
کتاب 72:
دزده و مرغ فلفلي
منوچهر احترامی
۞ از اونجا رفت به شاهرود آب و هواش چه خوب بود
يه نكته جالب ديگه هم اين كه يكي از دوستام تو دوره دانشگاهي هميشه به شاهرود ميگفت شلمرود!

کتاب 72:
دزده و مرغ فلفلي
منوچهر احترامی
۞ از اونجا رفت به شاهرود آب و هواش چه خوب بود
يه نكته جالب ديگه هم اين كه يكي از دوستام تو دوره دانشگاهي هميشه به شاهرود ميگفت شلمرود!
کتاب 71:
حسنی نگو یه دسته گل
منوچهر احترامی
به یاد منوچهر احترامی که دار فانی رو وداع گفت و همه کودکان ایرانی را از شعرهای قشنگش محروم کرد. (هر چند نمیدونم هنوز هم برای کودک میسرود یا نه)
یادش گرامی و خاطرش زنده باد!
من تمام کتاباش رو بچگی داشتم و همش رو از بر بودم و هنوز هم هستم. به نظرم تنها کسانی که الان در زمینه شعر کودک تا حدودی در حد و اندازههای منوچهر احترامی هستن، آقای ناصر کشاورز و خانم شکوه قاسمنیا رو میشه اسم برد.
۞ کره الاغه کدخدا
یورتمه میرفت تو کوچهها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار بیارم
دیرم شده عجله دارم!
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا، سم بر زمین
یالت بلند و پر مو
دمت مثال جارو
یه کمی به من سواری میدی؟
نه که نمیدم!
چرا نمیدی؟
واسه این که من تمیزم
پیش همه عزیزم
اما تو چی موی بلند روی سیاه ناخن دراز، واه و واه و واه!


کتاب 70:
برندگان و بازندگان
سیدنی. جی. هریس
مینو پرنیانی – پروین مصطفوی
انتشارات خجسته، چاپ ششم، 1383
پشت جلد:
همهی ما دوست داریم که برنده باشیم و نه بازنده. ولی آیا میل به برنده بودن به تنهایی کافی است؟ با این که زندگی همواره توام با پیکار نیست، اما شاید بتوان آن را به صحنهی بازی پیچیدهای تشبیه نمود، که پیروزی در آن، رمز و رازی دارد.
سیدنی. جی. هریس نویسندهای سرشناس و واقعگراست که رموز برنده شدن را در میدان زندگی میشناسد و برای موفقیت در آن راههایی ساده پیشنهاد میکند.
اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگی خود انتخاب کردهاید، این کتاب راهنمای خوبی برای شما خواهد بود.
۞وقتی برندهای مرتکب اشتباه میشود، میگوید:«اشتباه کردم»؛
وقتی بازندهای مرتکب اشتباه میشود، میگوید:«تقصیر من نبود.»
۞برنده میداند گاهی اوقات، پیروزی به بهای بسیار گرانی به دست میآید.
بازنده بسیار مشتاق برنده شدن است، در جایی که نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است.
۞برنده میداند اگر به مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود؛
بازنده میداند اگر به مردم فرصت داده شود، نامهربان خواهند شد.
۞برنده میکوشد تا مردم را هرگز نیازارد، مگر در مواقع نادری که این دلآزاری در راستای یک هدف بزرگ باشد؛
بازنده نمیخواهد به عمد دیگراه را آزار دهد، اما ناخودآگاه همیشه این کار را میکند.
۞برنده مالاندوزی را وسیلهای برای لذت بردن از زندگی میداند؛
بازنده مالاندوزی را هدف خود قرار میدهد. بنابراین، گذشته از میزان انباشت ثروت، هیچگاه نمیتواند خود را برنده محسوب کند، و هرگز برنده نمیشود.
۞بازنده از این که بیش از آنچه میگیرد، بدهد، احساس میکند بازنده است؛
برنده در چنین موقعیتی، احساس میکند که اعتبار خود را برای آینده تقویت مینماید.
۞بازنده هنگامی که از دیگران بدرفتاری میبیند، خشم و ناخشنودی خویش را به زبان نمیآورد و زجر میکشد، و با انتقام گرفتن از خود، شرایط بدتری را پدید میآورد.
