
کتاب 60:
قلندران پیژامهپوش
سید علی میرفتاح
نشر افق، چاپ دوم 1387
از دیباچهی نویسنده:
۞مطالبی که در این کتاب آمده، همه یکبار در شرق - روزنامهشرق – چاپ شده. بعضی در ستون هفتگی «شهرهای نامرئی» و بعضی در ستون روزانهی «کرگدننامه». همهی آنهایی را که تیغ ممیزی روزنامه نپسندید، درکتاب هم نیاوردم که موجبات گرفت و گیر و تاخیر کتاب را فراهم نیاورم.
نمیدونم شاید همین که هر روز منتظر یک قسمتش تو روزنامه باشی خیلی جذابترش کنه. اما در کل ایدهی جالبیه. یه مقداری هم مردونهس. طبیعیه جمع آقایون پیژامهپوش حرفایی رو میزنن که برای خودشون خوشاینده. این یه واقعیته که موضوع بحث یه جمع زنونه با یه جمع مردونه خیلی فرق داره. اما من یه کم که جلو رفتم بیشتر خوشم اومد. ولی آقایونی که خونده بودن حسابی از همون اول کیف کرده بودن.
خب با توجه به این که یه ستون روزنامه بوده از کلی فصل (خیلی زیاد بود، نشمردم) تشکیل شده که هر کدوم نهایتا 4 یا 5 صفحه هستند. هر فصل گفتگوهای یه جمع 5 نفره است که تشکیل شده از آقایان مؤیدی (صاحبخانه)، آقای کپورچالی، آقای روشنضمیر، آقای امیرشاهی و آقای میرفتاح. البته تقریبا تا نصف کتاب خود آقای میرفتاح هیچوقت حرفی نمیزند، از اونجا به بعد هم تو هر قسمت فقط یک یا دو جمله. بیشتر شنوندهست و به قول خودش «خرکی را به عروسی خواندند»
بخشهایی از کتاب:
۞من زیر چهل سالم و دوستانم بالای شصت سال. تجملی در کار نیست. زغال گداختهی سماور است و چای دارجلینگ و نبات زعفرانی.
نهایت سور و سات نیز باقلوای یزد است و گز اصفهان. تشریفات هم اگرچه لازمالاجراست، اما مایطاق نیست. پیژامه راهراه است و زیر پیراهنی دوگاونشان. چنانکه شاعر فقید میرزا علی یمگانی فرمود:
«از عیش جهان نگاه میخواهم و بس گهگاه کمی گناه میخواهم و بس
از آریــــن و بیــــــژن و ایکـــات و بــرک پـــیژامهی راهراه میخواهم و بس
۞آقای مؤیدی: خوب شد فرمودید. پیری است و هزار درد. این بیماری پارکینسون برای آدم حواس نمیگذارد ...
آقای روشنضمیر: منظور حضرتعالی احتمالا آلزایمر است؟
آقای مؤیدی: آفتاب آمد دلیل آفتاب. خود این که آدم اسم بیماری را هم فراموش کند دلیل بر بیماری است.
۞آقای مؤیدی: در لفافه سخن گفتن که نمیشود مانیفست. میشود ادبیات تغزلی. آن وقت هرکس برداشت خودش را دارد. یکی میگوید حافظ شرابخوار و لاابالی و مفسد فیالارض است یکی هم تأویل و تفسیر میکند و میگوید عارف واصل است و از اولیاءالله. در مانیفست نمیشود بنویسید «ف» بعد از هوادارانتان توقع داشته باشید بروند «فرحزاد».
آقای امیرشاهی: فرمایش شما صحیح. اما مگر شما قوم ایرانی جماعت را نمیشناسید؟ تنها قومی هستند در دنیا که اگر بهشان بگویید «ف» همهشان مستقیم میروند «فرحزاد». مردم ما هم به این ادبیات در لفافه عادت دارند و هم ادبیاتی جز این را نمیپسندند. باور بفرمایید مشکل از فرحزاد است که گنجایش ندارد وگرنه همه نشانی را بلدند.
۞پرسید: «عاشقی بدتر است یا بیپولی؟» گفت: «درد سومی هست که این دو درد را فراموش میکنی.»
۞ ...آقای مؤیدی: این هم یک مد روز است. همه که نباید کمدی بنویسند. علیالظاهر تلخ و سیاه و ناامیدکننده بیشتر جواب میدهد.
