تبليغاتX
قصه های من و کتابام

کتاب ۱۸:

فقط

زني عاشق مردي شد. با او ازدواج کرد. اما کارش به اختلاف کشيد. خواست طلاق بگيرد.

 گفتند: نمي‏شود, تو فقط مي‏تواني شوهر کني.

 

مثل هميشه نيست ۱

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 28 آذر1386 و ساعت 8:16 |

كتاب ۱۹:

"بازي عروس و داماد" نوشته‏ي "بلقيس سليماني"

 

بالاخره منم اين کتاب جديد رو خريدم. راستش يه عده؟؟؟ اعتراض کردن مگه تو قرار نبود کتاب‏هاي قشنگ رو معرفي کني. منم گفتم يادم نمياد همچين چيزي گفته باشم... من فقط گفتم کتاب‏هايي رو که مي‏خونم معرفي مي‏کنم. من تمام تجربه‏ام رو قسمت مي‏كنم نه خوباش رو.

اين کتاب يه عالمه!!! داستان کوتاه داره که خيلي هم روان و در باره مسايل امروزه جامعه‏ست. تقريبا 100 صفحه هم بيشتر نيست. خوندنش کار يکي دو ساعته. اولش خيلي خوشم اومد. شايد تا بيست-سي تا داستان اول خيلي خوب بود اما بعدش ديگه بس بود. شايد اگه كنار هم نبودن ميشد از همش لذت برد. اما به نظر من يکم سياهه. آره شايد حقيقته. اما حقيقت تلخ و شيرينه. اين همش تلخي‏هاشو گفته. به مذاق من جور نيست. البته هوشنگ مرادي کرماني, علي‏اشرف درويشيان, و حتي صمد بهرنگي هم تلخ مي‏نويسن, اما اين يه جورايي بدبينانه بود! فرقش اينه. به هر حال حتما بخونيدش.

مونده بودم کدوم داستانش رو بنويسم, که اين سريال ساعت شني باعث شد اين رو انتخاب کنم.

 

سند آزادي

همه چيز از زايمان مادر مينا شروع شد. مينا صاحب يک داداش کوچولو شده بود و براي بچه‏هاي کلاس شيريني آورده بود. خانم کلاس اول خودش را موظف ديد در پاسخ يکي از بچه‏ها, که بچه را از کجا آورده‏اند, درباره‏ي بارداري و زايمان ساده و مفصل توضيح بدهد. رعنا که به خانه آمد, سرش را روي شکم برآمده‏ي مادرش گذاشت و با داداش کوچولويش سلام و احوالپرسي کرد.

مادر زايمان کرد, اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت, و به رعنا گفت داداش کوچولوش مرده است.

پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد. رعنا از هر دري براي پدرش حرف زد, و از مرگ داداش کوچولويش.

مرد دو هفته بعد از آزادي, زنش را خفه کرد. يک ماه بعد فهميد پولي که با آن رضايت شاکيانش جلب شده, ثمره‏ي اجاره‏‏ي رحم زنش به يک زوج بدون بچه‏ي پولدار بوده است.

 

پ.ن: شايد ديرتر باز هم چند تا از داستان هاش رو بنويسم.

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت 8:20 |

كتاب ۱۸:

"مثل هميشه نيست" نوشته‏ي "اردلان عطارپور"

 

يه مجموعه داستان خيلي کوتاه طنز.

 

چاي

تنها هستم. اما زياد به ديدنم مي‏آيند. در اتاق پذيرايي مي‏نشينيم و صحبت مي‏کنيم. هميشه هم برايشان چاي مي‏آورم. بعضي‏ها ميل ندارند. خجالت مي‏کشند نخورده بروند. تا فرصتي پيدا مي‏کنند پاي گلدان خالي مي‏کنند. براي همين گل من به چاي عادت کرده. آب که مي‏دهم برگهايش پژمرده مي‏شود. بيشتر عصرها چاي درست مي‏کنم و با هم مي‏خوريم.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 24 آذر1386 و ساعت 7:0 |

كتاب ۱۷:

"پلو خورش" نوشته‏ي "هوشنگ مرادي کرماني"

 

خب اين داغ‏ترين کتاب هوشنگ مرادي کرمانيه! از تضاد طرح روي جلدش خوشم مي‏ياد. اين کتاب مجموعه داستان‏هاي کوتاه دو – سه صفحه‏ايه. شايد انتظار آدم از هوشنگ مرادي کرماني يه چيز ديگست؟! نمي‏دونم! به نظرم در حد و اندازه‏هاي هوشنگ مرادي کرماني نبود.

