پسر حاجي باباجان

کتاب66:
پسر حاجی بابا جان
ایرج پزشکزاد
انتشارات پژوهه، چاپ اول، تابستان 1387
این هم یک کتاب داغ داغ از ایرج پزشکزاد. این کتاب به صورت نمایشنامه نوشته شده و مثل خانواده نیکاختر ماجرا مربوط به ایرانیهای مقیم خارجه میشود.
این ششمین کتابیه که از پزشکزاد خوندم و به جز "طنز فاخر سعدی" ]که اینقدر جدیه که هنوز نتونستم تمومش کنم[، تو تموم کتاباش حتما یه درگیری سر برج سانفرانسیسکو داره. حتی تو "حافظ ناشنیده پند" و این یکی نداشت! عجبا!
در همون صفحه اول هم شما با موقعیت و افراد آشنا میشین:
۞محل وقوع: شهری در ایالات متحده آمریکا
اشخاص:
ü جعفر: معروف به جف- بیست و دو سه ساله با کمی لکنت زبان
ü سیروس: سی و هشت نه ساله – مهندس
ü حاجی میرزا علی آقا: پدر جف – پنجاه و هفت هشت ساله
ü مینو: دختر جوان – بیست و شش هفت ساله
ü میس ناتالی: همان دختر با قیافه مبدل
۞سیروس: من باید چرتکه بیاندازم ببینم ظرف این یک سالی که حاجی باباجانت به خاطر ترقی و تعالی علم و دانش بشریت، ترا به اینجا فرستاده، چند دفعه عاشق شدهای. آنهایی را که آمدی با من درد دل کردی، یکی آن خانم ایرانی بود که توی هواپیما برایش فندک زدی بهت گفت مرسی. یکی آن دختر شیرینی فروش بود که ازش کیک تولد خریدی، یکی آن شاگرد دواخانه بود که دستت را پانسمان کرد. به حساب سرانگشتی این یک ساله چهار دفعه عاشق شدی، برای همین کسالت دمبدم عاشق شدنت هم بود که وقتی با مینو آشنایت کردم خیلی خواهش و تمنا کردم که بالا غیرتا عاشق این یکی نشوی.
این ته تغاری ما تو خونه خیلی به مامانم گیر میده که "نگو زنگم بزن، بگو بهم زنگ بزن. این شاهرودیه!"
حالا خوبه هم مامان من شاهرودی نیست هم این نگاری خودش یه پا ناسیونالیسته و تا عمههام و مامانبزرگ و بابا دور همند میخواد کلمات و اصطلاحات شاهرودی یاد بگیره. حالا چرا رو این حساسه خدا داند. جالب اینجاست که تو این کتاب ایرج پزشکزاد تا دلتون بخواد گفته:"زنگت میزنم"!
من روناك ياريان هستم. متولد 25/تير/61. چند ساليه از كتابهايي كه ميخونم پراكنده مي نويسم. يه روز تصميم گرفتم اينجا بنويسم تا كساني كه دوست دارند هم بخونند. از روي دست خانم مرضيه برومند يه تقلب هم كردم. هر مطلب، به اسم يه كتابه.