تبليغاتX
قصه های من و کتابام

همنوايي شبانه اركستر چوبها

 

 

 

کتاب 98:

همنوایی شبانه ارکستر چوبها

رضا قاسمی

داستان‏های فارسی

انتشارات نیلوفر، چاپ ششم، تابستان1384

207 صفحه

 

 

 

 

  • برنده جایزه بهترین رمان اول سال 1380 بنیاد هوشنگ گلشیری
  • رمان تحسین شده سال 1380 جایزه مهرگان
  • برنده بهترین رمان سال 1380 منتقدین مطبوعات

راستش هیچ توضیحی ندارم که بگم چرا و چطور از این کتاب خوشم اومد. اما خوندنش برام لذت‏بخش بود. همین‏قدر بگم که داستان در یک شبه پانسیون در فرانسه رخ می‏ده.

 

۞این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ‏تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک‏تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.

۞او عظمت را نه فقط در خود که در همه کس می‏دید. و نه فقط برای خود، که برای همه کس می‏خواست. با این حساب طبیعی بود مرا که یک نقاش ساده‏ی ساختمان بودم به دیگران بزرگترین نقاش وطن معرفی کند و خودش را، که از اهالی قم بود، به لهجه‏ی فرانسوایانی که "ر" را "ق" تلفظ می‏کنند، متولد "رم"!

۞آدمی پس از مدتی زندگی در اتاق‏های زیرشیروانی، رفته رفته، همه را به صدای پایشان می‏شناسد.

توی خوابگاه که بودم دقیقا از صدای دم‏پایی بچه‏ها می‏فهمیدم که کی تو راهرو داره راه می‏ره و یا می‏یاد سمت اتاق ما، یادش بخیر...

۞تاریخچه‏ی اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه‏ی اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه‏ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسب‏هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم‏کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود. (اختراع زن سنتی هم، که بعدها به همین شیوه صورت گرفت، کارش بیخ کمتری پیدا نکرد). این طور بود که هرکس، به تناسب امکانات و ذائقه‏ی شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه‏ی تغییراتش، گاه، از چادر بود تا مینی‏ژوپ. می‏خواست در همه‏ی تصمیم‏ها شریک باشد اما همه‏ی مسوولیت‏ها را از مردش می‏خواست. می‏خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه‏های زنانه‏اش به میدان می‏آمد. مینی‏ژوپ می‏پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی به او چیزی می‏گفت، از بی‏چشم‏ورویی مردم شکایت می‏کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می‏داد ضعیف و بی‏شخصیت قلمداد می‏کرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه‏نظر جدی کوششی نمی‏کرد. از زندگی زناشویی‏اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی می‏کشید، به جوانی‏اش که بی‏خود و بی‏جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف می‏خورد.

 

رضا قاسمی (1)

1)      همنوایی شبانه ارکستر چوبها

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 25 مهر1388 و ساعت 11:36 |

شوهر من

 

 

 

کتاب 97:

شوهر من

ناتالیا گینزبورگ

زهره بهرامی

داستان‏های کوتاه ایتالیایی

نشر نی، چاپ دوم، 1387

207 صفحه

 

 

 

 

اولین کتابی که توی وبلاگم حدود دو سال پیش معرفی کردم، "شهر و خانه" ناتالیا گینز بورگ بود و حالا این سومین کتابی‏ه که ازش معرفی می‏کنم. اما به نظرم پنجمین کتابی‏ه که ازش خوندم.

کتاب شوهر من از 4 داستان تشکیل شده به نام‏های

1-      جاده‏ای که به شهر می‏رود

2-      فقدان

3-      شوهر من

4-      برج قوس

داستان اول و آخر نسبتا طولانی‏اند و هر کدوم چیزی حدود 90 صفحه رو یه خودشون اختصاص دادن. با این حساب برای اون دوتای دیگه بیشتر از 10-12 صفحه نمی‏مونه...

