تبليغاتX
قصه های من و کتابام

زندگي يعني رهايش

 

 

 

 

کتاب63:

زندگی یعنی ... رهایش

رزت پولتی، باربارا دابس

نسرین گلدار

انتشارات آسیم، چاپ دوم، 1385

 

 

 

 

 

 

یک کتاب روانشناسی که به آدم کمک می‏کنه تا بتونه با دور ریختن عقده‏ها، حسادت‏ها، کینه‏ها و ناراحتی‏ها علاوه بر این که به آرامش روانی برسه، با از بین بردن چیزهایی که انرژی آدم رو بیهوده مصرف می‏کنه و تمرکز آدم رو کم می‏کنه، نیروی بیشتری برای رسیدن به اهداف به آدم بده.

نسبتا کتاب مناسبیه. البته چیزی که در مورد اینجور کتاب‏ها وجود داره فاصله حرف تا عمله و این که خب همه‏ی ما خیلی چیزها رو می‏دونیم اما در عمل اون‏جور که باید عمل نمی‏کنیم. این کتاب یه سری راهکار عملی داره، دو تا تست داره که بفهمی تو زندگی در قید و بند چه چیزهایی هستی و در کل خوبه.

 

۞«رهایش» بی‏تفاوت بودن نیست، بلکه پذیرفتن این اصل بدیهی است که ما نمی‏توانیم به جای دیگری عمل کنیم.

۞«رهایش» قطع پیوندها و دلبستگی‏ها نیست، بلکه قبول عدم توانایی در تسلط یافتن بر دیگران است.

۞«رهایش» منفعل بودن نیست، بلکه درس گرفتن از حوادث و اتفاقات است.

۞«رهایش» سرزنش کردن یا میل به تغییر دادن دیگری نیست، بلکه بهترین آرزوها را برای دیگران داشتن است.

۞«رهایش» پذیرفتن ناتوانی‏هاست. به عبارت دیگر، بدانیم که نتیجه نهایی فعالیت‏ها به دست ما نیست.

 

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 22 آبان1387 و ساعت 6:10 |

در روياي بابل

 

 

 

 

 

کتاب 62:

در رویای بابل

ریچارد براتیگان

پیام یزدانجو

انتشارات چشمه، چاپ دوم، بهار 1387

 

 

 

 

 

 

خیلی خیلی کتاب خوبی بود و خیلی خیلی پیشنهاد می‏شود. خیلی نثر روان و قشنگی داره و مثل جی. دی. سلینجر خیلی بی‏پرواست. کلی کیف کردم.اینقدر سریع پیشرفت که نفهمیدم چطور گذشت اینه که می‏خوام دوباره بخونمش تا دوباره زیر دندون مزه مزه‏ش کنم.

 

۞دکتر گفت:« من می‏خوام شما رو استخدام کنم.»

گفتم:« خب این چیزیه که منتظر شنیدنش بودم. نرخ من یک پوند طلا برای هر روزه، سوای هزینه‏های جاری.»

دکتر فرانسیس گفت:«با شهرتی که شما به عنوان یک مامور مخفی خصوصی دارین, این رقم معقول به نظر می‏رسه.»

عشوه‏ای آمدم و گفتم: «شما وصف منو شنیدین؟»

گفت: «همه‏ی بابل وصف شما رو شنیده‏ان.»

البته خودم این را می‏دانستم. فقط دلم می‏خواست از زبان او هم بشنوم. مشکل خود خوش خوشانی داشتم.

 

این عکس‏العمل و این جمله‏ی آخری یه جورایی تعریف منه! زیاد پیش می‏یاد در مورد چیزی از خودم که بهش اطمینان دارم یه جوری رفتار کنم که به جای این که خودم از خودم تعریف کنم طرف مقابل رو وادار به تعریف و تمجید کنم. یاد اون خودپسنده تو شازده کوچولو افتادم که دنبال ستایشگر می‏گشت!!!

 

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 15 آبان1387 و ساعت 6:6 |

روزي كه هزار بار عاشق شدم

 

 

 

 

کتاب 61:

روزی که هزار بار عاشق شدم

روح‏انگیز شریفیان

انتشارات مروارید، چاپ سوم 1386

 

 

 

 

 

تا وقتی تو قفسه‏ی کتاب‏ها بود و هنوز نخونده بودمش بیشتر دوستش داشتم. هم از اسمش خیلی خوشم میومد هم از رنگ‏های طرح رو جلدش.

