تبليغاتX
قصه های من و کتابام

 

کتاب 72:

دزده و مرغ فلفلي

منوچهر احترامی

 

 

 

داشتم وب گردي مي‏كردم يكي از دوستان مطلبي راجع به منوچهر احترامي و كتاباش نوشته بود. اشاره‏اي هم به كتاب دزده و مرغ فلفلي كرده بود. يهو حس ناسيوناليستيم گل كرد و ياد يه جايي از اين شعر طولاني افتادم كه در مورد وطن خودم بود و وقتي مي‏خوندم چه كيفي مي‏كردم:

 

۞   از اونجا رفت به شاهرود      آب و هواش چه خوب بود

 

يه نكته جالب ديگه هم اين كه يكي از دوستام تو دوره دانشگاهي هميشه به شاهرود مي‏گفت شلمرود!

 

+ نوشته شده توسط روناك در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 8:9 |

 

کتاب 71:

حسنی نگو یه دسته گل

منوچهر احترامی

 

 به یاد منوچهر احترامی که دار فانی رو وداع گفت  و همه کودکان ایرانی را از شعرهای قشنگش محروم کرد. (هر چند نمی‏دونم هنوز هم برای کودک می‏سرود یا نه)

یادش گرامی و خاطرش زنده باد!

من تمام کتاباش رو بچگی داشتم و همش رو از بر بودم و هنوز هم هستم. به نظرم تنها کسانی که الان در زمینه شعر کودک تا حدودی در حد و اندازه‏های منوچهر احترامی هستن، آقای ناصر کشاورز و خانم شکوه قاسم‏نیا رو می‏شه اسم برد.

 

۞   کره الاغه کدخدا

یورتمه می‏رفت تو کوچه‏ها

الاغه چرا یورتمه میری؟

دارم میرم بار بیارم

دیرم شده عجله دارم!

الاغ خوب و نازنین

سر در هوا، سم بر زمین

یالت بلند و پر مو

دمت مثال جارو

یه کمی به من سواری می‏دی؟

نه که نمی‏دم!

چرا نمی‏دی؟

واسه این که من تمیزم

پیش همه عزیزم

اما تو چی موی بلند روی سیاه ناخن دراز، واه و واه و واه!

                                

 

 درباره منوچهر احترامی

                                            +  از سایت آفتاب

                                            + از وبلاگ یک دوست

 

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 23 بهمن1387 و ساعت 21:39 |

برندگان و بازندگان

 

 

 

 

کتاب 70:

برندگان و بازندگان

سیدنی. جی. هریس

مینو پرنیانی – پروین مصطفوی

انتشارات خجسته، چاپ ششم، 1383

 

 

 

 

 

پشت جلد:

همه‏ی ما دوست داریم که برنده باشیم و نه بازنده. ولی آیا میل به برنده بودن به تنهایی کافی است؟ با این که زندگی همواره توام با پیکار نیست، اما شاید بتوان آن را به صحنه‏ی بازی پیچیده‏ای تشبیه نمود، که پیروزی در آن، رمز و رازی دارد.

سیدنی. جی. هریس نویسنده‏ای سرشناس و واقع‏گراست که رموز برنده شدن را در میدان زندگی می‏شناسد و برای موفقیت در آن راه‏هایی ساده پیشنهاد می‏کند.

اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگی خود انتخاب کرده‏اید، این کتاب راهنمای خوبی برای شما خواهد بود.

 

۞وقتی برنده‏ای مرتکب اشتباه می‏شود، می‏گوید:«اشتباه کردم»؛

وقتی بازنده‏ای مرتکب اشتباه می‏شود، می‏گوید:«تقصیر من نبود.»

۞برنده می‏داند گاهی اوقات، پیروزی به بهای بسیار گرانی به دست می‏آید.

بازنده بسیار مشتاق برنده شدن است، در جایی که نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است.

۞برنده می‏داند اگر به مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود؛

بازنده می‏داند اگر به مردم فرصت داده شود، نامهربان خواهند شد.

۞برنده می‏کوشد تا مردم را هرگز نیازارد، مگر در مواقع نادری که این دل‏آزاری در راستای یک هدف بزرگ باشد؛

بازنده نمی‏خواهد به عمد دیگراه را آزار دهد، اما ناخودآگاه همیشه این کار را می‏کند.

۞برنده مال‏اندوزی را وسیله‏ای برای لذت بردن از زندگی می‏داند؛

بازنده مال‏اندوزی را هدف خود قرار می‏دهد. بنابراین، گذشته از میزان انباشت ثروت، هیچگاه نمی‏تواند خود را برنده محسوب کند، و هرگز برنده نمی‏شود.

۞بازنده از این که بیش از آنچه می‏گیرد، بدهد، احساس می‏کند بازنده است؛

برنده در چنین موقعیتی، احساس می‏کند که اعتبار خود را برای آینده تقویت می‏نماید.