يکي از داستان‏هاش رو بيشتر از همه دوست داشتم. اين رو:

 

توت

نيما و ماني زير درخت توت ايستاده بودند. سرشان را بالا گرفته بودند, توت‏هاي رسيده و سفيد و درشت را نگاه مي‏کردند. آب دهانشان راه افتاده بود. به درخت سنگ زدند که توت بريزد, نريخت. توت‏ها تازه رسيده بودند, بندشان محکم بود و شاخه‏ها را چسبيده بود.

نيما کفش‏هايش را کند, جوراب‏هايش را در آورد. تنه‏ي درخت را گرفت, عين گربه, با سختي و سماجت خود را بالا کشيد, هي ليز خورد و هي ليز خورد. اما از پا ننشست. عرق ريخت و به پوست سفت و ناجور و ترک ترک شيارهاي زمخت و سخت درخت چنگ زد و پا گذاشت. کف دست‏ها, انگشت‏ها و کف پاهايش زخم شد و سوخت. اما, به روي خودش نياورد. ماني نگاهش مي‏کرد.

-            مي‏افتي بيا پايين. اگر بيافتي مامان ناراحت مي‏شود.

نيما به حرفش گوش نکرد. همچنان بالا رفت, رفت تا دستش به اولين شاخه رسيد. شاخه را چسبيد خود را بالا کشاند. پايش را روي شاخه گذاشت, دست دراز کرد و توتي چيد و خواست براي ماني بياندازد. پايين را نگاه کرد ماني نبود. رفته بود پيش مادر:

-              مامان, مامان, نيما رفته روي درخت دارد توت مي‏خورد.

دست مادر را کشيد و آورد زير درخت, اشاره کرد و نيما را نشان داد.

-              ببين مامان, نيما رفته است بالا و دارد توت مي‏خورد.

مادر نيما را نگاه کرد, اول ترسيد که نيما بيفتد. اما کم‏کم از شجاعت و همت او خوشش آمد. رو کرد به ماني:

-              خب, تو هم برو بالا توت بخور. بزرگ شدي, تصميم بگير, نترس.

نيما از بالاي درخت توت‏هاي تو مشتش را به ماني نشان داد و با دهان شيرين شده از توت گفت:

-              اين‏ها هم مال تو, براي  تو و مامان چيدم.

خم شد و توت‏ها را توي دست مادر ريخت. مادر توت‏ها جلوي ماني گرفت:

-              بيا بخور.

-              نه نمي‏خورم. توت‏هايي که نيما چيده دوست ندارم.

-              پس خودت برو بالا, بچين و بخور.

-              نمي‏توانم.

مادر زير بغل‏هاي ماني را گرفت, کمکش کرد که برود بالاي درخت. ماني پاهايش را تکان داد و گفت:

-              مرا بگذار زمين. مي‏ترسم بالا بروم. نمي‏خواهم به من کمک کني.

مادر ماني را گذاشت زمين. شاخه‏ي پايين درخت را خم کرد و رو به روي صورت ماني گرفت. شاخه چند توت درشت و رسيده داشت.

-              خودت توت بکن و بخور. اين جور راحت است.

ماني شانه بالا انداخت و پا به زمين کوفت:

-              نمي‏خواهم.

مادر گفت:

-              خودم برايت مي‏چينيم. خوب است؟

-              نه, نمي‏خواهم تو برايم توت بچيني.

مادر, که از دست ماني کلافه شده بود, گفت:

-              توتي که نيما بچيند, دوست نداري. به خودت زحمت نمي‏دي که از درخت بالا بروي. توتي هم که من بچينم, قبول نداري. توت آماده را هم که نمي‏چيني. اصلا تو چه مي‏خواهي؟

ماني سرش را بلند کرد. توت خوردن نيما را ديد و گفت:

-              مي‏خواهم نيما بيايد پايين. توت نچيند. توت نخورد.

-              همين؟

-              همين.

