ما هم روزي روزگاري

کتاب 150:
ما هم روزی روزگاری
به کوشش: علی خزاعیفر – رضی هیرمندی
داستانهای کوتاه فارسی
انتشارات چشمه، چاپ اول، زمستان 1390
220 صفحه
کتاب "ما هم روزی روزگاری" مجموعه جالبی است از خاطرات دوران کودکی نویسندگان کودک و نوجوان این مرز و بوم که با تلاش علی خزاعیفر و رضی هیرمندی گردآوری شده است. علی خزاعیفر در پیشدرآمد میگوید:
{ از زمانی که سنت آگوستین و ژان ژاکروسو خاطرات کودکی خود را نوشتند، نوشتن خاطرات کودکی نوع ادبی خاصی به حساب میآید. این نوع ادبی که در واقع نوعی شرححال نویسنده به قلم خود است در شکل سنتی آن هدف و ادعایش بیان حقایق زندگی نویسنده است.
این مجموعه ارزشمند شامل 17 داستان دوران کودکی از 17 نویسنده مطرح در زمینه کودک و نوجوان است. اولین صفحه هر داستان هم یک عکس از دوران کودکی یا نوجوانی خود نویسنده چاپ شده که به تخیل خواننده در هنگام خواندن داستان بال و پر میدهد. اینجور که وقتی داستان را میخوانی، شخصیت اصلی را با عکس واقعیش میگذاری وسط یک عالمه تصویر کارتونی.
نویسندگان این مجموعه عبارتند از: احمد پوری، جمشید خانیان، جمالالدین اکرمی، شمس لنگرودی، محمدرضا یوسفی، فرهاد حسنزاده، احمد اکبرپور، علی خزاعیفر، محمدرضا شمس، معصومه انصاریان، رضی هیرمندی، زهره قایینی، علیاصغر سیدآبادی، مصطفی رحماندوست، منصور یاقوتی، افسانه شعباننژاد، هوشنگ مرادی کرمانی
اکثر داستانها دوستداشتنی هستند. اما برای من داستان "پرندهای در سینه" از جمالالدین اکرمی، داستانی بود که من را به کودکی برد. یاد ایامی که میرفتم به کانون پرورش فکری کودک و نوجوان. البته من هیچوقت به نوشتن و نویسنده شدن فکر نکردم. همیشه دوست داشتم بخوانم. این متن بخشی از این داستان است:
{ کسی صدایم میزند، سرم را بلند میکنم، خانم کتابدار را میبینم که با همان لبخند همیشگی، رو به من اشاره میکند.
- بیا اینجا
از جایم بلند میشوم و نقاشی در دست میروم طرفش. دست مرا میگیرد و با خودش میبرد توی سالن مطالعه. راه رفتن با کفشهای تنگ و براق برایم مشکل است. خانم کتابدار دورتر از ملکه میایستد. ملکه دارد نقاشیهای مرا روی دیوار تماشا ميكند. داستاني را كه من نوشته و نقاشي كردهام، روي ديوار زدهاند، چه کاری! ملکه سر برمیگرداند و به خانم کتابدار لبخند میزند. خانم کتابدار مرا به طرف ملکه میبرد.
دل توی دلم نیست. آب دهانم را قورت میدهم. ملکه دستش را به طرفم دراز میکند و با من دست میدهد.
- این نقاشی را تو کشیدهای؟
- بله
- افسانهی گل لاله، این قصه را هم تو نوشتهای؟
سرم را به پایین تکان میدهم.
- چه قصهی قشنگی! در زندگیات چیزی کم و کسر نداری؟
نمیدانم چه بگویم. به شست پایم که توی کفش گیر کرده و جایی برای نفس کشیدن ندارد، فکر میکنم. آستین بلند کت تازه هم آزارم میدهد. بدتر از همه پرندهای زخمی توی سینهام بالبال میزند.
جواب میدهم: "نه!"
- چه آرزویی داری؟
- دلم میخواهد قصه ام چاپ بشود.
- پس دوست داری نویسنده بشوی.
میگویم: "بله!"
لبخند دیگری میزند و دوباره دستش را به طرفم دراز میکند: "موفق باشی!"
خانم کتابدار کمی عقبعقب میرود و مرا با خودش به عقب میکشد و آهسته در گوشم میگوید:
- آفرین، چه جواب های خوبی دادی!
]...[. روزهای زیادی از کوچ چلچلهها گذشته و اولین دانههای برف روی درختهای لخت انار و سنجد نشسته است. روی نیمکت کلاس زل زدهام به دانههای رقصان برف. آقای تمیجانی، معلم زبان از در کلاس میآید تو. ]...[. آقای تمیجانی از همان اول ورودش به کلاس میگوید: "بچهها امروز میخواهم یک نویسندهی خوب به شما معرفی کنم. موافقاید؟"
بچهها با صدای گوشخراش میغرند: "ب...له!"
توی دلم میگویم: "کاش از جک لندن باشد. مثلا کشتی استارک. کتاب کشتی استارک من نصفهنیمه است. بعضی از صفحاتش نمیدانم کجا گم و گور شده است."
آقای تمیجانی لای مجلهای را باز میکند و شروع میکند به خواندن: "گل لاله، مدتها بود که زیر صخرهی سنگی تنها بود. تنها با آفتاب حرف میزد و ..."
رنگ از رویم میپرد و قلبم شروع میکند به تپیدن. با خودم میگویم: "این قصهی من است. افسانهی گل لاله!"
آقای تمیجانی قصه را تا تهش میخواند و بچهها هم تا تهش گوش میدهند. لابد مثل همیشه توی دلشان میگویند: "آقامعلم درس نپرسد، هر کار دیگری دلش میخواهد بکند!"
قصه تمام میشود. سرم را پایین میاندازم. در دلم میگویم: "پس به قولش وفا کرد!..." کسی دست میگذارد روی شانهام.
- بچهها، قصهای را که خواندم، مال این آقاست. یک نویسندهی واقعی!
و مجله را میدهد دستم. آخرین شمارهی کارنامه، مجلهی کانون پرورش، با ورقهای نازک سبزرنگ.....
+ علی خزاعیفر – رضی هیرمندی (1)
1) ما هم روزی روزگاری
+ جمالالدین اکرمی (1)
1) پرندهای در سینه
مهمان مهتاب