فضای غالب داستان‏ها زندگی روستایی مردم ایتالیاست که به شهر هم نزدیکه و آدم‏ها تحت تاثیر شهرهای کوچک هم هستند. ریتم همه‏ی داستان‏ها خیلی تند و غافلگیر کننده‏ست. در این کتاب به هیچ عنوان از توصیف بیش از حد خسته نمی‏شید. تقریبا هیچ توصیفی نداره و این اتفاقات هستند که به سرعت از جلوی چشم‏تون می‏گذرن و شما باید مراقب باشید که عقب نمونید.

همه به جز "فقدان" از زبان یک زن نوشته شده و جالب این که داستان "فقدان" که از زبان یک مرد شنیده می‏شه، سوم شخص بیان شده در حالی که اون سه تای دیگه اول شخص هستند. یعنی ناتالیا گینز بورگ خودش رو به جای یک مرد قرار نداده و در داستانی که هم که شخصیت اصلی یک مرده انگار از یک پنجره داره به زندگیش نگاه می‏کنه.

 

از داستان "جاده‏ای که به شهر می‏رود":

۞به خانه که برگشتم شب شده بود. پدرم پرسید کجا بوده‏ام.گفتم آزالئا فرستاده بود دنبالم. جووانّی هم تایید کرد. پدرم گفت به هر حال نمی‏دانسته که من با پسر دکتر می‏گردم و تازه به این موضوع پی برده است. گفت اگر این موضوع حقیقت داشته باشد با سیلی صورتم را خرد و خاکشیر می‏کند. گفتم برایم اصلا مهم نیست و هر کاری که دلم بخواهد می‏کنم، اما بعد عصبانی شدم و سوپ را روی زمین خالی کردم.در اتاق را به روی خودم بستم و دو سه ساعت گریه کردم، تا این که جووانّی از آن طرف دیوار سرم داد کشید که ساکت باشم و بگذارم آن‏ها بخوابند چون خواب‏شان می‏آید. اما من همچنان گریه می‏کردم. نینی آمد جلو در و گفت اگر در را به رویش باز کنم به من شکلات می‏دهد. آن‏وقت در را باز کردم و نینی مرا برد جلو آینه تا صورت پف کرده‏ام را ببینم و واقعا هم شکلات به من داد و گفت آن‏ها را نامزدش به او هدیه داده است. پرسیدم نامزدش چطوری‏ست و چرا به من نشانش نمی‏دهد. گفت که بال و دم دارد و گل میخکی لای موهایش است. گفتم من هم نامزد دارم، همان پسر دكتر. گفت: "عالیه." اما بعد قیافهء عجیبی به خودش گرفت و بلند شد تا از آن‏جا برود. آن‏وقت ازش پرسیدم عرق را کجا قایم کرده است. قرمز شد، خندید و گفت که این چیزها به یک دوشیزه مربوط نمی‏شود.

 

نگارش این کتاب من رو به یاد یه دختر دبیرستانی می اندازه که داره با هيجان زياد ماجراهایی که براش اتفاق افتاده برای دوستش تعریف می‏کنه.

یه جور عجیبی دوستش داشتم.

 

+ ناتالیا گینزبورگ (3)

1)      شهر و خانه

2)      چنین گذشت بر من

3)      شوهر من

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 9:59 |

آناكارنينا

 

کتاب 96:

آناکارنینا

لئونیکالایویچ تولستوی

محمدعلی شیرازی

داستان‏های روسی

انتشارات ساحل*، مرداد 48

224 صفحه

*توش نوشته ساحل، چاپخانه فیروز و پشتش نوشته اردیبهشت.

 

 

 

{احتمالا اونایی که مثل من قدیمی‏ترن و سنی ازشون گذشته ;) خوب یادشون می‏یاد که یه زمانی طرحی که روی جلد کتاب، یه پوستر بود یا کوبلن یا فرش یا نقاشی که توی خیلی از خونهها بود. اون‏وقت‏ها تنوع اینقدر کم بود که همه‏ی خونه‏ها شبیه هم بود.}

چند وقت پیش فکر کردم: اینقدر خودم رو درگیر رمان‏های معاصر و امروزی کردم که تقریبا هیچ کدوم از شاهکارهای دنیا رو نخوندم. از طرف دیگه فهرست "1001 کتابی که باید پیش از مرگ خواند" توسط آمازون منتشر شده و جیره کتاب هم 220 تا که به فارسی ترجمه شده فهرست کرده، باعث شد تا برم سراغ این سبک کتاب‏ها. بخت هم با من یار بود و یکی از دوستان یه نسخه خیلی قدیمی از آناکارنینا (چاپ 40 سال پیش) رو به من امانت دادن و همین طور جنگ و صلح (چاپ 49 سال پیش).

