کتاب ۱۸:
فقط
زني عاشق مردي شد. با او ازدواج کرد. اما کارش به اختلاف کشيد. خواست طلاق بگيرد.
گفتند: نميشود, تو فقط ميتواني شوهر کني.
کتاب ۱۸:
فقط
زني عاشق مردي شد. با او ازدواج کرد. اما کارش به اختلاف کشيد. خواست طلاق بگيرد.
گفتند: نميشود, تو فقط ميتواني شوهر کني.
كتاب ۱۹:
"بازي عروس و داماد" نوشتهي "بلقيس سليماني"
بالاخره منم اين کتاب جديد رو خريدم. راستش يه عده؟؟؟ اعتراض کردن مگه تو قرار نبود کتابهاي قشنگ رو معرفي کني. منم گفتم يادم نمياد همچين چيزي گفته باشم... من فقط گفتم کتابهايي رو که ميخونم معرفي ميکنم. من تمام تجربهام رو قسمت ميكنم نه خوباش رو.
اين کتاب يه عالمه!!! داستان کوتاه داره که خيلي هم روان و در باره مسايل امروزه جامعهست. تقريبا 100 صفحه هم بيشتر نيست. خوندنش کار يکي دو ساعته. اولش خيلي خوشم اومد. شايد تا بيست-سي تا داستان اول خيلي خوب بود اما بعدش ديگه بس بود. شايد اگه كنار هم نبودن ميشد از همش لذت برد. اما به نظر من يکم سياهه. آره شايد حقيقته. اما حقيقت تلخ و شيرينه. اين همش تلخيهاشو گفته. به مذاق من جور نيست. البته هوشنگ مرادي کرماني, علياشرف درويشيان, و حتي صمد بهرنگي هم تلخ مينويسن, اما اين يه جورايي بدبينانه بود! فرقش اينه. به هر حال حتما بخونيدش.
مونده بودم کدوم داستانش رو بنويسم, که اين سريال ساعت شني باعث شد اين رو انتخاب کنم.
سند آزادي
همه چيز از زايمان مادر مينا شروع شد. مينا صاحب يک داداش کوچولو شده بود و براي بچههاي کلاس شيريني آورده بود. خانم کلاس اول خودش را موظف ديد در پاسخ يکي از بچهها, که بچه را از کجا آوردهاند, دربارهي بارداري و زايمان ساده و مفصل توضيح بدهد. رعنا که به خانه آمد, سرش را روي شکم برآمدهي مادرش گذاشت و با داداش کوچولويش سلام و احوالپرسي کرد.
مادر زايمان کرد, اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت, و به رعنا گفت داداش کوچولوش مرده است.
پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد. رعنا از هر دري براي پدرش حرف زد, و از مرگ داداش کوچولويش.
مرد دو هفته بعد از آزادي, زنش را خفه کرد. يک ماه بعد فهميد پولي که با آن رضايت شاکيانش جلب شده, ثمرهي اجارهي رحم زنش به يک زوج بدون بچهي پولدار بوده است.
پ.ن: شايد ديرتر باز هم چند تا از داستان هاش رو بنويسم.
كتاب ۱۸:
"مثل هميشه نيست" نوشتهي "اردلان عطارپور"
يه مجموعه داستان خيلي کوتاه طنز.
چاي
تنها هستم. اما زياد به ديدنم ميآيند. در اتاق پذيرايي مينشينيم و صحبت ميکنيم. هميشه هم برايشان چاي ميآورم. بعضيها ميل ندارند. خجالت ميکشند نخورده بروند. تا فرصتي پيدا ميکنند پاي گلدان خالي ميکنند. براي همين گل من به چاي عادت کرده. آب که ميدهم برگهايش پژمرده ميشود. بيشتر عصرها چاي درست ميکنم و با هم ميخوريم.
كتاب ۱۷:
"پلو خورش" نوشتهي "هوشنگ مرادي کرماني"
خب اين داغترين کتاب هوشنگ مرادي کرمانيه! از تضاد طرح روي جلدش خوشم ميياد. اين کتاب مجموعه داستانهاي کوتاه دو – سه صفحهايه. شايد انتظار آدم از هوشنگ مرادي کرماني يه چيز ديگست؟! نميدونم! به نظرم در حد و اندازههاي هوشنگ مرادي کرماني نبود.
يکي از داستانهاش رو بيشتر از همه دوست داشتم. اين رو:
نيما و ماني زير درخت توت ايستاده بودند. سرشان را بالا گرفته بودند, توتهاي رسيده و سفيد و درشت را نگاه ميکردند. آب دهانشان راه افتاده بود. به درخت سنگ زدند که توت بريزد, نريخت. توتها تازه رسيده بودند, بندشان محکم بود و شاخهها را چسبيده بود.
