عذاب وجدان

"عذاب وجدان" نوشته‏ي "آلبا دسس پدس" ترجمه‏ي "بهمن فرزانه"

يک کتاب 500 صفحه‏اي که اصلا پيشنهاد نمي‏کنم بخونيدش, من که به زور تمومش کردم. هر چند آخرش بالاخره يه شوک بهتون مي‏دهم. مدل کتابش از اوناست که نامه‏‏نگاريه مثل شهر و خانه. سه تا شخصيت که مدام بينشون نامه رد و بدل مي‏شه و پس و پيش و اکنون رو بايد بدون رعايت زمان از لابه‏لاي نامه‏هاشون متوجه بشيد.

چقدر بر زبان آوردن اسمي که برايمان اهميت دارد, مشکل است.

هيچ يك از آنها باز نمي گردند

كتاب ۶:

"هيچ يک از آنها بازنمي‏گردند" نوشته‏ي " آلبادسس پدس" ترجمه‏ي "بهمن فرزانه"

اولين کتابي بود که از آلبا دسس پدس خوندم, کتاب روان و قشنگي بود که من ارتباط زيادي تونستم باش برقرار کنم. شايد به خاطر اين که اون موقع خودم تو خوابگاه بودم, چون داستان راجع به چند تا دختر ايتالياييه که هر کدوم از يه جايي اومدن رم. هر کدوم هم به يه دليل. از زندگي هر کدوم هم يه برش! نه ابتداي مشخصي داره و نه انتهاي مشخصي. (خيلي جالبه, تير 83 خوندمش, سه سال پيش! اما الان که دارم اينا رو مي‏نويسم کم کم داره همش يادم مي‏‏ياد. تک تک دخترها جلوي چشمم راه مي‏رن).

يکي از اونا هست که بيشتر بهش پرداخته شده, سکانس آخر داستان هم با اون تموم مي‏شه. اين دختر با يه خلبان نامزد مي‏شه و درست روزي که مي‏خوان اين قضيه رو علني کنن و به پدر و مادر دختره بگن, خلبان سقوط مي‏کنه و مي‏ميره, اما دختره از خلبان بارداره.

پدر دختر که اين رو مي‏فهمه مي‏فرستدش رم (تا جايي که يادمه خودش اهل يه کشور ديگست), دوران بارداريش رو اونجا مي‏گذرونه و دخترش رو به دنيا مي‏ياره, به دستور پدرش دخترش رو مي‏سپاره به يه جايي که چند تا راهبه ازش مراقبت کنن و بزرگش کنن و خودش برمي‏گرده پيش پدر و مادرش که يه زندگي جديد رو شروع کنه. نه خاني رفته و نه خاني آمده!

اما مي‏بينه که طاقت نمي‏ياره. پس برمي‏گرده رم و مي‏ره تو اين پانسيون. اما کسي از وجود دخترش چيزي نمي‏دونه. و جالبه که اومده اينجا به اميد اين که فقط هفته‏‏اي يک بار, آخر هفته بره و دخترش رو ببينه. توي رفت و آمدها و معاشرت‏هاش با دخترهاي پانسيون و دوستاشون, يه ماجراي عشقي تازه براش پيش مي‏ياد, و حالا نمي‏دونه با دختر سه سالش چه کار کنه, چطور ماجرا رو براي پسره و خونوادش بگه, از قضا تو همين گير و دار دخترش هم مريض مي‏شه, و حالش خيلي بده ...

هيچ وقت کشمکش‏هاي دختره رو يادم نمي‏ره, وقتي کتاب رو مي‏خوندم انگار خودم جاش بودم, خيلي خوب درکش مي‏کردم, البته مي‏تونم بگم جاي تک تک دخترهاي پانسيون زندگي کردم. داستان خيلي خوب و واقعيه.

يه نکته جالب که هيچ وقت يادم نمي‏ره اين بود که دخترها حتي با اطلاع هم نمي‏تونستند شب رو جايي به غير از پانسيون بگذرونند, و اين رو مقايسه مي‏کردم با خوابگاه خودمون. ما هم بالاخره قوانيني داشتيم اما نه اينقدر سخت.

مي‏گن خلق و خوي ايتاليايي‏ها خيلي شبيه ما ايراني‏هاست, شايد براي همين خيلي باور کردني بود.

پ.ن۱: از روزنامه ايران از زبان بهمن فرزانه: "آلبا دسس پدس نويسنده زن ايتاليايى است كه از پدرى كوبايى متولد شده است. او درسال ۱۹۱۱ در رم به دنيا آمد. البته كارهاى اوليه او را از طريق پسرش پيدا كردم كه تاكنون چاپ نشده اين نويسنده زندگى پرفراز و نشيبى داشته و با كتاب «هيچ يك از آنها باز نمى گردند» غوغايى در بين مخاطبان به پا مى كند و به خاطر اين كتاب به زندان مى رود.»"

پ.ن۲: تمام كتاب هاي آلبادسس پدس رو بهمن فرزانه ترجمه كرده است.

پ.ن۲: گفته بودم دوست ندارم داستان کتاب رو تعريف کنم, الان هم مي‏گم. مگر اين که فکر کنم گفتن يه جاهاييش چيزي از لذت خوندنش کم نمي‏کنه. اين رو قول مي‏دم.