مهمان مهتاب

مهمان مهتاب

 

 

 

 

کتاب 141:

مهمان مهتاب

فرهاد حسن‏زاده

داستان‏های فارسی

نشر افق، چاپ اول، 1387

414 صفحه

 

 

 

 

 

 

انگیزه خرید کتاب، فقط و فقط اسم نویسنده بود. البته نمی‏توان انکار کرد که قطر کتاب هم تاثیر داشت. خوشحال شدم که از آقای حسن‏زاده یه داستان بلند پیدا کردم برای خوندن.

داستان در مورد جنگ ایران و عراق است. یک خانواده پر جمعیت که به خاطر جنگ آبادان رو ترک می‏کنند. دو تا برادر دوقلوی نوجوان در این خانواده هستند به نام‏های فاضل و کامل که یکی با خانواده می‏رود اصفهان و دیگری می‏ماند که بجنگد.

داستان 39 فصل دارد که یکی درمیان از دید یکی از این دوقلوهاست. در واقع فرهاد حسن‏زاده به کمک این دو برادر هم مشکلات کسانی را که ماندند و جنگیدند نشان داده است و هم کسانی که به اجبار خانه و کاشانه خود را ترک کردند و راهی دیگر شهرها شدند.

به نظر من که خیلی واقعی‏ست و هیچ ربطی به داستان‏های کلیشه‏ای که در مورد جنگ وجود دارد و همش پای دین و مذهب را وسط کشیده ندارد. به همین خاطر برای من تاثیرگذار بود و افراد جنگ‏زده برام درک‏کردنی‏تر شدند. یه کم فقط...

کتاب با لهجه جنوبی نوشته شده. خب اولش خوندنش سخته اما کم کم راه می‏افتی و خودت یه پا آبادانی می‏شی ;)

اسم کتاب از شعری از بیدل دهلوی گرفته شده:

مکن خورشید را مهمان مهتاب

که با هم در نسازد آتش و آب

 

™      نانوایی میرعلی، جایی که در آن کامل، سه ماه تابستان را دوام آورده بود تابه همه ثابت کند اهل کار است. اهل نان درآوردن از کار سخت نانوایی و فاضل هم رقیب او بود، چند خیابان آن‏طرف‏تر، دکان علی کبابی. کار او هم سخت بود. آتش و منقل و بوی دود و کباب. به یاد آورد شبی را که با دست‏های نشسته از فرط خستگی خوابیده بود. نیمه شب حس کرده بود کسی قلقلکش می‏دهد. نیم‏خیز که شد گربه‏ها پا به فرار گذاشتند.

 

™      توی خانه فاضل پرسیده بود: «پروانه خانوم! اسم بچه‏تون چیه؟»

پروانه نصرت را نگاه کرد: «هنور انتخاب نکردیم. چی باشه خوبه؟»

-نمی‏دونم. پسره یا دختر؟

نصرت گفت: «دختره.»

کریم گفت: «ستاره.»

پروانه گفت: «نه. ئی بچه‏ی دوران جنگه. یه اسم جنگی می‏خواد.»

نصرت خندید: «مُنور خوبه.»

 

کلمه و ترکیبات تازه:

ترموس: ﺗﺮﻣﻮﺱ (thermos) ﻛﻪ ﻣﻌﻨﻲ ﻓﺎﺭﺳﻲ ﺁﻥ ﻗﻤﻘﻤﻪ ﺍﺳﺖ. ﻣﺤﻔﻈﻪ ﻳﺎﻇﺮﻑ ﻋﺎﻳﻖ ﺣﺮﺍﺭﺕ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻭﺳﻴﻠﻪ‏ﺍﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﻤﺪﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻤﻞ ﻣﺎﻳﻌﺎﺕ ﮔﺮﻡ (ﭼﺎﻱ، ﺁﺏ ﺟﻮﺵ ﻭ ...) ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ‏ﺷﻮﺩ.T

T: منبع: ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺻﻨﺎﻳﻊ ﻛﻮﭼﻚ ﻭ ﺷﻬﺮک‏‏‏‏هاﻱ ﺻﻨﻌﺘﻲ ﺍﻳﺮﺍﻥ

لُندیدن: سخن گفتن زیر لب از روی خشم و اوقات تلخی

گُتره‏ای: به تخمین، بدون حساب دقیق

مازه: ستون مهره‏ها، تیره پشت

چپل: کسی که همیشه لباسش کثیف باشد.

 

+ فرهاد حسن‏زاده (3)

1)      کنار دریاچه نیمکت هفتم

2)      بند رختی که برای خودش دل داشت

3)      مهمان مهتاب

 

بند رختي كه براي خودش دل داشت

بند رختي كه براي خودش دل داشت

 

 

کتاب 84:

بند رختی که برای خودش دل داشت

فرهاد حسن‏زاده

داستان‏های کودکان

کتاب چرخ و فلک، چاپ دوم، 1387

47 صفحه

 

 

 

قبلا فرهاد حسن زاده رو با کتاب "کنار دریاچه نیمکت هفتم" معرفی کردم. نویسنده طنز نویس کودک و نوجوان. این مجموعه شامل داستان‏های کوتاه شعر گونه‏ست که یکیش رو انتخاب کردم:

  

۞بخور بخور

همیشه باید برای خوردن چیزی داشته باشی

هروقت خوشحالی شکلات بخور.

