در عمق صحنه

کتاب 118:

در عمق صحنه

فریبا وفی

داستان‏های کوتاه فارسی

نشر چشمه، چاپ سوم، بهار 1387

92 صفحه

وبلاگ نشر چشمه به مناسبت روز جهانی زن تو اسفند. یه فراخوان داده بود که کتاب‏هایی که در مورد زنان نوشته شده و نویسنده‏اش هم خانومه رو معرفی کنه. من تا به حال معرفی یکی دو تا کتاب رو برای نشر چشمه نوشتم و اونا هم لطف کردند و تو وبلاگشون استفاده کردن. این بود که تصمیم گرفتم خانم فریبا وفی رو مفصل با همه‏کتاباش معرفی کنم.

به نظرم خانم وفی نویسنده‏ایه که در مورد مسایل زنان خیلی خوب می‏نویسه.

رفتم و اون کتابایی رو که نداشتم خریدم و شروع کردم به خوندن. اما از اون جایی که همیشه وسواس دارم اینقدر طول کشید تا زمانش گذشت و وقتی نشر چشمه چیزی رو که می‏خواست جمع‏بندی کرد و تو وبلاگش گذاشت، دیدم فقط در حد یه اسم دادن بود و نتیجه وسواس من هم این بود که تو فهرستش اسمی از فریبا وفی نبود.

این کتاب یکی از اونهاست:

اولش که شروع کردم احساس کردم این داستان‏های کوتاه یه ربطی به هم دارن و آخرش معلوم می‏شه. اما اشتباه بود!!!

14 تا داستان کوتاه که هرکدوم 5 یا 6 صفحه بیشتر نیست. اغلب این جور کتاب‏ها رو می‏ذارم برای وقتایی که سرم شلوغه چون داستان‏هاش زودی تموم می‏شن. آخه اگه یه رمان دست بگیرم، هر شب هر چی فکر می‏کنم یادم نمی‏یاد شب قبل چی خوندم و داستان به کجا رسیده بود. تازگی اینجور شدم. یعنی دارم پیر می‏شم؟؟؟؟

· مادر پشت شیشه

· راحت شدی پدر

· برام بخون

· پس فردا

· گریه کن دایی

· دفتر خاطرات

· در عمق صحنه

· بمون نرگس

· حنا

· زندگی من

· سنگ دوسر

· مردی که گریه می‏کرد

· زن در ساحل

· با زندگی

از داستان مادرم، پشت شیشه:

۞به آبجی اشرف گفتم می‏رم خونه کتابامو بیارم. بهش دروغ گفتم. اگه می‏گفتم می‏خوام عکس مامانو از تو آلبوم وردارم نمی‏ذاشت. دهنشو کج می‏کرد و یه چیزی بهم می‏گفت. آخه مامان من زن بابای تونه. از وقتی هم مامان افتاده اون تو، چشم دیدنشو نداره. تازه‏شم نمی‏دونه مامان چطوری شده. یعنی می‏خوای از کجا بدونه. آدم باید بره و ببینه، اون وقت باور بکنه. وقتی مامانو گرفتن اشرف اومد خونه. دست منو گرفت و برد خونه‏شون...


واژه‏نامه:

قواد: [ ق َوْ وا ] (ع اِ) بینی و آن لغتی است حمیری . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (ص ) زن جلب . (منتهی الارب ). زن جلب و دیوث . (ناظم الاطباء). قرمساق و دیوث . (آنندراج ) :
گفت ای دغای ابله و قواد قلتبان .


+ فریبا وفی (۳)

1. پرنده من

2. در راه ویلا

3. در عمق صحنه

در راه ويلا

در راه ويلا

 

 

 

 

 

کتاب 79:

در راه ویلا (مجموعه داستان)

فریبا وفی

نشر چشمه، چاپ اول، زمستان 1387

 

 

تازگی‏ها نمی‏دونم چرا وقتی کتاب تموم می‏شه و می‏خوام جاهایی که یادداشت کردم بنویسم، می‏بینیم همچینم انتخاب جالبی نبوده و بی‏خیال خیلی‏هاش می‏شم.

104 صفحه داره که از 9 تا داستان تشکیل شده که در نتیجه هر داستان بیشتر از 10-12 صفحه نمی‏شه.(فکر کنم وبلاگم رو با گزارش‏های آماری کارم اشتباه گرفتم! دفعه بعد براتون نمودار هم می‏کشم احتمالا.)

  • در راه ویلا
  • هزارها عروس
  • دهن کجی
  • کافی شاپ
  • حلوای زعفرانی
  • آن سوی اتوبان
  • گرگ‏ها
  • روز قبل از دادگاه
  • زنی که شوهر داشت

از همه‏ی داستان‏ها جالب‏تر به نظرم هزارها عروس بود. یه حس عجیب غریبی به آدم می‏ده.

در راه ویلا، مشکل همه‏ی اوناییه که باید از مادر یا پدر پیرشون مراقبت کنند و خواهر و برادرهای بی‏فکر و از زیر بار مسوولیت دررو دارند.

