تبليغاتX
قصه های من و کتابام
سلام

از فردا تعطيلات تابستوني ما شروع مي شه.  ولي خب من بايد بيام سركار  اما نه شركت، نمايشگاه بين المللي محيط زيست  از يكشنبه ۲۷م تا پنجشنبه ۳۱م محل دائمي نمايشگاه هاي بين المللي.

اگه دوست داشتين تو نمايشگاه به ما يه سر بزنين  خوشحال مي شيم. تازه كوچولوها رو هم با خودتون بيارين. براشون كلي جايزه داريم

 از قلندر و قلعه هم يه جمله ي زيست محيطي يافتم:

۞انسان كار بزرگي در پيش دارد. كار انسان اين نيست كه عصاره نعمت‏هاي الهي را بمكد و تبديل به كثافت كند.

من رفتم تا شهريور. خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 23 مرداد1387 و ساعت 8:6 |
كتاب ۵۱:                     

           

              دارم چه كيفي مي كنم با خوندنش ....

 

  

 

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 14 مرداد1387 و ساعت 8:36 |

كتاب ۵۰: 

آن گوشه‏ی دنج سمت چپ

نوشته‏ی: مهدی ربی

نشر: چشمه 1386

 

‏1- آن گوشه‏ی دنج سمت چپ

2- مقبره

3- قربانی ابراهیم

4- ملیحه

5- مسیح

6- دوچرخه سوار

7- حالا می‏ذاری بخوابم؟

8- دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد

9- می‏تونم دوباره ببینمت؟

10- زخم رقیب

11- چشم سیاهان کیستند؟

12- باد مخالف

13- پل‏ها

 

آن گوشه‏ی دنج سمت چپ:(به نظرم بهترين داستانش بود)

۞در این که آدم خیال‏بافی هستم شکی نیست اما چرا حاضر شده‏ام خیال‏های‏شان را با خودشان عوض کنم؟ این که در زمان بخصوص که من در اوج بی‏تابی هستم برای دیدنش، او در حال خارج شدن از توالت باشد، درحالی که یک دستش به اهرم سیفون است و یک دستش به کلید چراغ، به نظرم یک موقعیت غیرمتعادل و تصنعی است.

 

مسیح:

۞درست است که مثلث شکل هندسی پایداری به نظر می‏رسد اما در روابط انسانی ناپایدارترین ساختمان‏هاست.

 

چشم سیاهان کیستند؟

۞حالا می‏فهمم نمک چه حالی می‏برد وقتی در آب حل می‏شود.

 

+ نوشته شده توسط روناك در یکشنبه 13 مرداد1387 و ساعت 7:42 |

 

 

 كتاب ۴۹:

          سه‏شنبه‏ها با موری

           نوشته‏ی: ميچ آلبوم

           ترجمه‏ی: محمود دانایی

           نشر: جیحون 1385

 

 

 

 

بعد از خوندن کتاب "پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید" به خاطر نویسنده‏اش خریدم. کتاب خوبیه. در واقع یک کتاب روانشناسیه که یه کم رنگ و لعاب داستان به خودش گرفته. مفاهیم خوبی هم تو کتاب هست. اگه از این مدل کتابا خوشتون می‏یاد حتما ارزش خوندن داره. (آخرین باری که رفته بودم کتابفروشی جیحون شنیدم که آقاهه داشت به شدت به یکی توصیه‏ش می‏کرد.)

 این کتاب آخرین جلسات خصوصی درس یک استاد پیر است که به علت بیماری ASL  نوعی بیماری کشنده اعصاب در بستر منتظر فرارسیدن زمان مرگش است. در فصل‏های مختلف کتاب راجع به دنیا، دلسوزی برای خود، افسوس و حسرت، مرگ، خانواده، احساسات، ترس از پیری، پول، تداوم عشق، ازدواج، فرهنگ و بخشش از زبان موری صحبت می‏شود.

 

۞اگر در زندگی‏ات معنایی پیدا کرده باشی، هیچ‏وقت نمی‏خواهی به عقب برگردی. همیشه می‏خواهی جلو بروی، بیشتر ببینی.

