The ironing man

The ironing man

 

 

Book 134:

The Ironing Man

Colin Campbell

 

 

 

 

…Tom would not realize that one shirt was missing. He had a lot of shirts and they were all the same. They were all white with a thin blue stripe. All his suits were dark grey and all his jackets were dark blue. All his shoes were black except the ones he used for walking, which were brown. This way of doing things made life easier, as Tom once explained to Marina:

“I get up in the morning, I put on a shirt, I put on a suit, I put on my shoes, and I don’t have to make decisions about what I am going to wear, because I always wear the same things. It’s quick, it’s so easy and I save co much time.”

Tom was very pleased with this way of getting dressed. He never said anything openly about it, but he really thought Marina should do the same thing. He thought she wasted time. Every day when Marina got up she first had o think about how she was feeling and then decide what blouses and skirts and colours and materials matched those feeling. She wanted her clothes to say something about her and about how she feeling that day. It took her a long time to get dressed. What a waste of time! But Tom took three minutes to get dressed. Three minutes.

 

پزشك نازنين

پزشك نازنين

 

 

 

 

کتاب 133:

پزشک نازنین The good doctor

(براساس داستان‏های کوتاه چخوف)

نیل سایمون

آهو خردمند

نمایشنامه آمریکایی

نشر نی، چاپ اول، 1387

98 صفحه

 

 

 

 

از سری نمایشنامه‏های دور تا دور دنیا زیر نظر تینوش نظم‏جو، شماره‏ی 16، چاپ نشر نی.

اول کتاب یک پیشگفتار یک صفحه ای هست که با خوندنش حالت گرفته می‏شه و کل انگیزه‏ت رو برای خوندن از دست می‏دی. پیشگفتار امضا نداره اما به نظر می‏رسه نوشته آقای تینوش نظم‏جو باشه.

™      برای انتشار این نمایشنامه مدت‏ها درنگ کردیم و از آن‏جایی که چاپ متن نیل سایمون ممکن نبود، حتی تصمیم داشتیم از آن صرفنظر کنیم اما با توافق مترجم، خانم آهو خردمند و از آن‏جایی که نمایشنامه براساس داستان‏های کوتاه نوشته شده و دارای چنیدین صحنه کوتاه است که نبودن برخی از آن‏ها لطمه زیادی به نمایشنامه نمی‏زنند، به این نتیجه رسیدیم که بودن این کتاب به هر حال بهتر از نبودنش است.

به نظرم این دغدغه‏ای‏ست که همه‏ی نویسنده‏ها و مترجم‏ها و فیلمسازها و موسیقی‏دان‏هایی که جلوتر از زمان خودشون هستند و کارهاشون محکوم به سانسور است، دارند. بالاخره کار منتشر بشه با سانسور یا اصلا منتشر نشه!!! من اولیش رو ترجیح می‏دم.

و اما در مورد کتاب. نمایشنامه قشنگیه. دوستش داشتم. در دو پرده که هر کدام 4 صحنه دارند. در تمام این صحنه‏ها نویسنده به نحوی حضور داره. یه جورایی انگار داره مخاطب‏هاش رو آزمایش می‏کنه که ببینه از چه موضوعی خوششون می‏یاد و یا چه پایانی رو برای هر داستان می‏پسندند.

از پرده اول، صحنه چهارم: جراحی

™      ... همه می‏دونستن دندانپزشک شهر، امشب عروسی دخترشه و دستیارش رو که دانشجوی علاقه‏مندی به دندانپزشکی‏ست جای خودش در مطب گذاشته. طفلک خادم کلیسا. اون تنها کسی بود که خبر نداشت....

دکتر: عالیه، حالا خواهش می‏کنم دهن‏تون رو باز کنین که من معاینه کنم.

(خادم لب‏هایش سخت به هم بسته است)

باز. باز. دهن‏تون رو باز کنین. خواهش می‏کنم.

(خادم دسته‏های صندلی را چنگ می‏زند ولی نمی‏خواهد دهانش را باز کند.)

دکتر: خادم عزیز، با تمام بی‏تجربگیم این رو می‏دونم که اول شما باید دهن‏تون رو باز کنین. این اولین قانون در مورد معاینه دوندونه، خیلی مشکله که من از روی لپ‏تون دندون‏ها رو بکشم. حالا خواهش می‏کنم دهن‏تون رو باز کنین.

(خادم لب‏هایش را باز می‏کند اما هنوز دندان‏هایش را کلید کرده.)

دکتر: بهتون نگفتم لب‏هاتون رو باز کنین، باز، باز، من که نمی‏خوام دندون‏هاتون رو مسواک بزنم، می‏خوام اون‏ها رو معاینه کنم.

خادم: شما رو به خدا مواظب باشین، آروم.

دکتر: بهتون نگفتم لب‏هاتون رو باز کنین، باز، باز، من که نمی‏خوام دندون‏هاتون رو مسواک بزنم، می‏خوام اون‏ها رو معاینه کنم.

دکتر: من به شما قول دادم، ندادم؟

خادم: منم وقتی بچه بودم خیلی قول‏ها دادم ولی عمل نکردم.

دکتر: دهان باز کردن که درد نداره، الان فقط می‏خوام نگاه کنم. باید ببینم کجاست؟ کدوم دندونه؟ چه کار باید بکنم. حالا باز کنین.

(خادم لب‏هایش را باز می‏کند.)

            خوبه حالا بذارین ببینم.

(دکتر با دقت نگاه می‏کند و خادم از درد ناله می‏کند.)

            آها... بله اینجاست. این کوچولو اینجاست... پیدات کردم...آهان...

خادم: منم باهاش حرف نزن، نمی‏خواد باهاش دوست باشی. بکشش بیرون.

 

وای عاشق این تیکه‏شم که بهش می‏گه باهاش دوست نشو.

 

+ نیل سایمون (1)

1)      پزشک نازنین

نامه هاي عاشقانه يك پيامبر

™      شعور یک گیاه در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی‏آید، از بهاری می‏آید که فرا می‏رسد. گیاه به روزهایی که رفته نمی‏اندیشد به روزهایی می‏اندیشد که می‏آید. اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد چرا ما انسان‏ها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می‏خواهیم، دست یابیم.