 

۞دنبال افشین رفت تو و پشت در ایستاد. قلبش تند می‏زد. بوی آشنای خانه دیوانه‏اش کرد. چشمش افتاد به پرده‏های نباتی رنگ چین‏دار و احساس راحتی کرد. انگار ایستادن در آن‏جا طبیعی‏ترین حالت بود. یادش رفت آن‏همه جنگ و گریز برای چه بوده. از خودش لجش گرفت و اخم‏آلود نگاه کرد به مرد که یعنی می‏تواند حرفش را بزند و همان لحظه متوجه شد که ناممکن است. دست‏هایش به آنی سرد و نمناک شد و به سمت در چرخید.

شیر آب را بی‏خودی باز کرد و بست و خدا خدا کرد مادرش چیزی نپرسد. چه‏طور می‏توانست بگوید که در آن لحظه همه‏دنیا از حرکت ایستاد تا آن دو بچرخند، بی‏حرف و دلیل. در آن لحظه همه‏چیز از ذهنش غیب شد. در توفانی که به راه افتاد هر دو غرق شدند، توفانی که این بار به نظرش غامض نبود، نرم و تپنده بود. صدای افتادن دکمه‏بلوزش را شنید، ولی نتوانست دنبالش بگردد. خودش را سپرد به دست گردبادی که پرده و چیزهای دیگر اتاق را در چرخش دیوانه‏واری وارونه می‏کرد.

 

۞فکر کرد چرا به زن اجازه نداده بود او هم واقعیت زندگی او را ببیند. گذاشته بود درباره‏ی آرامش خانه‏اش افسانه‏سرایی کند و آن را آرزو بکند. چرا نگفته بود اشیای بی‏جان جای خالی هیچ انسانی را پر نمی‏کند و سکون عقیم و خاموش خانه بیشتر وقت‏ها حالش را به‏هم می‏زند. یادش آمد بعضی شب‏ها درست چند ثانیه بعد از خاموش کردن چراغ خواسته بود همه‏ی دارایی‏اش را با حضور و عاطفه‏ی دیگری تاخت بزند.

 

+ فريبا وفي (۲)

1)      پرنده من

2)      در راه ويلا

 

پرنده من

پرنده من

  

 

کتاب 73:

پرنده‏ی من

فریبا وفی

انتشارات مرکز، چاپ ششم، 1386

بهترین رمان سال 1381 بنیاد هوشنگ گلشیری

بهترین رمان سال 1381 جایزه ادبی یلدا

تقدیر شده توسط داوران جایزه مهرگان ادب سال 1381

تقدیر شده توسط داوران جایزه ادبی اصفهان سال 1381 

 

 

 

کتاب خوبی بود. دوستش داشتم. یه جورایی می‏شه گفت شاید! شاید! شبیه دفترچه ممنوع آلبا دسس پدس بود. مدل ایرانیش. با دغدغه‏های یک زن ایرانی که البته ایتالیاییش هم برای من خیلی قابل درک بود. با خوندن این کتاب‏ها تصمیم می‏گیرم برای همیشه مجرد بمونم. البته با روحیه‏ی من سازگار نیست. به محض بستن کتاب تصمیمم یادم می‏ره.

تا به حال کتابی نخوندم که یه مرد از مشکلات زندگی زناشوییش نوشته باشه. خوشم می‏یاد ازشون. اینقدر مثل ما (خانم‏ها) تو باتلاق مسایلی که تو همه‏ی زندگی‏ها هست دست و پا نمی‏زنن. البته از اونایی که این رو با مسوولیت‏ناپذیری اشتباه می‏گیرن خیلی بدم می‏یاد. همین!

 

۞از مزایای بالا رفتن سنم این است که همان لحظه جوشی نمی‏شوم.

امیدوارم کم‏کم در مورد من هم صدق کنه.

 

۞خاله محبوب می‏گوید: «من فقط به عشق ماتیک، زن جعفر شدم».

جعفر شوهر اولش بود. «گفتند تا عروسی نکنی نمی‏توانی ماتیک بزنی».

مامان نمی‏داند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد.

امیر می‏گوید: «با تو که عروسی کردم همان روز بهت گفتم من رفیق راه می‏خواهم نه سنگ راه».

 

۞امیر عاشق شده است. عاشق یک زن موطلایی. او را به من معرفی می‏کند: «خواهرم». زن لاغر است و قلمی و احتمالا کانادایی. دستش را به طرفم دراز می‏کند و لبخند می‏زند. نمی‏شود تشخیص داد ایرانی است یا کانادایی. ولی غریبه است. نمی‏تواند خواهر باشد.

می‏خواهم فریاد بزنم. ولی امیر به من نگاه نمی‏کند. به طرف زن برگشته است. هیچ‏کس نمی‏تواند به به خواهرش این جوری نگاه کند. دیگر دارم مطمئن می‏شوم. پلک‏هایم را محکم فشار می‏دهم و پوست صورتم از فشار زیاد گره می‏خورد. با خودم می‏گویم تمام شد. غمی را احساس می‏کنم که با همه‏ی غم‏ها فرق دارد. صدای زاری‏ام را می‏شنوم. مثل صدای مامان است.

تنم به تنش می‏خورد. چشمانم را باز نکرده‏ام ولی از خواب بیدار شده‏ام. باید نزدیک صبح باشد. امیر به رختخوابم آمده. بازویم را دور کمرش می‏اندازم و سرم را می‏برم توی خم گردنش. آشتی بی‏صدا, بهترین آشتی روی زمین است. امیر دوباره پیش من است. خبر ندارد او را ار دست چه کسی بازپس گرفته‏ام.