کتاب 141:
مهمان مهتاب
فرهاد حسنزاده
داستانهای فارسی
نشر افق، چاپ اول، 1387
414 صفحه
انگیزه خرید کتاب، فقط و فقط اسم نویسنده بود. البته نمیتوان انکار کرد که قطر کتاب هم تاثیر داشت. خوشحال شدم که از آقای حسنزاده یه داستان بلند پیدا کردم برای خوندن.
داستان در مورد جنگ ایران و عراق است. یک خانواده پر جمعیت که به خاطر جنگ آبادان رو ترک میکنند. دو تا برادر دوقلوی نوجوان در این خانواده هستند به نامهای فاضل و کامل که یکی با خانواده میرود اصفهان و دیگری میماند که بجنگد.
داستان 39 فصل دارد که یکی درمیان از دید یکی از این دوقلوهاست. در واقع فرهاد حسنزاده به کمک این دو برادر هم مشکلات کسانی را که ماندند و جنگیدند نشان داده است و هم کسانی که به اجبار خانه و کاشانه خود را ترک کردند و راهی دیگر شهرها شدند.
به نظر من که خیلی واقعیست و هیچ ربطی به داستانهای کلیشهای که در مورد جنگ وجود دارد و همش پای دین و مذهب را وسط کشیده ندارد. به همین خاطر برای من تاثیرگذار بود و افراد جنگزده برام درککردنیتر شدند. یه کم فقط...
کتاب با لهجه جنوبی نوشته شده. خب اولش خوندنش سخته اما کم کم راه میافتی و خودت یه پا آبادانی میشی ;)
اسم کتاب از شعری از بیدل دهلوی گرفته شده:
مکن خورشید را مهمان مهتاب
که با هم در نسازد آتش و آب
نانوایی میرعلی، جایی که در آن کامل، سه ماه تابستان را دوام آورده بود تابه همه ثابت کند اهل کار است. اهل نان درآوردن از کار سخت نانوایی و فاضل هم رقیب او بود، چند خیابان آنطرفتر، دکان علی کبابی. کار او هم سخت بود. آتش و منقل و بوی دود و کباب. به یاد آورد شبی را که با دستهای نشسته از فرط خستگی خوابیده بود. نیمه شب حس کرده بود کسی قلقلکش میدهد. نیمخیز که شد گربهها پا به فرار گذاشتند.
توی خانه فاضل پرسیده بود: «پروانه خانوم! اسم بچهتون چیه؟»
پروانه نصرت را نگاه کرد: «هنور انتخاب نکردیم. چی باشه خوبه؟»
-نمیدونم. پسره یا دختر؟
نصرت گفت: «دختره.»
کریم گفت: «ستاره.»
پروانه گفت: «نه. ئی بچهی دوران جنگه. یه اسم جنگی میخواد.»
نصرت خندید: «مُنور خوبه.»
کلمه و ترکیبات تازه:
ترموس: ﺗﺮﻣﻮﺱ (thermos) ﻛﻪ ﻣﻌﻨﻲ ﻓﺎﺭﺳﻲ ﺁﻥ ﻗﻤﻘﻤﻪ ﺍﺳﺖ. ﻣﺤﻔﻈﻪ ﻳﺎﻇﺮﻑ ﻋﺎﻳﻖ ﺣﺮﺍﺭﺕ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻭﺳﻴﻠﻪﺍﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﻤﺪﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻤﻞ ﻣﺎﻳﻌﺎﺕ ﮔﺮﻡ (ﭼﺎﻱ، ﺁﺏ ﺟﻮﺵ ﻭ ...) ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲﺷﻮﺩ.T
T: منبع: ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺻﻨﺎﻳﻊ ﻛﻮﭼﻚ ﻭ ﺷﻬﺮکهاﻱ ﺻﻨﻌﺘﻲ ﺍﻳﺮﺍﻥ
لُندیدن: سخن گفتن زیر لب از روی خشم و اوقات تلخی
گُترهای: به تخمین، بدون حساب دقیق
مازه: ستون مهرهها، تیره پشت
چپل: کسی که همیشه لباسش کثیف باشد.
+ فرهاد حسنزاده (3)
1) کنار دریاچه نیمکت هفتم
2) بند رختی که برای خودش دل داشت
3) مهمان مهتاب
كي بود رفت زير ميز؟

