تبليغاتX
قصه های من و کتابام

"ميرا" نوشته‏ي "کريستوفر فرانک" ترجمه‏ي "ليلي گلستان"

 

اين کتاب رو به خاطر مترجمش خريدم, يه کتاب کوچيکه, ولي خيلي خوب. اين کتاب اولين تجربه نويسنده‏اش است.

 از همان صفحه‏ي اول ما را در ميان صحنه‏يي مي‏گذارد که هم دلهره‏آور است و هم آشنا:

{     در دشت به دنيا آمدم و غير از آن چيزي نمي‏شناسم. .. ما در مربعِ 837-333-4 شرق زندگي مي‏کنيم...ما يک خانه معمولي داريم, با ديوارهاي شفاف, تا چهار نفر ساکنان آن هيچ‏گاه نتوانند خود را از چشم ديگري پنهان کنند. به اين ترتيب تنهايي مغلوب مي‏شود, زيرا چنان که همه مي‏دانند بدي در تنهايي خفته است.

 

اين هم جمله منتخب من:

{     وقتي خيلي دويده باشيم و نفسمان بند آمده باشد, برمي‏گرديم و راهي را که دويده‏ايم اندازه مي‏گيريم.

 

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 25 دی1386 و ساعت 6:51 |

"2- جديدترين آيين نامه راهنمايي و رانندگي!"كاري از "علي درخشي"

 

اين هم شماره 2 كتاب مترو!

اين يكي هم از ۴ فصل تشكيل شده است:

۱- آشنايي با بعضي از علايم راهنمايي و رانندگي

۲- رعايت حق تقدم

۳- در چه جاهايي مي توان توقف كرد

۴- توصيه هاي ديگر.

 

         

                

            

كتاب مترو

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 22 دی1386 و ساعت 7:36 |

"حادثه‏اي عجيب براي سگي در شب" نوشته‏ي "مارک هادون" ترجمه‏ي " گيتا گرکاني"

 

استاد کلاس متافيزيک مي‏گفت: تمام دنيايي که مي‏بينيد دنياي درون شماست"

{     وقتي به چيزي نگاه مي‏کنيم, فکر مي‏کنيم داريم از چشم‏هايمان به بيرون نگاه مي‏کنيم, درست مثل وقتي که از پنجره‏هاي کوچک به بيرون نگاه مي‏کنيم؛ و انگار کسي توي سرماست. اما اين طور نيست, ما داريم به صفحه‏ي داخل سرمان نگاه مي‏کنيم, درست مثل صفحه‏ي کامپيوتر .

 

{     ديرتر, ساعت 10:31 شب رفتم روي بالکن تا ببينم مي‏توانم ستاره‏اي ببينم يا نه. اما ستاره‏اي نبود, به خاطر آن همه ابر و چيزي که به آن مي‏گويند, آلودگي نوري, که در آن چراغ‏هاي خيابان و چراغ‏هاي اتومبيل‏ها و نورافکن‏ها و چراغ‏هاي ساختمان‏ها روي ذرات کوچک در فضا منعکس مي‏شود و راه نورهاي ستاره را مي‏گيرد.

امسال به نظرم ارديبهشت ماه بود که به مناسبت روز نجوم (تو تقويم پيداش نکردم؟؟) رفتم پارک ملت. خيلي جالب بود. غرفه‏ها, دانش‏آموزهاي دبيرستاني که لباس دانشمندهاي نجوم رو به تن کرده بودند و راجع به خودشون توضيح مي‏دادند و ... يه عالمه چيزهاي شگفت‏انگيز نجومي البته واضحه که در سطح آماتوري. يکي از اين غرفه‏ها راجع به آلودگي نوري توضيح مي‏داد. يک پديده که نتيجه زندگي امروز و شهرنشيني است. اين که چراغ‏هاي خيابون‏ها به جاي اين که زمين رو روشن کنه, آسمون رو روشن مي‏کنه. و نتيجه‏ش اين مي‏شه که آسمون قرمز مي‏شه! ستاره‏ها ديده نمي‏شن. آرامش از بين مي‏ره. يه چيز با مزه‏اي که مي‏گفتن اين بود که ما شبا چراغ خواب روشن مي‏کنيم و اين‏جوري احساس امنيت بيشتري مي‏کنيم. در حالي که اينجوري ما فقط شعاع يک متري اطرافمون رو که روشنه مي‏بينيم. اما اگه همه‏جا تاريک باشه چون چشممون عادت به تاريکي کرده خيلي دورتر رو هم مي‏بينيم و... يه انجمن هم تو دنيا هست به اسم آسمان تاريک, اين هم سايتش : Darksky.com

 

حادثه اي عجيب براي سگي در شب1

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 19 دی1386 و ساعت 7:0 |

"عذاب وجدان" نوشته‏ي "آلبا دسس پدس" ترجمه‏ي "بهمن فرزانه"

 

يک کتاب 500 صفحه‏اي که اصلا پيشنهاد نمي‏کنم بخونيدش, من که به زور تمومش کردم. هر چند آخرش بالاخره يه شوک بهتون مي‏دهم. مدل کتابش از اوناست که نامه‏‏نگاريه مثل شهر و خانه. سه تا شخصيت که مدام بينشون نامه رد و بدل مي‏شه و پس و پيش و اکنون رو بايد بدون رعايت زمان از لابه‏لاي نامه‏هاشون متوجه بشيد.

 

 چقدر بر زبان آوردن اسمي که برايمان اهميت دارد, مشکل است.

