تبليغاتX
قصه های من و کتابام

دختر پرتقال

 

 

 

 

کتاب 87:

دختر پرتقال

یوستین گوردر

مهرداد بازیاری

داستان‏های نروژی

نشر هرمس، چاپ اول، 1387

164 صفحه

 

 

 

 

این هم یکی دیگه از کتاب‏های یوستین گوردر. این کتاب شرایطی را ایجاد می‏کند تا به سوالی فکر کنید:

اگر قبل از آغاز زندگی به شما گفته می‏شد که در این دنیا چه پیش رو دارید، آیا باز هم قبول می‏کردید که به دنیا بیایید یا خیر؟

 

۞اغلب تنها چیزی که انسان به آن نیاز دارد، یک دست است و نه چیزی بیشتر.

۞خنده مسری‏ترین چیزی‏ست که می‏شناسم و البته اندوه هم می‏تواند مسری باشد.

۞زندگی دادن به یک بچه تنها هدیه دادن جهان به او نیست، بلکه باز پس گرفتن این هدیه غیرقابل توصیف هم هست.

۞رویای چیزی محال را در سر پروراندن هم نام مخصوص خودش را دارد که ما به آن امید می‏گوییم.

 

+ یوستین گوردر (3)

1)      راز فال ورق

2)      سلام کسی اینجا نیست؟

3)      دختر پرتقال

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 13 تیر1388 و ساعت 8:9 |

اين مردم نازنين (قصه هاي رضا كيانيان با مردم)

 

 

 

کتاب 86:

این مردم نازنین، (قصه‏های رضا کیانیان با مردم)

رضا کیانیان

خاطرات

نشر مشکی، چاپ نخست، 1388

167 صفحه

 

 

 

بعد از نمایشگاه عکس رضا کیانیان این هم یکی دیگه از هنرهای این بازیگر معروفه که اگه بیشتر از نمایشگاه عکسش نگیره قطعا کمتر از اون نمی‏گیره، کتابی که به تازگی به بازار اومده: این مردم نازنین.

اسمی که به گفته خودش هوشنگ گلکمانی بهش پیشنهاد داده. 

۞در این مدت هر برخورد جالبی با مردم برای‏ام پیش آمده را یادداشت کردم و سعی کردم خاطرات گذشته را هم به یاد بیاورم. به هر حال هرچه را به یاد آوردم و هرچه را قابل چاپ بود، در این دفتر آوردم. امیدوارم سال‏های بعد، دفترهای دیگرش را هم چاپ کنم اما نمی‏دانم تا دفتر چندم وقت خواهم داشت.

 

رضا کیانیان در نام‏گذاری هر داستان سبک نو و خاصی به کار برده که از بازیگر بودنش ناشی می‏شه. مثلا:

کلوزآپ

شب – خارجی – شاندیز

روز – داخلی – خانه‏ی خودم

روز - داخلی – یک جای مهم

فلاش بک

 

در مجموع کتاب شیرین و جذابیه که شیرینی‏ها و مشکلات معروف بودن رو به خوبی نشون داده. کیانیان کتاب رو به همسرش تقدیم کرده به خاطر تمام روزها و شب هایی که نتوانست به راحتی و تنهایی در کوچه و خیابان با شوهرش قدم بزند. راستی! یه نکته‏ی جالبی که از این کتاب فهمیدم این که خانوم آقای کیانیان خواهرزاده سهراب سپهری هستن.

 

۞روز – داخلی – تاکسی

بعد از سریال آپارتمان که تازه معروف شده بودم، از میدان انقلاب سوار تاکسی شدم. می‏آمدم به سمت خیابان بهار. طبق معمول یکی دو تا خانم مرا شناختند و سلام و علیک کردند و طبق معمول می‏پرسیدند آخر سریال چه می‏شود.

در این مدت راننده مرا شناخت. نگاه‏های او از آینه جالب بود. هر بار که نگاه می‏کرد گویی چیزی را کشف می‏کرد و خنده‏ی نرمی زیر پوست‏اش می‏دوید.

میدان فردوسی خانم‏ها پیاده شدند. من بودم و او.

گفت: تشریف بیارین جلو بنشینید.

رفتم جلو. چیزی می‏خواست بگوید که هی نمی‏گفت. بالاخره گفت: خانمی که نقش همسر شما را بازی می‏کنه، به چشم خواهری خیلی خوشگله.

گفتم: بله. ایشان همسر دارند و دو دختر.

