"بيگانه" نوشته‏ي "آلبر کامو" ترجمه‏ي "ليلي گلستان"

 

{     امروز مادرم مرد. شايد هم ديروز. نمي‏دانم. از آسايشگاه يک تلگراف دريافت کردم: "مادر فوت شد. خاکسپاري فردا. احترام فائقه." اين معنايي ندارد. شايد ديروز بود. ... وقتي گرماي آفتاب تند شد, او به آب پريد و من هم به دنبالش. گرفتمش, دستم را دور بدنش گذاشتم و با هم شنا کرديم. هنوز مي‏خنديد. وقتي روي اسکله بوديم و داشتيم خودمان را خشک مي‏کرديم, به من گفت: "از تو پررنگ‏ترم­. .... وقتي لباس پوشيديم, از اين که کراوات سياه زده بودم تعجب کرد و از من پرسيد آيا عزادار هستم. به او گفتم مامان مرده است. دلش مي‏خواست بداند چه وقت. جواب دادم: "ديروز." کمي عقب رفت. اما کار ديگري نکرد. دلم مي‏خواست به او مي‏گفتم تقصير من نبوده, اما نگفتم چون فکر کردم اين را قبلا به رييسم گفته بودم. هيچ معنايي ندارد. به هر جهت, هميشه کمي مقصريم.