در راه ويلا

کتاب 79:
در راه ویلا (مجموعه داستان)
فریبا وفی
نشر چشمه، چاپ اول، زمستان 1387
تازگیها نمیدونم چرا وقتی کتاب تموم میشه و میخوام جاهایی که یادداشت کردم بنویسم، میبینیم همچینم انتخاب جالبی نبوده و بیخیال خیلیهاش میشم.
104 صفحه داره که از 9 تا داستان تشکیل شده که در نتیجه هر داستان بیشتر از 10-12 صفحه نمیشه.(فکر کنم وبلاگم رو با گزارشهای آماری کارم اشتباه گرفتم! دفعه بعد براتون نمودار هم میکشم احتمالا.)
- در راه ویلا
- هزارها عروس
- دهن کجی
- کافی شاپ
- حلوای زعفرانی
- آن سوی اتوبان
- گرگها
- روز قبل از دادگاه
- زنی که شوهر داشت
از همهی داستانها جالبتر به نظرم هزارها عروس بود. یه حس عجیب غریبی به آدم میده.
در راه ویلا، مشکل همهی اوناییه که باید از مادر یا پدر پیرشون مراقبت کنند و خواهر و برادرهای بیفکر و از زیر بار مسوولیت دررو دارند.
۞دنبال افشین رفت تو و پشت در ایستاد. قلبش تند میزد. بوی آشنای خانه دیوانهاش کرد. چشمش افتاد به پردههای نباتی رنگ چیندار و احساس راحتی کرد. انگار ایستادن در آنجا طبیعیترین حالت بود. یادش رفت آنهمه جنگ و گریز برای چه بوده. از خودش لجش گرفت و اخمآلود نگاه کرد به مرد که یعنی میتواند حرفش را بزند و همان لحظه متوجه شد که ناممکن است. دستهایش به آنی سرد و نمناک شد و به سمت در چرخید.
شیر آب را بیخودی باز کرد و بست و خدا خدا کرد مادرش چیزی نپرسد. چهطور میتوانست بگوید که در آن لحظه همهدنیا از حرکت ایستاد تا آن دو بچرخند، بیحرف و دلیل. در آن لحظه همهچیز از ذهنش غیب شد. در توفانی که به راه افتاد هر دو غرق شدند، توفانی که این بار به نظرش غامض نبود، نرم و تپنده بود. صدای افتادن دکمهبلوزش را شنید، ولی نتوانست دنبالش بگردد. خودش را سپرد به دست گردبادی که پرده و چیزهای دیگر اتاق را در چرخش دیوانهواری وارونه میکرد.
۞فکر کرد چرا به زن اجازه نداده بود او هم واقعیت زندگی او را ببیند. گذاشته بود دربارهی آرامش خانهاش افسانهسرایی کند و آن را آرزو بکند. چرا نگفته بود اشیای بیجان جای خالی هیچ انسانی را پر نمیکند و سکون عقیم و خاموش خانه بیشتر وقتها حالش را بههم میزند. یادش آمد بعضی شبها درست چند ثانیه بعد از خاموش کردن چراغ خواسته بود همهی داراییاش را با حضور و عاطفهی دیگری تاخت بزند.
+ فريبا وفي (۲)
1) پرنده من
2) در راه ويلا
من روناك ياريان هستم. متولد 25/تير/61. چند ساليه از كتابهايي كه ميخونم پراكنده مي نويسم. يه روز تصميم گرفتم اينجا بنويسم تا كساني كه دوست دارند هم بخونند. از روي دست خانم مرضيه برومند يه تقلب هم كردم. هر مطلب، به اسم يه كتابه.