تبليغاتX
قصه های من و کتابام

مردي بدون وطن 

 

 

 

کتاب 76:

مردی بدون وطن

کرت ونه‏گوت

علی‏اصغر بهرامی

نشر چشمه، چاپ اول، زمستان 1387

 

 

 

 

 

 

مدت‏هاست کتاب "سلاخ‏خانه‏ی شماره‏ی پنج" که قرض گرفتم بخونم، تو قفسه‏ی کتاب‏ها هست و من نمی‏شه بخونمش*! نوشته‏ی همین نویسنده‏ست. آخرین باری که رفتم نشر چشمه جز کتاب‏های جدید بود و به نظرم پر فروش. خریدم. اما خوندنش سخت بود. توی شناسنامه‏اش هم نوشته:

نویسندگان آمریکایی-- قرن 20م.-- سرگذشت‏نامه. ایالات متحده—سیاست و حکومت

از اون کتاب‏هاییه که قطعا به راحتی حق چاپ گرفته! انتقاد از به آمریکا! بوش! حمله به عراق! 11 سپتامبر! همین قد جدید و به روزه! دوستش نداشتم. 120 صفحه بیشتر نبود و به نظر کمتر هم می‏یاد. برای همین هم فقط تمومش کردم!!! اما یه تیکه‏هاییش هم جالب بود:

 

۞اینک درسی در باب خلاقیت در نویسندگی.

قانون اول: از به کار بردن سمی کالن (پوان ویرگول؛) خودداری کنید. سمی‏کالن از آن دوجنسیتی‏هایی است که رخت جنس مخالف به تن کرده است و مطلقا بیانگر چیزی نیست. تنها فایده‏ی آن این است که نشان می‏دهد رفته‏اید دانشگاه.

۞حرف آخر من؟ «زندگی توجیه‏گر رفتارمان با جانوران نیست، حتا با یک موش.»

۞همانگونه که ویلیام شکسپیر مدت‏ها پیش به ما گفته است «ابلیس قادر است به خاطر اهداف خویش از کتاب مقدس نقل کند.»

 


*  تو کتابی که دیشب شروع به خوندنش کردم نوشته: اگر کتابی در خانه دارید و مدت‏هاست که نخوانده‏اید آدم خلاقی هستید، چون مدام می‏توانید برای نخواندنش دلیل بیاورید!!!

 

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 20 اسفند1387 و ساعت 9:27 |

 

 

 

 

کتاب 75:

خرده نان

لویی کالافرت

شهلا حائری

نشر قطره، چاپ اول 1386

 

 

 

 

 

 

من هر کتابی که می‏خرم توش می‏نویسم که کی و کجا خریدمش. برام یه جورایی مثل دفتر خاطرات شده. صفحه‏ی اول بعضی‏هاشون رو که باز می‏کنم کلی خاطره به ذهنم هجوم می‏یاره و برای من که عادت به خاطره نوشتن ندارم، لذت‏بخشه. این کتاب رو امسال وقتی رفته بودم تئاتر "کرگدن" رو به کارگردانی "فرهاد آییش" در سالن اصلی تئاتر شهر ببینم، همونجا خریدم. خب آدمی که می‏ره تئاتر ببینه، قاعدتا اگه بخواد کتاب بخره، نمایشنامه می‏خره!

یه نمایشنامه 50 صفحه‏ای خیلی نحیف که کار نیم‏ساعته. انقدر سریع تموم شد که هیچی ازش یادداشت نکردم. نظر خاصی هم ندارم. فقط پشت جلدش رو براتون می‏نویسم:

 

۞زن و شوهری، مانند هرشب، زندگی آرامی را می‏گذرانند تا این که در همسایگی‏شان اتفاقات عجیبی رخ می‏دهد که آنها را وامی‏دارد در مورد خود و زندگی از نو بیاندیشند.

لویی کالافرت با زبانی ساده از زندانی که انسان‏ها برای خود ساخته‏اند و از آرزوهای بر باد رفته‏شان سخن می‏گوید. بی‏تفاوتی انسان‏ها نسبت به آن‏چه در خارج از زندگی و عادات روزمره‏شان رخ می‏دهد خواننده را به خود می‏آورد و منقلب می‏کند.

این نمایشنامه برنده جایزه‏ی ایبسن در سال 1978 گشت و نویسنده‏اش لویی کالافرت (1994-1928) در سال 1992 جایزه بزرگ ملی ادبیات فرانسه را از آن خود کرد.

 

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 7 اسفند1387 و ساعت 7:10 |

 

 

 

 

کتاب 74:

پسر

رولد دال

شهلا طهماسبی

کتاب مریم (وابسته به نشر مرکز)، چاپ چهارم 1384

 

 

 

 

کتاب خیلی من رو به یاد "شما که غریبه نیستید" "هوشنگ مرادی کرمانی" انداخت. حتی همونطور که هوشنگ مرادی کرمانی اول کتابش می‏گه:

۞این کتاب، بی هیچ تحقیق و یادداشتی، فقط از حافظه برآمده است.

رولد دال هم اول کتابش گفته:

۞من برای نوشتن هیچ یک از آن‏ها فشار زیادی به مغزم نیاورده‏ام. تنها آن‏ها از خودآگاه ذهنم بیرون کشیده‏ام و روی کاغذ آورده‏ام.

