شرلوك هلمز خالي نبند!

شرلوك هلمز خالي نبند! 

 

 

 

 

کتاب 145:

شرلوک هولمز خالی نبند

ابراهیم رها

داستان‏های فارسی

نشر حوض نقره، چاپ نخست، بهار 90

63 صفحه

 

 

 

 

 

می‏دونید یه وقتایی مهم نیست که تو کتاب یا CD چی هست، مهم اینه که کار کیه. حتی اگر خیلی هم باب طبع نباشه.

البته این کتاب جالب بود. طنز جالبی که در آن ابراهیم رها سعی کرده دقت و ریزبینی شرلوک هلمز رو دست بندازه در کنار این که در هر داستان یه مساله اجتماعی یا سیاسی رو هم نقد کرده است.

 

{      اون مرد کنار خیابون برخلاف اونچه که سعی داره نشون بده اصلا گدا نیست. تاخوردگی پایین پالتوش نشون می‏ده که تا حدود هفده سال پیش یک کارمند ساده بوده. سر آستین پیرهنش به ما می‏گه پنج سالی بوده که ترفیع شامل حالش نشده. دکمه‏های لباسش برای ما روشن می‏کنه که سه مرتبه با یکی از مسؤولین اداره‏شون دست به یقه شده بوده. اثر پایی که در پشت شلوارش دیده می‏شه معلوم می‏کنه که اخراجش کردن. ساییدگی بین دو انگشتش هم نشان‏دهنده‏ی اینه که طی این هفده سال اون به جیب‏بری رو آورده و الان شغلش گدایی نیست. اون یک دزده که بعد از جیب‏بری با سرعت می‏دوه، این رو از بند کفش پای چپش فهمیدم.

 

 

+ ابراهیم رها (2)

1)      چسب زخم یا دنیای زندونی راهراهه

2)      شرلوک هلمز خالی نبند!

 

مثل همیشه نیست 2

کتاب ۱۸:

فقط

زني عاشق مردي شد. با او ازدواج کرد. اما کارش به اختلاف کشيد. خواست طلاق بگيرد.

گفتند: نمي‏شود, تو فقط مي‏تواني شوهر کني.

مثل هميشه نيست ۱

مثل همیشه نیست

كتاب ۱۸:

"مثل هميشه نيست" نوشته‏ي "اردلان عطارپور"

يه مجموعه داستان خيلي کوتاه طنز.

چاي

تنها هستم. اما زياد به ديدنم مي‏آيند. در اتاق پذيرايي مي‏نشينيم و صحبت مي‏کنيم. هميشه هم برايشان چاي مي‏آورم. بعضي‏ها ميل ندارند. خجالت مي‏کشند نخورده بروند. تا فرصتي پيدا مي‏کنند پاي گلدان خالي مي‏کنند. براي همين گل من به چاي عادت کرده. آب که مي‏دهم برگهايش پژمرده مي‏شود. بيشتر عصرها چاي درست مي‏کنم و با هم مي‏خوريم.