تبليغاتX
قصه های من و کتابام

"نغمه‏ها (5) " گردآورنده "مسعود زرگر", تصويرگر "مريم خسروی"

 

پنجاه ترانه کودکان

مجموعه ترانه‏هاي بازي, لالايي

تولد, شاديانه و ...

 

 

 

 

 

 

 

مترسک

دکلمه, ترانه

 

ترانه: (من مترسک هستم

       شکل من زيبا نيست)2

دکلمه: تنم از چوب درخت

        سرم از يک قوطي‏ست

ترانه: هر کلاغي از من بي‏خودي ‏مي‏ترسد

      يک کلاغ اينجا بود او از اينجا پر زد

 

دکلمه: توي يک شاليزار تک و تنها هستم

ترانه: توي يک شاليزار تک و تنها هستم

    چندسال است الان که من اينجا هستم

 

صاحب شاليزار مرد شاليکار است

دختري هم دارد اسم او گلنار است

(به خودم مي‏گويم کاش کوچک بودي

تا براي گلنار يک عروسک بودي) 2ï

 

 

 

 

 

 

ïر.ک. به کاست "صدای شاعر(1) – آهنگساز: سيدمحمد مير زمانی, شاعر :ناصر کشاورز

 

پ.ن.1: اين کتاب يک مجموعه 10 جلديه.

پ.ن.2: اين کتاب رو امسال تولد نارگلی خانوم از ننه گلی جايزه گرفتم.

 

 

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 9:0 |

"قصه‏ي جزيره‏ي ناشناخته " نوشته‏ي "ژوزه ساراماگو" ترجمه‏ي "محبوبه بديعي"

 

 

 

{     دوست داشتن احتمالا بهترين شکل مالکيت است و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 27 بهمن1386 و ساعت 6:53 |

"بيگانه" نوشته‏ي "آلبر کامو" ترجمه‏ي "ليلي گلستان"

 

{     امروز مادرم مرد. شايد هم ديروز. نمي‏دانم. از آسايشگاه يک تلگراف دريافت کردم: "مادر فوت شد. خاکسپاري فردا. احترام فائقه." اين معنايي ندارد. شايد ديروز بود. ... وقتي گرماي آفتاب تند شد, او به آب پريد و من هم به دنبالش. گرفتمش, دستم را دور بدنش گذاشتم و با هم شنا کرديم. هنوز مي‏خنديد. وقتي روي اسکله بوديم و داشتيم خودمان را خشک مي‏کرديم, به من گفت: "از تو پررنگ‏ترم­. .... وقتي لباس پوشيديم, از اين که کراوات سياه زده بودم تعجب کرد و از من پرسيد آيا عزادار هستم. به او گفتم مامان مرده است. دلش مي‏خواست بداند چه وقت. جواب دادم: "ديروز." کمي عقب رفت. اما کار ديگري نکرد. دلم مي‏خواست به او مي‏گفتم تقصير من نبوده, اما نگفتم چون فکر کردم اين را قبلا به رييسم گفته بودم. هيچ معنايي ندارد. به هر جهت, هميشه کمي مقصريم.

 

 

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 23 بهمن1386 و ساعت 6:44 |

"تاكسي نوشت ها" نوشته‏ي "ناصر غياثي"

 

با اين كه هر شب، شده دو – سه خط كتاب مي‏خونم، مدت‏هاست كتابي باعث نشده نتونم ازش دل بكنم و حتي صبح بذارمش تو كيفم كه از كوچكترين لحظه‏ها براي خوندش استفاده كنم. تعطيلات كه رفته بودم شاهرود از كتابخونه سحر دزديدمش... سرم به چيزاي ديگه گرم بود. ديشب حوصله نداشتم اصلا... رفتم يه چيزي بردارم بخونم. كه اين كتاب بود. هنوز تموم نشده اما گفتم زودتر بگم كه شما هم بخونين.

 

{   از اين لهجه غليظ لهستاني و آن ظاهر و اين "تو" گفتن و آن آدامس خواستنش بر مي‏آيد صاحب كهن‏ترين شغل جهان باشد ...

 

اين هم از وب سايت ناصر غياثي از زندگي نامه‏ش آوردم:

چهارده روز مانده به نوروز به دنيا آمده‌ام، به سال يک‌هزار و سي‌صد و سي‌وشش. يکي دو سالي است که عشق، اين گُم‌گشته‌ي انسان، بيشتر روزهايم را نوروز کرده‌است.

براي آن‌ها که شمال ِ ايران را خيلي خوب مي‌شناسند، خُمامي‌ام، براي آن‌ها که کمي آن‌جا را مي‌شناسند، رشتي‌ام و براي آن‌ها که به مسافتي شش‌صد هفت‌صد کيلومتري، از گرگان تا آستارا، مي‌گويند شمال، شمالي.

 

پ.ن: سايت ناصر غياثي

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 17 بهمن1386 و ساعت 10:11 |

"2- يه مسج بزن روشن شيم!"كاري از "ابوالفضل محترمي "

 

                                         

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 16 بهمن1386 و ساعت 13:35 |

"يك روز قشنگ باراني" نوشته‏ي "اريك امانوئل اشميت" ترجمه "شهلا حائري"

 

5 تا داستان كوتاه. دومين داستانش رو از همه بيشتر دوست داشتم: غريبه 

 

 

 

 

{   آرايشگرهاي كچل هم وجود دارن!

 

 راستي باز هم عكس

+ نوشته شده توسط روناك در یکشنبه 14 بهمن1386 و ساعت 7:8 |

"قمار عاشقانه" نوشته‏ي بدالكريم سروش"

اين روزها دارم دوباره مي‏خونمش ...

 

{   خنك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش                 بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

 

+ نوشته شده توسط روناك در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 8:23 |

"رقص گردنبند" نوشته‏ي "گراتزيا دلددا" ترجمه‏ي "بهمن فرزانه"

 

برنده‏ي جايزه ادبي نوبل! نويسنده‏اش هم يک خانوم ايتاليايي بود و با ترجمه‏ي بهمن فرزانه (طبعا آدم ياد آلبا دسس پدس مي‏افته)؛ با اين تفاسير فکر مي‏کردم خيلي قشنگ باشه, اما خب اصلا اون طور که فکر مي‏کردم نبود.

 

 يه چيزي هست ها! اون هم اين که مثلا نمي‏دونم چرا گابريل گارسيا مارکز و نادر ابراهيمي نمي‏تونم بخونم!!! به خدا سعي هم کردم. به هر جون کندني بود, صد سال تنهايي رو تا نصفه خوندم نشد... يه کتاب ديگه داره راجع به سيمون دو بوار, اون هم نشد... يک عاشقانه‏ي آرام, نشد ... آتش بدون دود نشد ... (مژده: فعلا از روسپيان سودازده من خوشم اومده). پس من مي‏گم خوشم نيومد اصلا و ابدا دليل نمي‏شه که نويسنده‏ي بيچاره طوريشه.

 

{     پروردگار پيوسته مردان با وجدان را ياري مي‏کند, کساني را که خيال فريب در سر ندارند.

 

پ.ن: چند تا عكس هم ببينيد.

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 3 بهمن1386 و ساعت 6:55 |