اکیدا به همه پدرها و مادرها سفارش می‏کنم امکان این رو برای بچه‏هاشون فراهم کنن که در نوجوانی شاهکارهای دنیا رو بخونن. چون با وجود جذابیت‏های بسیاری که آناکارنینا برای من داشت اما به خاطر تغییر بسیار زیاد فرهنگ، باورها، تفکرات و سبک زندگی یه جاهایی به نظر خیلی امل و قدیمی می‏یاد و به نظرم اصلا خوب نیست که از ارزش این کتاب‏ها کم بشه چون به موقع خونده نشدن.

حتی نوع ترجمه چون سبک حرف زدن و ادبیات ما هم تغییر کرده باعث شد که تا وقتی بهش عادت کنم کلی به نظرم خنده‏دار بیاد:

خانواده‏های خوشبخت، شبیه یکدیگر میباشند. ولی برعکس، خانواده‏های بدبخت، جز به خود، به خانواده دیگری شباهت ندارند..!

بخانوادۀ "اوبلونسکی" بدبختی غیر متقبه‏ئی روی داد و آن خانواده را سخت متوحش ساخت که در نتیجه، دوستی و محبت در میان افراد آن خانواده بکینه و دشمنی مبدل گردید. سبب این پیش‏آمد، آگاهی زوجه "ابلونسکی" از وجود رابطهء نامشروع بین شوهر او و پرستار فرانسوی بود که چند روز پیش او را از خانه بیرون کردند و مشارالیها اظهار داشت که ادامه زندگی با یکچنین شوهر خیانتکاری، میسر نیست.

 

سعی کردم تمام نکات نگارشی را رعایت کنم و مثل اصل کتاب بنویسم.

 

نکته مهم دیگه‏ای که به نظرم میاد اینه که در این کتاب هم مثل خیلی از کتاب‏های دیگه و در واقع مثل زندگی واقعی اگه مردها خیانت کنن هیچ اشکالی نداره و بالاخره به خوبی و خوشی تموم می‏شه. اما اگر زنی این کار رو کرد اینقدر در زندگی اجتماعی سرخورده و بدبخت می‏شه که آخرش باید خودش رو بکشه.

 

+ نوشته شده توسط روناك در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 14:23 |

در ساحل رودخانه پيدرا نشستم و گريه كردم

 

 

 

 

کتاب 95:

در ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم

پائولو کوئیلو

دل‏آرا قهرمان

داستان‏های پرتغالی

نشر میترا، چاپ هفتم، 1377

176 صفحه

 

 

 

 

بعد از 5 یا 6 سال دوباره اومدم سراغ پائولوکوئیلو. یه زمانی با کیمیاگر پائولو خوندن رو شروع کردم. خیلی جذبم کرد. کتاب دوم، سوم، چهارم ... دیگه خسته شدم. به نظرم اومد حرف هاش خوبه اما تکراریه. همه عصاره حرف‏هاش تو همون کیمیاگر هست.و حالا بعد از مدت‏ها دوباره شروع کردم. قصدم اینه که کتاب بعدی که ازش می‏خونم، آخرین کتابش باشه.

حرف‏هاش یکسری اصول زندگیه که آدم معمولا می‏دونه اما همیشه یادش می‏ره انجامشون بده. به همین خاطر لازمه که مرتب تکرار بشن.

۞            سعی کن فقط زندگی کنی. به خاطر آوردن سهم پیرهاست.

۞            عشق همیشه تازه ا‏ست. مهم نیست که یکبار، دوبار یا ده‏بار در زندگی دوست داشته باشی. انسان همیشه در برابر موقعیتی ناشناخته قرار می‏گیرد.

