

انتشارات نقش و نگار، چاپ پنجم، 1391

158 صفحه

 

 
 

در پایان توضیح جلد اول امیدوار بودم جلد دوم بهتر باشه که انصافا بهتر هم بود. دست‏کم یکی دو تا نکته اخلاقی در بعضی داستان‏های این جلد مثلا داستان "بادآورده" یافت شد که بسیار امیدوارکننده است. به نظرم نویسنده باید ورای هدف اولیه مثلا خنداندن یا گریاندن مردم، یک چیزی هم به آنها بیاموزاند که خدا رو شکر امیرعلی اولین قدم را خوب برداشته و باشد که ادامه یابد.

"منصور ضابطیان" و "محمد صوفی" مقدمه‏ها‏ی شیرینی برای این کتاب نوشته‏اند که از آنجا که می‏دانم اغلب ما از خواندن مقدمه و پیشگفتار و ... طفره می‏رویم، پس بدانید که خواندنشان خالی از لطف نیست.

کتاب همان ادامه داستان‏های زندگی امیرعلی است و همان شخصیت‏ها اما همچنان آن بخش‏ها که من دوستش دارم در کتاب دیده می‏شود: " عبارات همیشه به گوش آشنا را به طریقی نو می‏چرخاند و می‏پیچاند و بالا و پایین می‏کند که برایمان تازگی داشته باشد" طوری که باید فکر کنی منظورش کدام اصطلاح بود و بعد که یادت می‏آید، خنده‏ات می‏گیرد از این همه تلاش برای پیچاندن موضوع. نمونه‏اش را بخوانید:

{      در یک عصر زمستانی به دستور مادر و جهت رفع نگرانی ایشان، مشغول راهنمایی کاروان شترهای سرگردان داخل اتاقم بودم تا خدای نکرده یک وقت راه گم نکنند که ...

 

خدایا یعنی من کی می‏تونم این اخلاقم رو اصلاح کنم LLL

{      گفتنی است این عادت تمام دانشجویان عزیز است که روزهای پیش از امتحانات را طبق یک برنامه‏ریزی دقیق و حساب شده به یلّلی و تلّلی می‏گذرانند، تا آن موقع که شب امتحان فرا رسید و کار به دقایق و ثانیه ها کشید، بدون دغدغه و اضطراب و با خیالی راحت یکی در میان بر فرق خود و جزوه‏ها بکوبند.

 

 

+ امیرعلی نبویان (2)

1)      قصه‏های امیرعلی

2)      قصه‏های امیرعلی (جلد دوم)

 

40 حكايت از گلستان سعدي

 

 

 

 

کتاب سخنگو 4:

کتاب 156

40 حکایت از گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

با صدای: خسرو شکیبایی

آهنگساز: کارن همایونفر – آرش بادپا

مرکز موسیقی بتهون

تاریخ انتشار: پاییز 91

 

 

 

 

به مناسبت تعطیلی روز کارگر، به همراه 5 تا از همکارها و خانواده‏هایشان بار و بندیل بستیم رفتیم شمال. من هم طبق معمول سرجهازی ننه گلی بودم. در مسیر رفت یکی از سی‏دی‏های داخل ماشین، 40 حکایت از گلستان سعدی بود و واقعا کلی لذت‏بخش بود. هر چند در مسیر به خاطر سروصدای مسیر و گه‏گاه صحبت سرنشینان، باعث شد تمام داستان‏ها را تمام و کمال متوجه نشویم.

این شد که به محض نزول اجلال در تهران رفتم خریدمش و لذت وافر بردم.

داستان‏ها طوری انتخاب شده‏اند که حکایاتش با مسایل روز جامعه سازگار است. صدای خسرو شکیبایی بسیار دلنشین است و آهنگ پس‏زمینه به قدری زیبا و متناسب ساخته شده که گویی بخشی از داستان است. اکیدا توصیه می‏شود.

 

{      آورده‌اند که حاکمی عادل را، در شکارگاهی، صیدْ کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. گفت: نمک به قیمت بِستان تا رسمی نشود و دِه خراب نگردد. گفتند: از این قدر چه خلل آید؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان، اوّل، اندکی بوده است. هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.

اگر ز باغِ رعیت، مَلِک خورد سیبی/ برآورند غلامانِ او درخت از بیخ!»

 

{      با طايفه بزرگان به كشتي در نشسته بودم، زورقي در پي ما غرق شد. دو برادر به گردابي درافتادند. يكي از بزرگان گفت ملاح را كه بگير اين هر دوان را، كه به هر يكي پنجاه دينارت دهم. ملاح در آب افتاد و تا يكي را برهانيد آن ديگر هلاك شد. گفتم: بقيت عمرش نمانده بود، ازين سبب در گرفتن او تاخير كرد و در آن دگر تعجيل. ملاح بخنديد و گفت: آنچه تو گفتي يقين است و دگر ميل خاطر برهانيدن اين بيشتر بود كه وقتي در بياباني مانده بودم وی مرا بر شتري نشانده و ز دست آن دگر تازيانه‏اي خوردم در طفلي.