برنده در چنین شرایطی آزادانه، رنجش و آزردگی خود را بیان نموده، تخلیه احساسی میکند، سپس مساله را به فراموشی میسپارد.
۞«همانی که هستی و میخواستی باش» تنها برگ برنده در دنیا همین است.
باقیش رو هم اکیدا توصیه میکنم بخونید. نه یک بار. هر از چند گاهی یک بار!

کتاب69:
پس باد همه چیز را نخواهد برد
ریچارد براتیگان
حسین نوشآذر
انتشارات مروارید، چاپ دوم، 1387
آخرین کتاب ریچارد براتیگان که دو سال پیش از مرگش منتشر شده و سومین کتابی که من از براتیگان خوندم. داستان زندگی یک پسر بچهس که در سالهای پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا زندگی میکنه و در دوازده سالگی اتفاقی براش میافته که زندگیش رو از این رو به اون رو میکنه.
کتاب 172 صفحهس اما داستان فقط تا صفحه 137 رو پر کرده. باقیش دربارهی نویسنده و بررسی آثار براتیگانه. از اون حرفایی که یه قرون برای من نمیارزه. نویسنده، کتاب نوشته که با کتابش بشناسیش نه این که بری سر تو بکنی تو زندگیش! (حالا یه چیزی گفتم که دلیلی باشه برای این که 35 صفحه آخر کتاب رو نخوندم. جدی نگیرید.)
اَه! فقط بند اولش رو خوندم. نوشته بود خودش رو کشته. لعنتی! کاش نخونده بودم. وقتی طرفدار این جملهی حسین پناهی باشی که میگه: «در مقايسه با آن ظلمات عظيم و سنگين نبودن، بودن نعمتي است که با هر کيفيتي شيرين و جذاب است.» اون وقت خودکشی کردن برات عجیب میشه.
۞کتونیم به نیمهی عمرش رسیده بود. این بهترین دوران کتونیهاست.
۞هفتهی قبل از من دعوت کرده بودند روی کاناپه کنارشون بشینم. کار سختی بود. چون که هر دو اینقدر چاق و گردنکلفت بودند که تمام کاناپه رو اشغال کرده بودند. به زحمت خودم رو کنارشون جا کردم. تقریبا مثل این بود که آدم آخرین قطرههای خمیر دندون رو بچلونه.
۞دودی از اجاق به هوا بلند شده بود، با درماندگی پی یک دودکش بود و وقتی که دید از دودکش خبری نیست، چرخزنون رفت تو فضا، مثل یک آدم چلاق خیالباف.
من عاشق این توصیفهای براتیگانم.
1) در رویای بابل
2) در قند هندوانه
کتاب68:
تنهایی پر هیاهو
بهومیل هرابال
پرویز دوائی
کتاب روشن، چاپ پنجم، 1386
یه جورایی من رو یاد صادق هدایت خودمون انداخت. آخه همش تو ذهن نویسندهس و درگیریهایی که خودش با خودش داره. دقیقا یعنی تنهایی پرهیاهو.
کتاب از هشت فصل تشکیل شده که 5تاش تقریبا این جور شروع میشه:
۞«سی و پنج سال است که در کار کاغد باطله هستم و این قصه عاشقانه من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر میکنم ...».
تقریبا آخرهای کتاب "هانتا" شخصیت اصلی داستان اعتراف میکنه که:
۞... با خود عهد کرده بودم که زندگیام را وقف بستهبندی کاغذ باطله بکنم، کاری که کتابهای خوب را در دسترسم میگذاشت.
این هم بخشهایی از کتاب:
۞شبهایی هست که به نظرم میرسد کتابها به خاطر آنکه روزی صدها موش بیگناه را له و لورده میکنم، علیه من دست به یکی کردهاند و میخواهند به انتقام، با من تسویه حساب کنند. عمل خلاف بیمجازات نمیماند و تجاوزهای ما مدام روحمان را میآزارد.
۞کولیها را دوست دارم، چون که موقع کار همیشه زن و بچههایشان در همان محل کار دور و برشان هستند و هر وقت که یکی دلش برای بچهاش تنگ میشود و شوق بچه به دلش میافتد، زنی کولی دامن به کمر میزند و کلنگ را از مرد میگیرد و مرد بچهاش را بر زانو مینشاند و بالا و پایین میکند و انگار که بازی با بچهاش قوت و قدرت او را تجدید میکند، نه قدرت بازو، قوت جانش را.
