تبليغاتX
قصه های من و کتابام

Psycho

 

Book 81:

Psycho

Robert Bloch

 

 

 

" Money Can’t buy happiness, but it can stop unhappiness”

 

 

 

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 و ساعت 7:44 |

كي بود رفت زير ميز؟

 

 

 

کتاب 80:

کی بود رفت زیر میز؟

منوچهر احترامی

داستان کوتاه طنز، ۴۵ صفحه

نشر گل آقا، چاپ دوم، 1387

 

 

 

 

 

خب این هم اولین ره‏آورد نمایشگاه کتاب امسال. البته بگم که من همین دیروز رفتم نمایشگاه و رفته بودم که غرفه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو ببینم و یاد قدیما کنم که به دلیل ازدحام حتی یه قفسه‏ش هم نتونستم ببینم. نتیجتا به دو سه تا انتشارات معروف (نشر شهر[*]، چشمه، مرکز، ثالث، قطره، گل‏آقا و علم) سر زدم و 7- 8-10 تایی کتاب خریدم و دمم رو گذاشتم رو کولم و عطای نمایشگاه رو به لقایش بخشیدم و کتاب خریدن رو گذاشتم واسه همون پرسه‏های انقلاب.

توضیح خاصی برای این کتاب ندارم. همش از معرفی اولش معلومه و مخصوص گروه سنی ب و ج هستش. داستان شیطنت‏های یه سری پسر بچه دبستانی توی مدرسه‏ست.

تصویرگریش خیلی خوبه و کار آقای سلمان طاهری است. کمتر تصویرگر ایرانی دیدم که این قدر کارش خوب باشه.

 

۞قورباغه در کلاس

 

۞قورباغه توی کلاس ورجه ورجه می‏کرد.

آقای افتخاری گفت:«قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.»

قاسم گفت: «آقا اجازه؟ ما از قورباغه می‏ترسیم.»

آقای افتخاری گفت: « ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون.»

ساسان گفت: «آقا اجازه؟ ما هم می‏ترسیم.»

آقای افتخاری گفت: «بچه‏ها! کی از قورباغه نمی‏ترسد؟»

من گفتم: «آقا اجازه؟ ما نمی‏ترسیم.»

آقای افتخاری گفت: «کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.»

گمان می‏کنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا می‏دانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟

 

+ منوچهر احترامی (3)

1)      حسنی نگو یه دسته گل

2)      دزده و مرغ فلفلی

3)      کی بود رفت زیر میز؟



[*]  نشر شهر همونيه كه كتاب‏هاي مترو چاپ مي‏كنه. يه سري بهش زدم و شماره‏هايي كه نداشتم خريدم. سعي مي‏كنم از اين به بعد هر هفته از يه كتاب مترو هم بنويسم.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 26 اردیبهشت1388 و ساعت 7:2 |

در راه ويلا

 

 

 

 

 

کتاب 79:

در راه ویلا (مجموعه داستان)

فریبا وفی

نشر چشمه، چاپ اول، زمستان 1387

 

 

 

 

 

 

تازگی‏ها نمی‏دونم چرا وقتی کتاب تموم می‏شه و می‏خوام جاهایی که یادداشت کردم بنویسم، می‏بینیم همچینم انتخاب جالبی نبوده و بی‏خیال خیلی‏هاش می‏شم.

104 صفحه داره که از 9 تا داستان تشکیل شده که در نتیجه هر داستان بیشتر از 10-12 صفحه نمی‏شه.(فکر کنم وبلاگم رو با گزارش‏های آماری کارم اشتباه گرفتم! دفعه بعد براتون نمودار هم می‏کشم احتمالا.)

  • در راه ویلا
  • هزارها عروس
  • دهن کجی
  • کافی شاپ
  • حلوای زعفرانی
  • آن سوی اتوبان
  • گرگ‏ها
  • روز قبل از دادگاه
  • زنی که شوهر داشت

از همه‏ی داستان‏ها جالب‏تر به نظرم هزارها عروس بود. یه حس عجیب غریبی به آدم می‏ده.

در راه ویلا، مشکل همه‏ی اوناییه که باید از مادر یا پدر پیرشون مراقبت کنند و خواهر و برادرهای بی‏فکر و از زیر بار مسوولیت دررو دارند.

