كتاب ۵۰: 

آن گوشه‏ی دنج سمت چپ

نوشته‏ی: مهدی ربی

نشر: چشمه 1386

 

‏1- آن گوشه‏ی دنج سمت چپ

2- مقبره

3- قربانی ابراهیم

4- ملیحه

5- مسیح

6- دوچرخه سوار

7- حالا می‏ذاری بخوابم؟

8- دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد

9- می‏تونم دوباره ببینمت؟

10- زخم رقیب

11- چشم سیاهان کیستند؟

12- باد مخالف

13- پل‏ها

 

آن گوشه‏ی دنج سمت چپ:(به نظرم بهترين داستانش بود)

۞در این که آدم خیال‏بافی هستم شکی نیست اما چرا حاضر شده‏ام خیال‏های‏شان را با خودشان عوض کنم؟ این که در زمان بخصوص که من در اوج بی‏تابی هستم برای دیدنش، او در حال خارج شدن از توالت باشد، درحالی که یک دستش به اهرم سیفون است و یک دستش به کلید چراغ، به نظرم یک موقعیت غیرمتعادل و تصنعی است.

 

مسیح:

۞درست است که مثلث شکل هندسی پایداری به نظر می‏رسد اما در روابط انسانی ناپایدارترین ساختمان‏هاست.

 

چشم سیاهان کیستند؟

۞حالا می‏فهمم نمک چه حالی می‏برد وقتی در آب حل می‏شود.