۞            انتظار سخت است، فراموش کردن هم سخت است، ولی از همه بدتر اینست که ندانی چه تصمیمی باید بگیری.

۞            کسی که می‏تواند بر جسم خود حکومت کند خواهد توانست بر اندیشه خود نیز حاکم باشد.

شاید یکی از دلایلی که من با وجود این که سالهاست نماز رو ترک کردم اما روزه می‏گیرم و دوست دارم که روزه بگیرم همین باشه. همین که آدم بر جسمش و نیازهای مادیش غلبه کنه. هرچند امسال نتونستم روزه بگیرم و در همون هفته اول تسلیم شدم. واقعا مشاعرم رو از دست داده بودم!!!

 

۞            ساده است که از عشق به همسایه رنج بکشی و از عشق به دنیا یا از عشق به فرزند. این رنج بخشی از زندگی است و دردی شریف و متعالی است. آسان است برای عشق به یک هدف رنج بکشی یا در راه انجام یک وظیفه زیرا این رنج‏ها همواره موجب تعالی و عظمت روحی می‏شوند که رنج می‏کشد.

اما چگونه می‏توان معنای رنجی را که به خاطر یک مرد می‏کشی توضیح داد؟

غیر ممکن است. آن‏وقت است که در دوزخ هستی چون نه شرافتی و نه عظمتی در این رنج هست، تنها فلاکت و بدبختی می‏ماند.

نظر من: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

۞            او می‏بایست بهایی می‏پرداخت: بهای پیش‏قدم شدن.

چون این زن است که بهای بیشتری را می‏پردازد: تسلیم شدن.


+ پائولو كوئيلو

      ۱) در ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 4 مهر1388 و ساعت 11:20 |

بيوتن 

 

کتاب 93:

بیوتن

رضا امیرخانی

داستان‏های فارسی

نشر علم، چاپ ششم، 1387

480 صفحه

 

 

 

۞                 آرمیتا می‏پرسد:

-          خشی! بالاخره سالم ماندن جنازه را نمی‏شود ساینتیفیک‏لی آنالیز کرد...

-          چرا نمی‏شود! می‏شود! خوب هم می‏شود! همین الان به احتمال 90 در 100 جنازه‏ی من و تو هم سالم می‏ماند! می‏دانی چه‏طور؟

آرمیتا می‏خندد.

-          مخصوصا جنازه‏ی تو خشی! بس که قدیسی!

-          من که عمرم بالای 300 سال است! اما جنازه‏ی تو هم سالم می‏ماند. چون داخل تمام مواد غذایی ما، پری‏زروتیو[i] می‏زنند؛ ماده‏ی نگهدارنده. که تاریخ مصرف ماده‏ی غذایی دیرتر اکسپایرد[ii] شود. تا گوشت و مرغی که می‏خوریم دیرتر فاسد شود. تازه‏گی‏ش را حفظ کند. همین‏ها رسوب می‏کنند توی بدن ما و بدن ما بعد از مرگ سالم می‏ماند...



[i] Preservative

[ii] Expired

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 30 شهریور1388 و ساعت 8:4 |

سه روايت از زندگي

 

 

 

کتاب 94:

سه روایت از زندگی

یاسمینا رضا

فرزانه سکوتی

نمایشنامه فرانسوی

نشر نی، چاپ اول، 1387

107 صفحه نمایشنامه و 15 صفحه درباره‏ی نویسنده

 

 

 

 

یاسمینا رضا نویسنده، نمایشنامه‏نویس و بازیگر فرانسوی است که (یک‏جا نوشته در سال 1959میلادی و یک جا 1357شمسی که خب بر هم منطبق نیست، اما 1959 درسته.) در پاریس به دنیا آمد. مادرش یک ویولونیست مجارستانی و پدرش یک دو رگه‏ی ایرانی و روس بود که هر دو از رژیم شوروی سابق به روسیه گریختند. یاسمینا رضا فارغ‏التحصیل رشته تئاتر و جامعه‏شناسی از دانشگاه نانتر در حومه‏ی پاریس است.

