روز کتاب و کتابخوانی مبارک :)

                 

شازده حمام

همشهري داستان

 

  

  

 

داستان کوتاه ۱:

شازده حمام

محمد حسین پاپلی یزدی

داستان‏های کوتاه ایراني

از همشهري داستان - شماره هفدهم، مهر ۱۳۹۱

 

 

 

 

 

 

 

دکتر محمد حسین پاپلی یزدی؛ استاد دانشگاه فردوسی مشهد و محقق جغرافی، نثری صمیمی و دلنشین دارد. خواندن خاطرات کودکی و نوجوانی او در شهر یزد که مربوط به دهه‏های سی و چهل است، حال و هوای اول مهر بوی خاک و نم‏خورده‏ی مدرسه‏های قدیمی را دارد.

(متن زير بخشي از داستان "شازده حمام" است كه در همشهري داستان مهرماه ۹۱ به چاپ رسيده است)

{      یادم است اولین جلسه در اولین روز کلاس اول بود. آقا معلم وارد کلاس شد. بچه ها با بی حالی بر پا کردند. آقا معلم گفت: بنشینید. بعد هم فوری پای تخته حرف الف و ب را نوشت و گفت: این الف است، بگویید الف. همه گفتند: الف. گفت: این ب است. همه بگویید: ب. همه گفتند: ب. گفت: حالا کاغذ و قلم را در بیاورید و بیست بار الف و بیست بار ب بنویسید. اول مهر بود و هوای یزد، دلکش و دل انگیز و باغچه مدرسه پر از انار بود. پنجره کلاس هم باز بود.  آقا معلم صندلی‏اش را گذاشت کنار پنجره، روبه‏روی حیاط و خودش پشت کرد به بچه‏ها و روی صندلی نشست. بچه‏ها هم تقلا می‏کردند که شکل الف و ب پای تخته را روی کاغذ بنویسند. البته من و چند نفر دیگر که پیش ملا رفته بودیم، نوشتن برایمان راحت‏تر بود. نیم‏ساعتی آقا معلم در تفکر بود. بعد بلند شد و سری به میزهای بچه‏ها زد. یک‏مرتبه آقا معلم، سیلی محکمی به اصغر زد. طوری که اصغر سرش خورد به سر هم‏کلاسی پهلویی. چرت بچه‏ها پاره شد، همه هاج و واج که؛ اصغر چه کار کرد که آقا معلم این طور محکم توی صورتش زد. آقا معلم گفت: «بچه دست راستت را کردی تو جیبت و با دست چپ می‏نویسی؟ بیا بیرون.»

اصغر، ضعیف و نحیف و مردنی از روی نیمکت بلند شد و از ردیف دوم میزها جلوی تخته سیاه آمد. آقا معلم گفت: «کره خر، احمق, کودن! هنوز هم که دست راست را کردی تو جیبت!» و با لگد محکم به پشت اصغر زد؛ اصغر بیچاره به شدت به طرف دیوار پرت شد و ناخودآگاه دست راستش را از جیبش بیرون آورد. او دستش را حایل خودش و دیوار کرد. دست راست اصغر از مچ، قطع بود. این تلخ‏ترین خاطره‏ی تحصیلی از اولین روز کلاس ابتدایی، باعث شد که هروقت چپ‏دستی را می‏بینم، یاد معلم کلاس اول و اصغر بیفتم و همه‏ی چپ‏دست‏ها را دوست بدارم. حال و حوصله که داشتم برای روسای دانشکده‏ها نامه می‏نوشتم که در هر کلاس چند صندلی دسته‏دار برای چپ‏دست‏ها بگذارند. اکثر بچه‏های چپ‏دست به خاطر صندلی‏های مدرسه و دانشکده، دچار انحراف ستون فقرات می‏شوند.

معلم یعنی آقای جلیلی هاج و واج مانده بود. اصغر بی‏دست هم جلوی او ایستاده بود. با وجود سیلی و لگد و بی‏دستی، نه گریه‏ای می‏کرد و نه ناله‏ای. معلم گفت: «خوب برو بشین با دست چپ هم که نوشتی اشکالی ندارد.»

 

ايزابل بروژ

ايزابل بروژ