۞... میدیدم که دستگاه دارد کل موجودی نسخههای چاپ شده یک کتاب را در طبله میریزد و میکوبد و بستهبندی میکند، از پشت دیوارهای شیشهای کامیونها را میدیدم که از راه میرسند، لبالب انباشته از بار جعبههای مملو از کتاب، همه نسخههای چاپ شدهی یک کتاب* که مستقیم بر آسیاب خمیر درست کنی سرازیر میشود، پیش از آنکه با چشم و مغز و قلب آدمی تماس حاصل کند.
*:احتمالا اشاره به کتابهای ممنوع و محکوم دارد، کتابهایی که پس از چاپ، پخششان قدغن شده. کتاب جوانه هرابال از جملهی همین کتابها بود.
کتاب67:
هفتهای یه بار آدمو نمیکشه
جی. دی. سلینجر
امید نیکفرجام و لیلا نصیریها
انتشارات نیلا، چاپ یکم، 1387
این کتاب همزمان با "نغمهی غمگین" و من هم همزمان اینا رو خریدم. اما خب معمولا سعی میکنم از یه نویسنده پشت سرهم کتاب نخونم. چون به اندازهای که باید ار دومی نمیشه لذت برد.
به نظر من این از "نغمهی غمگین" بهتر بود. چون خیلی وقت پیش ناتور دشت رو خوندم دقیق یادم نیست اما یه داستانش به نظرم کاملا از ناتور دشت بود. دو سه تا دیگه هم که کاملا در مورد هولدن یا یکی از اعضای خانوادهی کالفیلد بود.
دو تا داستانش یعنی "لوییز تگت قاطی آدم بزرگها میشود" و "الین" از زبون یه دختره. یعنی ماجرای یه دختره. این جور بگم بهتره. من که خوشم نمییاد. سلینجر همون مردونه بنویسه بهتره.
از داستان ستوان باگذشت:
۞...این خوانتینای ما هر دفه واسش از یه چیز بزرگ و عجیبغریب که تو عمرت دیدهی تعریف میکنی مو به تنش سیخ میشه. از من میشنوین فقط با زنی عروسی کنین که وقتی یه چیز بزرگ و عجیب از زندگیتون واسهش رو میکنین مو به تنش سیخ شه.
از داستان روز آخر مرخصی آخر:
۞بیب آزرده از این كه وینست مجبور بود برای احترام به پدرش همینطور سرسری جوابی بدهد گفت:«پدر، ببخشین، نمیخوام فضلفروشی کنم، ولی شما –و همهی همنسلاتون- گاهی در مورد جنگ آخر همچین حرف میزنین که انگار بازی زشت و کثافتی بوده که جامعه با اون مردا رو از پسربچهها سوا میکرده. نمیخوام از این حرفای خستهکننده بزنم، ولی شماهایی که تو جنگ آخر بودهین همهتون میگین جنگ چیز وحشتناکیه، ولی -نمیدونم- به نظرم همهتون چون تو اون جنگ بودهین یه جورایی احساس برتری میکنین. به نظرم تو آلمانم مردایی که تو جنگ آخر بودهن همین حرفا رو میزدن و همینطوری فکر میکردن، واسه همین تا هیتلر این جنگو راه انداخت، نسل جوون آلمان سه شماره راه افتادن تا به همه ثابت کنن از پدراشون دست کمی ندارن یا اصلا از اونا بهترن.»
از داستان الین:
۞تمام مدت تماشای فیلم، آقای فریدلندر پاش را فشار میداد به پای الین. الین هم هیچ زحمت نکشید پاش را بکشد کنار. اصلا دربارهی این صمیمیت تحمیلی هیچ ذهنیتی نداشت. شانزده سالش بود و آنقدر بالغ شده بود که از نظر جسمی این فشار را از جانب مردی در تاریکی دوست داشته یا نداشته باشد....
این هم یه امکان جدید در وبلاگم که از این پس از هر نویسندهای که بیشتر از یک کتاب معرفی کرده باشم، یه لینک پایین میذارم که مستقیم برید و همهی کتابای اون نویسنده رو ببینید.
۱) نغمه ي غمگين