۞بازنده هنگامی که از دیگران بدرفتاری می‏بیند، خشم و ناخشنودی خویش را به زبان نمی‏آورد و زجر می‏کشد، و با انتقام گرفتن از خود، شرایط بدتری را پدید می‏آورد.

برنده در چنین شرایطی آزادانه، رنجش و آزردگی خود را بیان نموده، تخلیه احساسی می‏کند، سپس مساله را به فراموشی می‏سپارد.

 

۞«همانی که هستی و می‏خواستی باش» تنها برگ برنده در دنیا همین است.

 

باقیش رو هم اکیدا توصیه می‏کنم بخونید. نه یک بار. هر از چند گاهی یک بار!

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 19 بهمن1387 و ساعت 7:4 |

پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد

 

 

 

 

 

کتاب69:

پس باد همه چیز را نخواهد برد

ریچارد براتیگان

حسین نوش‏آذر

انتشارات مروارید، چاپ دوم، 1387

 

 

 

 

 

آخرین کتاب ریچارد براتیگان که دو سال پیش از مرگش منتشر شده و سومین کتابی که من از براتیگان خوندم. داستان زندگی یک پسر بچه‏س که در سال‏های پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا زندگی می‏کنه و در دوازده سالگی اتفاقی براش می‏افته که زندگی‏ش رو از این رو به اون رو می‏کنه.

کتاب 172 صفحه‏س اما داستان فقط تا صفحه 137 رو پر کرده. باقیش درباره‏ی نویسنده و بررسی آثار براتیگانه. از اون حرفایی که یه قرون برای من نمی‏ارزه. نویسنده، کتاب نوشته که با کتابش بشناسیش نه این که بری سر تو بکنی تو زندگیش! (حالا یه چیزی گفتم که دلیلی باشه برای این که 35 صفحه آخر کتاب رو نخوندم. جدی نگیرید.)

اَه! فقط بند اولش رو خوندم. نوشته بود خودش رو کشته. لعنتی! کاش نخونده بودم. وقتی طرفدار این جمله‏ی حسین پناهی باشی که می‏گه: «در مقايسه با آن ظلمات عظيم و سنگين نبودن، بودن نعمتي است که با هر کيفيتي شيرين و جذاب است.»  اون وقت خودکشی کردن برات عجیب می‏شه.

 

۞کتونی‏م به نیمه‏ی عمرش رسیده بود. این بهترین دوران کتونی‏هاست.

 

۞هفته‏ی قبل از من دعوت کرده بودند روی کاناپه کنارشون بشینم. کار سختی بود. چون که  هر دو این‏قدر چاق و گردن‏کلفت بودند که تمام کاناپه رو اشغال کرده بودند. به زحمت خودم رو کنارشون جا کردم. تقریبا مثل این بود که آدم آخرین قطره‏های خمیر دندون رو بچلونه.

۞دودی از اجاق به هوا بلند شده بود، با درماندگی پی یک دودکش بود و وقتی که دید از دودکش خبری نیست، چرخ‏زنون رفت تو فضا، مثل یک آدم چلاق خیالباف. 

من عاشق این توصیف‏های براتیگانم.

 


            + ريچارد براتيگان:

1)      در رویای بابل

2)      در قند هندوانه

 

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 14 بهمن1387 و ساعت 8:5 |
تنهايي پر هياهو 

 

کتاب68:

تنهایی پر هیاهو

بهومیل هرابال

پرویز دوائی

کتاب روشن، چاپ پنجم، 1386

 

 

 

 

یه جورایی من رو یاد صادق هدایت خودمون انداخت. آخه همش تو ذهن نویسنده‏س و درگیری‏هایی که خودش با خودش داره. دقیقا یعنی تنهایی پرهیاهو.

کتاب از هشت فصل تشکیل شده که 5تاش تقریبا این جور شروع می‏شه:

۞«سی و پنج سال است که در کار کاغد باطله هستم و این قصه  عاشقانه من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر می‏کنم ...».

 

تقریبا آخرهای کتاب "هانتا" شخصیت اصلی داستان اعتراف می‏کنه که:

۞... با خود عهد کرده بودم که زندگی‏ام را وقف بسته‏بندی کاغذ باطله بکنم، کاری که کتاب‏های خوب را در دسترسم می‏گذاشت.

 

این هم بخش‏هایی از کتاب:

۞شب‏هایی هست که به نظرم می‏رسد کتاب‏ها به خاطر آن‏که روزی صدها موش بیگناه را له و لورده می‏کنم، علیه من دست به یکی کرده‏اند و می‏خواهند به انتقام، با من تسویه حساب کنند. عمل خلاف بی‏مجازات نمی‏ماند و تجاوزهای ما مدام روحمان را می‏آزارد.

۞کولی‏ها را دوست دارم، چون که موقع کار همیشه زن و بچه‏هایشان در همان محل کار دور و برشان هستند و هر وقت که یکی دلش برای بچه‏اش تنگ می‏شود و شوق بچه به دلش می‏افتد، زنی کولی دامن به کمر می‏زند و کلنگ را از مرد می‏گیرد و مرد بچه‏اش را بر زانو می‏نشاند و بالا و پایین می‏کند و انگار که بازی با بچه‏اش قوت و قدرت او را تجدید می‏کند، نه قدرت بازو، قوت جانش را.