گفتم: صدق الله من عمل صالحاً فلنفسه و من اساء فعليها .

تا تواني درون كس مخراش

كار درويش مستمند برآر

كاندرين راه خارها باشد

كه ترا نيز كارها باشد

 

+ سعدی شیرازی (1)

1)      گلستان

مامان و معني زندگي

مامان و معني زندگي

 

 

 

 

کتاب 154:

مامان و معنی زندگی

اروین د. یالوم

سپیده حبیب

داستان‏های کوتاه آمریکایی

انتشارات کاروان، چاپ اول، 1387

342 صفحه

 

 

 

 

 

اروین د. یالوم نویسنده‏ای است که شاید با کتاب «وقتی نیچه گریست» شناخته‏شده‏تر باشد. او استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد است و در این کتاب شش داستان را که از تجربه‏های بالینی‏اش برگرفته نقل می‏کند. خود او در پی‏نوشت کتاب می‏گوید که سه تا از این داستان‏ها کاملا واقعی هستند و فقط طوری نوشته شده‏اند که شخصیت واقعی آنها پوشیده بماند و سه تای دیگر رویاها و خیالاتی هستند که پیرامون یک هسته واقعی شکل گرفته‏اند.

هر داستان‏، فرایند درمان فرد خاصی را دنبال می‏کند. دو موردی که بیش از همه در این داستان‏ها برای من جالب بود و دلم برای روانشناس‏ها سوخت یکی این واقعیت بود که یکی از بیماران که به خاطر مرگ همسرش در حال درمان بود دکترش را به خاطر این که همسرش زنده بود سرزنش می‏کرد و جالب این که خود دکتر هم دچار چالش شد و به خاطر این که همسرش نمرده بود، عذاب وجدان گرفت.

مورد بعدی این بود که در یکی از داستان‏ها به این نکته اشاره شده که روانشناس‏ها برای خودشان جلساتی داشتند که در آن‏ها فرایند درمانی یک بیمار را توسط روانشناسش تحلیل می‏کردند و خود روانشناس هم تمام احساسات واقعی که نسبت به بیمارش داشت، مطرح می‏کرد:

{      سمینار از یک سال پیش آغاز شده بود: یک گروه مطالعاتی متشکل از ده درمانگر که هفته‏ای دو بار دور هم جمع می‏شدند تا درک خود را از واکنش‏های شخصی‏شان در قبال بیماران عمیق‏تر سازند.... هیچ یک از اهداف سمینار مهم‏تر از حس یگانگی‏ای نبود که پدید می‏آورد. انزوا، یکی از مهم‏ترین مخاطراتی است که درمانگران را در طبابت خصوص تهدید می‏کند و درمانگران با عضویت در تشکل‏های گوناگون با آن مبارزه می‏کنند.

 

در داستان اول به نام «مامان و معنی زندگی» به واقعیتی اشاره می‏کند که احتمالا پذیرش آن برای والدین قدری سخت است اما انگار حقیقتی است تردیدناپذیر:

{      چقدر به دوستانم که مادرانی دوست‏داشتنی، مهربان و حمایت‏کننده داشتند، رشک می‏بردم و چقدر عجیب بود که آن‏ها به مادرانشان وابسته نبودند: نه دائم به‏شان تلفن می‏زدند، نه به ملاقاتشان می‏رفتند، نه خوابشان را می‏دیدند و نه حتی به‏شان فکر می‏کردند. ولی من در طول روز بارها مجبور بودم فکر مادرم را از ذهنم برانم و حتی امروز که ده سال از مرگش می‏گذرد، اغلب پیش می‏آید که بی‏اختیار به سمت تلفن می‏روم تا با او تماس بگیرم.

اوه همه‏ی این‏ها به لحاظ منطقی برایم قابل درک است. سخنرانی‏ها درباره این پدیده کرده‏ام. برای بیمارانم توضیح می‏دهم کودکانی که مورد بدرفتاری قرار می‏گیرند، اغلب به سختی از خانواده‏ی ناکارمدشان جدا می‏شوند، در حالی که کودکان والدین خوب و مهربان، با تعارض کمتری از آن‏ها فاصله می‏گیرند. اصلا مگر یکی از وظایف والدین، قادر ساختن کودک به ترک خانه نیست؟

 

و چه جالب که این حقیقت برای زوج‏ها نیز صادق است. در داستان دیگری به نام «هفت درس پیشرفته در درمان سوگ» ماجرای زنی به نام ایرن را می‏گوید که می‏خواهد با مرگ همسرش کنار بیاید:

