تونل

کتاب 109:

تونل

ارنستو ساباتو

مصطفی مفیدی

داستان‏های آرژانتینی

انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، پاییز 1387

174 صفحه

‏یه بار که پرسه‏زنان رفته بودم نشر ثالث، -نمی‏دونم دنبال چی!- یه آقایی که خیلی مهربون بود و کلی برام حرف زد، بهم پیشنهادش داد. منم راحت خوندمش. اما از اون کتاباست که من برای فهمیدنش خیلی توانایی ندارم. داستانش خوبه اما به نظرم زیادی کِشِِش داده.

داستان این طور شروع می‏شه:

۞کافی است بگویم من خوآن پابلو کاستل هستم، نقاشی که ماریا ایریبارنه را کشت. تصور می‏کنم جریان دادرسی را همه را به یاد می‏آورند و توضیح اضافی درباره خودم ضرورتی ندارد.

قبول دارم که حتی ابلیس هم نمی‏تواند پیش‏بینی کند که انسان چه چیزی را به یاد می‏آورد و چرا آن را به یاد می‏آورد. من یکی که هیچ‏وقت عقیده نداشته‏ام چیزی به نام حافظه جمعی وجود داشته باشد – همان حافظه جمعی که می‏تواند وسیله‏ای باشد که انسان‏ها از خویش حمایت می‏کنند. عبارت "روزگار خوش گذشته" به آن معنی نیست که اتفاقات بد در گذشته کمتر رخ می‏دادند، فقط معنی‏اش این است که –خوشبختانه- مردم به آسانی آن را اتفاقات را از یاد برده‏اند.

یه قسمتش آموزنده و هوشمندانه بود:

۞مادرم هیچ وقت نمی‏پرسید که آیا ما سیبی را خورده‏ایم یا نه، چون اگر می‏پرسید ما حاشا می‏کردیم، می‏پرسید چندتا، و با زیرکی مساله‏ای را که می‏خواست پاسخ آن را بگیرد مطرح می‏کرد: اینکه آیا ما میوه را خورده بودیم یا نه. با نکته‏سنجی و ظرافتی که با ذکر تعداد سیب‏ها به کار می‏بست، ما گول می‏خوردیم و می‏گفتیم فقط یک سیب خورده بودیم.

ارنستو ساباتو (1)

1) تونل