سیزده مرداد

امروز یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد بود. احیانا حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر کسی عاشق نشده؟

امروز یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد بود. احیانا حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر کسی عاشق نشده؟

کتاب 110:
ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد
ایرج پزشکزاد
داستانهای فارسی
انتشارات صفیعلیشاه، چاپ سوم، مرداد 1354
156 صفحه
مدتها دنبالش بودم. هر دفعه که پشت جلد کتاب "داییجان ناپلئون" و "ماشاالله خان در دربار هارونالرشید" رو میدیدم، یادم میافتاد که من هنوز این رو نخریدم. دستفروشیهای انقلاب هم نداشتن. اما یهو اومد و بعد از اون هم زیاد شد.
در واقع نمایشنامهاست. به قول خودش "کمدی در سه قسمت با یک مقدمه و یک موخره"
یه قشون شخصیت داره. اما مهمترینش یکی آقای علیزادهس که یک کارمند معمولیه و یکی هم شیطان که در دو نقش بازی میکنه. ماجرا از این قراره که شیطان با لباس مبدل اومده و میخواد پیشنهاد یه رشوهی درست حسابی (20میلیون!!! سال 54، تصورش هم نمیشه کرد) به آقای علیزاده بده تا از راه به درش کنه و اما آقای علیزاده زیر بار نمیره. از اون جایی که شیطان فکر میکنه آقای علیزاده به خاطر این قبول نمیکنه چون مزه پول زیر دندونش نرفته، یه شرایط خیالی براش به وجود مییاره که داره تو پول غلت میزنه و همه چی داره و تازه خودش هم در خدمتش کار میکنه تا راضی بشه ....
بد نبود اما به پای دایی جان ناپلئون نمیرسه خب!!!
ایرج پزشکزاد (2)
1) پسر حاجی بابا جان
2) ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد

کتاب66:
پسر حاجی بابا جان
ایرج پزشکزاد
انتشارات پژوهه، چاپ اول، تابستان 1387
این هم یک کتاب داغ داغ از ایرج پزشکزاد. این کتاب به صورت نمایشنامه نوشته شده و مثل خانواده نیکاختر ماجرا مربوط به ایرانیهای مقیم خارجه میشود.
این ششمین کتابیه که از پزشکزاد خوندم و به جز "طنز فاخر سعدی" ]که اینقدر جدیه که هنوز نتونستم تمومش کنم[، تو تموم کتاباش حتما یه درگیری سر برج سانفرانسیسکو داره. حتی تو "حافظ ناشنیده پند" و این یکی نداشت! عجبا!
در همون صفحه اول هم شما با موقعیت و افراد آشنا میشین:
۞محل وقوع: شهری در ایالات متحده آمریکا
اشخاص:
ü جعفر: معروف به جف- بیست و دو سه ساله با کمی لکنت زبان
ü سیروس: سی و هشت نه ساله – مهندس
ü حاجی میرزا علی آقا: پدر جف – پنجاه و هفت هشت ساله
ü مینو: دختر جوان – بیست و شش هفت ساله
ü میس ناتالی: همان دختر با قیافه مبدل
۞سیروس: من باید چرتکه بیاندازم ببینم ظرف این یک سالی که حاجی باباجانت به خاطر ترقی و تعالی علم و دانش بشریت، ترا به اینجا فرستاده، چند دفعه عاشق شدهای. آنهایی را که آمدی با من درد دل کردی، یکی آن خانم ایرانی بود که توی هواپیما برایش فندک زدی بهت گفت مرسی. یکی آن دختر شیرینی فروش بود که ازش کیک تولد خریدی، یکی آن شاگرد دواخانه بود که دستت را پانسمان کرد. به حساب سرانگشتی این یک ساله چهار دفعه عاشق شدی، برای همین کسالت دمبدم عاشق شدنت هم بود که وقتی با مینو آشنایت کردم خیلی خواهش و تمنا کردم که بالا غیرتا عاشق این یکی نشوی.
این ته تغاری ما تو خونه خیلی به مامانم گیر میده که "نگو زنگم بزن، بگو بهم زنگ بزن. این شاهرودیه!"
حالا خوبه هم مامان من شاهرودی نیست هم این نگاری خودش یه پا ناسیونالیسته و تا عمههام و مامانبزرگ و بابا دور همند میخواد کلمات و اصطلاحات شاهرودی یاد بگیره. حالا چرا رو این حساسه خدا داند. جالب اینجاست که تو این کتاب ایرج پزشکزاد تا دلتون بخواد گفته:"زنگت میزنم"!