{      در تحقیقی که خودم درست پیش از مورد ایرن به پایان رسانده بودم، همه‏ی زنان و مردان همسر از دست‏داده‏ی مورد مطالعه، آرام آرام از همسر از دست‏رفته فاصله گرفتند و سپس، به چیز یا کس دیگری دل بستند و این حتی در مورد کسانی که عاشقانه‏ترین زندگی‏ها را تجربه کرده بودند هم صدق می‏کرد. در واقع، ما شواهد متقنی یافتیم که نشان می‏داد بیوه‏هایی که بهترین ازدواج‏ها را داشته‏اند، فرایند سوگ و جدا شدن را ساده‏تر از کسانی پشت سر می‏گذارند که تعارض‏های عمیقی در زندگی زناشویی داشته‏اند (به اعتقاد من توضیح این پارادوکس در «دریغ و افسوس» نهفته است: سوگ در کسانی که زندگی‏شان به ازدواج با فرد نامناسبی گذشته، بسیار بغرنج‏تر است، زیرا باید هم برای خود سوگواری کنند و هم برای سال‏های بربادرفته‏شان).

 

{      انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی می‏کند، می‏ترسد. ما می‏کوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم، ولی هریک از ما مجبوریم تنها بمیریم.

{      ... در جنین انسان، نه ریه‏ها نفس می‏کشند و نه چشم ها می‏بینند. پس جنین برای هستی‏ای آماده می‏شود که برایش قابل تصور نیست. ... «آیا ما هم نباید خود را برای هستی‏ای فراتر از فهم‏مان و حتی فراتر از رویاهایمان آماده کنیم؟»

 

{      حس می‏کنم مجادله، جریان فکرم را آهسته می‏کند.

چند سال پیش ماجرایی بود که به خاطرش چندباری بحث‏ها و مجادله‏های شدیدی داشتم. هربار که این بحث‏ها تمام می‏شد به وضوح احساس می‏کردم مغزم کوچک و کوچک‏تر می‏شود.

 

+ اروین د. یالوم (1)

1)      مامان و معنی زندگی

 

قصه‏هاي اميرعلي

قصه هاي اميرعلي

 

 

 

 

 

کتاب 153:

قصه‏های امیرعلی

امیرعلی نبویان

داستان‏های کوتاه فارسی

انتشارات نقش و نگار، چاپ پنجم، 1391

167 صفحه

 

 

 

 

 

 

این از اون کتاب‏هاست که برای معرفیش باید اول یک برنامه تلویزیونی رو معرفی کرد. برنامه‏ی "رادیو 7" که هرشب به جز جمعه‏ها به صورت زنده از شبکه هفت صدا و سیما –شبکه آموزش- پخش می‏شود. این برنامه تلاش می‌کند لحظات آرام و پر از خاطره‏ای را برای مخاطبان خود فراهم کند. در این برنامه بخش‌های گوناگونی مانند پخش موسیقی آرام، قصه‌خوانی، گفت‏و‏گو با هنرپيشه‏ها، حافظ‌خوانی و معرفی کتاب درنظر گرفته شده است.

علاوه بر این هر شب یک مجری متفاوت برنامه را اجرا می‌کند که از عوامل جذابیت آن است و دکلمه‏هایی که هنرپیشه‏ها و صداپیشه‏های سرشناس آن‏ها را اجرا می‏کنند.

منصور ضابطیان، احسان کرمی، رشید کاکاوند، میلاد اسلام‏زاده، محمد سلوکی و ... از افرادی هستند که اجرای این برنامه را بر عهده دارند و منصور ضابطيان تهيه‏كننده برنامه هستند.

در این بین یک آقایی به نام امیرعلی نبویان هم هست که پنج‏شنبه‏ها قصه‏هایی را که خودش  می‏نویسد، برایمان می‏خواند. خود قصه‏ها در کنار اجرای تاثیرگذار امیرعلی چنان جذابند که تو را هر هفته پنج‏شنبه، تا ساعت یک بامداد پای تلویزیون نگه دارند.

 

                              راديو 7

 

به نظر من کافی است یک بار این بخش را ببینی تا بخواهی کتاب امیرعلی را بخری. کتابی که نویسنده‏اش خود و کتابش را این‏گونه معرفی می‏کند:

{      من امیرعلی نبویان هستم. متولد دوم فروردین هزار و سیصد و پنجاه و نه. فارغ التحصیل رشته مهندسی برق از دانشگاه صنعتی مازندران. این قصه‏ها –شکر خدا- اتوبیوگرافی نیستند و تمامش ساخته این ذهن مشوش و ژولیده است! امیدوارم که دوستان، آنچه قلم نحیف و سواد خفیف بنده مرتکب شده را به بزرگواری ببخشند. راستی قصه‏ها ادامه دارد...