راستش اصلا مطمئن نیستم بدونم معنای حقیقی زندگی چیه، به نظرم هنوز یه چیزایی کمه، هنوز خیلی چیزها هست برای فهمیدن. اما بر عکس اکثر آدما که دوست دارن به یه دوره زندگیشون برگردن، یا بی صبرانه منتظر رسیدن یه دوره‏ای هستن! من همه دوره‏های زندگیم رو دوست دارم و نه منتظرم و نه در حسرت.

 

۞قسمتی از مشکل ما این است که همه عجله دارند. مردم معنی زندگی را پیدا نکرده‏اند و لذا دنبال آن می‏دوند.

۞قبل از این که بمیری خودت راببخش، بعد هم دیگران را ببخش.

۞داستان موج کوچکی است که روی دریا بالا و پایین می‏رود و از باد . هوای آزاد لذت می‏برد تا این که یکدفعه می‏بیند موج‏های جلوییش دارند محکم به ساحل می‏خورند. با خودش می‏گوید: خدای بزرگ یعنی همین بلا الان سر من هم می‏آید؟ بعد یک موج دیگر نزدیک می‏شود. موج اولی را می‏بیند که اخم‏هایش در هم رفته. می‏گوید: چیه، چرا اینقدر ناراحتی؟ موج اولی می‏گوید: تو نمی‏فهمی. ما همگی نابود می‏شود. تمام ما موج‏ها هیچ می‏شویم. دیگر چی می‏خواستی؟ موج دوم می‏گوید: نه تو نمی‏فهمی. تو که موج نیستی، تو قسمتی از یک اقیانوس هستی.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 5 مرداد1387 و ساعت 11:3 |

كتاب ۴۸:

ده بچه زنگي

نوشته‏ی: آگاتا كريستي

ترجمه‏ی: خسرو مهربان سميعي

نشر: هرمس (كتاب‏هاي كارآگاه)

 

پشت جلد كتاب:

مشهور ترين رمان دلهره آور آگاتا كريستي

داستان پليسي بدون كارآگاه

ده نفر دعوت شدند تا تعطيلات خود را در قصري افسانه‏اي در نيگر آيلند بگذرانند. هر يك از آنان رازي براي پنهان كردن دارد. آنان در بعد از ظهر باشكوه روزي تابستاني به وعده‏گاه مي‏رسند .... اما بزودي سلسله حوادثي پيش‏بيني نشده رخ مي‏دهد و همگان را در اضطرابي نفس‏گير فرو مي‏برد.

 

قتل‏هاي اين داستان براساس يك شعر كودكانه انجام مي‏گيرد:

۞ده بچه زنگي بيرون رفتند شام بخورند،

يكي خود را خفه كرد و سپس نه تا باقي ماندند.

نه بچه زنگي تا ديروقت نشستند،

يكي به خواب رفت و سپس هشت تا باقي ماندند.

هشت بچه زنگي به دون رفتند،

يكي گفت همين‏جا مي‏مانم و سپس هفت تا باقي ماندند.

هفت بچه زنگي هيزم مي‏شكستند،

يكي خودش را تكه‏تكه كرد و سپس شش تا باقي ماندند.

شش بچه زنگي با لانه زنبورها بازي مي‏كردند،

يك زنبور پشمالو يكي را نيش را زد و سپس پنج تا باقي ماندند.

پنج بچه زنگي مي‏رفتند پيش قاضي،

يكي رسيد به دادگاه و سپس چهار تا باقي ماندند.

چهار بچه زنگي رفتند به دريا،

ماهي قرمز يكي از آنها را بلعيد و سپس سه تا باقي ماندند.

سه بچه زنگي در باغ‏وحش گردش مي‏كردند،

خرس بزرگي يكي از آنها را بغل كرد و سپس دو تا باقي ماندند.

دو بچه زنگي زير آفتاب نشسته بودند،

يكي از آنها جزغاله شد و سپس فقط يكي باقي ماند.

يك بچه زنگي تنها ماند.

او رفت و خودش را دار زد و سپس بچه زنگيي باقي نماند.

 

۞مطمئن باش كه گناهت ترا خواهد يافت.

 

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 2 مرداد1387 و ساعت 8:55 |