تبليغاتX
قصه های من و کتابام

كافه پيانو

 

 

 

 

کتاب 56:

کافه پیانو

فرهاد جعفری

نشر چشمه، چاپ چهارم تابستان 1387

 

 

 

 

 

  

خب به قول معروف بدجوري تب كافه پيانو همه رو گرفته. مدت‏هاست سطر اول پرفروشترين‏هاي چشمه‏س.

چون كتاب قطوريه يه كم طول كشيد تا دل رو به دريا بزنم و بالاخره شروع كنم به خوندنش. اما به 24 ساعت نرسيده، تموم شد. انشاي قشنگي داره و خيلي سريع مي‏شه خوندش. حرفاي جالب هم توش كم نيست.

يه جاهايي به نظرم كاملا عمدي از سبكي كه شاملو براي ترجمه شازده كوچولو به كار برده، استفاده كرده. لحن اون جايي كه شاملو مي‏گه "مي‏خواهم بگويم گلي‏ست تا اين حد مغرور".

  

۞گفت که وقتی پدر پیرش داشته از بیماری کبد می‏مرده؛ دستش را گرفته بوده توی دستش. داشته یواش یواش می‏مرده و بدنش سرد و سردتر می‏شده. برای همین، خیال می‏کند که دست او – یعنی پسرش که پدر من باشد – از حد معمول داغ‏تر است و نکند تب دارد. این است که برمی‏گردد و بهش می‏گوید تب داری بابا جان.

 

دو پاراگراف ديگه هم ازش نوشته بودم اما الان پشيمون شدم.

در كل تفريح خوبي بود. نه بيشتر نه كمتر.

 

+ نوشته شده توسط روناك در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت 8:29 |