 

این کتاب از بیست و هشت قسمت تشکیل شده که کاملا پیوسته است و باید به ترتیب خوانده شود. در مجموع مانند اکثر کتاب‏های امروزی که مثلا نشر چشمه تحت عنوان "جهان تازه‏ی داستان" چاپ می‏کند، کتابی‏ است که روایت زندگی روزمره را بازگو می‏کند اما خدا رو شکر این یکی با لحن طنز و از زاویه خوب ماجرا J

شاید مهم‏ترین ويژگي خاص نوشته‏های امیرعلی این است که عبارات همیشه به گوش آشنا را به طریقی نو می‏چرخاند و می‏پیچاند و بالا و پایین می‏کند که برایمان تازگی داشته باشد:

{      کامبیزخان، مرد جالبی بود؛ ]...[ با آنکه پنجاه و چندساله بودند، با تمام وجود سعی داشتند این واقعیت را نادیده بگیرند و با الهام از طبیعت و به نیت بزرگداشت یاد و خاطره زاغکی که سال‏ها پیش قالب پنیری دیده بود، اقدام به رنگ‏آمیزی یکدست موهای سرشان فرموده بودند...

 

در مجموع با شرمندگی از امیرعلی! کتاب متوسطی به حساب می‏آید اما امیدوارم کارهای بعدی که در پشت جلد قولشان داده شده، قوی‏تر باشند.

 


سوتی‏نامه:

علیرغم این که فاصله مجازی در خیلی جاها رعایت شده اما در خیلی جاها هم رعایت نشده است، نمی‏دانم چرا؟ یعنی این یک‏دست نبودن قدری عجیب است! مثلا (اینها رو همین‏جوری ورق زدم و نوشتم):

رعایت‏شده‏ها: ص 13: رو‏به‏رویم – ص 21: هم‏صحبتی – ص 30: غلط‏گیر – ص 60: شکنجه‏گونه - ص 61: مسخره‏بازی – ص71: جهان‏بینی – ص 98: بی‏ملاحظگی‏ها – ص 121: اسباب‏کشی و ...

رعایت‏نشده‏ها: ص 13: بی ربط – ص 14: بی درنگ، قریب الوقوع – ص 18: عمه خانم اما در همین صفحه آذرخانم! – ص31: کافی شاپ – ص 37: دورازه بان – ص 46: پایان ناپذیر – ص 48: رنگ آمیزی – ص 49: معنی دار – ص 83: چهل سالگی اش – و ....

یک نکته مبهم در کتاب وجود دارد که خیلی مهم نیست اما می‏نویسم شاید پاسخی برایش باشد. در کل کتاب هیچ اسمی از دانشگاه امیرعلی برده نمی‏شود اما داستان در تهران اتفاق می‏افتد و به وضوح مشخص است که دانشگاه هم در همان تهران می‏باشد. اما از آنجایی که خود امیرعلی واقعی هم مهندسی برق خوانده به نظرم یک جای داستان خودش را اشتباه گرفته و حال و هوای مازندران و دوران تحصیلش بر او غلبه کرده، چرا که در تهران صحبت از عطر بهارنارنج کرده...

ص (59): در یک عصر به ظاهر مطبوع بهاری، موقع برگشتن از زمین فوتبال، نه از عطر بهارنارنج لذت می‏بردم و نه از لطافت باران و نسیم؛ .. 


+ امیرعلی نبویان (1)

1)      قصه‏های امیرعلی

 

دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل

ديدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زيباي ماه آوريل

 

 

 

 

کتاب 135:

دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل

هاروکی موراکامی

محمود مرادی

داستان‏های کوتاه ژاپنی

نشر ثالث، چاپ اول، 1389

131 صفحه

 

 

 

 

 

الان دیگه واقعا یادم نمی‏یاد که کی این کتاب رو خوندم. مدت‏هاست در صف انتظار نوشته‏شدن برای وبلاگه. خیلی وقته که کتاب می‏خونم چون بی کتاب خوابم نمی‏بره (می‏بره دروغ گفتم) اما خب عادت کردم به خوندن قبل از خواب. اما فرصت نمی‏کنم جمع و جورش کنم برای اینجا.

کتاب از 7 داستان کوتاه تشکیل شده و به نظرم قشنگ‏ترین داستانش همونیه که اسم کتاب هم از روش برداشته شده. ‏به نظرم! چون درست و حسابی یادم نیست.

  • بید نابینا، زن خفته
  • سال اسپاگتی
  • میمون شیناگاوا
  • قلوه سنگی که هرروز جابجا می‏شود
  • دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل
  • اسفرود بی‏دم
  • مرد یخی

 

این هم قسمت‏هایی از کتاب که زمان خوندن به نظرم جالب اومده بودن:

 

™      زن می‏پرسید و مرد جواب می‏داد. مرد داشت می‏گفت که چطور می‏شود از روی سرطان‏هایی که مردم می‏گیرند، با اطمینان پی به کل زندگیشان برد.

