كتاب ۵:

"سمفوني مردگان" نوشته‏ي "عباس معروفي"

تابستان 83 مي‏رفتم سايپا كارآموزي، بعد از ظهرها كه برمي‏گشتم تو خوابگاه سمفوني مردگان مي‏خوندم. تخت كنار پنجره، طبقه چهارم، بلوك 2، دانشگاه علم و صنعت! خيلي كيف كردم.

به جز خود داستان، چيزي كه جالب بود اين كه داستان توي اردبيل اتفاق افتاده و نزديك اونجا هم ظاهرا درياچه‏اي هست به اسم "شورآبي". داستان پر است از كلمه "شورابي". درياچه شورابي، قهوه‏خانه شورابي و ... . و با هر شورابي من ياد عليرضا مي‏افتادم، دوره‏اي بود كه عليرضا بيشتر به نظرم شورابي بود تا عليرضا. عليرضايي كه چند تا ساختمون اون‏ورتر داشت رو پروژه پايانيش كار مي‏كرد.

{ نوك انگشت رو كه به تخم چشم فشار بدي، درخت دوتا مي‏شود. پاهاي من چهارتا مي‏شود. زلزله هم مي‏آيد. اورهان هم مست مي‏كند. با يك انگشت همه‏ي دنيا را مي‏شود تكان تكان داد.

{ همه‏ي درد اين بود كه يا مي‏خواستند آدم را بپوشانند و پنهان كنند و يا تلاش مي‏كردند لباس را بر تن آدم جر بدهند...

{ مگر نشنيده‏اي كه وقتي ماهي طلايي درياي اروميه را بند كشيدند، ماهيان خود را به خاك افكندند و آب دريا تلخ شد و هيچ جانداري در آن نماند؟