کتاب 72:

دزده و مرغ فلفلي

منوچهر احترامی

 

 

 

داشتم وب گردي مي‏كردم يكي از دوستان مطلبي راجع به منوچهر احترامي و كتاباش نوشته بود. اشاره‏اي هم به كتاب دزده و مرغ فلفلي كرده بود. يهو حس ناسيوناليستيم گل كرد و ياد يه جايي از اين شعر طولاني افتادم كه در مورد وطن خودم بود و وقتي مي‏خوندم چه كيفي مي‏كردم:

 

۞   از اونجا رفت به شاهرود      آب و هواش چه خوب بود

 

يه نكته جالب ديگه هم اين كه يكي از دوستام تو دوره دانشگاهي هميشه به شاهرود مي‏گفت شلمرود!