 

™      هر بار، به خصوص بعدازظهرهای بارانی، هنگامی که سر بشقابی پر از اسپاگتی می نشستم احساس روشنی به من دست می داد، حس این که همان لحظه یک نفر ممکن است در بزند. شخصی که تصور می‏کردم برای دیدنم می‏آید، هر بار فرق می‏کرد. گاهی وقت‏ها او یک غریبه بود. گاهی هم آشنا. یک بار دختری بود با پاهای قلمی که در دوران دبیرستان با او رابطه عاشقانه‏ای داشتم. یک بار خود چند سال قبلم بود که برای دیدار آمده بود و یک وقت دیگر هم ویلیام هولدن بود که جنیفر جونز را میان بازوانش گرفته بود.

با این حال حتی یکیشان هم وارد خانه نمی شد. آنان همچون تکه‏هایی از خاطرات، بیرون در شناور می‏ماندند و بعد بی آنکه در بزنند از آن‏جا می‏گریختند.

 

™      زندگی کردن با حسادت خیلی سخته. مثل این می‏مونه که جهنم کوچیکت رو هی با خودت این طرف و اون طرف ببری. باید خدا رو شکر کنی که هیچ وقت حسادت کسی رو نکردی.

 

™      شما تلاش کردین تا تمام احساسات منفی خودتون رو سرکوب کنین. این مساله بخشی از وجود شما شده. به همین خاطر هیچ وقت نتونستین از ته دل کسی رو دوست داشته باشین.

 

+ هاروکی موراکامی (2)

1)      پس از تاریکی

2)      دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل

 


اين كتاب در آدينه بوك

 

دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد

دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد

 

 

 

 

کتاب 132:

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

آنا گاوالدا

الهام دارچینیان

داستان‏های کوتاه فرانسوی

نشر قطره، چاپ ششم، 1388

198 صفحه

 

 

 

 

 

طرح قرمز جلد کتاب و عکسی که به نظر می‏رسه عکس خود آنا گاوالداست و اسم کتاب، هر سه کمک می‏کنند که حس خوبی به آدم بده که بخواد کتاب رو بخونه.

این کتاب از 12 داستان کوتاه تشکیل شده که برخلاف این که تصور می‏کردم باید همش زنونه باشه، این طور نبود و حتی داستان مرخصی که از زبان یک پسر جوان در حال سربازیه خیلی خوب بود. شبیه داستان‏های این دو کتاب آخر سلینجر. البته جای اصطلاحات امروزی و بی‏ادبانه سلینجر خالیه....

عنوان داستان‏ها:

  • در حال و هوای سن‏ژرمن
  • سقط جنین
  • این مرد و زن
  • اُپل تاچ
  • آمبر
  • مرخصی
  • حقیقت روز
  • نخ بخیه
  • پسر کوچولو
  • سال‏ها
  • تیک‏تاک
  • سرانجام

 

R       به شوهرش گفت. به روش‏های گوناگون بسیاری فکر کرده بود تا موضوع را شادمانه بگوید. نمایش‏های بسیار، لحن‏های صدا، حالت پانتومیم، صدای فریاد... آن‏گاه هیچ‏یک.

شبی در تاریکی وقتی پاهایشان به هم خورد، البته درست هنگام خواب، گفت. به شوهرش گفت: من حامله‏ام؛ و شوهر آهسته او را بوسید.

چه بهتر، پاسخ خوبی بود.

 

R       وقتی به ایستگاه شرقی می‏رسم، در نهان آرزو دارم کاش کسی به انتظارم آمده باشد، احمقانه است. مادرم در این ساعت هنوز سر کار است و مارک از آن آدم ها نیست که برای حمل کردن چمدان من به حومه شهر بیاید، این امید بی‏رمق را داشتم.

این بار هم دست برنداشتم، پیش از پیاده شدن از پله‏های واگن و سوار شدن به مترو، نگاه دورانی دیگری به اطراف انداختم ببینم شاید کسی باشد... گویی در هر پله چمدان سنگین‏تر می‏شود.

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد... به هر حال چندان پیچیده نیست.

بابا، میترا، سحر، نگار... ممنونم که تو این 10 سال همیشه و همیشه تا الان مثل روز اول به استقبال و بدرقه‏ام اومدین.

داستان نخ بخیه رو تقدیم می‏کنم به مرجان و نگار، دامپزشکان آینده. داستان در مورد یک زن دامپزشک خیلی شجاعه. بیشتر از این چیزی نمی‏گم...

 

R       گرمم بود.

سرانجام برای مادر آینده بچه‏هایم در غرفه کریستین دیور یک لباس خواب ابریشمی به رنگ خاکستری خیلی کم‏رنگ پیدا کردم. خیلی شیک.

فروشنده پرسید:

-          سایز خانم‏تان چند است؟

کیفم را بین پاهایم گذاشتم و سعی کردم با دست، سایز تقریبی را نشان دهم. گفتم:

-          حدودا این اندازه...