آقای کپورچالی: مگر صادق هدایت نبود؟ یک جور مینوشت، انگار همهی ظلمهای عالم یکجا، سر او ریخته. وقتی خانهاش خیابان بهار بود، من یک بار رفتم منزلش. سن و سالی هم نداشتم. رفته بودم یک امانتی از طرف کسی به او بدهم. یک آهنگری زیر خانهاش بود که خب تق و توقی میکرد. همینجوری از توی خانه یک فحشهایی میداد که من گفتم الان میرود یقهی آهنگر را میگیرد و خون به پا میکند. بعد با هم از خانه آمدیم بیرون، چشمش که به آهنگر افتاد، یک سلامعلیک گرمی کرد و حال و احوالی پرسید که من تردید کردم نکند آن فحشها به من داد.
آقای امیرشاهی: فحش که باد هواست. آدم ندهد از یک جایش میزند بیرون. ما که زورمان به کسی نمیرسد، در تنهایی فحش ندهیم که یک دفعه برویم بمیریم.
آقای کپورچالی: البته آدم باید زبانش پاک را نگه دارد و به حرفهای زشت آلوده نکند.
آقای امیرشاهی: بله، یادم هست که شما وقتی آن راننده تاکسی باقی پولتان را نداد و گاز داد و رفت، چطور زبانتان را پاک نگه داشتید.
آقای کپورچالی: خب آن موقع عصبانی بودم. دست خودم نبود. وقتی آدم عصبانی میشود اختیار زبان از دست میدهد.
آقای مؤیدی: البته تنزیه زبانی یعنی این که در موقع عصبانیت خودت را کنترل کنی وگرنه در وقت غیر عصبانی که آدم چرا باید ناسزا بگوید.
آقای روشنضمیر: البته همیشه هم ناسزا نیست، بعضی وقتها سزاست. خب آدم وقتی تلویزیونهای لسآنجلسی و سیاسی را میبیند، تحریک میشود یک چیزی درخور سیمبل ریت آنها احاله دهد. اگر ندهد که تو بگو دیدن تلویزیونهای بیست و چهار ساعتهی سیاسی چه لطفی دارد؟
آقای مؤیدی: نوهام میگفت تلویزیونهای «نیمتنه» راست هم میگوید. نیمتنه میگذارند جلوی دوربین چند تا خط تلفن هم وصل میکنند و مردم را تلکه میکنند.
آقای امیرشاهی: آن تلویزیونهای کرمفروش هم بد نیستند. نمونهی بارز وطنپرستان مقیم لسآنجلس. میزنند و میرقصند و به گور پدر سلطنتطلب و جمهوریخواه و دموکرات سرقدم میروند.
آقای روشن ضمیر: اخیرا چند تا پسر آوازهخوان آوردهاند، من هر وقت آنها را میبینم زیر لب میگویم، جای مرحوم اصغر بروجردی خالی. اگر بود چه عشرتی میکرد. نوهام پرسید چه کسی را میگویی؟ گفتم به شما ربطی ندارد.
آقای کپورچالی: آنها را دیدهام. همین که میگویند چی چی بیست را نمیخواهم؟ از اتفاق من اینها را دنبال میکنم، از دیدنشان عصبانی هم نمیشوم. فحش هم نمیدهم. نهایت میگویم ای پدرسوختهها.
آقای مؤیدی: معنی تنزیه زبانی را هم فهمیدیم. از شما قباحت دارد، تا دو دقیقه پیش میخواستید بدنتان را بگذارید برای قوت خاک که خاکش علف و علف چرنده. حالا نیش باز کردهاید و مثل سلطان صاحب قران «ای پدرسوخته، ای پدرسوخته» میگویید؟
آقای کپورچالی: ای آقا. اینها حرف است. باد هواست وگرنه ما کجا و لسآنجلس کجا؟ دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.
آقای امیرشاهی: همچین بر نخیل نخیل هم نیست. طرح ژنریکش را بروید در همین جردن خودمان ...
آقای روشنضمیر: توی خیابان ایران زمین هم هست.
آقای مؤیدی: آدرس دقیق بدهید، کروکی بکشید یک وقت اشتباه نشود. علیالظاهر آقایان بعدازظهرها تور تهرانگردی راه انداختهاند.
آقای روشنضمیر: ما فقط دو سه بار بیشتر نرفتیم، این کارها ماشین میخواهد. آن هم ماشین درست و حسابی. تازه راه و رسم دارد. باید یک بعدازظهر کامل آپ اند داون کنی. فکر کردید چرا همیشه جردن راهبندان است؟




