داستان کوتاه 2:

ماجرای یک مسافر

ایتالو کالوینو

(مترجم نامعلوم است)

داستان‏های کوتاه ایتالیایی

از سایت ایران صدا

 

 

ایتالو کالوینو در این داستان اثبات کرده است که نویسنده واقعی از کوچکترین اتفاقات، زیباترین داستان‏ها را خلق می‏کند. کوچکترین ظرایف نیز از دید او پنهان نمانده است. او در این داستان کوتاه، ماجرای مردی را نقل می‏کند که یک شب تا صبح در قطار است تا به مقصدش رم برسد. چگونگی انتخاب جا در قطار، عکس‏العمل‏هایش نسبت به باقی مسافران، محاسبات سریع و پیش‏بینی رفتارهای دیگران، این حس‏ها به قدری برام آشناست که با خودم فکر کردم یعنی تمام افکار من را خوانده است. شاید این رفتارها و احساسات را تمام کسانی که زیاد سفر می‏کنند دارند اما خواندن یا شنیدنش از زبان ایتالو کالوینو بسی لذت‏بخش است:

 

{      ... آن شب کوپه درجه دو هم نسبتا خالی و اوضاع و احوال هم مساعد بود. "فدریکو وی" کوپه‏ای خالی را انتخاب کرد که روی چرخ‏ها قرار نداشت ولی خیلی هم در داخل واگن نبود. چون می‏دانست اغلب کسی که با عجله سوار قطار می‏شود، به اولین کوپه‏ها توجهی ندارد. دفاع از جایی که نیاز داری تا در حین سفر دراز بکشی و بخوابی، مستلزم به کارگیری پیش‏ پا افتاده‏ترین ابزارهای روانشناسانه است. فدریکو از آنها سررشته داشت و همه‏شان را به کار می‏گرفت. به عنوان مثال پرده‏های در را کشید. حرکتی که در آن ساعت از روز حتی می‏توانست مبالغه‏آمیز به نظر برسد ولی درست هدفی روانشناسانه را نشانه می‏رفت. مسافری که با پرده‏های کشیده‏شده مواجه می‏شود ذاتا همیشه مردد است و ترجیح می‏دهد کوپه‏ای پیدا کند که دو سه نفر در آن هستند و درش هم باز است. فدریکو، کیف، بارانی و روزنامه‏ها را روی صندلی‏های مقابل و کناری‏اش پخش کرد. حرکت ابتدایی و سوءاستفاده‏ای بیش نبود و ظاهرا بی‏فایده به نظر می‏رسید. ولی همین کار هم به درد می‏خورد. نه این که او بخواهد نشان بدهد آن صندلی‏ها اشغالند، نه! چنین کلکی با وجدان مدنی و اخلاق صادقانه‏ی او جور در نمی‏آمد. برایش کافی بود حالتی ایجاد کند که بگوید جا در کوپه تنگ است و باعث دلسردی شود تا فقط تاثیری سریع و ساده بر جای بگذارد.

 

{      قطار خود را در تاریکی رها کرد و جزیی از همان بی‏پروایی‏ای شد که فدریکو تا آن هنگام در درون خود احساس کرده بود. گویی در مسیر حرکت قطار رهایی از تنش‏ها، فدریکو را سبکبال‏تر می‏کرد. این رهایی ترانه‏ای را در ذهنش تداعی کرد و او شروع کرد به زمزه‏ی آن. آقایی داخل کوپه آمد و فدریکو ساکت شد. گفت "جای کسیه؟" نشست.

فدریکو سریع حساب و کتابی ذهنی انجام داد. منطقی که فکر کنیم اگر کسی بخواهد درازکش سفر کند، بهتر است دو نفر در کوپه باشند. یکی این‏طرف دراز می‏کشد و دیگری آن طرف و هیچ‏کس دیگر جرات نمی‏کند مزاحم شود. ولی اگر نصف کوپه خالی بماند درست وقتی که اصلا انتظارش را هم نداری یک خانواده شش نفره با بچه سوار می‏شوند و مقصدشان هم سیراکوزاست و تو مجبوری بلند شوی. در نتیجه فدریکو خیلی خوب می‏دانست که با سوار شدن در یک قطار خلوت، عاقلانه‏ترین کار این است که در یک کوپه خالی جا نگیری بلکه در کوپه‏ای جا بگیری که یک مسافر دارد. ولی او هرگز این کار را نمی‏کرد. ترجیح می‏داد در این قمار تنهایی تا آخر پیش برود و حالا اگر نه به انتخاب خودش، سر و کله‏ی همسفری هم پیدا می‏شد، باز می‏توانست خودش را با امتیازات شرایط جدید تسلی دهد.

 

 

این داستان را در ایران‏صدا بشنوید

 

+ ایتالو کالوینو (1)

1)      ماجرای یک مسافر