فروشنده کمی با خشکی گفت:

-          پس سایز دقیقش را نمی‏دانید؟ قدش چه‏قدر است؟

با نشان دادن شانه‏هایم، گفتم:

-          حدودا تا این جا...

فروشنده با حالتی مبهوت گفت:

-          بله می‏فهمم... گوش کنید من یک سایز 90 به شما می‏دهم، امکان دارد خیلی بزرگ باشد اما مشتری می‏تواند بیاید عوض کند، مساله‏ای ندارد. فقط برگه‏ی صندوق را نگه دارید، باشد؟

با لحن پدری که هر یکشنبه بچه‏هایش را می‏برد جنگل و هرگز قمقمه و بادگیر را هم فراموش نمی‏کند، گفتم:

-          بله متشکرم، خیلی خوب است.

 

+ آنا گاوالدا (1)

1)      دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

 

در راه ويلا

در راه ويلا

 

 

 

 

 

کتاب 79:

در راه ویلا (مجموعه داستان)

فریبا وفی

نشر چشمه، چاپ اول، زمستان 1387

 

 

تازگی‏ها نمی‏دونم چرا وقتی کتاب تموم می‏شه و می‏خوام جاهایی که یادداشت کردم بنویسم، می‏بینیم همچینم انتخاب جالبی نبوده و بی‏خیال خیلی‏هاش می‏شم.

104 صفحه داره که از 9 تا داستان تشکیل شده که در نتیجه هر داستان بیشتر از 10-12 صفحه نمی‏شه.(فکر کنم وبلاگم رو با گزارش‏های آماری کارم اشتباه گرفتم! دفعه بعد براتون نمودار هم می‏کشم احتمالا.)

  • در راه ویلا
  • هزارها عروس
  • دهن کجی
  • کافی شاپ
  • حلوای زعفرانی
  • آن سوی اتوبان
  • گرگ‏ها
  • روز قبل از دادگاه
  • زنی که شوهر داشت

از همه‏ی داستان‏ها جالب‏تر به نظرم هزارها عروس بود. یه حس عجیب غریبی به آدم می‏ده.

در راه ویلا، مشکل همه‏ی اوناییه که باید از مادر یا پدر پیرشون مراقبت کنند و خواهر و برادرهای بی‏فکر و از زیر بار مسوولیت دررو دارند.

 

۞دنبال افشین رفت تو و پشت در ایستاد. قلبش تند می‏زد. بوی آشنای خانه دیوانه‏اش کرد. چشمش افتاد به پرده‏های نباتی رنگ چین‏دار و احساس راحتی کرد. انگار ایستادن در آن‏جا طبیعی‏ترین حالت بود. یادش رفت آن‏همه جنگ و گریز برای چه بوده. از خودش لجش گرفت و اخم‏آلود نگاه کرد به مرد که یعنی می‏تواند حرفش را بزند و همان لحظه متوجه شد که ناممکن است. دست‏هایش به آنی سرد و نمناک شد و به سمت در چرخید.

شیر آب را بی‏خودی باز کرد و بست و خدا خدا کرد مادرش چیزی نپرسد. چه‏طور می‏توانست بگوید که در آن لحظه همه‏دنیا از حرکت ایستاد تا آن دو بچرخند، بی‏حرف و دلیل. در آن لحظه همه‏چیز از ذهنش غیب شد. در توفانی که به راه افتاد هر دو غرق شدند، توفانی که این بار به نظرش غامض نبود، نرم و تپنده بود. صدای افتادن دکمه‏بلوزش را شنید، ولی نتوانست دنبالش بگردد. خودش را سپرد به دست گردبادی که پرده و چیزهای دیگر اتاق را در چرخش دیوانه‏واری وارونه می‏کرد.

 

۞فکر کرد چرا به زن اجازه نداده بود او هم واقعیت زندگی او را ببیند. گذاشته بود درباره‏ی آرامش خانه‏اش افسانه‏سرایی کند و آن را آرزو بکند. چرا نگفته بود اشیای بی‏جان جای خالی هیچ انسانی را پر نمی‏کند و سکون عقیم و خاموش خانه بیشتر وقت‏ها حالش را به‏هم می‏زند. یادش آمد بعضی شب‏ها درست چند ثانیه بعد از خاموش کردن چراغ خواسته بود همه‏ی دارایی‏اش را با حضور و عاطفه‏ی دیگری تاخت بزند.

 

+ فريبا وفي (۲)

1)      پرنده من

2)      در راه ويلا

 

بازي عروس و داماد

كتاب ۱۹:

"بازي عروس و داماد" نوشته‏ي "بلقيس سليماني"

بالاخره منم اين کتاب جديد رو خريدم. راستش يه عده؟؟؟ اعتراض کردن مگه تو قرار نبود کتاب‏هاي قشنگ رو معرفي کني. منم گفتم يادم نمياد همچين چيزي گفته باشم... من فقط گفتم کتاب‏هايي رو که مي‏خونم معرفي مي‏کنم. من تمام تجربه‏ام رو قسمت مي‏كنم نه خوباش رو.

