تبليغاتX
قصه های من و کتابام

كتاب ۸:

"كيميا خاتون" نوشته‏ي "سعيده قدس" 

 

كتابي از شبستان مولانا! قصه زندگي دنيايي جلال‏الدين رومي. به نظرم براي همه جالبه كه بدونن عرفا و بزرگان هر كدوم با مسايل دنيا چطور برخوردي داشتند. اين كتاب كه حاصل تحقيقات خانم قدس است، به صورت يك رمان زيبا و دلنشين از زبان دختر همسر مولانا، همون كيميا خاتون نوشته شده. اين جوري بگم مولانا خودش دو تا پسر داره كه همسرش مي‏ميره، بعد با يه خانومي ازدواج مي‏كنه كه اون هم همسرش فوت كرده و يه دختر داره و يك پسر. از يه جاي داستان هم سر و كله‏ي شمس پيدا مي‏شه و تمام زندگي اونها رو بهم مي‏ريزه. پس تو اين كتاب دنبال مفاهيم عرفاني نباشيد!

من كه بعد از خوندن اين كتاب كلي نظرم راجع به شمس و مولانا عوض شد. نظر شما چيه؟

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 28 مهر1386 و ساعت 6:45 |

كتاب ۷:

"چنين گذشت بر من" نوشته‏ي "ناتاليا گينزبورگ" ترجمه‏‏ي "حسين افشار"

 

اين كتاب رو دقيقا بعد از "هيچ يك از آنها باز نمي‏گردند" خوندم. به نظرم اومد يكي از شخصيت‏هاي اون كتاب اومده بيرون و داستان زندگيش به طور مفصل‏تر توي اين كتابه. همين!

 

 

  

 

 

 

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت 7:57 |

كتاب ۶:

"هيچ يک از آنها بازنمي‏گردند" نوشته‏ي " آلبادسس پدس" ترجمه‏ي "بهمن فرزانه"

 

اولين کتابي بود که از آلبا دسس پدس خوندم, کتاب روان و قشنگي بود که من ارتباط زيادي تونستم باش برقرار کنم. شايد به خاطر اين که اون موقع خودم تو خوابگاه بودم, چون داستان راجع به چند تا دختر ايتالياييه که هر کدوم از يه جايي اومدن رم.  هر کدوم هم به يه دليل. از زندگي هر کدوم هم يه برش! نه ابتداي مشخصي داره و نه انتهاي مشخصي. (خيلي جالبه, تير 83 خوندمش, سه سال پيش! اما الان که دارم اينا رو مي‏نويسم کم کم داره همش يادم مي‏‏ياد. تک تک دخترها جلوي چشمم راه مي‏رن).

يکي از اونا هست که بيشتر بهش پرداخته شده, سکانس آخر داستان هم با اون تموم مي‏شه. اين دختر با يه خلبان نامزد مي‏شه و درست روزي که مي‏خوان اين قضيه رو علني کنن و به پدر و مادر دختره بگن, خلبان سقوط مي‏کنه و مي‏ميره, اما دختره از خلبان بارداره.

پدر دختر که اين رو مي‏فهمه مي‏فرستدش رم (تا جايي که يادمه خودش اهل يه کشور ديگست), دوران بارداريش رو اونجا مي‏گذرونه و دخترش رو به دنيا مي‏ياره, به دستور پدرش دخترش رو مي‏سپاره به يه جايي که چند تا راهبه ازش مراقبت کنن و بزرگش کنن و خودش برمي‏گرده پيش پدر و مادرش که يه زندگي جديد رو شروع کنه. نه خاني رفته و نه خاني آمده!

اما مي‏بينه که طاقت نمي‏ياره. پس برمي‏گرده رم و مي‏ره تو اين پانسيون. اما کسي از وجود دخترش چيزي نمي‏دونه. و جالبه که اومده اينجا به اميد اين که فقط هفته‏‏اي يک بار, آخر هفته بره و دخترش رو ببينه. توي رفت و آمدها و معاشرت‏هاش با دخترهاي پانسيون و دوستاشون, يه ماجراي عشقي تازه براش پيش مي‏ياد, و حالا نمي‏دونه با دختر سه سالش چه کار کنه, چطور ماجرا رو براي پسره و خونوادش بگه, از قضا تو همين گير و دار دخترش هم مريض مي‏شه, و حالش خيلي بده ...

هيچ وقت کشمکش‏هاي دختره رو يادم نمي‏ره, وقتي کتاب رو مي‏خوندم انگار خودم جاش بودم, خيلي خوب درکش مي‏کردم, البته مي‏تونم بگم جاي تک تک دخترهاي پانسيون زندگي کردم. داستان خيلي خوب و واقعيه.

يه نکته جالب که هيچ وقت يادم نمي‏ره اين بود که دخترها حتي با اطلاع هم نمي‏تونستند شب رو جايي به غير از پانسيون بگذرونند, و اين رو مقايسه مي‏کردم با خوابگاه خودمون. ما هم بالاخره قوانيني داشتيم اما نه اينقدر سخت.

مي‏گن خلق و خوي ايتاليايي‏ها خيلي شبيه ما ايراني‏هاست, شايد براي همين خيلي باور کردني بود.

