تبليغاتX
قصه های من و کتابام

بيوتن 

 

کتاب 93:

بیوتن

رضا امیرخانی

داستان‏های فارسی

نشر علم، چاپ ششم، 1387

480 صفحه

 

 

 

۞                 آرمیتا می‏پرسد:

-          خشی! بالاخره سالم ماندن جنازه را نمی‏شود ساینتیفیک‏لی آنالیز کرد...

-          چرا نمی‏شود! می‏شود! خوب هم می‏شود! همین الان به احتمال 90 در 100 جنازه‏ی من و تو هم سالم می‏ماند! می‏دانی چه‏طور؟

آرمیتا می‏خندد.

-          مخصوصا جنازه‏ی تو خشی! بس که قدیسی!

-          من که عمرم بالای 300 سال است! اما جنازه‏ی تو هم سالم می‏ماند. چون داخل تمام مواد غذایی ما، پری‏زروتیو[i] می‏زنند؛ ماده‏ی نگهدارنده. که تاریخ مصرف ماده‏ی غذایی دیرتر اکسپایرد[ii] شود. تا گوشت و مرغی که می‏خوریم دیرتر فاسد شود. تازه‏گی‏ش را حفظ کند. همین‏ها رسوب می‏کنند توی بدن ما و بدن ما بعد از مرگ سالم می‏ماند...



[i] Preservative

[ii] Expired

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 30 شهریور1388 و ساعت 8:4 |

سه روايت از زندگي

 

 

 

کتاب 94:

سه روایت از زندگی

یاسمینا رضا

فرزانه سکوتی

نمایشنامه فرانسوی

نشر نی، چاپ اول، 1387

107 صفحه نمایشنامه و 15 صفحه درباره‏ی نویسنده

 

 

 

 

یاسمینا رضا نویسنده، نمایشنامه‏نویس و بازیگر فرانسوی است که (یک‏جا نوشته در سال 1959میلادی و یک جا 1357شمسی که خب بر هم منطبق نیست، اما 1959 درسته.) در پاریس به دنیا آمد. مادرش یک ویولونیست مجارستانی و پدرش یک دو رگه‏ی ایرانی و روس بود که هر دو از رژیم شوروی سابق به روسیه گریختند. یاسمینا رضا فارغ‏التحصیل رشته تئاتر و جامعه‏شناسی از دانشگاه نانتر در حومه‏ی پاریس است.

یاسمینا رضا در سال 2001نقش "اینس" را در اجرای فوانسوی نمایش "سه روایت از زندگی" بازی کرده است.

 

(این نمایشنامه به شماره 7 از مجموعه نمایشنامه‏هایی است که نشر نی، زیر نظر تینوش نظم‏جو تحت عنوان دور تا دور دنیا به چاپ رسانده است. قبلا از این مجموعه کتاب 13، "مهمان ناخوانده" اریک امانوئل اشمیت رو معرفی کرده بودم.

 

دو زوج، شخصیت‏های این نمایشنامه رو تشکیل می‏دن که البته یکیشون یه بچه داره. اما بچه فقط صداش توی نمایشنامه به گوش می‏رسه.

از اسم کتاب هم پیداست که یک ماجرا رو در سه حالت مختلف روایت می‏کنه.

نکته جالب اینجاست که وقتی روایت اول رو خوندم به نظرم خیلی سیاه اومد:

۞            غروب.

یک اتاق نشمین.

با انتزاعی‏ترین شکل ممکن. نه دیواری، نه دری، فضایی باز.

مهم تصور کردن یک اتاق نشیمن است.

سونیا، رب‏دوشامبر به تن نشسته است. پرونده‏یی می‏خواند.

آنری وارد می‏شود.

 

وقتی روایت دوم رو شروع کردم...

۞            غروب.

همان اتاق نشمین.

سونیا، رب‏دوشامبر به تن نشسته است. پرونده‏یی می‏خواند.

آنری وارد می‏شود.

با لحنی مهربان.

 

برداشتم این بود که یاسمینا رضا داره سعی می‏کنه از یک فضای سیاه و روابط تیره به سمت خوبی و خوشی و سعادت‏مندی بره و قصد داره در یک اقدام سه مرحله‏ای همه رو به کمال برسونه و صلح و صفا رو در زندگی حاکم کنه.

اما اصلا این طور نبود. اتفاقی که رخ داد این بود که نشون داد همیشه یه پای قضیه می‏لنگه و هیچ‏وقت یک ماجرا، یک فرد و یا یک اتفاق سیاه کامل و یا سفید کامل نیست. روایت اول که به نظر خیلی سیاه می‏اومد با خوندن دو روایت بعدی روشنی‏هاش رو نشون داد. روایت های بعد هم چون در همان ابتدا در مقایسه با اولی خوندن می‏شن هم خوبی‏هاش خودشون رو نشون می‏دن و هم بدی‏هاش.

