بازي عروس و داماد (2)

"بازي عروس و داماد" نوشته‏ي "بلقيس سليماني"

 

راستش اولين روز کاري در سال جديد خيلي خوب شروع شد ديده‏بوسي و سال نو مبارک و اين حرفا ... اما پايان خوبي نداشت. خبر دادند مادر يکي از همکارها که خيلي هم دوست بوديم همون موقع به رحمت خدا رفته . شرايط بدي بود چون 6-7 ماهي بيشتر از فوت پدرش نمي‏گذشت. (خدا براي هيشکي نخواد) ما هم رفتيم منزلشون تا شايد تسکينی باشه. راستش يه صحنه‏اي ديدم که يکي از داستان‏هاي بازي عروس و داماد برام تداعي شد:

 

مراسم آبرومندانه

زن با زاري مي‏گفت: واي واي بي‏همدم شدم, و در همان حال با گوشه‏ي ابرو نوه‏اش را فرا مي‏خواند و به او مي‏گفت که به پدرش بگويد از برنج‏هاي گوشه‏ی ‏انباري استفاده نکنند. و همان وقت که در حال غش کردن بود به دخترش مي‏گفت که به شوهرش بگويد, همه چيز بايد آبرومندانه باشد.

مراسم سوم, هفتم, چهلم و سال مردش را به آبرومندانه‏ترين شکل برگزار کرد. از آن به بعد نگران آبرومندانه برگزار شدن مراسم خودش بود.

 

بازي عروس و داماد

كتاب ۱۹:

"بازي عروس و داماد" نوشته‏ي "بلقيس سليماني"

بالاخره منم اين کتاب جديد رو خريدم. راستش يه عده؟؟؟ اعتراض کردن مگه تو قرار نبود کتاب‏هاي قشنگ رو معرفي کني. منم گفتم يادم نمياد همچين چيزي گفته باشم... من فقط گفتم کتاب‏هايي رو که مي‏خونم معرفي مي‏کنم. من تمام تجربه‏ام رو قسمت مي‏كنم نه خوباش رو.

اين کتاب يه عالمه!!! داستان کوتاه داره که خيلي هم روان و در باره مسايل امروزه جامعه‏ست. تقريبا 100 صفحه هم بيشتر نيست. خوندنش کار يکي دو ساعته. اولش خيلي خوشم اومد. شايد تا بيست-سي تا داستان اول خيلي خوب بود اما بعدش ديگه بس بود. شايد اگه كنار هم نبودن ميشد از همش لذت برد. اما به نظر من يکم سياهه. آره شايد حقيقته. اما حقيقت تلخ و شيرينه. اين همش تلخي‏هاشو گفته. به مذاق من جور نيست. البته هوشنگ مرادي کرماني, علي‏اشرف درويشيان, و حتي صمد بهرنگي هم تلخ مي‏نويسن, اما اين يه جورايي بدبينانه بود! فرقش اينه. به هر حال حتما بخونيدش.

مونده بودم کدوم داستانش رو بنويسم, که اين سريال ساعت شني باعث شد اين رو انتخاب کنم.

سند آزادي

همه چيز از زايمان مادر مينا شروع شد. مينا صاحب يک داداش کوچولو شده بود و براي بچه‏هاي کلاس شيريني آورده بود. خانم کلاس اول خودش را موظف ديد در پاسخ يکي از بچه‏ها, که بچه را از کجا آورده‏اند, درباره‏ي بارداري و زايمان ساده و مفصل توضيح بدهد. رعنا که به خانه آمد, سرش را روي شکم برآمده‏ي مادرش گذاشت و با داداش کوچولويش سلام و احوالپرسي کرد.

مادر زايمان کرد, اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت, و به رعنا گفت داداش کوچولوش مرده است.

پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد. رعنا از هر دري براي پدرش حرف زد, و از مرگ داداش کوچولويش.

مرد دو هفته بعد از آزادي, زنش را خفه کرد. يک ماه بعد فهميد پولي که با آن رضايت شاکيانش جلب شده, ثمره‏ي اجاره‏‏ي رحم زنش به يک زوج بدون بچه‏ي پولدار بوده است.

پ.ن: شايد ديرتر باز هم چند تا از داستان هاش رو بنويسم.