یاسمینا رضا در سال 2001نقش "اینس" را در اجرای فوانسوی نمایش "سه روایت از زندگی" بازی کرده است.

 

(این نمایشنامه به شماره 7 از مجموعه نمایشنامه‏هایی است که نشر نی، زیر نظر تینوش نظم‏جو تحت عنوان دور تا دور دنیا به چاپ رسانده است. قبلا از این مجموعه کتاب 13، "مهمان ناخوانده" اریک امانوئل اشمیت رو معرفی کرده بودم.

 

دو زوج، شخصیت‏های این نمایشنامه رو تشکیل می‏دن که البته یکیشون یه بچه داره. اما بچه فقط صداش توی نمایشنامه به گوش می‏رسه.

از اسم کتاب هم پیداست که یک ماجرا رو در سه حالت مختلف روایت می‏کنه.

نکته جالب اینجاست که وقتی روایت اول رو خوندم به نظرم خیلی سیاه اومد:

۞            غروب.

یک اتاق نشمین.

با انتزاعی‏ترین شکل ممکن. نه دیواری، نه دری، فضایی باز.

مهم تصور کردن یک اتاق نشیمن است.

سونیا، رب‏دوشامبر به تن نشسته است. پرونده‏یی می‏خواند.

آنری وارد می‏شود.

 

وقتی روایت دوم رو شروع کردم...

۞            غروب.

همان اتاق نشمین.

سونیا، رب‏دوشامبر به تن نشسته است. پرونده‏یی می‏خواند.

آنری وارد می‏شود.

با لحنی مهربان.

 

برداشتم این بود که یاسمینا رضا داره سعی می‏کنه از یک فضای سیاه و روابط تیره به سمت خوبی و خوشی و سعادت‏مندی بره و قصد داره در یک اقدام سه مرحله‏ای همه رو به کمال برسونه و صلح و صفا رو در زندگی حاکم کنه.

اما اصلا این طور نبود. اتفاقی که رخ داد این بود که نشون داد همیشه یه پای قضیه می‏لنگه و هیچ‏وقت یک ماجرا، یک فرد و یا یک اتفاق سیاه کامل و یا سفید کامل نیست. روایت اول که به نظر خیلی سیاه می‏اومد با خوندن دو روایت بعدی روشنی‏هاش رو نشون داد. روایت های بعد هم چون در همان ابتدا در مقایسه با اولی خوندن می‏شن هم خوبی‏هاش خودشون رو نشون می‏دن و هم بدی‏هاش.

هر سه روایت به قدر کافی واقع‏گرایانه است و نیروی خیر و شر در هر سه در حال نزاع تن به تن است و در هیچ‏کدام پیروز مطلق وجود ندارد.

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 21 شهریور1388 و ساعت 7:14 |

بيوتن

 

 

کتاب 93:

بیوتن

رضا امیرخانی

داستان‏های فارسی

نشر علم، چاپ ششم، 1387

480 صفحه

 

۞                 همه احسنت احسنت می‏گویند. عبدالغنی ادامه می‏دهد:

- البته این جوان ] منظورش ارمیاست[ هم‏ آن‏طور که عزیزمان، عالم فاضل، دکتر خشی، می‏گویند، قصور داشته است در فهم، لاکن تقصیری نداشته است. این‏ها مثل خریستوفر قولمب هستند و باید دوباره آمریکا را کشف کنند...

خشی می‏خندد:

- کریستوفر کلمب، کریستوفر کلمبوس[i]

- صحیح دکتر خشی! ایضا آن هم درست است. عارض بودم محضرتان، این جوان مطالبه‏ای از ما داشت که از یو سی[ii]، اخوی ما، جاسم هم‏الان به او نقدا از محل دونی‏شن[iii] شما پرداخت می‏کند که بدانین کمک‏های شما در اصل در داخل کلاب خرج می‏شود. لاکن تراجدی این جوان، مرا به یاد تراجدی مکبث شیخ‏زبیر می‏اندازد...

خشی یک‏هو جا می‏خورد! از همان صف اول روی دو زانو بلند می‏شود و نگاهی متعجب به عبدالغنی می‏اندازد:

-          مکبث شیخ‏زبیر؟! شکسپی‏یر[iv] منظورتان است؟!