اول که فهمیدم مجموعه داستانه ، یه دور خورد تو ذوقم (آخه کتاب به این کوچیکی دیگه مجموعه داستان بودنش برای یه همچین اسمی عجیب بود برام). یه بار هم وقتی چند تا داستانش رو خوندم و فهمیدم اون طور که دلم می‏خواست نیست. اما خب بالاخره تمومش کردم.

این خانم یعنی روح‏انگیز شریفیان ساکن لندن هستش و اکثر داستان‏هاش هم تو همون لندن اتفاق می‏افته.

در کل 19 تا داستان داره که به جز یکی دوتاش بقیه تو لندن اتفاق افتاده. همه جوره هم داره. هم از زبون یه مرد، هم از زبون یه زن و هم سوم شخصی که معلوم نیست کیه.

یه داستان داره به اسم "نگرانی‏های کوچک ما" که به نظرم اومد این یکی خود واقعیشه. یعنی نویسنده یه بخش کوچیکی از زندگی واقعی خودش رو نوشته. بعد از این که "پنجره" رو خوندم مطمئن‏تر شدم.

از داستان همسفر:

۞           گاهی فکر می‏کنم آدم‏های تنها برای این کنار پنجره می‏نشینند که راحتتر می‏توانند از تنهایی خود فرار کنند. آدم می‏تواند خودش را به تماشای بیرون مشغول کند و وانمود کند کوچکترین دغدغه‏ای از تنهایی‏اش ندارد.

 

آخرین داستان هم که اسمش "پنجره"ست، گاهشمار زندگی خود نویسنده‏ست که با سبک جدیدی بیانش کرده. این هم تقریبا نصف داستان پنجره:

۞           چهل و نه بار به سینما رفته‏ام. یک رمان نوشته‏ام و ده هزار داستان کوتاه. پنجاه بار به سخنرانی رفته‏ام و بیست بار به شب شعر و بیست هزار بار تنها باز گشته‏ام.

چهارصد بار به فرودگاه رفته‏ام. سیصد دفعه به بدرقه و دوبار به پیشواز و پانصد بار تنها مانده‏ام.

سیصد و چهار کتاب خوانده‏ام. چهل و دو کتاب قرض داده‏ام، سی تای آن را فراموش کرده‏ام.

صد تا نامه نوشته‏ام و یک نامه دریافت کرده‏ام.

پنجاه دفعه عاشق شده‏ام. یکبار ازدواج کرده‏ام و سی سال سالگرد آن را جشن گرفته‏ام. دو میلیون بچه داشته‏ام دوتایشان را بزرگ کرده‏ام.

شصت و دو دوست خارجی پیدا کرده‏ام، صد هزار کارت تبریک فرستاده‏ام.

هزار بار به یاد ایران افتاده‏ام، هزار هزار بار خوابش دیده‏ام و هر بار کمی از خودم را از دست داده‏ام و هرگز جوابی پیدا نکرده‏ام.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 11 آبان1387 و ساعت 6:50 |

 

 

 

 

کتاب 60:

قلندران پیژامه‏پوش

سید علی میر‏فتاح

نشر افق، چاپ دوم 1387

 

 

 

 

از دیباچه‏ی نویسنده:

۞مطالبی که در این کتاب آمده، همه یک‏بار در شرق - روزنامه‏شرق – چاپ شده. بعضی در ستون هفتگی «شهرهای نامرئی» و بعضی در ستون روزانه‏ی «کرگدن‏نامه». همه‏ی آن‏هایی را که تیغ ممیزی روزنامه نپسندید، درکتاب هم نیاوردم که موجبات گرفت و گیر و تاخیر کتاب را فراهم نیاورم.

 

نمی‏دونم شاید همین که هر روز منتظر یک قسمتش تو روزنامه باشی خیلی جذاب‏ترش کنه. اما در کل ایده‏ی جالبیه. یه مقداری هم مردونه‏س. طبیعیه جمع آقایون پیژامه‏پوش حرفایی رو می‏زنن که برای خودشون خوشاینده. این یه واقعیته که موضوع بحث یه جمع زنونه با یه جمع مردونه خیلی فرق داره. اما من یه کم که جلو رفتم بیشتر خوشم اومد. ولی آقایونی که خونده بودن حسابی از همون اول کیف کرده بودن.