هر سه روایت به قدر کافی واقع‏گرایانه است و نیروی خیر و شر در هر سه در حال نزاع تن به تن است و در هیچ‏کدام پیروز مطلق وجود ندارد.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 21 شهریور1388 و ساعت 7:14 |

بيوتن

 

 

کتاب 93:

بیوتن

رضا امیرخانی

داستان‏های فارسی

نشر علم، چاپ ششم، 1387

480 صفحه

 

۞                 همه احسنت احسنت می‏گویند. عبدالغنی ادامه می‏دهد:

- البته این جوان ] منظورش ارمیاست[ هم‏ آن‏طور که عزیزمان، عالم فاضل، دکتر خشی، می‏گویند، قصور داشته است در فهم، لاکن تقصیری نداشته است. این‏ها مثل خریستوفر قولمب هستند و باید دوباره آمریکا را کشف کنند...

خشی می‏خندد:

- کریستوفر کلمب، کریستوفر کلمبوس[i]

- صحیح دکتر خشی! ایضا آن هم درست است. عارض بودم محضرتان، این جوان مطالبه‏ای از ما داشت که از یو سی[ii]، اخوی ما، جاسم هم‏الان به او نقدا از محل دونی‏شن[iii] شما پرداخت می‏کند که بدانین کمک‏های شما در اصل در داخل کلاب خرج می‏شود. لاکن تراجدی این جوان، مرا به یاد تراجدی مکبث شیخ‏زبیر می‏اندازد...

خشی یک‏هو جا می‏خورد! از همان صف اول روی دو زانو بلند می‏شود و نگاهی متعجب به عبدالغنی می‏اندازد:

-          مکبث شیخ‏زبیر؟! شکسپی‏یر[iv] منظورتان است؟!

-          نه! این یکی را درست گفتم. همان شیخ زبیر درست است.

-          شکسپی‏یر، شاعر مشهور انگلیسی، نویسنده‏ی مکبث و ...

-          خوتان هم می‏گویید، مشهور... مشهور به شکسپی‏یر شده است اما اصالتا همان شیخ زبیر درست است. از شما انتظار بیش‏تری داشتم، دکتر! شما که مثل عجم‏ها نیستید. اهل فضل هستید.بایستی می‏دانستید. شیخ‏زبیر اصالتا عرب بوده است. در جنگ‏های صلیبی به اسارت گرفته می‏شود، اصلا نگاه کنید رومعو و جولیعت چه اندازه به وامق و عذرا و به لیلی و مجنون نزدیک است.

خشي می‏گوید:

-          می‏دانید من اصلا نشنالیست[v] نیستم، تعصبی هم ندارم اما لیلی و مجنون که دیگر ربطی به عرب‏ها ندارد. لیلی و مجنون نوشته‏ی نظامی است...

-          خوب! نظامی عرب بوده است!

-          نظامی اسم‏ش نظامی گنجوی است... اصلا عرب گاف ندارد که! گنجوی یعنی متولد گنجه بوده است...

 

و اینگونه است که عرب‏ها به کمک پول نفت همه چیزمان را به غارت بردند و می‏برند....



[i] Christopher Columbus

[ii] As you see

[iii] Donation

[iv] Shakespeare

[v] Nationalist

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 9:21 |

بيوتن

 

 

کتاب 93:

بیوتن

رضا امیرخانی

داستان‏های فارسی

نشر علم، چاپ ششم، 1387

480 صفحه

 

 

 

اینقدر از دست نویسنده به خاطر آخر کتاب دمغ‏م که حال حرف زدن راجع به کتاب رو ندارم.

فقط یک بخش کوچیک کتاب خیلی شفاف وضعیت امروز ماست. همون رو انتخاب کردم:

 

۞                 آرمی می‏گوید:

-          تو به خاطر من از ایران بیرون نیامدی.

ارمی می‏گوید:

-          فقط به خاطر تو نبود. اگر فقط به خاطر تو بود، آن‏وقت می‏توانستم از تو هم انتظار داشته باشم که به خاطر من بیرون بیایی.

آرمی می‏گوید:

-          من اصلا از این "به خاطرمن" ها می‏ترسم. زندگی با به "خاطر من" درست نمی‏شود. هنوز ازدواج نکرده‏ایم و گند "به خاطر من" ها درآمده است!

ارمی می‏گوید:

-          فقط به خاطر تو نیامدم. دروغ چرا...

-          اوضاع سیاسی عوض شده بود...

-          دل‏م نمی‏خواست ایران را تحمل کنم... دوره‏ی اول هنوز جوان‏تر بودم و سرم باد جنگ داشت...

-          همین جنگ است که شما را اینجور غیراجتماعی بار آورده است، رفتارهای نادرست و آنرمال اجتماعی در یک جامعه بدوی!