-          نه! این یکی را درست گفتم. همان شیخ زبیر درست است.

-          شکسپی‏یر، شاعر مشهور انگلیسی، نویسنده‏ی مکبث و ...

-          خوتان هم می‏گویید، مشهور... مشهور به شکسپی‏یر شده است اما اصالتا همان شیخ زبیر درست است. از شما انتظار بیش‏تری داشتم، دکتر! شما که مثل عجم‏ها نیستید. اهل فضل هستید.بایستی می‏دانستید. شیخ‏زبیر اصالتا عرب بوده است. در جنگ‏های صلیبی به اسارت گرفته می‏شود، اصلا نگاه کنید رومعو و جولیعت چه اندازه به وامق و عذرا و به لیلی و مجنون نزدیک است.

خشي می‏گوید:

-          می‏دانید من اصلا نشنالیست[v] نیستم، تعصبی هم ندارم اما لیلی و مجنون که دیگر ربطی به عرب‏ها ندارد. لیلی و مجنون نوشته‏ی نظامی است...

-          خوب! نظامی عرب بوده است!

-          نظامی اسم‏ش نظامی گنجوی است... اصلا عرب گاف ندارد که! گنجوی یعنی متولد گنجه بوده است...

 

و اینگونه است که عرب‏ها به کمک پول نفت همه چیزمان را به غارت بردند و می‏برند....



[i] Christopher Columbus

[ii] As you see

[iii] Donation

[iv] Shakespeare

[v] Nationalist

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 9:21 |

بيوتن

 

 

کتاب 93:

بیوتن

رضا امیرخانی

داستان‏های فارسی

نشر علم، چاپ ششم، 1387

480 صفحه

 

 

 

اینقدر از دست نویسنده به خاطر آخر کتاب دمغ‏م که حال حرف زدن راجع به کتاب رو ندارم.

فقط یک بخش کوچیک کتاب خیلی شفاف وضعیت امروز ماست. همون رو انتخاب کردم:

 

۞                 آرمی می‏گوید:

-          تو به خاطر من از ایران بیرون نیامدی.

ارمی می‏گوید:

-          فقط به خاطر تو نبود. اگر فقط به خاطر تو بود، آن‏وقت می‏توانستم از تو هم انتظار داشته باشم که به خاطر من بیرون بیایی.

آرمی می‏گوید:

-          من اصلا از این "به خاطرمن" ها می‏ترسم. زندگی با به "خاطر من" درست نمی‏شود. هنوز ازدواج نکرده‏ایم و گند "به خاطر من" ها درآمده است!

ارمی می‏گوید:

-          فقط به خاطر تو نیامدم. دروغ چرا...

-          اوضاع سیاسی عوض شده بود...

-          دل‏م نمی‏خواست ایران را تحمل کنم... دوره‏ی اول هنوز جوان‏تر بودم و سرم باد جنگ داشت...

-          همین جنگ است که شما را اینجور غیراجتماعی بار آورده است، رفتارهای نادرست و آنرمال اجتماعی در یک جامعه بدوی!

-          تو هم می‏خواهی از جامعه مدنی حرف بزنی؟

-          آره! از سیویل سوسایتی[i]! تنها حرف حسابی که مسوولان ایران بعد از جنگ گفتند... به جای شعارهای قبلی که همه‏اش صحبت از مرگ بود و شیطان بزرگ و...

-          شیطان بزرگ وقتی می‏گویی یعنی سلطه‏ی میل‏های شخصی. یعنی مکانیزمی که یادمان بدهد دنبال میل‏های شخصی باشیم... مرگ بر آمریکا یعنی مرگ بر این مکانیزم.

-          من هم قبول دارم این مرگ بر آمریکا را. منتها وقتی می‏گویی مرگ بر آمریکا ستون‏های ادارات تهران هم شروع می‏کند به لرزیدن.

-          آمریکا مصداق نیست. مفهوم است.