۞... می‏دیدم که دستگاه دارد کل موجودی نسخه‏های چاپ شده یک کتاب را در طبله می‏ریزد و می‏کوبد و بسته‏بندی می‏کند، از پشت دیوارهای شیشه‏ای کامیون‏ها را می‏دیدم که از راه می‏رسند، لبالب انباشته از بار جعبه‏های مملو از کتاب، همه نسخه‏های چاپ شده‏ی یک کتاب* که مستقیم بر آسیاب خمیر درست کنی سرازیر می‏شود، پیش از آنکه با چشم و مغز و قلب آدمی تماس حاصل کند.

 

*:احتمالا اشاره به کتاب‏های ممنوع و محکوم دارد، کتابهایی که پس از چاپ، پخششان قدغن شده. کتاب جوانه هرابال از جمله‏ی همین کتاب‏ها بود.

 

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 8 بهمن1387 و ساعت 7:16 |
هفته اي يه بار آدمو نمي كشه

 

کتاب67:

هفته‏ای یه بار آدمو نمی‏کشه

جی. دی. سلینجر

امید نیک‏فرجام و لیلا نصیری‏ها

انتشارات نیلا، چاپ یکم، 1387

 

 

 

 

این کتاب همزمان با "نغمه‏ی غمگین" و من هم همزمان اینا رو خریدم. اما خب معمولا سعی می‏کنم از یه نویسنده پشت سرهم کتاب نخونم. چون به اندازه‏ای که باید ار دومی نمی‏شه لذت برد.

به نظر من این از "نغمه‏ی غمگین" بهتر بود. چون خیلی وقت پیش ناتور دشت رو خوندم دقیق یادم نیست اما یه داستانش به نظرم کاملا از ناتور دشت بود. دو سه تا دیگه هم که کاملا در مورد هولدن یا یکی از اعضای خانواده‏ی کالفیلد بود.

دو تا داستانش یعنی "لوییز تگت قاطی آدم بزرگ‏ها می‏شود" و "الین" از زبون یه دختره. یعنی ماجرای یه دختره. این جور بگم بهتره. من که خوشم نمی‏یاد. سلینجر همون مردونه بنویسه بهتره.

 

از داستان ستوان باگذشت:

۞...این خوانتینای ما هر دفه واسش از یه چیز بزرگ و عجیب‏غریب که تو عمرت دیده‏ی تعریف می‏کنی مو به تنش سیخ می‏شه. از من می‏شنوین فقط با زنی عروسی کنین که وقتی یه چیز بزرگ و عجیب از زندگی‏تون واسه‏ش رو می‏کنین مو به تنش سیخ شه.

 

از داستان روز آخر مرخصی آخر:

۞بیب آزرده از این كه وینست مجبور بود برای احترام به پدرش همین‏طور سرسری جوابی بدهد گفت:«پدر، ببخشین، نمی‏خوام فضل‏فروشی کنم، ولی شما –و همه‏ی همنسلاتون- گاهی در مورد جنگ آخر همچین حرف می‏زنین که انگار بازی زشت و کثافتی بوده که جامعه با اون مردا رو از پسربچه‏ها سوا می‏کرده. نمی‏خوام از این حرفای خسته‏کننده بزنم، ولی شماهایی که تو جنگ آخر بوده‏ین همه‏تون می‏گین جنگ چیز وحشتناکیه، ولی -نمی‏دونم-  به نظرم همه‏تون چون تو اون جنگ بوده‏ین یه جورایی احساس برتری می‏کنین. به نظرم تو آلمانم مردایی که تو جنگ آخر بوده‏ن همین حرفا رو می‏زدن و همین‏طوری فکر می‏کردن، واسه همین تا هیتلر این جنگو راه انداخت، نسل جوون آلمان سه شماره راه افتادن تا به همه ثابت کنن از پدراشون دست کمی ندارن یا اصلا از اونا بهترن.»

 

از داستان الین:

۞تمام مدت تماشای فیلم، آقای فریدلندر پاش را فشار می‏داد به پای الین. الین هم هیچ زحمت نکشید پاش را بکشد کنار. اصلا درباره‏ی این صمیمیت تحمیلی هیچ ذهنیتی نداشت. شانزده سالش بود و آن‏قدر بالغ شده بود که از نظر جسمی این فشار را از جانب مردی در تاریکی دوست داشته یا نداشته باشد....

 

این هم یه امکان جدید در وبلاگم که از این پس از هر نویسنده‏ای که بیشتر از یک کتاب معرفی کرده باشم، یه لینک پایین می‏ذارم که مستقیم برید و همه‏ی کتابای اون نویسنده رو ببینید.

 


+ جي. دي. سلينجر 

                         ۱) نغمه ي غمگين

 

 

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 2 بهمن1387 و ساعت 8:26 |