مادر به ماني نگاه کرد. هيچ نگفت. دلش به حال او سوخت. راهش را کشيد و رفت.

ماني زير درخت نشست. زانوهايش را بغل گرفت. به درخت تکيه داد و زار زد.

 

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 20 آذر1386 و ساعت 7:49 |

كتاب ۱۶:

"دلباختگي" نوشته‏ي "کريستين بوبن" ترجمه‏ي "مهوش قويمي"

 

{     بين زيستن و ايمان داشتن به خداوند هيچ تفاوتي وجود ندارد.

 

  

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت 11:28 |

كتاب ۱۵:

همانطور كه ذكر شد روش مذكور روش آزمايشي است و بنا به نوع استفاده كاركنان محترم در مراحل بعدي تغيير خواهد كرد تا امكان استفاده مناسب براي نيازمندان فراهم شود .

"راز فال ورق" نوشته‏ي "يوستين گوردر" ترجمه‏ي "عباس مخبر"

 

{     هر چه زن زيباتر باشد, در پيدا کردن خودش با مشکلات بيشتري روبرو خواهدشد.

{     وقتي آدم احساس گناه مي‏کند, سعي مي‏کند قدري سخاوتندتر باشد.

{     پدر پرسيد: در مدرسه به شما چي ياد مي‏دهند, هانس توماس؟

o       جواب دادم: ساکت نشستن، و اين کار آن قدر مشکل است که براي ياد گرفتن آن سال‏ها وقت صرف مي‏کنيم.

{     زندگي ما بخشي از يک ماجراي بي‏نظير است. با اين همه, اغلب فکر مي‏کنيم جهان کاملا طبيعي است و هميشه در پي شکار چيز عجيب و غريبي مانند فرشتگان يا موجودات مريخي هستيم. علتش آن است که درک نمي‏کنيم جهان پديده‏اي رازآميز است.

{     اگر مغز ما آن‏قدر ساده بود که مي‏توانستيم آن را درک کنيم, آن‏قدر احمق مي‏بوديم که به هيچ وجه نمي‏توانستيم آن را درک کنيم.

{     ... تا وقتي مردم دچار شک و ترديد نمي‏شدند, خدايان هم پير و فرسوده نمي‏شدند.

{     چشم‏ها آينه روحند.

{     وقتي يک کشتي کاملا بادبان برافراشته است نمي‏توان بلافاصله جهت آن را تغيير داد.

{     چقدر غم‏انگيز است که مردم طوري بار مي‏آيند که به چيزي شگفت‏انگيز چون زندگي عادت مي‏کنند. يک روز, ناگهان اين واقعيت را که وجود داريم بديهي فرض مي‏کنيم.

{     زمان نمي‏تواند به همان آساني که خاطرات قديم را بي‏رنگ مي‏کند, عشق را بي‏رنگ کند.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 6:48 |

كتاب ۱۴:

"خرده‏جنايت‏هاي زناشوهري" نوشته "اريک امانوئل اشميت" ترجمه‏ي " شهلا حائري"

 

اصولا من خيلي نمايشنامه‏خون نيستم, اما يکي دوتا نمايشنامه‏اي رو که خوندم, دوست داشتم. خرده‏جنايت‏هاي زناشوهري يکي از اوناست. من فرانسه بلد نيستم, به خاطر همين با مراجعه به اسم اصلي نمايشنامه چيزي سر در نياوردم!! اما اين کلمه "زناشوهري" همش فکر منو مشغول مي‏کنه و تنها چيزي که عايدم شده اينه که:

زناشوهري= زناشويي + زن و شوهري

 

 

از پشت جلد + متن کتاب ...

ژيل بر اثر حادثه‏اي مرموز دچار فراموشي مي‏شود. همسرش ليزا او را به خانه مي‏آورد. ژيل سعي مي‏کند از صحبت‏ها و تعريف‏هاي همسرش گذشته را بازسازي کند و هويت خود را بازيابد:

{   ليزا: به عقيده‏ي تو يک مبل درست و حسابي بايد ناراحت باشه. اسم اين فنري رو که توي ران چپت فرو مي‏ره گذاشته بودي فنر روشنفکري, عقربه‏هاي ذهن, سيخ هوشياري!