-          صد در صد موافق‏م. اگر آمریکا را در این کانتکست نگاه کنی، یعنی یک فرهنگ ببینی‏ش نه یک اسم، آن وقت می‏بینی که در مرگ بر آمریکا گفتن، داری مرگ بر ادارات ایرانی هم می‏گویی... شعار باید نرم باشد، نه تند!

-          شاید... اما از آن طرف من از روزی که شعار "ایران برای همه‏ی ایرانیان" را شنیدم، فهمیدم که این مملکت دیگر جای زنده‏گی نیست. فهمیدم که باید کند. هر وقت از این شعارهای دهن‏پرکن و ابسترکت[ii] تو دهن سیاست‏مدارها می‏افتد، باید بفهمیم قرار است یک اتفاق بدی بیافتد.

-          بدبینی توست. این یک شعار درست است. شعار اول جامعه دموکراتیک. عین همین شعار را آمریکایی‏ها هم داشته‏اند... امریکا فور امریکن‏ز[iii]!

-          شعار تازه وقتی که خیلی مشت پر کن و کانکریت[iv] و روشن باشد، وقتی می‏افتد به دست سیاست‏مدار، می‏فهمی که کلی گول خورده‏ای، چه رسد به این که شعار مبهم هم باشد...

-          چرا فکر می‏کنی این شعار مبهم است؟ این گام اول دموکراسی است.

-          درست! مردم باید بر مردم حکومت کنند. اما چه طور؟ اما این جمله باید حرف مردم باشد، نه حرف حاکمان!

-          توی ایران حتما حاکم‏ها نیروهایی هستند که می‏خواهند حکومت را ساقط کنند راستی‏ها می‏گویند که چپی‏های حاکم با رادیوهای بی‏گانه هم‏سو هستند و هر دو می‏خواهند حکومت را ساقط کنند...

-          خوب! چپی‏ها هم از طرف می‏گویند راستی‏ها با نیروهای برانداز، دو لبه‏ی یک قیچی‏اند و هر دو کارکردشان ساقط کردن نظام است!

-          این دو حرف اصلا یک حرف هستند!

-          شاید اصلا این خبری را که تو خوانده‏ای راجع به چپ‏ها، راست ها به دروغ منتشر کرده باشند...

-          همین‏طور خبر راجع به راست‏ها را که چپ‏ها بی‏ماخذ کار کرده بودند...

-          اصلا بیا خبر را از دو طرف معادله‏ی صحبت‏هامان فاکتور بگیریم و حذف کنیم...

-          مگر ما غیر از اخبار می‏گوییم؟!

-          راست می‏گویی! اگر خبر را حذف کنیم، آن وقت چیزی باقی نمی‏ماند. اگر دو طرف را تقسیم بر خبر کنیم، جوابی نمی‏گیریم...

-          فراموش نکنیم، ارزش خبر هیچ است! خبر اگر صفر باشد، عدد بخش بر صفر، مبهم می‏شود...

-          مهمل می‏شود... مثل همین جامعه‏‏ی مدنی ایرانی ...

-          باز برگشتیم سر جای اول..

-          دموکراسی ایرانی یک ترکیب مهمل است...

-          قبول دارم اما آلترناتیو توتالیتریانتاریسم...

 

می‏گه دموکراسی ایرانیه یک ترکیب مهمله. انگار ما همیشه لایق زور رضاخانی بوده و هستیم. امیدوارم بعدا نباشیم!!!

این روزها دارم دو طرف را بر خبرهای مساوی تقسیم می‏کنم. همه چی مبهمه. تنها چیزی که مونده، محمد خاتمیه! تنها رییس جمهوری که بهش رای دادم. فقط یک‏بار! (بار اول نمی‏تونستم) ……………………………………………………………………………………………………..... اما پس چرا هنوز دوستش دارم؟؟؟

نقطه‏چین‏ها به دلیل سخنان اخیر ایشان که پس از نوشتن این مطالب بود، به تشخیص نویسنده وبلاگ حذف شد.



[i] Civil Society

[ii] Abstract

[iii] America for Americans!

