
کتاب 61:
روزی که هزار بار عاشق شدم
روحانگیز شریفیان
انتشارات مروارید، چاپ سوم 1386
تا وقتی تو قفسهی کتابها بود و هنوز نخونده بودمش بیشتر دوستش داشتم. هم از اسمش خیلی خوشم میومد هم از رنگهای طرح رو جلدش.
اول که فهمیدم مجموعه داستانه ، یه دور خورد تو ذوقم (آخه کتاب به این کوچیکی دیگه مجموعه داستان بودنش برای یه همچین اسمی عجیب بود برام). یه بار هم وقتی چند تا داستانش رو خوندم و فهمیدم اون طور که دلم میخواست نیست. اما خب بالاخره تمومش کردم.
این خانم یعنی روحانگیز شریفیان ساکن لندن هستش و اکثر داستانهاش هم تو همون لندن اتفاق میافته.
در کل 19 تا داستان داره که به جز یکی دوتاش بقیه تو لندن اتفاق افتاده. همه جوره هم داره. هم از زبون یه مرد، هم از زبون یه زن و هم سوم شخصی که معلوم نیست کیه.
یه داستان داره به اسم "نگرانیهای کوچک ما" که به نظرم اومد این یکی خود واقعیشه. یعنی نویسنده یه بخش کوچیکی از زندگی واقعی خودش رو نوشته. بعد از این که "پنجره" رو خوندم مطمئنتر شدم.
از داستان همسفر:
۞ گاهی فکر میکنم آدمهای تنها برای این کنار پنجره مینشینند که راحتتر میتوانند از تنهایی خود فرار کنند. آدم میتواند خودش را به تماشای بیرون مشغول کند و وانمود کند کوچکترین دغدغهای از تنهاییاش ندارد.
آخرین داستان هم که اسمش "پنجره"ست، گاهشمار زندگی خود نویسندهست که با سبک جدیدی بیانش کرده. این هم تقریبا نصف داستان پنجره:
۞ چهل و نه بار به سینما رفتهام. یک رمان نوشتهام و ده هزار داستان کوتاه. پنجاه بار به سخنرانی رفتهام و بیست بار به شب شعر و بیست هزار بار تنها باز گشتهام.
چهارصد بار به فرودگاه رفتهام. سیصد دفعه به بدرقه و دوبار به پیشواز و پانصد بار تنها ماندهام.
سیصد و چهار کتاب خواندهام. چهل و دو کتاب قرض دادهام، سی تای آن را فراموش کردهام.
صد تا نامه نوشتهام و یک نامه دریافت کردهام.
پنجاه دفعه عاشق شدهام. یکبار ازدواج کردهام و سی سال سالگرد آن را جشن گرفتهام. دو میلیون بچه داشتهام دوتایشان را بزرگ کردهام.
شصت و دو دوست خارجی پیدا کردهام، صد هزار کارت تبریک فرستادهام.
هزار بار به یاد ایران افتادهام، هزار هزار بار خوابش دیدهام و هر بار کمی از خودم را از دست دادهام و هرگز جوابی پیدا نکردهام.