نيما کفشهايش را کند, جورابهايش را در آورد. تنهي درخت را گرفت, عين گربه, با سختي و سماجت خود را بالا کشيد, هي ليز خورد و هي ليز خورد. اما از پا ننشست. عرق ريخت و به پوست سفت و ناجور و ترک ترک شيارهاي زمخت و سخت درخت چنگ زد و پا گذاشت. کف دستها, انگشتها و کف پاهايش زخم شد و سوخت. اما, به روي خودش نياورد. ماني نگاهش ميکرد.
- ميافتي بيا پايين. اگر بيافتي مامان ناراحت ميشود.
نيما به حرفش گوش نکرد. همچنان بالا رفت, رفت تا دستش به اولين شاخه رسيد. شاخه را چسبيد خود را بالا کشاند. پايش را روي شاخه گذاشت, دست دراز کرد و توتي چيد و خواست براي ماني بياندازد. پايين را نگاه کرد ماني نبود. رفته بود پيش مادر:
- مامان, مامان, نيما رفته روي درخت دارد توت ميخورد.
دست مادر را کشيد و آورد زير درخت, اشاره کرد و نيما را نشان داد.
- ببين مامان, نيما رفته است بالا و دارد توت ميخورد.
مادر نيما را نگاه کرد, اول ترسيد که نيما بيفتد. اما کمکم از شجاعت و همت او خوشش آمد. رو کرد به ماني:
- خب, تو هم برو بالا توت بخور. بزرگ شدي, تصميم بگير, نترس.
نيما از بالاي درخت توتهاي تو مشتش را به ماني نشان داد و با دهان شيرين شده از توت گفت:
- اينها هم مال تو, براي تو و مامان چيدم.
خم شد و توتها را توي دست مادر ريخت. مادر توتها جلوي ماني گرفت:
- بيا بخور.
- نه نميخورم. توتهايي که نيما چيده دوست ندارم.
- پس خودت برو بالا, بچين و بخور.
- نميتوانم.
مادر زير بغلهاي ماني را گرفت, کمکش کرد که برود بالاي درخت. ماني پاهايش را تکان داد و گفت:
- مرا بگذار زمين. ميترسم بالا بروم. نميخواهم به من کمک کني.
مادر ماني را گذاشت زمين. شاخهي پايين درخت را خم کرد و رو به روي صورت ماني گرفت. شاخه چند توت درشت و رسيده داشت.
- خودت توت بکن و بخور. اين جور راحت است.
ماني شانه بالا انداخت و پا به زمين کوفت:
- نميخواهم.
مادر گفت:
- خودم برايت ميچينيم. خوب است؟
- نه, نميخواهم تو برايم توت بچيني.
مادر, که از دست ماني کلافه شده بود, گفت:
- توتي که نيما بچيند, دوست نداري. به خودت زحمت نميدي که از درخت بالا بروي. توتي هم که من بچينم, قبول نداري. توت آماده را هم که نميچيني. اصلا تو چه ميخواهي؟
ماني سرش را بلند کرد. توت خوردن نيما را ديد و گفت:
- ميخواهم نيما بيايد پايين. توت نچيند. توت نخورد.
- همين؟
- همين.
مادر به ماني نگاه کرد. هيچ نگفت. دلش به حال او سوخت. راهش را کشيد و رفت.
ماني زير درخت نشست. زانوهايش را بغل گرفت. به درخت تکيه داد و زار زد.
كتاب ۱۶:
"دلباختگي" نوشتهي "کريستين بوبن" ترجمهي "مهوش قويمي"
{ بين زيستن و ايمان داشتن به خداوند هيچ تفاوتي وجود ندارد.
كتاب ۱۵:
همانطور كه ذكر شد روش مذكور روش آزمايشي است و بنا به نوع استفاده كاركنان محترم در مراحل بعدي تغيير خواهد كرد تا امكان استفاده مناسب براي نيازمندان فراهم شود .
"راز فال ورق" نوشتهي "يوستين گوردر" ترجمهي "عباس مخبر"

{ هر چه زن زيباتر باشد, در پيدا کردن خودش با مشکلات بيشتري روبرو خواهدشد.
{ وقتي آدم احساس گناه ميکند, سعي ميکند قدري سخاوتندتر باشد.
{ پدر پرسيد: در مدرسه به شما چي ياد ميدهند, هانس توماس؟
o جواب دادم: ساکت نشستن، و اين کار آن قدر مشکل است که براي ياد گرفتن آن سالها وقت صرف ميکنيم.
{ زندگي ما بخشي از يک ماجراي بينظير است. با اين همه, اغلب فکر ميکنيم جهان کاملا طبيعي است و هميشه در پي شکار چيز عجيب و غريبي مانند فرشتگان يا موجودات مريخي هستيم. علتش آن است که درک نميکنيم جهان پديدهاي رازآميز است.