هر دو نویسنده تقریبا از خاطرات پنج – شش سالگی شروع کردن و تا 20 سالگی مفصل توضیح دادن و از 20سالگی تا لحظه نوشته شدن کتاب رو در 4-5 صفحه خلاصه به پایان رسوندن.

شباهت‏های کمی نبود که ارزش گفتن نداشته باشه! اما تا دلتون بخواد تو زندگیشون تفاوت هست.

 

۞در طول ترم اول تحصیل در سنت‏پیترز دچار غربت‏زدگی شدم. غربت‏زدگی تا حدودی مثل دریازدگی است. انسان تا زمانی که دچار آن نشده است، نمی‏داند که چقدر دردناک است. درد غربت‏زدگی در بالای معده انسان جمع می‏شود و انسان را به آرزوی مرگ می‏کشاند. اما خوشبختانه هم غربت‏زدگی و هم دریازدگی از دردهایی هستند که خیلی سریع درمان می‏شوند. اولی به محض خروج انسان از مدرسه و دومی به محض ورود کشتی به بندر فراموش می‏شود.

این دردیه که من هم آذر ماه 79 ترم اول تحصیل در علم و صنعت دچارش شدم و یک غروب، سر افطار چنان ناله و زاری راه انداختم که دلم برای خودم سوخت و به مدت 10 روز دانشگاه رو تحریم کردم و بقچه‏م رو بستم و رفتم شاهرود.

 

تو این کتاب رولد دال اشاره‏ای کرده به این که چطور شد دو تا از کتاب‏هاش یعنی "چارلی و کارخانه‏ی شکلات سازی" و "راز موتور سیکلت من" رو نوشته. 


+ رولد دال (3)

1)      ماتیلدا

2)      داستان‏های نامنتظره

3)      پسر

 

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 5 اسفند1387 و ساعت 7:36 |

پرنده من

  

 

کتاب 73:

پرنده‏ی من

فریبا وفی

انتشارات مرکز، چاپ ششم، 1386

بهترین رمان سال 1381 بنیاد هوشنگ گلشیری

بهترین رمان سال 1381 جایزه ادبی یلدا

تقدیر شده توسط داوران جایزه مهرگان ادب سال 1381

تقدیر شده توسط داوران جایزه ادبی اصفهان سال 1381 

 

 

 

کتاب خوبی بود. دوستش داشتم. یه جورایی می‏شه گفت شاید! شاید! شبیه دفترچه ممنوع آلبا دسس پدس بود. مدل ایرانیش. با دغدغه‏های یک زن ایرانی که البته ایتالیاییش هم برای من خیلی قابل درک بود. با خوندن این کتاب‏ها تصمیم می‏گیرم برای همیشه مجرد بمونم. البته با روحیه‏ی من سازگار نیست. به محض بستن کتاب تصمیمم یادم می‏ره.

تا به حال کتابی نخوندم که یه مرد از مشکلات زندگی زناشوییش نوشته باشه. خوشم می‏یاد ازشون. اینقدر مثل ما (خانم‏ها) تو باتلاق مسایلی که تو همه‏ی زندگی‏ها هست دست و پا نمی‏زنن. البته از اونایی که این رو با مسوولیت‏ناپذیری اشتباه می‏گیرن خیلی بدم می‏یاد. همین!

 

۞از مزایای بالا رفتن سنم این است که همان لحظه جوشی نمی‏شوم.

امیدوارم کم‏کم در مورد من هم صدق کنه.

 

۞خاله محبوب می‏گوید: «من فقط به عشق ماتیک، زن جعفر شدم».

جعفر شوهر اولش بود. «گفتند تا عروسی نکنی نمی‏توانی ماتیک بزنی».

مامان نمی‏داند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد.

امیر می‏گوید: «با تو که عروسی کردم همان روز بهت گفتم من رفیق راه می‏خواهم نه سنگ راه».

 

۞امیر عاشق شده است. عاشق یک زن موطلایی. او را به من معرفی می‏کند: «خواهرم». زن لاغر است و قلمی و احتمالا کانادایی. دستش را به طرفم دراز می‏کند و لبخند می‏زند. نمی‏شود تشخیص داد ایرانی است یا کانادایی. ولی غریبه است. نمی‏تواند خواهر باشد.

می‏خواهم فریاد بزنم. ولی امیر به من نگاه نمی‏کند. به طرف زن برگشته است. هیچ‏کس نمی‏تواند به به خواهرش این جوری نگاه کند. دیگر دارم مطمئن می‏شوم. پلک‏هایم را محکم فشار می‏دهم و پوست صورتم از فشار زیاد گره می‏خورد. با خودم می‏گویم تمام شد. غمی را احساس می‏کنم که با همه‏ی غم‏ها فرق دارد. صدای زاری‏ام را می‏شنوم. مثل صدای مامان است.

تنم به تنش می‏خورد. چشمانم را باز نکرده‏ام ولی از خواب بیدار شده‏ام. باید نزدیک صبح باشد. امیر به رختخوابم آمده. بازویم را دور کمرش می‏اندازم و سرم را می‏برم توی خم گردنش. آشتی بی‏صدا, بهترین آشتی روی زمین است. امیر دوباره پیش من است. خبر ندارد او را ار دست چه کسی بازپس گرفته‏ام.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 3 اسفند1387 و ساعت 7:4 |