[iv] Concrete

 

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت 7:7 |

آي عشق

+ نوشته شده توسط روناك در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 9:5 |

بيوتن 

 

 

کتاب 93:

بیوتن

رضا امیرخانی

داستان‏های فارسی

نشر علم، چاپ ششم، 1387

480 صفحه

 

 

 

هیچ وقت یادم نمی‏ره دوران راهنمایی که وقتی مجله استعدادهای درخشان می‏اومد مدرسه، یه ضمیمه داشت به اسم روایت، من همیشه منتظر بودم تا قسمت بعدی ارمیا رو توی روایت بخونم. نمی‏دونم چی شد که یهو نه روایت موند، نه ارمیا! ارمیا نصفه کاره موند تو ذهن من و همه‏ی بچه‏های هم‏دوره‏ی من.

دانشگاه می‏رفتم که ارمیا رو که حالا کتاب شده بود، کامل خوندم. بعد از اون هم، من او!

به نظرم رضا امیرخانی استاد نویسندگی‏ه. هم در ارمیا خیلی خوب بود و هم در من او. و البته استاد خراب کردن پایان داستان. به نظرم استاد اینه که بدترین پایان رو برای داستان‏هاش خلق کنه. دقیقا نمی‏دونم چند سال از من بزرگتره، شاید 7-8 سال. اما از اون‏ جایی که یه سمپاد*ی بوده، حس یه همکلاسی کوچکتر رو نسبت بهش دارم. واقعا به نظرم نابغه‏ست و این که می‏گم پایان داستان‏هاش خوب نیست، در واقع ناشی از عقاید مذهبی سفت و سختشه که خب با عقاید من متفاوته.

و اما در مورد بیوتن! شخصیت اصلی داستان همون ارمیاست. امیرخانی که به نظر من به بدترین شکل ممکن ارمیا رو در آخر داستان کشته بود، ظاهرا انقدر به ارمیا علاقه داره که از اون دنیا برش گردونده و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. فقط زمان به اندازه 20 سالی جلو رفته و مکان به اندازه نصف کره زمین جابجا شده. ارمیای سال 68 که تو جبهه و جنگ بود، حالا در سال‏های اخیر رفته به سرزمین فرصت‏ها، یونایتد استیت و داستان از فرودگاه جی. اف. کی. نیویورک شروع می‏شه.

این کتاب قطعا بیشتر از یک پست زمان لازم داره. در قسمت اول بخشی از کتاب رو میارم که راجع به اسم کتاب توضیح می‏ده. امیرخانی بسیار زیبا در این کتاب با کلمات در سه زبان فارسی، انگلیسی و عربی بازی کرده است. اسم کتاب یه نمونه‏ی کوچیکشه.

 امیدوارم نویسنده از این که وبلاگم ماه رمضون رو با کتابش شروع می‏کنه راضی باشه ;)

*: سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان

 

۞راستی حالا که دوباره نامه‏ام را می‏خواندم، یادم آمد که تای وطن، دسته دارد، اما من بدون دسته نوشتم‏ش. البته شاید هم وتن من دسته نداشته باشد تا من نتوانم بگیرم‏ش... برای همین درست‏ش نکردم! دسته مال گرفتن با دست است. وتن من دسته ندارد، باید با همه‏ی تن آن را هاگ[1] کرد، بغل‏ش کرد ...

گله‏ای ندارم؛ از هیچ‏کس... الان همه‏ی نگرانی‏ام این است که چسب ناخن‏های مصنوعی‏م شل نشود و شب باز نشود سر دنس فلور[2]. چسبی که به ناخن‏م می‏زنم، بوی زهم ماهی می‏دهد. فکر می‏کنم همین‏ها ناخن‏هایم را خراب کرده‏اند. ناخن‏هایم به سفیدی می‏زند. رفتم دکتر می‏گوید، بیوتن[3] بدن‏ت کم شده است. می‏گوید به خاطر چسب ناخن مصنوعی است. می‏گوید باید سویا و کلم بیش‏تر بخورم ... می‏گوید ...

 

+ رضا امیرخانی (1)

1)      بیوتن

 



[1] Hug

[2] Dance floor

[3] Biotin

 

+ نوشته شده توسط روناك در شنبه 31 مرداد1388 و ساعت 7:35 |