هرقت خسته‏ای بستنی بخور.

هروقت سرحالی کیک خامه‏ای بخور.

هروقت بی‏حالی پفک بخور.

هروقت نگرانی لواشک بخور.

هروقت حوصله‏ی درس و مشق نداری تخمه بخور.

هروقت سرگردانی برو سر یخچال، سیبی، خیاری، چیزی بخور.

هروقت هم چیزی برای خوردن نداشتی برو توی حیاط یا توی کوچه یا پارک، هوا بخور.

اما یادت باشه هیچ‏وقت از دست کسی کتک نخور.

 

این روزها باید بستنی و پفک و لواشک و سیب و خیار را با هم خورد. کتک هم بخوای نخوای خورونده می‏شی.

 

+ فرهاد حسن‏زاده (2)

1)      کنار دریاچه نیمکت هفتم

2)      بند رختی که برای خودش دل داشت

 

كنار درياچه نيمكت هفتم 2

"کنار درياچه نيمکت هفتم" نوشته‏ي "فرهاد حسن زاده"

از داستان جزيره‏هاي پنبه‏اي

... نمي‏دونم, هيچ نمي‏دونم. تو جزيره‏ي کوچيک خودم غلت که مي‏زنم, زير نور مرده‏ي چراغ خواب, مامان رو مي‏بينم که نزديکم خوابيده ولي انگار خيلي دوره, اون‏قدر دور که از حرصش روزي صدبار آرزوي مرگمو مي‏کنه. اون‏قدر دوره که مي‏ترسم بپرسم اين موج دردي که تو سينه‏هام چرخ مي‏زنه مال چيه؟ حالا اونم تو جزيره‏ي پنبه‏اي خودش خسته خوابيده و سميه با لباي کوچولوش داره به سينه‏ي بدون شيرش مک مي‏زنه, شايد چيزي ته دلش رو بگيره. مثلا به اين سينه خشک يه روزي من مک مي‏زدم, بعد نوبت مستوره و منصوره شد. حالا که نوبت به اين طفلک رسيده, هيچي نداره. هيچي! مامان مي‏گه: "همه‏اش تقصير تو دختر گيس‏بريده‏اس! از حرص کاراي توئه که شيرم خشکيده ."

نمي‏دونم. هيچ نمي‏دونم گناهم چيه! دست مي‏کشم به سينه‏هاي کوچيک خودم, کاشکي شير داشتم و مي‏دادم سميه بخوره. موهاي کم‏پشت سميه رو ناز مي‏کنم. با چه آرامشي خوابيده, آرامش, چيزي که من ندارم. چيزي که از وقتي حس کردم دارم عوض مي‏شم, از من قهر کرد و رفت. ....

كنار درياچه نيمكت هفتم 1

كنار درياچه نيمكت هفتم

"کنار درياچه نيمکت هفتم" نوشته‏ي "فرهاد حسن زاده"

فرهاد حسن‏زاده رو من با ستون سه سوت دوچرخه شناختم. براي نوجوانان مي‏نويسه. يه کتاب ديگه ازش خوندم به اسم در روزگاري كه هنوز پنجشنبه و جمعه اختراع نشده بود. ولي اين رو بيشتر دوست دارم. 7 تا داستان کوتاه راجع به مسايل و مشکلات نوجوانان داره.

از داستان مثل همه خرگوش‏ها

... مرد از ته مغازه, از قفسي کوچک, خرگوش قهوه‏اي رنگي بيرون آورد و رو به پسر گفت: "اين حيووني واسه خودت, پولشم نمي‏خواد بدي. مفتکي!"

نگاه پسر بين خرگوش قهوه‏اي و مرد سرگردان بود:"ببخشيد چرا مفتکي؟"

مرد به پشت رانش کوبيد و با خنده گفت"حيووني استخوون پاش از لگن مگن شيکسته. نه به داره, نه به باره, يعني نه خوب مي‏شه, نه گوشت و دمبه داره. ببرش که راست کار خودته. فقط يه شرط داره."

- چه شرطي؟

- شرطش اينه که بازم بياي اين‏جا.

زن قناري‏هايي را نشان داد:"آقا اينا چند قيمته؟"

- الان خدمت مي‏رسم آبجي.

پسر خرگوش را گرفت. خرگوش نمي‏لرزيد. حالا او بود که مي‏لرزيد. در حالي که خرگوش قهوه‏اي را نوازش مي‏کرد, اول لب هايش لرزيده بود. بعد شانه‏هايش. سعي کرد نلرزد. سعي کرد آرام باشد و حرفش را بزند: "لازم نکرده! من همين خرگوش لنگ استخوان شکسته رو پنج هزار تومن مي‏خرم. فهميدي؟"

لرزشش بيشتر شده بود:" فهميدي؟ پنج هزار تومن.

پ.ن: فرهاد حسن زاده