 

۞دنبال افشین رفت تو و پشت در ایستاد. قلبش تند می‏زد. بوی آشنای خانه دیوانه‏اش کرد. چشمش افتاد به پرده‏های نباتی رنگ چین‏دار و احساس راحتی کرد. انگار ایستادن در آن‏جا طبیعی‏ترین حالت بود. یادش رفت آن‏همه جنگ و گریز برای چه بوده. از خودش لجش گرفت و اخم‏آلود نگاه کرد به مرد که یعنی می‏تواند حرفش را بزند و همان لحظه متوجه شد که ناممکن است. دست‏هایش به آنی سرد و نمناک شد و به سمت در چرخید.

شیر آب را بی‏خودی باز کرد و بست و خدا خدا کرد مادرش چیزی نپرسد. چه‏طور می‏توانست بگوید که در آن لحظه همه‏دنیا از حرکت ایستاد تا آن دو بچرخند، بی‏حرف و دلیل. در آن لحظه همه‏چیز از ذهنش غیب شد. در توفانی که به راه افتاد هر دو غرق شدند، توفانی که این بار به نظرش غامض نبود، نرم و تپنده بود. صدای افتادن دکمه‏بلوزش را شنید، ولی نتوانست دنبالش بگردد. خودش را سپرد به دست گردبادی که پرده و چیزهای دیگر اتاق را در چرخش دیوانه‏واری وارونه می‏کرد.

 

۞فکر کرد چرا به زن اجازه نداده بود او هم واقعیت زندگی او را ببیند. گذاشته بود درباره‏ی آرامش خانه‏اش افسانه‏سرایی کند و آن را آرزو بکند. چرا نگفته بود اشیای بی‏جان جای خالی هیچ انسانی را پر نمی‏کند و سکون عقیم و خاموش خانه بیشتر وقت‏ها حالش را به‏هم می‏زند. یادش آمد بعضی شب‏ها درست چند ثانیه بعد از خاموش کردن چراغ خواسته بود همه‏ی دارایی‏اش را با حضور و عاطفه‏ی دیگری تاخت بزند.

 

+ فريبا وفي (۲)

1)      پرنده من

2)      در راه ويلا

 

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 و ساعت 8:4 |

مهمان ناخوانده 

 

 

کتاب 78:

مهمان ناخوانده

اریک امانوئل اشمیت

تینوش نظم جو

نشر نی، چاپ اول،  1378

 

 

 

یه نمایشنامه دیگه از یکی از نویسنده‏های فرانسوی مورد علاقه من.

این بار اریک امانوئل اشمیت رفته سراغ یک شخصیت واقعی و یک حادثه واقعی. فروید در جنگ جهانی دوم. زمانی که نازی‏ها اتریش را فتح کردند. جدال درونی فروید با ایمانش زمانی که دیگر جایی برای ایمان باقي نمانده است. ایمان فروید در لباس یک ناشناس در طول نمایشنامه خودش رو به ما و فروید نشون می‏ده تنها زمانی که فروید تنهاست. فقط در یک صحنه کوتاه دختر فروید هم ناشناس رو می‏بینه. علاوه بر فروید، دخترش (آنا) و ناشناس، یک مامور نازی هم در نمایشنامه سر و کله‏اش پیدا می‏شه که خب طبیعیه. فروید قرار سر همین چیزا با ایمانش درگیر بشه.

 

۞خرد داشتن بیشتر اوقات اینه که آدم پیرو جنونش باشه تا عقلش.

 

۞این قرن، قرن جنون انسان‏های متکبر خواهد بود. ارباب طبیعت: و شما زمین را آلوده می‏کنین و ابرها رو سیاه! ارباب مواد: دنیا رو به لرزش درمی‏آرین! ارباب سیاست: توتالیتاریسم رو اختراع می‏کنین. ارباب زندگی: بچه‏هاتون رو از روی کاتالوگ انتخاب می‏کنین! ارباب بدنتون: چنان از بیماری و مرگ هراس دارین که به هر قیمتی حاضر می‏شین زندگی رو ادامه بدین، زندگی نه، باقی موندن، بی حس مثل یک گیاه توی گلخونه! ارباب اخلاق: فکر می‏کنین این انسان‏ها هستن که تمامی قوانین رو درست می‏کنن و چون همه‏ی ارزش‏ها یکیه، هیچی ارزش نداره! و خدای انسان‏ها پول خواهد شد، تنها خدایی که می‏مونه، توی تمام شهرها براش معبد خواهند ساخت، و در نبود خدا همه‏ی فکرها پوک می‏شن و از بین می‏رن.