اين کتاب يه عالمه!!! داستان کوتاه داره که خيلي هم روان و در باره مسايل امروزه جامعه‏ست. تقريبا 100 صفحه هم بيشتر نيست. خوندنش کار يکي دو ساعته. اولش خيلي خوشم اومد. شايد تا بيست-سي تا داستان اول خيلي خوب بود اما بعدش ديگه بس بود. شايد اگه كنار هم نبودن ميشد از همش لذت برد. اما به نظر من يکم سياهه. آره شايد حقيقته. اما حقيقت تلخ و شيرينه. اين همش تلخي‏هاشو گفته. به مذاق من جور نيست. البته هوشنگ مرادي کرماني, علي‏اشرف درويشيان, و حتي صمد بهرنگي هم تلخ مي‏نويسن, اما اين يه جورايي بدبينانه بود! فرقش اينه. به هر حال حتما بخونيدش.

مونده بودم کدوم داستانش رو بنويسم, که اين سريال ساعت شني باعث شد اين رو انتخاب کنم.

سند آزادي

همه چيز از زايمان مادر مينا شروع شد. مينا صاحب يک داداش کوچولو شده بود و براي بچه‏هاي کلاس شيريني آورده بود. خانم کلاس اول خودش را موظف ديد در پاسخ يکي از بچه‏ها, که بچه را از کجا آورده‏اند, درباره‏ي بارداري و زايمان ساده و مفصل توضيح بدهد. رعنا که به خانه آمد, سرش را روي شکم برآمده‏ي مادرش گذاشت و با داداش کوچولويش سلام و احوالپرسي کرد.

مادر زايمان کرد, اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت, و به رعنا گفت داداش کوچولوش مرده است.

پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد. رعنا از هر دري براي پدرش حرف زد, و از مرگ داداش کوچولويش.

مرد دو هفته بعد از آزادي, زنش را خفه کرد. يک ماه بعد فهميد پولي که با آن رضايت شاکيانش جلب شده, ثمره‏ي اجاره‏‏ي رحم زنش به يک زوج بدون بچه‏ي پولدار بوده است.

پ.ن: شايد ديرتر باز هم چند تا از داستان هاش رو بنويسم.

پلو خورش

كتاب ۱۷:

"پلو خورش" نوشته‏ي "هوشنگ مرادي کرماني"

خب اين داغ‏ترين کتاب هوشنگ مرادي کرمانيه! از تضاد طرح روي جلدش خوشم مي‏ياد. اين کتاب مجموعه داستان‏هاي کوتاه دو – سه صفحه‏ايه. شايد انتظار آدم از هوشنگ مرادي کرماني يه چيز ديگست؟! نمي‏دونم! به نظرم در حد و اندازه‏هاي هوشنگ مرادي کرماني نبود.

يکي از داستان‏هاش رو بيشتر از همه دوست داشتم. اين رو:

توت

نيما و ماني زير درخت توت ايستاده بودند. سرشان را بالا گرفته بودند, توت‏هاي رسيده و سفيد و درشت را نگاه مي‏کردند. آب دهانشان راه افتاده بود. به درخت سنگ زدند که توت بريزد, نريخت. توت‏ها تازه رسيده بودند, بندشان محکم بود و شاخه‏ها را چسبيده بود.

نيما کفش‏هايش را کند, جوراب‏هايش را در آورد. تنه‏ي درخت را گرفت, عين گربه, با سختي و سماجت خود را بالا کشيد, هي ليز خورد و هي ليز خورد. اما از پا ننشست. عرق ريخت و به پوست سفت و ناجور و ترک ترک شيارهاي زمخت و سخت درخت چنگ زد و پا گذاشت. کف دست‏ها, انگشت‏ها و کف پاهايش زخم شد و سوخت. اما, به روي خودش نياورد. ماني نگاهش مي‏کرد.

- مي‏افتي بيا پايين. اگر بيافتي مامان ناراحت مي‏شود.

نيما به حرفش گوش نکرد. همچنان بالا رفت, رفت تا دستش به اولين شاخه رسيد. شاخه را چسبيد خود را بالا کشاند. پايش را روي شاخه گذاشت, دست دراز کرد و توتي چيد و خواست براي ماني بياندازد. پايين را نگاه کرد ماني نبود. رفته بود پيش مادر:

- مامان, مامان, نيما رفته روي درخت دارد توت مي‏خورد.

دست مادر را کشيد و آورد زير درخت, اشاره کرد و نيما را نشان داد.

- ببين مامان, نيما رفته است بالا و دارد توت مي‏خورد.

مادر نيما را نگاه کرد, اول ترسيد که نيما بيفتد. اما کم‏کم از شجاعت و همت او خوشش آمد. رو کرد به ماني:

- خب, تو هم برو بالا توت بخور. بزرگ شدي, تصميم بگير, نترس.