{ اگر مغز ما آنقدر ساده بود که ميتوانستيم آن را درک کنيم, آنقدر احمق ميبوديم که به هيچ وجه نميتوانستيم آن را درک کنيم.
{ ... تا وقتي مردم دچار شک و ترديد نميشدند, خدايان هم پير و فرسوده نميشدند.
{ چشمها آينه روحند.
{ وقتي يک کشتي کاملا بادبان برافراشته است نميتوان بلافاصله جهت آن را تغيير داد.
{ چقدر غمانگيز است که مردم طوري بار ميآيند که به چيزي شگفتانگيز چون زندگي عادت ميکنند. يک روز, ناگهان اين واقعيت را که وجود داريم بديهي فرض ميکنيم.
{ زمان نميتواند به همان آساني که خاطرات قديم را بيرنگ ميکند, عشق را بيرنگ کند.
كتاب ۱۴:
"خردهجنايتهاي زناشوهري" نوشته "اريک امانوئل اشميت" ترجمهي " شهلا حائري"

اصولا من خيلي نمايشنامهخون نيستم, اما يکي دوتا نمايشنامهاي رو که خوندم, دوست داشتم. خردهجنايتهاي زناشوهري يکي از اوناست. من فرانسه بلد نيستم, به خاطر همين با مراجعه به اسم اصلي نمايشنامه چيزي سر در نياوردم!! اما اين کلمه "زناشوهري" همش فکر منو مشغول ميکنه و تنها چيزي که عايدم شده اينه که:
زناشوهري= زناشويي + زن و شوهري
از پشت جلد + متن کتاب ...
ژيل بر اثر حادثهاي مرموز دچار فراموشي ميشود. همسرش ليزا او را به خانه ميآورد. ژيل سعي ميکند از صحبتها و تعريفهاي همسرش گذشته را بازسازي کند و هويت خود را بازيابد:
{ ليزا: به عقيدهي تو يک مبل درست و حسابي بايد ناراحت باشه. اسم اين فنري رو که توي ران چپت فرو ميره گذاشته بودي فنر روشنفکري, عقربههاي ذهن, سيخ هوشياري!
اما آيا ليزا به او دروغ نميگويد تا تصوير ديگري از زندگي زناشوييشان ارائه دهد؟
{ ژيل: شوهر حسودي بودم؟
ليزا: ابدا.
{ ژيل: من چي؟... وفادار بودم؟
ليزا: آره.
{ ليزا: برعکس اکثر مردها عاشق خريد و مغازهاي.
اصلا اين زن کيست؟ آيا حقيقت دارد که همسر اوست؟
{ ژيل: شنيدم که يک شبکه زنهاي شوهر مرده وجود دارد که مردهاي نسياني رو به دام مياندازه.
{ مردها معشوق ميگيرن تا با زنشون بمونن در حالي که زنها معشوق ميگيرن تا شوهرشون رو ترک کنن.
{ اگه آدم ميخواد از همه چيز مطمئن باشه بايد به روابط کوتاه اکتفا کنه.
پ.ن: جايزه تئاتر فرهنگستان فرانسه سال 2001, به پاس کتابهاي ارزشمندش به اريک امانوئل اشميت اهدا شد.
كتاب ۱۳:
"جوانمرد, نام ديگر تو" نوشته "عرفان نظر آهاري"
هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معطل است. دستي بايد تا معجزهها را فرود آورد و آن دست جوانمرد است.
عرفان نظرآهاري رو نگاری به من معرفي کرد, خب اون هم حتما از دوچرخه (ضميمه هفتگي همشهري). اين اولين کتابي نيست که از عرفان نظرآهاري خوندم, کتابهاي ديگه كه ازش خوندم مجموعههاي کوچيک شعره. راستي همونطور که گفتم کريستين بوبن يه آقاهه, نه خانوم؛ بايد بگم عرفان نظرآهاري هم خانومه, نه آقا!
با وجود اين که درسته که ميگن
گيرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل
اما خيلي خوشحالم که نزديک جايي به دنيا اومدم که يه زماني شيخ ابوالحسن خرقاني اونجا زندگي ميکرده. شايد تا به حال اسم اين عارف بزرگ به گوشتون نخورده باشه. خانوم نظر آهاري اين کتاب رو براي ما به زبان ساده طوري نوشتن که ما هم سر در بر بياريم و اين عارف بزرگ رو بشناسيم. از زبان خودشون بگم که:
{ و اين چهل روايت اما, چهل واگويه است از آنچه دربارهي شيخ آمده است. در "نورالعلوم" و در "تذکرهالاوليا". چهل روايت از جوانمردي. که جوانمرد نام ديگر اوست. نام ديگر شيخ ابوالحسن خرقاني.