-          تو هم می‏خواهی از جامعه مدنی حرف بزنی؟

-          آره! از سیویل سوسایتی[i]! تنها حرف حسابی که مسوولان ایران بعد از جنگ گفتند... به جای شعارهای قبلی که همه‏اش صحبت از مرگ بود و شیطان بزرگ و...

-          شیطان بزرگ وقتی می‏گویی یعنی سلطه‏ی میل‏های شخصی. یعنی مکانیزمی که یادمان بدهد دنبال میل‏های شخصی باشیم... مرگ بر آمریکا یعنی مرگ بر این مکانیزم.

-          من هم قبول دارم این مرگ بر آمریکا را. منتها وقتی می‏گویی مرگ بر آمریکا ستون‏های ادارات تهران هم شروع می‏کند به لرزیدن.

-          آمریکا مصداق نیست. مفهوم است.

-          صد در صد موافق‏م. اگر آمریکا را در این کانتکست نگاه کنی، یعنی یک فرهنگ ببینی‏ش نه یک اسم، آن وقت می‏بینی که در مرگ بر آمریکا گفتن، داری مرگ بر ادارات ایرانی هم می‏گویی... شعار باید نرم باشد، نه تند!

-          شاید... اما از آن طرف من از روزی که شعار "ایران برای همه‏ی ایرانیان" را شنیدم، فهمیدم که این مملکت دیگر جای زنده‏گی نیست. فهمیدم که باید کند. هر وقت از این شعارهای دهن‏پرکن و ابسترکت[ii] تو دهن سیاست‏مدارها می‏افتد، باید بفهمیم قرار است یک اتفاق بدی بیافتد.

-          بدبینی توست. این یک شعار درست است. شعار اول جامعه دموکراتیک. عین همین شعار را آمریکایی‏ها هم داشته‏اند... امریکا فور امریکن‏ز[iii]!

-          شعار تازه وقتی که خیلی مشت پر کن و کانکریت[iv] و روشن باشد، وقتی می‏افتد به دست سیاست‏مدار، می‏فهمی که کلی گول خورده‏ای، چه رسد به این که شعار مبهم هم باشد...

-          چرا فکر می‏کنی این شعار مبهم است؟ این گام اول دموکراسی است.

-          درست! مردم باید بر مردم حکومت کنند. اما چه طور؟ اما این جمله باید حرف مردم باشد، نه حرف حاکمان!

-          توی ایران حتما حاکم‏ها نیروهایی هستند که می‏خواهند حکومت را ساقط کنند راستی‏ها می‏گویند که چپی‏های حاکم با رادیوهای بی‏گانه هم‏سو هستند و هر دو می‏خواهند حکومت را ساقط کنند...

-          خوب! چپی‏ها هم از طرف می‏گویند راستی‏ها با نیروهای برانداز، دو لبه‏ی یک قیچی‏اند و هر دو کارکردشان ساقط کردن نظام است!

-          این دو حرف اصلا یک حرف هستند!

-          شاید اصلا این خبری را که تو خوانده‏ای راجع به چپ‏ها، راست ها به دروغ منتشر کرده باشند...

-          همین‏طور خبر راجع به راست‏ها را که چپ‏ها بی‏ماخذ کار کرده بودند...

-          اصلا بیا خبر را از دو طرف معادله‏ی صحبت‏هامان فاکتور بگیریم و حذف کنیم...

-          مگر ما غیر از اخبار می‏گوییم؟!

-          راست می‏گویی! اگر خبر را حذف کنیم، آن وقت چیزی باقی نمی‏ماند. اگر دو طرف را تقسیم بر خبر کنیم، جوابی نمی‏گیریم...

-          فراموش نکنیم، ارزش خبر هیچ است! خبر اگر صفر باشد، عدد بخش بر صفر، مبهم می‏شود...

-          مهمل می‏شود... مثل همین جامعه‏‏ی مدنی ایرانی ...

-          باز برگشتیم سر جای اول..

-          دموکراسی ایرانی یک ترکیب مهمل است...

-          قبول دارم اما آلترناتیو توتالیتریانتاریسم...

 

می‏گه دموکراسی ایرانیه یک ترکیب مهمله. انگار ما همیشه لایق زور رضاخانی بوده و هستیم. امیدوارم بعدا نباشیم!!!

این روزها دارم دو طرف را بر خبرهای مساوی تقسیم می‏کنم. همه چی مبهمه. تنها چیزی که مونده، محمد خاتمیه! تنها رییس جمهوری که بهش رای دادم. فقط یک‏بار! (بار اول نمی‏تونستم) ……………………………………………………………………………………………………..... اما پس چرا هنوز دوستش دارم؟؟؟

نقطه‏چین‏ها به دلیل سخنان اخیر ایشان که پس از نوشتن این مطالب بود، به تشخیص نویسنده وبلاگ حذف شد.



[i] Civil Society

[ii] Abstract

[iii] America for Americans!

[iv] Concrete

 

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت 7:7 |

آي عشق

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 9:5 |