 

اما آيا ليزا به او دروغ نمي‏گويد تا تصوير ديگري از زندگي زناشويي‏شان ارائه دهد؟

{   ژيل: شوهر حسودي بودم؟

ليزا: ابدا.

{   ژيل: من چي؟... وفادار بودم؟

ليزا: آره.

{   ليزا: برعکس اکثر مردها عاشق خريد و مغازه‏اي.

 

اصلا اين زن کيست؟ آيا حقيقت دارد که همسر اوست؟

{   ژيل: شنيدم که يک شبکه زن‏هاي شوهر مرده وجود دارد که مردهاي نسياني رو به دام مي‏اندازه.

 

خرده‏جنايت‏هاي زناشوهري, داستان زوجي است در پي حقيقت. در اين نمايشنامه اريک امانوئل اشميت با طنزي سياه, تحليلي ظريف از دلدادگي و زندگي زناشويي ارائه مي‏دهد و خواننده را متحير و شگفت‏زده هر لحظه غافلگير مي‏کند. 

 

{   مردها معشوق مي‏گيرن تا با زنشون بمونن در حالي که زن‏ها معشوق مي‏گيرن تا شوهرشون رو ترک کنن.

{   اگه آدم مي‏خواد از همه چيز مطمئن باشه بايد به روابط کوتاه اکتفا کنه.

 

پ.ن: جايزه تئاتر فرهنگستان فرانسه سال 2001, به پاس کتاب‏هاي ارزشمندش به اريک امانوئل اشميت اهدا شد.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 10 آذر1386 و ساعت 10:47 |

كتاب ۱۳:

"جوانمرد, نام ديگر تو" نوشته "عرفان نظر آهاري"

 

هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معطل است. دستي بايد تا معجزه‏ها را فرود آورد و آن دست جوانمرد است.

 

عرفان نظرآهاري رو نگاری به من معرفي کرد, خب اون هم حتما از دوچرخه (ضميمه هفتگي همشهري). اين اولين کتابي نيست که از عرفان نظرآهاري خوندم, کتاب‏هاي ديگه كه ازش خوندم مجموعه‏هاي کوچيک شعره. راستي همونطور که گفتم کريستين بوبن يه آقاهه, نه خانوم؛ بايد بگم عرفان نظرآهاري هم خانومه, نه آقا!

 

با وجود اين که درسته که مي‏گن

گيرم پدر تو بود فاضل                  از فضل پدر تو را چه حاصل

اما خيلي خوشحالم که نزديک جايي به دنيا اومدم که يه زماني شيخ ابوالحسن خرقاني  اونجا زندگي مي‏کرده. شايد تا به حال اسم اين عارف بزرگ به گوشتون نخورده باشه. خانوم نظر آهاري اين کتاب رو براي ما به زبان ساده طوري نوشتن که ما هم سر در بر بياريم و اين عارف بزرگ رو بشناسيم. از زبان خودشون بگم که:

 

{   و اين چهل روايت اما, چهل واگويه است از آنچه درباره‏ي شيخ آمده است. در "نورالعلوم" و در "تذکره‏الاوليا". چهل روايت از جوانمردي. که جوانمرد نام ديگر اوست. نام ديگر شيخ ابوالحسن خرقاني.

{   مي‏گردم و مي‏روم, آنقدر تا به عياران مي‏رسم. نه به اين عيار که معنايش چابک و چالاک است. به آن عيار مي‏رسم که نامش از يار مي‏آيد و مرامش از ياري. آن ايار که به نور و نار سوگند خورد و به مهر و ماه ... "سربداران" نيز از عياران بودند ... "اخيان" نيز نام ديگر جوانمردان بود... او نيز خودش را جوانمرد مي‏دانست و مي‏گفت که نامش "لوتي" است.

{   هزار و اندي سال پيش مردي که نامش بايزيد بسطامي بود, بر سر تپه‏اي ايستاد و حضوري را سرخوشانه بوييد... بايزيد گفت من بوي مردي را از اين ده مي‏شنوم. مردي که پس از ما خواهد آمد به درجه از ما پيش است.