{ ميگردم و ميروم, آنقدر تا به عياران ميرسم. نه به اين عيار که معنايش چابک و چالاک است. به آن عيار ميرسم که نامش از يار ميآيد و مرامش از ياري. آن ايار که به نور و نار سوگند خورد و به مهر و ماه ... "سربداران" نيز از عياران بودند ... "اخيان" نيز نام ديگر جوانمردان بود... او نيز خودش را جوانمرد ميدانست و ميگفت که نامش "لوتي" است.
{ هزار و اندي سال پيش مردي که نامش بايزيد بسطامي بود, بر سر تپهاي ايستاد و حضوري را سرخوشانه بوييد... بايزيد گفت من بوي مردي را از اين ده ميشنوم. مردي که پس از ما خواهد آمد به درجه از ما پيش است.
{ چون محمود به زيارت شيخ آمد, رسول فرستاد که شيخ را بگوييد که سلطان براي تو از غزنين بدينجا آمد, تو نيز براي او از خانقاه به خيمه درآي. و رسول را گفت اگر نيايد اين آيت بر خوانيد که خدا فرمود: اي آنان که ايمان آورديد, فرمان بريد خدا را و رسول را و اولياي امر از خودتان را. رسول پيغام بگذارد. شيخ گفت: مرا معذور داريد. اين آيت برو خواندند. شيخ گفت: محمود را بگوييد که چنان در "فرمان بريد خدا" را" مستغرقم که در "فرمان بريد رسول را" خجالتها دارم, چه رسد به "اولياي امر را".
{ راهي که به بهشت ميرود, نزديک است. من به آن راه دور دست ميروم, راهي که تنها به خدا ميرسد ...
هر که در اين سراي درآيد, نانش دهيد
نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد
چه آنکس که در درگاه حقتعالي به جان ارزد
البته که بر خوان بوالحسن به نان ارزد
پ.ن: ابوالحسن خرقاني در روستايي به نام خرقان در نزديکي شهرستان شاهرود زندگي ميکرده و مقبرهاش هم در همانجا قرار دارد.
جوانمردا! چندان که تواني از مال و جاه و از قلم و زبان از هيچکس دريغ مدار، که وقت آيد که خواهي خيري کني و نتواني.
كتاب ۱۲:
"داستانهاي نا منتظره " نوشته "رولد دال" برگردان " گيتا گرکاني"

اين يکي از اون کتابهاي بزرگونه رولد داله که قبلا گفته بودم. چيزي که هميشه منو در مورد کتابهاي رولد دال شگفتزده ميکنه اينه که اين مرد به شدت خلاقه. هر مدل داستاني که ازش ميخونيد هيچ ربطي به موضوعات قبلي نداره. اين همه تنوع واقعا شگفتانگيزه. و البته توانايي فوقالعاده اين آدم در نوشتن هم کتاب کودک و هم کتاب بزرگسال.
بهتره يک کم در موردش توضيح بدم که در سال 1916 در ايالت ولز در خانوادهاي نروژي به دنيا آمد. تحصيلات خود را در انگلستان به پايان رساند و در کمپاني نفتي شل در آفريقا استخدام شد. در جنگ جهاني دوم, او که خلبان جنگنده آر.اف بود, از ناحيه سر آسيب ديد و از همان زمان کار نويسندگي را آغاز کرد. او در سال 1990 در سن هفتاد و چهار سالگي درگذشت.
و اما در مورد کتاب, اين کتاب مجموعه داستانهاي کوتاهيه که همونطور که از اسمش پيداست وقتي ميخونيد آخرش دهنتون باز ميمونه. بعضي از داستانهاش يه جورايي هم حتي علمي تخيلي محسوب ميشن. يادمه کلاس سوم راهنمايي که بودم يه کتاب از ايزاک آسيموف خوندم اسمش جاذبه و جادو بود, اون هم مجموعه داستانهاي تخيلي بود. اين کتاب من رو ياد جاذبه و جادو انداخت.
16 داستان مختلف داره که من از همه بيشتر داستان سعادتِ کشيشِ بخش رو دوست دارم, چون آخرش خيلي حرص خوردم. يه مرد عتيقهفروش که يه بار خيلي اتفاقي توي يک خونه روستايي يه صندلي عتيقه ميبينه و با خودش فکر ميکنه اگه تو خونه يکي از روستاييها از اين چيزهاي عتيقه پيدا بشه چرا تو خونه بقيه روستاييها نشه! و اينه که تصميم ميگيره يکشنبهها در کسوتهاي مختلف بره و يه جوري خونهها رو بگرده و خلاصه به اين ترتيب يکي از مهمترين عتيقه فروشهاي لندن ميشه که بهترين کلکسيون رو داره. تو اين داستان يکي از روزهاي يکشنبه آقاي بوگيس را تعريف ميکنه.