سکوت کرد. مسافری سوار نمی‏کرد. گاهی نگاه‏ام می‏کرد که چیزی بگوید و نمی‏گفت.

گفتم: لطف کنید سر بهار نگه دارید.

مثل این که فهمید دیگر فرصتی برای گفتن چیزی که از مدتی پیش می‏خواست بپرسد، نمانده. هم‏زمان با گرفتن ترمز پرسید: آقای کیانیان! راستی وضع فساد در سینما چه‏طوره؟

 

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 9 تیر1388 و ساعت 7:53 |
دوستان عزيز سلام

يه مدتي بود كه كم كار شده بودم. يه چند وقتي حال كتاب خوندن نداشتم، بعدشم كه حالم خوب شد كتاب هايي برداشتم كه خوندنش يه كم طولاني بود. اينه كه تصميم گرفتم از اين به بعد هر چي از كتاب رو خوندم اگه جمله بدرد بخوري داشت بنويسم و اگر لازم شد دوباره از همون كتاب يه پست جديد براي نكات جديد بذارم. اين جوري نه شما از مطالب طولاني خسته مي شين نه وبلاگ من يه مدت گرد و خاك مي خوره و حداقل يه روز درميون به روزم.

آخرسر هم همه ي پست هاي يه كتاب رو يكي مي كنم.

(خيالتون راحت تو آمار دست نمي برم و شماره كتاب ثابت خواهد بود. الكي تعداد كتاب ها رو زياد نمي كنم. همين الان "بادبادك ها" رو ببينيد.)

پس اگه اومدين و ديدين هنوز عكس كتاب قبليه، يه نگاهي به مطلب هم بندازين. شايد جديد باشه. البته در عنوان پست مي نويسم كه چندمين پست در مورد اين كتابه!


يه خبر كتابي: "ميرا" لغو مجوز شده. اگه هنوز نخوندين و ندارين. من دارمش.

 

+ نوشته شده توسط روناك در یکشنبه 7 تیر1388 و ساعت 11:0 |

بادبادك ها

 

 

کتاب 83:

بادبادک‏ها

رومن گاری

ماه‏منیر مینوی

داستان‏های فرانسوی

انتشارات توس، چاپ نخست، 1380

336 صفحه

 

 

 

 

۞یقین داشتم که او را نگه خواهم داشت، حتی تصورش را هم نمی‏کردم که تا چه حد این دلیل اطمینان من مسخره می‏نماید. در این اعتمادی که به مردانگی خود داشتم، تمام "افتخارات" ساده هیجده سالگیم در این خلاصه می‏شد که صدای ناله‏ی او را در لحظه‏ی هم‏آغوشی بشنوم، پیش خودم تصور کنم که این فقط منم که می‏توانم چنین لذتی به او بدهم؛ و هیچ‏کس بهتر از این نمی‏تواند. این شاید آخرین بلاهت‏های دوران بلوغم بود.

 

۞آشپزخانه بی‏آتش مثل یک زن ناقص‏الخلقه است. این آتش است که پدر همه‏ی ما آشپزهای فرانسوی است. حالا دیگر بعضی‏ها با الکتریسیته کار می‏کنند. به اضافه این که اجاق برقی‏شان به دقیقه‏شمار خودکار مجهز است. مثل این است که انسان به هنگام عشق‏بازی، به ساعتش نگاه کند تا بداند در چه لحظه‏ای باید لذت ببرد.

 

+ بادبادكها (۱) 

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 6 تیر1388 و ساعت 11:31 |

اگر داوينچي مرا مي ديد ...

 

کتاب 85:

اگر داوینچی مرا می‏دید

کامبیز درم‏بخش

کاریکاتور، فارسی – انگلیسی، 54 کاریکاتور و نوشته

نشر افق، چاپ اول، 1387

111 صفحه

 

 

 

 

 

                        

 

۞در حالی که خرگوش با تمرین‏های فشرده، خود را برای مسابقه با لاک‏پشت آماده می‏کرد، قبلا نتیجه‏ی مسابقه در کتاب‏های درسی اعلام شده بود!

۞While the rabbit was seriously exercising and preparing itself for the competition with the tortoise, the result was already announced in the text books!