خب با توجه به این که یه ستون روزنامه بوده از کلی فصل (خیلی زیاد بود، نشمردم) تشکیل شده که هر کدوم نهایتا 4 یا 5 صفحه هستند. هر فصل گفتگوهای یه جمع 5 نفره است که تشکیل شده از آقایان مؤیدی (صاحب‏خانه)، آقای کپورچالی، آقای روشن‏ضمیر، آقای امیرشاهی و آقای میرفتاح. البته تقریبا تا نصف کتاب خود آقای میرفتاح هیچ‏وقت حرفی نمی‏زند، از اونجا به بعد هم تو هر قسمت فقط یک یا دو جمله. بیشتر شنونده‏ست و به قول خودش «خرکی را به عروسی خواندند»

 

بخش‏هایی از کتاب:

۞من زیر چهل سالم و دوستانم بالای شصت سال. تجملی در کار نیست. زغال گداخته‏ی سماور است و چای دارجلینگ و نبات زعفرانی.

نهایت سور و سات نیز باقلوای یزد است و گز اصفهان. تشریفات هم اگرچه لازم‏الاجراست، اما مایطاق نیست. پیژامه راه‏راه است و زیر پیراهنی دوگاونشان. چنان‏که شاعر فقید میرزا علی یمگانی فرمود:

«از عیش جهان نگاه می‏خواهم و بس       گه‏گاه کمی گناه می‏خواهم و بس

از آریــــن و بیــــــژن و ایکـــات و بــرک          پـــیژامه‏ی راه‏راه می‏خواهم و بس

 

۞آقای مؤیدی: خوب شد فرمودید. پیری است و هزار درد. این بیماری پارکینسون برای آدم حواس نمی‏گذارد ...

آقای روشن‏ضمیر: منظور حضرت‏عالی احتمالا آلزایمر است؟

آقای مؤیدی: آفتاب آمد دلیل آفتاب. خود این که آدم اسم بیماری را هم فراموش کند دلیل بر بیماری است.

 

۞آقای مؤیدی: در لفافه سخن گفتن که نمی‏شود مانیفست. می‏شود ادبیات تغزلی. آن وقت هرکس برداشت خودش را دارد. یکی می‏گوید حافظ شراب‏خوار و لاابالی و مفسد فی‏الارض است یکی هم تأویل و تفسیر می‏کند و می‏گوید عارف واصل است و از اولیاءالله. در مانیفست نمی‏شود بنویسید «ف» بعد از هوادارانتان توقع داشته باشید بروند «فرحزاد».

آقای امیرشاهی: فرمایش شما صحیح. اما مگر شما قوم ایرانی جماعت را نمی‏شناسید؟ تنها قومی هستند در دنیا که اگر بهشان بگویید «ف» همه‏شان مستقیم می‏روند «فرحزاد». مردم ما هم به این ادبیات در لفافه عادت دارند و هم ادبیاتی جز این را نمی‏پسندند. باور بفرمایید مشکل از فرحزاد است که گنجایش ندارد وگرنه همه نشانی را بلدند.

 

۞پرسید: «عاشقی بدتر است یا بی‏پولی؟» گفت: «درد سومی هست که این دو درد را فراموش می‏کنی.»

 

۞            ...آقای مؤیدی: این هم یک مد روز است. همه که نباید کمدی بنویسند. علی‏الظاهر تلخ و سیاه و ناامیدکننده بیشتر جواب می‏دهد.

آقای کپورچالی: مگر صادق هدایت نبود؟ یک جور می‏نوشت، انگار همه‏ی ظلم‏های عالم یک‏جا، سر او ریخته. وقتی خانه‏اش خیابان بهار بود، من یک بار رفتم منزلش. سن و سالی هم نداشتم. رفته بودم یک امانتی از طرف کسی به او بدهم. یک آهنگری زیر خانه‏اش بود که خب تق و توقی می‏کرد. همین‏جوری از توی خانه یک فحش‏هایی می‏داد که من گفتم الان می‏رود یقه‏ی آهنگر را می‏گیرد و خون به پا می‏کند. بعد با هم از خانه آمدیم بیرون، چشمش که به آهنگر افتاد، یک سلام‏علیک گرمی کرد و حال و احوالی پرسید که من تردید کردم نکند آن فحش‏ها به من داد.