 

۞انسان چیه: دیوانه‏ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می‏کنه!

 

۞وقتی می‏شنیدم داری می‏گی به خدا ایمان نداری، مثل بلبلی بود که می‏پرسه چرا موسیقی رو بلد نیست.


+ اريك امانوئل اشميت (۴)

1)      خرده جنايت هاي زناشوهري

2)      يك روز قشنگ باراني

۳)   مهمانسراي دو دنيا

۴)   مهمان ناخوانده

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 12 اردیبهشت1388 و ساعت 8:40 |

 

 

کتاب 77:

رویاهای انیشتن

آلن لایتمن

مهتاب مظلومان

نشر چشمه، چاپ سوم، پاییز 1385

 

 

 

بعد از یه مدت خیلی خیلی طولانی دوباره سلام. به قول عاطفه این مدت خیلی خلاق شده بودم. البته نه برای این که دلیل بیارم که کتاب نخونم. برای این که هی از این کتاب به اون کتاب بپرم و هیچ کدوم رو درست و حسابی تموم نکنم که بخوام بنویسمش. خب بعد از کلی پراکنده خونی بالاخره دو سه تا کتاب رو  تموم کردم و دوباره اومدم که روز از نو و کتاب از نو. بخصوص که نمایشگاه کتاب هم نزدیکه. هرچند، من که نمایشگاه نمیرم!

 

منتخب از مقدمه:

۞«رویاهای انیشتن» نه یک رمان است نه یک نوشته‏ی علمی و نه یک نوشته‏ی ادبی. «رویاهای انیشتن» نگاه شاعرانه و کنجکاوانه‏ای است به معنای وجود زمان. «آلن لایتمن» نویسنده این کتاب «انیشتن» را در روزهایی مجسم می‏کند که هنوز بر فرضیه زمان دست نیافته است.

هرکدام از ما گمان می‏کنیم که در دنیایی زندگی می‏کنیم که بر آن تنها یک زمان حاکم است. ولی از یاد می‏بریم که در درون ما زمان‏های بیشماری جای دارند.

زمان چهره‏های متفاوتی دارد. ما تنها به یک چهره‏اش عادت کرده‏ایم و با آن زندگی می‏کنیم. ولی در افکارمان، رویاها و خیالاتمان چهره‏های دیگرش را می‏بینیم.

این کتاب را نمی‏توان به سرعت کتاب‏های دیگر خواند. زیرا این کتاب هم زمان خودش را دارد و باید زمان وارد و خارج شدن در هر کدام از دنیاهای مطرح شده در کتاب را پیدا کرد.*

 

*: می‏بینید که! خود مترجم هم به خلاقیت من کمک کرده! (;

هر بخش از کتاب تقریبا شامل یک داستان دو تا سه صفحه‏ای می‏شه که حکایت ساکنان یه شهر کوچیکه. در هر داستان برای مردم این شهر گذر زمان مفهوم تازه‏ای داره. البته گاهی هم ماجرا به کل دنیا بسط داده می‏شه. بعضی‏هاش کاملا قابل درک و بعضی‏هاش هم تصورش سخته. در واقع تو این کتاب آلن لایتمن سعی کرده رویاهای انیشتن رو قبل از نتیجه‏گیری نهایی و رسیدن به فرضیه زمان تصور کنه و در این کتاب به ما نشون بده. یکی از بخش‏های کتاب را در متن زیر آوردم:

 

۞در این دنیا آدم فورا متوجه می‏شود که وضع عجیب است. در دشت‏ها و دره‏ها خانه‏ای دیده نمی‏شود: همه در کوه‏ها زندگی می‏کنند.

سابقا، در یکی از دره‏ها دانشمندان کشف کردند که هر قدر از مرکز زمین دور بشویم، زمان کندتر می‏گذرد و کمتر تاثیر می‏گذارد. می‏توان با اسباب و آلات خیلی حساس آن را اندازه گرفت. وقتی این موضوع عجیب شد شناخته شد، برخی از آدم‏ها که می‏خواستند به هر قیمتی جوان بمانند، رفتند تا در کوه‏ها زندگی کنند. امروز تمام خانه‏ها بر بلندی کوه «دم»، «ماترهورن»، «مون‏رز» و دیگر جاهای بلند ساخته می‏شود. فروش خانه‏ها در جاهای دیگر غیرممکن است.