نيما از بالاي درخت توت‏هاي تو مشتش را به ماني نشان داد و با دهان شيرين شده از توت گفت:

- اين‏ها هم مال تو, براي تو و مامان چيدم.

خم شد و توت‏ها را توي دست مادر ريخت. مادر توت‏ها جلوي ماني گرفت:

- بيا بخور.

- نه نمي‏خورم. توت‏هايي که نيما چيده دوست ندارم.

- پس خودت برو بالا, بچين و بخور.

- نمي‏توانم.

مادر زير بغل‏هاي ماني را گرفت, کمکش کرد که برود بالاي درخت. ماني پاهايش را تکان داد و گفت:

- مرا بگذار زمين. مي‏ترسم بالا بروم. نمي‏خواهم به من کمک کني.

مادر ماني را گذاشت زمين. شاخه‏ي پايين درخت را خم کرد و رو به روي صورت ماني گرفت. شاخه چند توت درشت و رسيده داشت.

- خودت توت بکن و بخور. اين جور راحت است.

ماني شانه بالا انداخت و پا به زمين کوفت:

- نمي‏خواهم.

مادر گفت:

- خودم برايت مي‏چينيم. خوب است؟

- نه, نمي‏خواهم تو برايم توت بچيني.

مادر, که از دست ماني کلافه شده بود, گفت:

- توتي که نيما بچيند, دوست نداري. به خودت زحمت نمي‏دي که از درخت بالا بروي. توتي هم که من بچينم, قبول نداري. توت آماده را هم که نمي‏چيني. اصلا تو چه مي‏خواهي؟

ماني سرش را بلند کرد. توت خوردن نيما را ديد و گفت:

- مي‏خواهم نيما بيايد پايين. توت نچيند. توت نخورد.

- همين؟

- همين.

مادر به ماني نگاه کرد. هيچ نگفت. دلش به حال او سوخت. راهش را کشيد و رفت.

ماني زير درخت نشست. زانوهايش را بغل گرفت. به درخت تکيه داد و زار زد.

داستان هاي نا منتظره

كتاب ۱۲:

"داستان‏هاي نا منتظره " نوشته "رولد دال" برگردان " گيتا گرکاني"

اين يکي از اون کتاب‏هاي بزرگونه رولد داله که قبلا گفته بودم. چيزي که هميشه منو در مورد کتاب‏هاي رولد دال شگفت‏زده مي‏کنه اينه که اين مرد به شدت خلاقه. هر مدل داستاني که ازش مي‏خونيد هيچ ربطي به موضوعات قبلي نداره. اين همه تنوع واقعا شگفت‏انگيزه. و البته توانايي فوق‏العاده اين آدم در نوشتن هم کتاب کودک و هم کتاب بزرگسال.

بهتره يک کم در موردش توضيح بدم که در سال 1916 در ايالت ولز در خانواده‏اي نروژي به دنيا آمد. تحصيلات خود را در انگلستان به پايان رساند و در کمپاني نفتي شل در آفريقا استخدام شد. در جنگ جهاني دوم, او که خلبان جنگنده آر.اف بود, از ناحيه سر آسيب ديد و از همان زمان کار نويسندگي را آغاز کرد. او در سال 1990 در سن هفتاد و چهار سالگي درگذشت.

و اما در مورد کتاب, اين کتاب مجموعه داستان‏هاي کوتاهيه که همونطور که از اسمش پيداست وقتي مي‏خونيد آخرش دهنتون باز مي‏مونه. بعضي از داستان‏هاش يه جورايي هم حتي علمي تخيلي محسوب مي‏شن. يادمه کلاس سوم راهنمايي که بودم يه کتاب از ايزاک آسيموف خوندم اسمش جاذبه و جادو بود, اون هم مجموعه داستان‏هاي تخيلي بود. اين کتاب من رو ياد جاذبه و جادو انداخت.

16 داستان مختلف داره که من از همه بيشتر داستان سعادتِ کشيشِ بخش رو دوست دارم, چون آخرش خيلي حرص خوردم. يه مرد عتيقه‏فروش که يه بار خيلي اتفاقي توي يک خونه روستايي يه صندلي عتيقه مي‏بينه و با خودش فکر مي‏کنه اگه تو خونه يکي از روستايي‏ها از اين چيزهاي عتيقه پيدا بشه چرا تو خونه بقيه روستايي‏ها نشه! و اينه که تصميم مي‏گيره يکشنبه‏ها در کسوت‏هاي مختلف بره و يه جوري خونه‏ها رو بگرده و خلاصه به اين ترتيب يکي از مهم‏ترين عتيقه‏ فروش‏هاي لندن مي‏شه که بهترين کلکسيون رو داره. تو اين داستان يکي از روزهاي يکشنبه آقاي بوگيس را تعريف مي‏کنه.