آقای امیرشاهی: فحش که باد هواست. آدم ندهد از یک جایش می‏زند بیرون. ما که زورمان به کسی نمی‏رسد، در تنهایی فحش ندهیم که یک دفعه برویم بمیریم.

آقای کپورچالی: البته آدم باید زبانش پاک را نگه دارد و به حرف‏های زشت آلوده نکند.

آقای امیرشاهی: بله، یادم هست که شما وقتی آن راننده تاکسی باقی پولتان را نداد و گاز داد و رفت، چطور زبانتان را پاک نگه داشتید.

آقای کپورچالی: خب آن موقع عصبانی بودم. دست خودم نبود. وقتی آدم عصبانی می‏شود اختیار زبان از دست می‏دهد.

آقای مؤیدی: البته تنزیه زبانی یعنی این که در موقع عصبانیت خودت را کنترل کنی وگرنه در وقت غیر عصبانی که آدم چرا باید ناسزا بگوید.

آقای روشن‏ضمیر: البته همیشه هم ناسزا نیست، بعضی وقت‏ها سزاست. خب آدم وقتی تلویزیون‏های لس‏آنجلسی و سیاسی را می‏بیند، تحریک می‏شود یک چیزی درخور سیمبل ریت آن‏ها احاله دهد. اگر ندهد که تو بگو دیدن تلویزیون‏های بیست و چهار ساعته‏ی سیاسی چه لطفی دارد؟

آقای مؤیدی: نوه‏ام می‏گفت تلویزیون‏های «نیم‏تنه» راست هم می‏گوید. نیم‏تنه می‏گذارند جلوی دوربین چند تا خط تلفن هم وصل می‏کنند و مردم را تلکه می‏کنند.

آقای امیرشاهی: آن تلویزیون‏های کرم‏فروش هم بد نیستند. نمونه‏ی بارز وطن‏پرستان مقیم لس‏آنجلس. می‏زنند و می‏رقصند و به گور پدر سلطنت‏طلب و جمهوری‏خواه و دموکرات سرقدم می‏روند.

آقای روشن ضمیر: اخیرا چند تا پسر آوازه‏خوان آورده‏اند، من هر وقت آن‏ها را می‏بینم زیر لب می‏گویم، جای مرحوم اصغر بروجردی خالی. اگر بود چه عشرتی می‏کرد. نوه‏ام پرسید چه کسی را می‏گویی؟ گفتم به شما ربطی ندارد.

آقای کپورچالی: آن‏ها را دیده‏ام. همین که می‏گویند چی چی بیست را نمی‏خواهم؟ از اتفاق من این‏ها را دنبال می‏کنم، از دیدنشان عصبانی هم نمی‏شوم. فحش هم نمی‏دهم. نهایت می‏گویم ای پدرسوخته‏ها.

آقای مؤیدی: معنی تنزیه زبانی را هم فهمیدیم. از شما قباحت دارد، تا دو دقیقه پیش می‏خواستید بدن‏تان را بگذارید برای قوت خاک که خاکش علف و علف چرنده. حالا نیش باز کرده‏اید و مثل سلطان صاحب قران «ای پدرسوخته، ای پدرسوخته» می‏گویید؟

آقای کپورچالی: ای آقا. این‏ها حرف است. باد هواست وگرنه ما کجا و لس‏آنجلس کجا؟ دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.

آقای امیرشاهی: همچین بر نخیل نخیل هم نیست. طرح ژنریکش را بروید در همین جردن  خودمان ...

آقای روشن‏ضمیر: توی خیابان ایران زمین هم هست.

آقای مؤیدی: آدرس دقیق بدهید، کروکی بکشید یک وقت اشتباه نشود. علی‏الظاهر آقایان بعدازظهرها تور تهران‏گردی راه انداخته‏اند.

آقای روشن‏ضمیر: ما فقط دو سه بار بیشتر نرفتیم، این کارها ماشین می‏خواهد. آن هم ماشین درست و حسابی. تازه راه و رسم دارد. باید یک بعدازظهر کامل آپ اند داون کنی. فکر کردید چرا همیشه جردن راه‏بندان است؟

 

+ نوشته شده توسط روناك در یکشنبه 5 آبان1387 و ساعت 6:45 |