 

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 2 تیر1388 و ساعت 8:2 |
بند رختي كه براي خودش دل داشت

 

 

کتاب 84:

بند رختی که برای خودش دل داشت

فرهاد حسن‏زاده

داستان‏های کودکان

کتاب چرخ و فلک، چاپ دوم، 1387

47 صفحه

 

 

 

قبلا فرهاد حسن زاده رو با کتاب "کنار دریاچه نیمکت هفتم" معرفی کردم. نویسنده طنز نویس کودک و نوجوان. این مجموعه شامل داستان‏های کوتاه شعر گونه‏ست که یکیش رو انتخاب کردم:

  

۞بخور بخور

همیشه باید برای خوردن چیزی داشته باشی

هروقت خوشحالی شکلات بخور.

هرقت خسته‏ای بستنی بخور.

هروقت سرحالی کیک خامه‏ای بخور.

هروقت بی‏حالی پفک بخور.

هروقت نگرانی لواشک بخور.

هروقت حوصله‏ی درس و مشق نداری تخمه بخور.

هروقت سرگردانی برو سر یخچال، سیبی، خیاری، چیزی بخور.

هروقت هم چیزی برای خوردن نداشتی برو توی حیاط یا توی کوچه یا پارک، هوا بخور.

اما یادت باشه هیچ‏وقت از دست کسی کتک نخور.

 

این روزها باید بستنی و پفک و لواشک و سیب و خیار را با هم خورد. کتک هم بخوای نخوای خورونده می‏شی.

 

+ فرهاد حسن‏زاده (2)

1)      کنار دریاچه نیمکت هفتم

2)      بند رختی که برای خودش دل داشت

 

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 11:36 |

بادبادك ها

 

 

 

کتاب 83:

بادبادک‏ها

رومن گاری

ماه‏منیر مینوی

داستان‏های فرانسوی

انتشارات توس، چاپ نخست، 1380

336 صفحه

 

 

 

 

بادبادک‏ها؛ قصه‏ی عشق یک پسربچه‏ی فرانسوی به یک دختر لهستانی‏ست که جنگ جهانی دوم بین آنها فاصله می‏اندازد و پسر به همراه عمویش تبدیل به یک مبارز می‏شود.

۞اول باید زنده ماند، باید کسان خود را نجات داد. به چه قیمت؟ به قیمت از دست دادن همه چیز، حتی شرافت.

حکایت این روزهای خیلی از ماهاست! اول باید زنده ماند. زبان سرخ سر سبز می‏دهد بر باد. اگه زنده نباشی سرسبزی هم نخواهد بود. باید ترمز کرد، فکر کرد، راه جدید پیدا کرد و از نو شروع کرد. بی‏کله و بی‏ترمز ادامه دادن یعنی نابودی تو، نابودی هدفت.

 

۞گاه بهترین وسیله برای فراموشی، دیدار دوباره است.

۞آدم وقتی پیر می‏شود، کمتر شانس عدم موفقیت دارد. زیرا فرصت ندارد، باید راحت زندگی کند و به آنچه قبلا از دست داده است قانع باشد. این چیزی است که "آرامش روح" می‏نامند. اما وقتی که هنوز بیش از شانزده سال نداری و می‏توانی همه کوشش خود را بکنی و در هیچ چیز موفق نشوی، این چیزی است که به آن "آینده داشتن" می‏گویند.

۞برای امیدوارم بودن نیاز به این هست که انسان تنها نباشد و تمام قوانین اجتماع بزرگ بشری، از همین ضرورت آغاز می‏شود.

 

۞خود کلمه‏ی "نخستین عشق" مفهومش این است که می‏بایست پایان یابد.

من یه زمان خیلی باهاش مبارزه کردم اما نهایتا تسلیم شدم. اگه شما تا به حال تسلیم نشدید به سعی‏ و تلاشتون ادامه بدید.

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 30 خرداد1388 و ساعت 8:25 |

 

 

 

کتاب 82:

باغ‏وحش شیشه‏ای

تنسی ویلیامز

حمید سمندریان

نمایشنامه

نشر قطره، چاپ دوم، 1387

104 صفحه

 

 

 

 

 

احتمالا آقای حمید سمندریان براتون آشناست. کارگردان تئاتر. این هم یه نمایشنامه که ایشون ترجمه کردند. این یکی هم کار یک ساعته. سریع و راحت خونده می‏شه. داستان جریان خوبی داره و حس خوبی رو دنبال می‏کنه. فقط یه کمی کلیشه‏ای بود به نظرم. راجع به این که آدما نباید اجازه بدهند که نقص‏هاشون به خصوص نقص‏های ظاهریشون مانع پیشرفتشون بشه.