{   چون محمود به زيارت شيخ آمد, رسول فرستاد که شيخ را بگوييد که سلطان براي تو از غزنين بدينجا آمد, تو نيز براي او از خانقاه به خيمه درآي. و رسول را گفت اگر نيايد اين آيت بر خوانيد که خدا فرمود: اي آنان که ايمان آورديد, فرمان بريد خدا را و رسول را و اولياي امر از خودتان را. رسول پيغام بگذارد. شيخ گفت: مرا معذور داريد. اين آيت برو خواندند. شيخ گفت: محمود را بگوييد که چنان در "فرمان بريد خدا" را" مستغرقم که در "فرمان بريد رسول را" خجالت‏ها دارم, چه رسد به "اولياي امر را".

{   راهي که به بهشت مي‏رود, نزديک است. من به آن راه دور دست مي‏روم, راهي که تنها به خدا مي‏رسد ...

 

 

بر سر در خانقاه اين عارف بزرگ يه شعر از خودش نوشته بودند که:

 

هر که در اين سراي درآيد, نانش دهيد

نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد

چه آنکس که در درگاه حق‏تعالي به جان ارزد

البته که بر خوان بوالحسن به نان ارزد

 

پ.ن: ابوالحسن خرقاني در روستايي به نام خرقان در نزديکي شهرستان شاهرود زندگي مي‏کرده و مقبره‏اش هم در همان‏جا قرار دارد.

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 3 آذر1386 و ساعت 16:25 |

جوانمردا! چندان که تواني از مال و جاه و از قلم و زبان از هيچ‏کس دريغ مدار، که وقت آيد که خواهي خيري کني و نتواني.

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 3 آذر1386 و ساعت 6:40 |

كتاب ۱۲:

"داستان‏هاي نا منتظره " نوشته "رولد دال" برگردان " گيتا گرکاني"

 

اين يکي از اون کتاب‏هاي بزرگونه رولد داله که قبلا گفته بودم. چيزي که هميشه منو در مورد کتاب‏هاي رولد دال شگفت‏زده مي‏کنه اينه که اين مرد به شدت خلاقه. هر مدل داستاني که ازش مي‏خونيد هيچ ربطي به موضوعات قبلي نداره. اين همه تنوع واقعا شگفت‏انگيزه. و البته توانايي فوق‏العاده اين آدم در نوشتن هم کتاب کودک و هم کتاب بزرگسال.

 

بهتره يک کم در موردش توضيح بدم که در سال 1916 در ايالت ولز در خانواده‏اي نروژي به دنيا آمد. تحصيلات خود را در انگلستان به پايان رساند و در کمپاني نفتي شل در آفريقا استخدام شد. در جنگ جهاني دوم, او که خلبان جنگنده آر.اف بود, از ناحيه سر آسيب ديد و از همان زمان کار نويسندگي را آغاز کرد. او در سال 1990 در سن هفتاد و چهار سالگي درگذشت.

 

و اما در مورد کتاب, اين کتاب مجموعه داستان‏هاي کوتاهيه که همونطور که از اسمش پيداست وقتي مي‏خونيد آخرش دهنتون باز مي‏مونه. بعضي از داستان‏هاش يه جورايي هم حتي علمي تخيلي محسوب مي‏شن. يادمه کلاس سوم راهنمايي که بودم يه کتاب از ايزاک آسيموف خوندم اسمش جاذبه و جادو بود, اون هم مجموعه داستان‏هاي تخيلي بود. اين کتاب من رو ياد جاذبه و جادو انداخت.

16 داستان مختلف داره که من از همه بيشتر داستان سعادتِ کشيشِ بخش رو دوست دارم, چون آخرش خيلي حرص خوردم. يه مرد عتيقه‏فروش که يه بار خيلي اتفاقي توي يک خونه روستايي يه صندلي عتيقه مي‏بينه و با خودش فکر مي‏کنه اگه تو خونه يکي از روستايي‏ها از اين چيزهاي عتيقه پيدا بشه چرا تو خونه بقيه روستايي‏ها نشه! و اينه که تصميم مي‏گيره يکشنبه‏ها در کسوت‏هاي مختلف بره و يه جوري خونه‏ها رو بگرده و خلاصه به اين ترتيب يکي از مهم‏ترين عتيقه‏ فروش‏هاي لندن مي‏شه که بهترين کلکسيون رو داره. تو اين داستان يکي از روزهاي يکشنبه آقاي بوگيس را تعريف مي‏کنه.

+ نوشته شده توسط روناك در پنجشنبه 1 آذر1386 و ساعت 7:19 |