تبليغاتX
قصه های من و کتابام

كتاب ۱۷:

"پلو خورش" نوشته‏ي "هوشنگ مرادي کرماني"

 

خب اين داغ‏ترين کتاب هوشنگ مرادي کرمانيه! از تضاد طرح روي جلدش خوشم مي‏ياد. اين کتاب مجموعه داستان‏هاي کوتاه دو – سه صفحه‏ايه. شايد انتظار آدم از هوشنگ مرادي کرماني يه چيز ديگست؟! نمي‏دونم! به نظرم در حد و اندازه‏هاي هوشنگ مرادي کرماني نبود.

يکي از داستان‏هاش رو بيشتر از همه دوست داشتم. اين رو:

 

توت

نيما و ماني زير درخت توت ايستاده بودند. سرشان را بالا گرفته بودند, توت‏هاي رسيده و سفيد و درشت را نگاه مي‏کردند. آب دهانشان راه افتاده بود. به درخت سنگ زدند که توت بريزد, نريخت. توت‏ها تازه رسيده بودند, بندشان محکم بود و شاخه‏ها را چسبيده بود.

نيما کفش‏هايش را کند, جوراب‏هايش را در آورد. تنه‏ي درخت را گرفت, عين گربه, با سختي و سماجت خود را بالا کشيد, هي ليز خورد و هي ليز خورد. اما از پا ننشست. عرق ريخت و به پوست سفت و ناجور و ترک ترک شيارهاي زمخت و سخت درخت چنگ زد و پا گذاشت. کف دست‏ها, انگشت‏ها و کف پاهايش زخم شد و سوخت. اما, به روي خودش نياورد. ماني نگاهش مي‏کرد.

-            مي‏افتي بيا پايين. اگر بيافتي مامان ناراحت مي‏شود.

نيما به حرفش گوش نکرد. همچنان بالا رفت, رفت تا دستش به اولين شاخه رسيد. شاخه را چسبيد خود را بالا کشاند. پايش را روي شاخه گذاشت, دست دراز کرد و توتي چيد و خواست براي ماني بياندازد. پايين را نگاه کرد ماني نبود. رفته بود پيش مادر:

-              مامان, مامان, نيما رفته روي درخت دارد توت مي‏خورد.

دست مادر را کشيد و آورد زير درخت, اشاره کرد و نيما را نشان داد.

-              ببين مامان, نيما رفته است بالا و دارد توت مي‏خورد.

مادر نيما را نگاه کرد, اول ترسيد که نيما بيفتد. اما کم‏کم از شجاعت و همت او خوشش آمد. رو کرد به ماني:

-              خب, تو هم برو بالا توت بخور. بزرگ شدي, تصميم بگير, نترس.

نيما از بالاي درخت توت‏هاي تو مشتش را به ماني نشان داد و با دهان شيرين شده از توت گفت:

-              اين‏ها هم مال تو, براي  تو و مامان چيدم.

خم شد و توت‏ها را توي دست مادر ريخت. مادر توت‏ها جلوي ماني گرفت:

-              بيا بخور.

-              نه نمي‏خورم. توت‏هايي که نيما چيده دوست ندارم.

-              پس خودت برو بالا, بچين و بخور.

-              نمي‏توانم.

مادر زير بغل‏هاي ماني را گرفت, کمکش کرد که برود بالاي درخت. ماني پاهايش را تکان داد و گفت:

-              مرا بگذار زمين. مي‏ترسم بالا بروم. نمي‏خواهم به من کمک کني.

مادر ماني را گذاشت زمين. شاخه‏ي پايين درخت را خم کرد و رو به روي صورت ماني گرفت. شاخه چند توت درشت و رسيده داشت.

-              خودت توت بکن و بخور. اين جور راحت است.

ماني شانه بالا انداخت و پا به زمين کوفت:

-              نمي‏خواهم.

مادر گفت:

-              خودم برايت مي‏چينيم. خوب است؟

-              نه, نمي‏خواهم تو برايم توت بچيني.

مادر, که از دست ماني کلافه شده بود, گفت:

-              توتي که نيما بچيند, دوست نداري. به خودت زحمت نمي‏دي که از درخت بالا بروي. توتي هم که من بچينم, قبول نداري. توت آماده را هم که نمي‏چيني. اصلا تو چه مي‏خواهي؟

ماني سرش را بلند کرد. توت خوردن نيما را ديد و گفت:

-              مي‏خواهم نيما بيايد پايين. توت نچيند. توت نخورد.

-              همين؟

-              همين.

مادر به ماني نگاه کرد. هيچ نگفت. دلش به حال او سوخت. راهش را کشيد و رفت.

ماني زير درخت نشست. زانوهايش را بغل گرفت. به درخت تکيه داد و زار زد.

 

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 20 آذر1386 و ساعت 7:49 |