و البته یه موضوع مهم که ظاهرا اینجا و اونجا نداره، این که دخترا امروزه اون جور که باید و شاید خاطرخواه ندارن اما مادراشون اون‏وقت‏ها که جوون بودن تموم پسرهای شهر بلکه شهرهای اطراف واسه‏شون غش می‏کردن و حالا هی دخترشون رو سین‏جیم می‏کنن که چرا این‏جوره؟ اما هیچ‏وقت از پسرشون نمی‏پرسن تو چرا اون جور که پسرا قدیم بودن نیستی؟ و به این فکر نمی‏کنن که خب پسرهای دیگه هم مثل پسر خودشون. پس دختره مقصر نیست که خاطرخواه نداره، این پسران که دیگه اون مدلی نیستن، منظورم این نیست که مقصرن! فقط یه جور دیگه‏ن.

 

پشت جلد:

۞این فکر به مغز اون هجوم آورد که مرد جوونی رو برای لورا دست و پا کنه. قیافه‏ی خیالی این جوون، مثل شبح یه هیولای مبهم تو آپارتمانمون سایه انداخت. به‏ندرت شبی می‏گذشت که از این موجود، از این روح، از این امید خونواده‏ی ما صحبتی به میون نیاد. اگر هم صحبتی از اون نمی‏شد، فکرش توی چهره‏ی پریشان مادرم و چشم‏های هراسان و رفتار معصومانه‏ی خواهرم پیدا بود. انگار حکمی بود که دادگاه تقدیر برای محکومیت خونواده‏ی وینگ‏فیلد صادر کرده بود.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 8:16 |

Psycho

 

Book 81:

Psycho

Robert Bloch

 

 

 

" Money Can’t buy happiness, but it can stop unhappiness”

 

 

 

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 و ساعت 7:44 |

كي بود رفت زير ميز؟

 

 

 

کتاب 80:

کی بود رفت زیر میز؟

منوچهر احترامی

داستان کوتاه طنز، ۴۵ صفحه

نشر گل آقا، چاپ دوم، 1387

 

 

 

 

 

خب این هم اولین ره‏آورد نمایشگاه کتاب امسال. البته بگم که من همین دیروز رفتم نمایشگاه و رفته بودم که غرفه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو ببینم و یاد قدیما کنم که به دلیل ازدحام حتی یه قفسه‏ش هم نتونستم ببینم. نتیجتا به دو سه تا انتشارات معروف (نشر شهر[*]، چشمه، مرکز، ثالث، قطره، گل‏آقا و علم) سر زدم و 7- 8-10 تایی کتاب خریدم و دمم رو گذاشتم رو کولم و عطای نمایشگاه رو به لقایش بخشیدم و کتاب خریدن رو گذاشتم واسه همون پرسه‏های انقلاب.

توضیح خاصی برای این کتاب ندارم. همش از معرفی اولش معلومه و مخصوص گروه سنی ب و ج هستش. داستان شیطنت‏های یه سری پسر بچه دبستانی توی مدرسه‏ست.

تصویرگریش خیلی خوبه و کار آقای سلمان طاهری است. کمتر تصویرگر ایرانی دیدم که این قدر کارش خوب باشه.

 

۞قورباغه در کلاس

 

۞قورباغه توی کلاس ورجه ورجه می‏کرد.

آقای افتخاری گفت:«قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.»

قاسم گفت: «آقا اجازه؟ ما از قورباغه می‏ترسیم.»

آقای افتخاری گفت: « ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون.»

ساسان گفت: «آقا اجازه؟ ما هم می‏ترسیم.»

آقای افتخاری گفت: «بچه‏ها! کی از قورباغه نمی‏ترسد؟»

من گفتم: «آقا اجازه؟ ما نمی‏ترسیم.»

آقای افتخاری گفت: «کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.»

گمان می‏کنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا می‏دانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟

 

+ منوچهر احترامی (3)

1)      حسنی نگو یه دسته گل

2)      دزده و مرغ فلفلی

3)      کی بود رفت زیر میز؟



[*]  نشر شهر همونيه كه كتاب‏هاي مترو چاپ مي‏كنه. يه سري بهش زدم و شماره‏هايي كه نداشتم خريدم. سعي مي‏كنم از اين به بعد هر هفته از يه كتاب مترو هم بنويسم.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 26 اردیبهشت1388 و ساعت 7:2 |