 

 پ.ن۱: از روزنامه ايران از زبان بهمن فرزانه: "آلبا دسس پدس نويسنده زن ايتاليايى است كه از پدرى كوبايى متولد شده است. او درسال ۱۹۱۱ در رم به دنيا آمد. البته كارهاى اوليه او را از طريق پسرش پيدا كردم كه تاكنون چاپ نشده اين نويسنده زندگى پرفراز و نشيبى داشته و با كتاب «هيچ يك از آنها باز نمى گردند» غوغايى در بين مخاطبان به پا مى كند و به خاطر اين كتاب به زندان مى رود.»"

 

پ.ن۲: تمام كتاب هاي آلبادسس پدس رو بهمن فرزانه ترجمه كرده است.

 

پ.ن۲: گفته بودم دوست ندارم داستان کتاب رو تعريف کنم, الان هم مي‏گم. مگر اين که فکر کنم گفتن يه جاهاييش چيزي از لذت خوندنش کم نمي‏کنه. اين رو قول مي‏دم.

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 23 مهر1386 و ساعت 8:0 |

كتاب ۵:

"سمفوني مردگان" نوشته‏ي "عباس معروفي"

 

تابستان 83 مي‏رفتم سايپا كارآموزي، بعد از ظهرها كه برمي‏گشتم تو خوابگاه سمفوني مردگان مي‏خوندم. تخت كنار پنجره، طبقه چهارم، بلوك 2، دانشگاه علم و صنعت! خيلي كيف كردم.

به جز خود داستان، چيزي كه جالب بود اين كه داستان توي اردبيل اتفاق افتاده و نزديك اونجا هم ظاهرا درياچه‏اي هست به اسم "شورآبي". داستان پر است از كلمه "شورابي". درياچه شورابي، قهوه‏خانه شورابي و ... . و با هر شورابي من ياد عليرضا مي‏افتادم، دوره‏اي بود كه عليرضا بيشتر به نظرم شورابي بود تا عليرضا. عليرضايي كه چند تا ساختمون اون‏ورتر داشت رو پروژه پايانيش كار مي‏كرد.

 

{   نوك انگشت رو كه به تخم چشم فشار بدي، درخت دوتا مي‏شود. پاهاي من چهارتا مي‏شود. زلزله هم مي‏آيد. اورهان هم مست مي‏كند. با يك انگشت همه‏ي دنيا را مي‏شود تكان تكان داد.

{   همه‏ي درد اين بود كه يا مي‏خواستند آدم را بپوشانند و پنهان كنند و يا تلاش مي‏كردند لباس را بر تن آدم جر بدهند...

{   مگر نشنيده‏اي كه وقتي ماهي طلايي درياي اروميه را بند كشيدند، ماهيان خود را به خاك افكندند و آب دريا تلخ شد و هيچ جانداري در آن نماند؟

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 18 مهر1386 و ساعت 8:44 |

كتاب ۴:

"ماتيلدا" نوشته "رولد دال" ترجمه "محبوبه نجف خانی"

 

نمايشگاه کتاب سال 83 با ليلاي دونفره که يک نارگلي قلمبه داشت, رفته بوديم خريد کتاب. تو سالن کودک ليلا پيشنهاد کرد ماتيلدا رو بخرم. خريدم, خوندم, خيلي خوشم اومد. (عجب واج‏آرايي‏اي شد)!

 

ماتيلدا قصه يك دختر بچه‏ي خيلي باهوشه كه تو يه خونواده‏ي بي‏فرهنگ زندگي مي‏كنه و ...

 

از اون به بعد کتاب‏هاي رولد دال رو همين طور پشت سر هم خريدم و خوندم. اکثرشون رو هم دوست دارم.

به نظرم رولد دال نويسنده‏ي خيلي خلاقيه. البته هم كتاب كودك داره هم بزرگسال. كم كم از هر دو نوعش معرفي مي‏كنم.

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 10 مهر1386 و ساعت 7:21 |

كتاب ۳:

"من و نازي"، نوشته "حسين پناهي"

 

راستش تمومش نکردم, از شعرهاي اولش بيشتر خوشم اومد, از يه جايي به بعد هم ديگه نخوندم ....

 

{  در مقايسه با آن ظلمات عظيم و سنگين نبودن, بودن نعمتي است که با هر کيفيتي شيرين و جذاب است.

اين يعني شادي هميشگي, يعني حتي وقتي ظاهرا چيزي براي شاد بودن نداريم,  از همين که هستيم لذت ببريم. اين رو واقعا بهش معتقدم!

{   يادمان باشد کسي مسوول دلتنگي‏ها و مشکلات ما نيست.

{   به نظر مي‏رسد انسان آسانسورچي فقيري است که چرخ تراکتور مي‏دزد.

{   من اولين سياه مست زمينم, هر چرخي مي‏بينيد بر محور شراره‏هاي شور عشق من مي‏چرخد.

{   بي‏شک جهان را به عشق کسي آفريده‏اند, چون من که آفريده‏ام از عشق جهاني براي تو!

{   به جز خداوند چه کسي شايسته‏ي پرستش من خواهد بود؟!!!

 

+ نوشته شده توسط روناك در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 7:7 |