خیلی‏ها به زندگی در کوه‏ها اکتفا نمی‏کنند. برای این که حداکثر نتیجه را بگیرند، خانه‏هایشان را روی پایه‏ها درست می‏کنند. در تمام دنیا، این خانه‏ها بر قله کوه‏ها سر برافراشته‏اند و از دور شبیه به یک دسته پرنده هستند که روی پاهای لاغرشان نشسته‏اند. کسانی که می‏خواهند مدت درازتری زندگی کنند، خانه‏هایشان را روی پایه‏های بلندتری می‏سازند. در نتیجه بعضی از خانه‏ها روی پایه‏های ضعیف چوبی‏ای ساخته شده‏اند که یک کیلومتر ارتفاع دارند. ارتفاع خانه‏ها با طبقه اجتماعی ساکنان آن هم‏سطح است. وقتی کسی از پنجره آشپزخانه اش، باید به بالا نگاه کند تا همسایه‏اش را ببیند، می‏تواند مطمئن باشد که همسایه‏اش مثل او از درد رماتیسم نمی‏نالد، موهای این همسایه بعد از او خواهد ریخت، صورتش دیرتر چین و چروک پیدا خواهد کرد و تمایلات عاشقانه‏اش به این زودی‏ها از بین نخواهد رفت. به همین ترتیب، کسی که خانه پایین‏تری را نگاه می‏کند، می‏تواند حدس بزند که ساکنانش خسته، بی‏توان و نزدیک‏بین[*] شده‏اند. برخی دیگر به خود می‏بالند که تمام که تمام زندگیشان را در ارتفاعات گذرانده‏اند، در بلندترین خانه، روی بلندترین قله به دنیا آمده‏اند و هیچ وقت از آن‏جا پایین نیامده‏اند. جوانیشان را در آینه‏ها ستایش می‏کنند.

گاه‏گاهی، کارهای فوری مردم را مجبور می‏کند که بلندگاهشان را ترک کنند. در این صورت، با سرعت از نردبان پایین می‏آیند تا به زمین برسند، سپس تا نردبان بعدی یا تا پای دره می‏دوند، کارشان را انجام می‏دهند تا هر چه زودتر به خانه‏شان یا به مکان های بلند دیگر برگردند. آن‏ها می‏دانند که با هر قدمی که به طرف پایین برمی‏دارند، زمان با سرعت بیشتر جلو می‏رود و در نتیجه زودتر پیر می‏شوند. در سطح زمین، مردم هیچ‏وقت نمی‏نشینند. در حالی که کیف یا مایحتاجشان را با خود حمل می‏کنند، می‏دوند.

در هر شهری، تعداد کمی از اهالی آن، خود را با این فکر که چند ثانیه جلوتر از همسایه‏شان پیر خواهند شد، شکنجه نمی‏دهند. این ماجراجویان به دنیای زیرین پایین می‏آیند تا روزها را پشت سر هم زیر درخت‏هایی که در دره‏ها می‏رویند، بگذرانند، در دریاچه‏هایی که در این ارتفاعات کمتر، مطبوع‏ترند شنا کنند و روی سطح زمین بغلتند. آن‏ها هیچ‏وقت به ساعتشان نگاه نمی‏کنند و نمی‏دانند که دوشنبه است یا پنجشنبه. وقتی دیگران از کنار آن‏ها رد می‏شوند و مسخره‏شان می‏کنند، آن‏ها فقط لبخند می‏زنند.

با گذشت زمان، مردم فراموش کرده‏اند که چرا بهتر است در ارتفاعات زندگی کنند. با وجود این هنوز در كوه‏ها مي‏مانند، و از نواحي پايين‏تز احتراز مي‏كنند. با اصرار از بچه‏هايشان مي‏خواهند كه از كساني كه در طبقات پايين زندگي مي‏كنند، دوري ورزند. به سرماي كوه عادت كرده‏اند و كمبود آسايش را يكي از اصول تعليم و تربيت مي‏دانند. حتي خود را قانع كرده‏اند كه هواي رقيق براي سلامتي‏شان خوب است. به اين دليل خورد و خوراك ساده‏اي را پذيرفته‏اند و هر غذايي را كه سبك نباشد رد مي‏كنند. در پايان، اين مردمان هم چون هوا لمس‏نشدني، لاغر و پير پيش از موعد شده‏اند.



[*] : تا جایی که من می‏دونم پیر چشمی، دوربینیه نه نزدیک‏بینی!

+ نوشته شده توسط روناك در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 و ساعت 8:7 |