 

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 15 دی1386 و ساعت 9:5 |

"کنار درياچه نيمکت هفتم" نوشته‏ي "فرهاد حسن زاده"

 

 

از داستان جزيره‏هاي پنبه‏اي

... نمي‏دونم, هيچ نمي‏دونم. تو جزيره‏ي کوچيک خودم غلت که مي‏زنم, زير نور مرده‏ي چراغ خواب, مامان رو مي‏بينم که نزديکم خوابيده ولي انگار خيلي دوره, اون‏قدر دور که از حرصش روزي صدبار آرزوي مرگمو مي‏کنه. اون‏قدر دوره که مي‏ترسم بپرسم اين موج دردي که تو سينه‏هام چرخ مي‏زنه مال چيه؟ حالا اونم تو جزيره‏ي پنبه‏اي خودش خسته خوابيده و سميه با لباي کوچولوش داره به سينه‏ي بدون شيرش مک مي‏زنه, شايد چيزي ته دلش رو بگيره. مثلا به اين سينه خشک يه روزي من مک مي‏زدم, بعد نوبت مستوره و منصوره شد. حالا که نوبت به اين طفلک رسيده, هيچي نداره. هيچي! مامان مي‏گه: "همه‏اش تقصير تو دختر گيس‏بريده‏اس! از حرص کاراي توئه که شيرم خشکيده ."

نمي‏دونم. هيچ نمي‏دونم گناهم چيه! دست مي‏کشم به سينه‏هاي کوچيک خودم, کاشکي شير داشتم و مي‏دادم سميه بخوره. موهاي کم‏پشت سميه رو ناز مي‏کنم. با چه آرامشي خوابيده, آرامش, چيزي که من ندارم. چيزي که از وقتي حس کردم دارم عوض مي‏شم, از من قهر کرد و رفت. ....

 

كنار درياچه نيمكت هفتم 1

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 6:41 |

"کنار درياچه نيمکت هفتم" نوشته‏ي "فرهاد حسن زاده"

 

فرهاد حسن‏زاده رو من با ستون سه سوت دوچرخه شناختم.  براي نوجوانان مي‏نويسه. يه کتاب ديگه ازش خوندم به اسم در روزگاري كه هنوز پنجشنبه و جمعه اختراع نشده بود. ولي اين رو بيشتر دوست دارم. 7 تا داستان کوتاه راجع به مسايل و مشکلات نوجوانان داره.

 

از داستان مثل همه خرگوش‏ها

... مرد از ته مغازه, از قفسي کوچک, خرگوش قهوه‏اي رنگي بيرون آورد و رو به پسر گفت: "اين حيووني واسه خودت, پولشم نمي‏خواد بدي. مفتکي!"

نگاه پسر بين خرگوش قهوه‏اي و مرد سرگردان بود:"ببخشيد چرا مفتکي؟"

مرد به پشت رانش کوبيد و با خنده گفت"حيووني استخوون پاش از لگن مگن شيکسته. نه به داره, نه به باره, يعني نه خوب مي‏شه, نه گوشت و دمبه داره. ببرش که راست کار خودته. فقط يه شرط داره."

- چه شرطي؟

- شرطش اينه که بازم بياي اين‏جا.

زن قناري‏هايي را نشان داد:"آقا اينا چند قيمته؟"

- الان خدمت مي‏رسم آبجي.

پسر خرگوش را گرفت. خرگوش نمي‏لرزيد. حالا او بود که مي‏لرزيد. در حالي که خرگوش قهوه‏اي را نوازش مي‏کرد, اول لب هايش لرزيده بود. بعد شانه‏هايش. سعي کرد نلرزد. سعي کرد آرام باشد و حرفش را بزند: "لازم نکرده! من همين خرگوش لنگ استخوان شکسته رو پنج هزار تومن مي‏خرم. فهميدي؟"

لرزشش بيشتر شده بود:" فهميدي؟ پنج هزار تومن.

پ.ن: فرهاد حسن زاده

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 4 دی1386 و ساعت 7:42 |

"حادثه‏اي عجيب براي سگي در شب" نوشته‏ي "مارک هادون" ترجمه‏ي " گيتا گرکاني"

 

ما تو شرکت ماه‏رمضون‏ها مهموني داريم براي افطار. امسال يه جورايي منم دست‏اندر کار بودم. مديرمون گفت که يه مسابقه هوش بذاريم و قرار شد من به صورت کاملا مخفيانه يه سوال از يه جايي که هيشکي ندونه پيدا کنم و به هيشکي هم نگم! اين اي‏ميل‏هاي هوش هم که فقط خواجه حافظ شيراز ازش خبر نداره. من همين‏طور مستاصل بودم که باز هم نگار به دادم رسيد و اين کتاب رو بهم معرفي کرد. اين کتاب راجع به يه پسر بچه‏س که بيماري اُتيسم داره. يعني رياضي, فيزيک و هر چيز علمي رو خيلي خوب مي‏فهمه اما از روابط انساني هيچ چي سر در نمي‏ياره و ...

 

{     حيات روي زمين نتيجه‏ي يک تصادف است. اما اين تصادف خيلي خاصي است. و براي اتفاق اين تصادف خيلي خاص, بايد 3 موقعيت, وجود داشته باشد. و آن‏ها اين هاست:

1-     چيزها بايد از خودشان نمونه بسازند (به اين مي‏گويند تکثير)

2-     بايد موقع اين کار اشتباهات کوچکي انجام داده باشند. (به اين مي‏گويند جهش)

3-     اين اشتباهات بايد در نمونه‏هاي تکثير شده‏ي آن‏ها وجود داشته باشد. (به اين مي‏گويند توارث)

اين موقعيت‏ها خيلي نادر است. اما امکان دارد و حيات را به وجود آورده.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 1 دی1386 و ساعت 6:37 |