کتاب 80:
کی بود رفت زیر میز؟
منوچهر احترامی
داستان کوتاه طنز، ۴۵ صفحه
نشر گل آقا، چاپ دوم، 1387
خب این هم اولین رهآورد نمایشگاه کتاب امسال. البته بگم که من همین دیروز رفتم نمایشگاه و رفته بودم که غرفه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو ببینم و یاد قدیما کنم که به دلیل ازدحام حتی یه قفسهش هم نتونستم ببینم. نتیجتا به دو سه تا انتشارات معروف (نشر شهر[*]، چشمه، مرکز، ثالث، قطره، گلآقا و علم) سر زدم و 7- 8-10 تایی کتاب خریدم و دمم رو گذاشتم رو کولم و عطای نمایشگاه رو به لقایش بخشیدم و کتاب خریدن رو گذاشتم واسه همون پرسههای انقلاب.
توضیح خاصی برای این کتاب ندارم. همش از معرفی اولش معلومه و مخصوص گروه سنی ب و ج هستش. داستان شیطنتهای یه سری پسر بچه دبستانی توی مدرسهست.
تصویرگریش خیلی خوبه و کار آقای سلمان طاهری است. کمتر تصویرگر ایرانی دیدم که این قدر کارش خوب باشه.
۞قورباغه در کلاس
۞قورباغه توی کلاس ورجه ورجه میکرد.
آقای افتخاری گفت:«قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.»
قاسم گفت: «آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم.»
آقای افتخاری گفت: « ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون.»
ساسان گفت: «آقا اجازه؟ ما هم میترسیم.»
آقای افتخاری گفت: «بچهها! کی از قورباغه نمیترسد؟»
من گفتم: «آقا اجازه؟ ما نمیترسیم.»
آقای افتخاری گفت: «کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.»
گمان میکنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟
+ منوچهر احترامی (3)
1) حسنی نگو یه دسته گل
2) دزده و مرغ فلفلی
3) کی بود رفت زیر میز؟
[*] نشر شهر همونيه كه كتابهاي مترو چاپ ميكنه. يه سري بهش زدم و شمارههايي كه نداشتم خريدم. سعي ميكنم از اين به بعد هر هفته از يه كتاب مترو هم بنويسم.
ماتيلدا
كتاب ۴:
"ماتيلدا" نوشته "رولد دال" ترجمه "محبوبه نجف خانی"

نمايشگاه کتاب سال 83 با ليلاي دونفره که يک نارگلي قلمبه داشت, رفته بوديم خريد کتاب. تو سالن کودک ليلا پيشنهاد کرد ماتيلدا رو بخرم. خريدم, خوندم, خيلي خوشم اومد. (عجب واجآرايياي شد)!![]()
ماتيلدا قصه يك دختر بچهي خيلي باهوشه كه تو يه خونوادهي بيفرهنگ زندگي ميكنه و ...
از اون به بعد کتابهاي رولد دال رو همين طور پشت سر هم خريدم و خوندم. اکثرشون رو هم دوست دارم.
به نظرم رولد دال نويسندهي خيلي خلاقيه. البته هم كتاب كودك داره هم بزرگسال. كم كم از هر دو نوعش معرفي ميكنم.




من روناك ياريان هستم. متولد 25/تير/61. چند ساليه از كتابهايي كه ميخونم پراكنده مي نويسم. يه روز تصميم گرفتم اينجا بنويسم تا كساني كه دوست دارند هم بخونند. از روي دست خانم مرضيه برومند يه تقلب هم كردم. هر مطلب، به اسم يه كتابه.